
به یاد دارم چند سال پیش به واسطهی خواندن کتاب "اگر شبی از شبهای زمستان مسافری" برای اولین بار با نویسندهی شهیر ایتالیایی، ایتالو کالوینو آشنا شدم. کتاب جالب و عجیبی که مدتهاست به فکر بازخوانیاش هستم اما هنوز فرصتش فراهم نشده یا به تعبیری هنوز ایتالو با کتابش مرا فرا نخوانده است. اما جدا از ماجرای جالب و هزار و یک شب گونهی آن کتاب که حتما روزی دربارهاش خواهم نوشت، بخشی از متن کتاب که همواره در خاطرم مانده و میتوان گفت به تنهایی تا حد زیادی روشنگر مسیر کتابخوانیام بوده آن بخشی است که یکی از شخصیتهای داستان یا حتی خود کالوینو در یک کتابفروشی بعد از روبرو شدن با انبوهی از کتابها بیان میکند، پاراگراف کامل را اینجا میآورم: "(کتابهای بسیاری اینجا حضور دارد) ...کتابهایی که نخواندهای، کتابهایی که لازم نیست بخوانی، کتابهایی که برای مقاصدی جز خواندن ساخته شدهاند، کتابهایی که حتی پیش از باز شدن خواندهای چون در دستهای قرار میگیرند که پیش از نوشته شدنشان خوانده شدهاند، کتابهایی که اگر بیش از یک زندگی داشتی حتما میخواندی اما افسوس روزهایت کم شمارند، کتابهایی که تصمیم داری بخوانی اما پیش از آنها کتابهای دیگری هستند که باید بخوانی، کتابهایی که الان خیلی گراناند و صبر میکنی تا حراج شوند، کتابهایی که منتظری نسخه جیبی آنها بیاید، کتابهایی که میتوانی از کسی قرض بگیری، کتابهایی که همه خواندهاند و انگار تو هم خواندهای، کتابهایی که مدت ها قصد خواندنشان را داری، کتابهایی که سالهاست دنبالش می گردی و هنوز پیدا نکردی، کتابهایی درباره موضوعی که همین حالا داری روی آن کار می کنی، کتابهای یکه میخواهی داشته باشی تا دم دست باشند برای وقتی لازم شد، کتابهایی که میشود کنار گذاشت برای خواندن در تابستان، کتابهایی که باید در کنار کتابهای دیگر در قفسهات باشند، کتابهایی که ناگهان کنجکاوی بیدلیلی نسبت به آنها پیدا میکنی، کتابهایی که مدتها پیش خواندهای و حالا وقت دوباره خواندنشان است، کتابهایی که همیشه تظاهر کردهای خواندهای و حالا وقتش رسیده واقعا بخوانیشان."
اگر مثل من به ادبیات داستانی علاقهمند باشید پس از خواندن این لیست فهرستوار از ذهنیات یک کتابخوان، احتمالا همچون من با برخی تجربههای ذهنی مشابه خودتان مواجه شدهاید و در نهایت به این نتیجه رسیدهاید که کالوینو هم یک عاشق واقعی کتاب و کتابخوانی بوده است. عاشقی که کتابها برایش بخش انکارناپذیری از زندگی بودهاند، بخشی که هم حکم تحمل پذیرتر نمودن آن را داشته و هم در لذتبخش نمودن آن نقش بسزایی خواهد داشت. در بخشی از متن فوق کالوینو میگوید "کتابهای زیادی وجود دارند که لازم نیست آنها را بخوانی، کتابهایی که برای مقاصدی جز خوانده شدن ساخته شدهاند." در واقع شاید بتوان برای بسیاری از کتابها به طور قطع چنین حکمی صادر کرد یا به تعبیری ممکن است منحصراً برای هر شخصی چنین لیستی وجود داشته باشد و اتفاقا وجود داشتنش در میان انبوهی از کتابها در مقابل زمان محدودی که در اختیارمان قرار دارد حتی لازم و ضروری به نظر میرسد. خب، برویم سراغ کتابی که عنوانی آبنباتی دارد؛
چند روز قبل از اینکه شخص معلومالحالی به نام زینب موسوی به اسم شوخی و طنز اقدام به توهین و بیاحترامی به فردوسی بزرگ و اثرسترگاش شاهنامه داشته باشد، خواندن یا صحیحتر است بگویم شنیدن نسخه صوتی کتابی با عنوان آبنبات هلدار نوشتهی مهرداد صدقی را به پایان رساندم که اتفاقاً بر روی جلد خود عنوان داستان طنز را یدک میکشید. این که چه شد به سراغ چنین کتابی رفتم هم دلایل مختلفی داشت، یکی از آنها این بود که آمادگی ذهنی لازم برای خواندن داستانی که نیاز به تمرکز بیشتری داشته باشد را نداشتم و به این فکر کردم که موتور کتابخوانی را با یک داستان ساده، همچنان روشن نگه دارم و در نتیجه انتخابم جلد اول مجموعه کتابهای نوشته شده توسط این نویسنده بود، کتابهایی که با عنوانهای شیرین خود مدتهاست در کتابفروشیها و همینطور در فضای مجازی با عناوینی همچون آبنبات هلدار، آبنبات لیمویی، آبنبات دارچینی، آبنبات پستهای و... توجهام را به خود جلب کرده بودند.
اما راستش را بخواهید نتیجهی تجربهی این مدل کتابهای آبنباتی برای من چندان شیرین نبود و نتوانستم ردپایی از طنزی که اصطلاحاً دم دستی نباشد در این کتاب 411 صفحهای پیدا کنم. البته اگر دنبال کتابی با متنی ساده و عاری از پیچیدگی برای راه انداختن موتور کتابخوانی یک شخص که تا به حال به طور جدی رمانی نخوانده بگردید امتحان این کتاب شاید بتواند کمک کند، مخصوصا اگر خواننده کودکیاش را در همان دورهای که داستان در آن اتفاق میافتد گذرانده باشد. از طرفی با توجه به اینکه شخصیت اصلی کتاب نوجوانی است که در حال شرح وقایع زندگی و ماجراهای روزمرهاش است، به این جهت کتاب برای علاقهمند نمودن کودکان و نوجوانان به کتابخوانی هم میتواند مناسب باشد اما یک مشکل وجود دارد و آن هم این است که کتاب موردنظر همانطور که ادعا دارد قرار است طنز باشد و آن طور که من متوجه شدم بیشتر طنازی آن بر پایهی شیوهی زندگی در دهه شصت و یا نهایت یک دهه پس از آن ازنگاه یک کودک در سنین دبستان استوار است و در واقع خواندن مواردی مثل ایستادن در صف نفت و کوپن یا زنگ خانه همسایه را زدن و فرار کردن و مواردی دیگر به دلیل حس نوستالژیک آن برای افرادی که در کودکی آنها را تجربه کردهاند میتواند جالب توجه باشد اما این موارد برای کودک و نوجوان امروزی به دلیل نداشتن آن خاصیت یاد شده، به احتمال فراوان جذابیت چندانی نخواهد داشت. در صفحات سایتهای مختلفی مثل گودریدز نظرات متناقضی درباره این سری کتابهای آبنباتی خواندم که به غیر از نظرات پرستشگونهای که درستایش آن بیان شده، نقدهای تند و تیزی هم بر علیهاش وجود دارد که برخی از آنها نقدهای بجایی هستند، داستانی نسبتا موعظهگر به سبک سریالهای تلویزیونی سالهای اخیر که شامل خواستگاری و ازدواج و جبهه و موارد تکراری دیگری از این دست است. از طرفی یکی دیگر از نقدها به حجم زیاد بی احترامی به بزرگترها توسط شخصیت اصلی داستان و هم نسلانش و همینطور شوخیهایی که اغلب به سطح جنسی و بی ادبانهای نزول یافته و بار بیشتر خندهی داستان بر روی چنین مواردی است. مورد دیگر قابل نقد تبعیض جنسیتی و شوخیهایی این چنینی است حتی باور اینکه چنین شوخیهایی به ذهن شخصیت دبستانی داستان برسد هم چندان قابل باور نیست و اصطلاحاً بر روی داستان ننشسته است. مثلا به این بخش از متن کتاب توجه کنید: "وقتی قرار شد به بچهها شیر بدهند، اعظم خانم به من اشاره کرد که بروم در اتاق بغلی و سعید را ببینم. دلم برای پسر صغری باجی سوخت چون با آن سن و سال صغری باجی احتمالا شری تاریخ گذشته نصیبش میشد. "
در متن کتاب موارد بسیاری همچون نمونه فوق به چشم میخورد؛ از دیر ازدواج کردن عمهی این کودک و اشاره به ترشیدگیاش گرفته تا آزار و اذیت خواهرش و دزدی و دروغ و فریب دادن پدر و مادر به روشهای مختلف و باقی رذیلتها که اغلب توسط همهی شخصیتهای داستان به نحو مختلف و به نوبت رخ میدهد به غیر از شخصیت پسر بزرگ خانواده که خب چون به جبهه میرود از ایشان خطایی نباید سر بزند. شاید من اشتباه میکنم اما به نظرم این طنز نیست و اگر در ذهن یک کودک دبستانی هم چنین فکری بگذرد آیا لزومی دارد که این چنین بیانش کنیم؟ اگر قرار است با به سخره گرفت تمام فرهنگ و زندگی آن دوره کتابی بنویسیم و به مسائل اجتماعی آن دوره بپردازیم و با نقد آن در صدد اصلاح بر بیاییم خب دست مریزاد، اما کتاب چنین ادعایی ندارد و بیشتر به به فیلمهای کمدی سالهای اخیر سینمای ما نزدیک شده است.
+ در پایان به نظرم اگر قصد داریم کتابی در حال هوای کودکی آن سالها و تجربهی زندگی یک کودک در دهههای شصت و هفتاد را تجربه کنیم قطعاً خواندن کتاب قصههای مجید نوشتهی هوشنگ مرادی کرمانی تجربهای ارزشمندتر خواهد بود.

از روزی که نوشتن دربارهی کتابها را در کتابنامه آغاز کردم با خودم عهد بسته بودم که بیش از پیش داستان ایرانی بخوانم و روشی که در ابتدا برای خواندن و نوشتن دربارهی کتابها در ذهن داشتم این گونه بود که یادداشتهای وبلاگ میبایست یکی در میان مربوط به یک رمان ایرانی باشد. البته همانطور که حالا از کتابهای معرفی شده در وبلاگ مشخص است این خواسته میسر نشد و دلایل فراوانی هم میتوان برای آن بیان کرد که به طورمثال پیچیدگی بیشتر و البته گاه غیرضروری داستانهای ایرانی و همینطور جذابیت و کشش کمتر بسیاری از آنها نسبت به داستانهای خارجی، بخشی از دلایلی است که حداقل من برای پوشش تنبلی خودم آنها را بیان میکنم.
اگر به ستون دستهبندی حاضر در سمت راست همین صفحه نگاهی بیندازید، در دستهی ادبیات داستانی ایران خواهید دید که در میان اسامی نویسندگان این 32 کتاب ایرانی که تا امروز سعی کردهام در کتابنامه دربارهی آنها بنویسم نام چهار نویسندهی زن به چشم میخورد و از میان آنها جز کتاب "عطرسنبل عطرکاج" فیروزه جزایری دوما که نویسندهاش با زبان نسبتاً طنزی ازتجربهی مهاجرت خود به همراه خانواده و همینطور از تقابل فرهنگها سخن گفته، نویسندگان سه اثر دیگر با داستانهای خود از دغدغههای زنان در جامعهی ایران سخن گفتهاند؛ از "جزیره سرگردانی" سیمین دانشور گرفته که از سرگردانی دختری به نام هستی در سالهای پرآشوب دههی پنجاه سخن میگفت تا "دو دنیا"ی گلی ترقی که شامل داستانهای کوتاهی از خاطرات تلخ و شیرین از دل سالهای دههی بیست تا شصت بود و همینطور"پائیز فصل آخر سال است" نسیم مرعشی که حیرانی جوانهای متولد دههی شصت و آرزوهای تقریباً بر باد رفته آنها در دهه نود را با داستان خود به تصویر کشیده بود. حالا که این آثار را کنار هم لیست میکنم، میبینم ناخواسته با داستانهایی از بازههای زمانی متفاوت همراه بودهام که به نوعی همدیگر را تکمیل میکردند و جالب اینجاست که پس از آنها این بار با اثری از فریبا وفی، هم به سالهایی دیگر یعنی دههی هشتاد سفر کردم و هم با خواندن اولین اثر منتشر شده از این نویسنده، یکی دیگر از آثارمهم ادبیات معاصر کشورمان را تجربه کردم. رمان کوتاهی که با کسب جوایز ادبی مختلفی همچون "یلدا" و "هوشنگ گلشیری" عنوان بهترین رمان سال را نیز به خود اختصاص داده است.
راوی کتاب "پرندهی من" هم مثل اغلب رمانهای این چنینی زنی خانهدار است اما قرار نیست مثل زنان رمانهای مشابه و پیش از خود باشد، یعنی در واقع به اقتضای زمانه اینگونه است و میتوان گفت نشان میدهد که در این دهه با زنان به روزتری روبرو هستیم که با جسارت بیشتری از پیشینیان خود تلاش میکنند تا چندان در قید و بند وابستگی به مردان نباشند. اما در این میان نکتهای وجود دارد و آن هم این است که نویسندهی این کتاب با داستان خود سعی دارد نشان دهد که با وجود شخصیتهایی این چنینی و با وجود عدم تمایل آنها به این وابستگی محض، باز هم بخاطر زندگی در چنین جامعهای (که در آن این موضوع نسل به نسل انتقال پیدا کرده)، این وابستگی در اعماق وجود نسل جدید نیز رسوخ پیدا کرده و ما این را در تکتک شخصیتهای حاضر در داستان میتوانیم ببینیم؛ از مادر و خواهران راوی گرفته تا خود او که مثلا در بخشی از متن میگوید: تا وقتی امیر خانه است حق ندارم نادان باشم برای همین صبر میکنم او بیرون برود. راوی یاد شده که تا انتهای داستان از او نامی به میان نمیآید از همان ابتدای کتاب ما را با ذهنیاتش که همراه با خاطرات او هستند آشنا میکند، آن هم با ذهنی که دائم در حال فعالیت است و دربارهی همه چیز تجزیه تحلیل دارد و از همان خط اول داستان اینگونه آغاز میکند؛ اینجا چین کمونیست است. من کشور چین را ندیدهام ولی فکر میکنم جایی مثل محله ما باشد. نه، در واقع محله ما مثل چین است: پراز آدم. می گویند در خیابانهای چین هیچ حیوانی دیده نمیشود. هر جا نگاه کنی فقط آدم میبینی. با این حساب محله ما کمی بهتر از چین است چون یک گربه هرزه داریم که روی هره دیوار مینشیند و طبقه سوم هم از قرار، طوطی نگه میدارد. یک مغازه پرنده فروشی هم سر خیابان داریم..."
اگر بخواهیم به غیر از راوی از دیگر شخصیتهای داستان بگوئیم میتوانیم به شوهر او امیر، دو فرزندش شادی و شاهین و همینطور مادرو خواهرانش و پدری که در زمان روایت داستان مدتیست از دنیا رفته اشاره کنیم که همگی از شخصیتهای مهم و تاثیرگذار داستان هستند ولی هیچکدام از آنها خارج از ذهن راوی ظهور پیدا نمیکنند و ما همواره جز موارد معدود از دریچهی ذهن این خانم خانهدار و یا خاطراتش با شخصیتها و همینطور خلق و خو و اعمالشان آشنا میشویم. گویا او قصد دارد با تجزیه و تحلیلهایی که از محیط و دیگر شخصیتهای داستان انجام میدهد و همینطور با تعریف کردن خاطرات آنها برای اثبات یا پیدا کردن خودش یا آنطور که در کتاب میگوید برای یافتن پرندهی خود تلاش کند. در واقع او با کند و کاو در گذشته و تصورات آینده در تلاش است جایگاه خود در خانه و خانواده را پیدا کند؛ ...من نه مادرم، نه زنم و نه دخترم. هیچم. از عهدهی هیچکدام از نقشهایی که به من دادهاند بر نمیآیم. در نقش بچه هم هیچ بودم. حضورم معنایی نداشت. مادر مرا به عشق پسر به دنیا آورده بود و دختر از آب در آمده بودم. برای آقاجان یک پادوی کوچک خانگی بودم. مرا وقت پاک کردن کتش از شوره سر، باد زدن منقل، آوردن زغال و گرفتن ناخنها و در آوردن جورابهایش میدید.
..............
+ در ادامه مطلب سعی میکنم با کمک گرفتن از بخشهای نسبتاً طولانی از متن کتاب بیشتر درباره داستان بگویم.
++ برای دوستانی که برای بار اول با نوشتههای دو رنگ در اینجا مواجه شدهاند بگویم که کلیه بخشهای نارنجی رنگ برگرفته از متن کتاب هستند.
مشخصات کتابی که من خواندم: نشر مرکز، چاپ بیست و هفتم 1386، در 1200 نسخه، 141 صفحه
ادامه مطلب ...

در سالهای دههی شصت و هفتاد خورشیدی (و شاید کمی پیش از این بازهی زمانی) رمانهای جاویدان جهان که غالباً در نسخههایی کوتاه شده به فارسی ترجمه میشدند، اغلب با جلدهایی هیجانانگیز و زیبا به چاپ میرسیدند و به این وسیله توجه کودکان و نوجوانان را به خود جلب می کردند و به همین جهت بسیاری از کتابخوانان بزرگسال امروز نیز علاقهی خود به کتاب و کتابخوانی را مرهون آن کتابها میدانند. کتابهایی از نویسندگانی همچون ژول ورن، چارلز دیکنز، ویکتور هوگو، مارک تواین، جک لندن و دیگر نویسندگان آثار کلاسیک که در میان آنها لندن با چند رمان، همواره یکی از عضوهای ثابت ویترین این کتابهای پرطرفدار بود، آثاری که تقریباً همهی کتابدوستان جهان آنها را میشناسند و تاکنون به بیش از هشتاد زبان جهان ترجمه شدهاند و در سالهای مختلف فیلمها و انیمیشنهای مختلفی بر اساس آنها ساخته شده است.
در دنیای کتابهای داستانی، آثار بسیاری وجود دارند که شخصیت اصلی آنها حیوانات هستند، مثلا از میان داستانهایی که من خواندهام نویسندگانی همچون جورج اورول با "مزرعه حیوانات" (1945)، پل استر با "تیمبوکتو" (1999) و صادق هدایت با "سگ ولگرد" (1942) از آن دستهاند، اما یکی از نویسندگانی که پیش از این افراد به سراغ چنین روایتگری در داستانهایش رفته جک لندن بوده است، او ابتدا در سال 1903 با "آوای وحش" و پس از آن در سال 1906 با انتشار "سپیددندان" داستانهایی نوشت که شخصیت اصلی آنها سگ و گرگ بودند، او یکی از نویسندگان برجستهی آمریکایی در اوایل قرن بیستم به حساب میآید، (یعنی 1876 به دنیا آمده و خیلی زود در 1946 از دنیا رفته است.) و بیشتر به خاطر مضمون داستانهایش که دربارهی تقابل انسان با محیط خشن و بی رحم طبیعت وحشی آمریکا بود شناخته میشود. همانطور که اشاره شد اولین رمان مطرح او "آوای وحش" نام داشت که داستان آن دربارهی سگی به نام باک بود، سگی که از یک زندگی راحت در کنار انسانها جدا شده و به دنیای وحشی طبیعت باز میگردد، پس از آن "گرگ دریا" و سپس"سپیددندان" را نوشت که میتوان آن را رمانی متقابل با آوای وحش دانست چرا که داستان آن برخلاف آوای وحش مربوط به گرگسگی است که این بار از دنیای وحشی به سوی تمدن و انسانیت میرود. داستان در روزگاری میگذرد که تب طلای کلوندایک دامن شمال آمریکا را فرا گرفته بود و سپید دندان در سرزمین سرد و وحشی یوکان در کانادا چشم به جهان گشود و در طبیعت وحشی آن سرزمین رشد کرد، اما همانطور که اشاره شد زندگیاش در حیات وحش ادامه پیدا نکرد و بعد از اینکه توسط بومیان شکارچی اسیر شد به این واسطه با انسانها روبرو شده و زندگیاش دگرگون گردید.
نویسنده در این کتاب با توصیفات دقیق از طبیعت و رفتار حیوانات به خوبی از زبان حیوانات با خواننده صحبت میکند و این که از زاویهی دید یک سگ یا گرگ به زندگی انسانها نگاه کنیم تجربهای است که جک لندن تلاش میکند به خوبی برای خواننده فراهم کند. همچنین او قصد دارد به نوعی به شباهتهای میان انسان و حیوان نیز در موقعیتهای مختلف اشاره کند و از طرفی نظرش به سمت پیشرفت تمدن و سرعت بالای آن در زمان انتشار کتاب است. نکتهی دیگر در خور توجه این است که سپیددندان از دنیای وحشی وارد دنیای متمدن انسانها شده اما نویسنده از نگاه او نشان میدهد که خشونت انسانها نیز در نوع خود نه تنها کم از حیوانات ندارد بلکه بر خلاف حیوانات که خشونتشان نهایتاً برای حفظ بقای خودشان است در انسانها این خشونت نه برای بقا بلکه حتی برای سرگرمی هم نوعان نیز وجود دارد.
+ اگر شما هم مثل من در کودکی و نوجوانی خواندن این کتاب را تجربه نکرده باشید و فقط انیمیشن آن را در خاطر دارید، نگاهی به آن در هر سن و سالی که هستید خالی از لطف نیست، هر چند برای کودکان و نوجوانان نسبتاً مهیجتر است.

اولین باری که در دنیای ادبیات داستانی با کتابی مواجه شدم که به"دوران رکود بزرگ" اشاره داشت به واسطهی مشهورترین اثر جان اشتاین بک یعنی خوشههای خشم بود. کتابی که در کنار شرح سرگذشت خانوادهای در دههی سی قرن بیستم میلادی به این بحران بزرگ اقتصادی و تبعات آن اشاره کرده بود. خانوادهای که همچون بسیاری دیگر از مردم آن روزگار با از دست دادن زمینها و اصطلاحاً باختن خانههایشان به بانکهای در حال ورشکستگی، مجبور به ترک سرزمین خود شدند تا بلکه با رهسپار شدن به سمت شرق، برای بقای خود و رویاهایشان قدمی بردارند. کتاب موشها و آدمها نیز دارای چنین فضا و مضمونیست، با این تفاوت که در خوشههای خشم با یک خانواده همراه میشویم اما اینجا با دو جوان مجرد به نام جورج و لنی همراهیم، جوانانی با این خصوصیات که؛ جورج جوانی ریزه اندام و باهوش و لنی جوانی درشت هیکل و زورمند اما تا حدودی شیرین عقل است.
از آنجا که در شرایط سخت اقتصادی شاهد عدم تعادل در عرضه و تقاضای شغل هستیم و بازار ناکارآمدِ حاصل از شرایط رکود نمیتواند پاسخگوی هجوم تقاضای کارجویان باشد در نتیجه با کارجویان فراوانی در صف دریافت شغل روبرو خواهیم بود و آگاهی کارفرمایان از همین صف، خیال بسیاری از آنها را راحت میکند تا به سمت بی عدالتی سوق داده شوند و این یعنی شرایط بسیار سخت برای کارجویان، جورج و لنی هم دو تن از جوانانی هستند که قربانیان همین شرایط اقتصادی جامعه در آن روزگارِ در نظر بعید (نسبت به رونق اقتصادی که امروز در این کشور میبینیم) به حساب میآیند. این دو نفر که شخصیتهای اصلی کتاب هستند همچون بسیاری از کارگران دیگر آن روزگار، برای تامین مخارج روزمرهی خود و داشتن یک جای خواب، دائم از مزرعهای به مزرعهی دیگر در حال کوچ بودند و با وجود رویاهای فراوانی که در سر داشتند پس ازاینکه دستمزدهای دریافتیشان به حدی میرسید که قابل پس انداز کردن برای رسیدن به رویاهایشان باشد آنها را در کافهها و کازینوها و مکانهایی از این دست خرج میکردند و دوباره روز از نو، روزی از نو.
در یادداشت مربوط به کتاب گتسبی بزرگ به رویای امریکایی اشاره کرده بودم، رویایی که در ذهن این دو جوان هم وجود دارد؛ مزرعهای که بتوانند در آن زراعت و دامپروری کنند، به طوری که خودشان ارباب خودشان باشند و لنی هم اجازه داشته باشد برای خودش تعداد زیادی خرگوش نگه دارد و بدون دردسر آنها را ناز کند!، این ناز کردن لنی برای خودش داستانی دارد و همواره برای این دو دوست مشکلاتی را فراهم کرده است. قضیه از این قرار است که لنی دوست دارد هر چیز نرمی مثل تن خرگوش، موش یا حتی پارچههای مخملی لطیف را نوازش کند و آخرین باری که تصمیم گرفت لباس مخملی دختر بچهای را نوازش کند، با جیغ و داد دخترک روبرو شد و همین باعث شد جورج و لنی مجبور شوند قید کارشان را بزنند و از آن مزرعه فرار کنند. حالا در شروع داستان میبینیم که این دو در راه مزرعهی جدیدی هستند. بر خلاف همهی کارگرانی که در آن روزها به تنهایی برای کار به مزرعهها میآمدند این که این دو دوست با هم بودند باعث تعجب بقیه بود: "چه میدونم، من هیچ دوتایی رو ندیدم که اینجور دمشون به هم بند باشه. هیچوقت ندیدم دو نفر همیشه با هم سفر کنن. کارگرا رو میدونی چه جورن. میان اینجا، یه تختخواب بشون میدی، یه ماهی کار میکنن و بعد میرن پی کارشون، تک و تنها! عین خیالشونم نیست که با کی کار میکنن یا همسایهشون تو خوابگاه کیه. اینه که وقتی میبینم یه خل و چل مثل این بابا و یه جوون زبل مثل تو هیج وقت از هم جدا نمیشن برام جالبه! ص 58 . جورج و لنی در طول مسیر مزرعه و هر زمان که با هم هستند از رویاهایشان سخن میگویند اما جورج همواره از لنی میخواهد وقتی به مزرعه رسیدند کمتر حرف بزند و بیشتر کار کند تا با پیش از دوباره به دردسر افتادنشان با جمع کردن پول لازم به رویایشان برسند. چرا که لنی حافظهی ضعیفی دارد یا میتوان گفت با توجه به شرایط ذهنیاش آنچه را که انجام میدهد اصطلاحاً دست خودش نیست. به طوری که در بخشی از داستان جورج به دیگر اشخاص مزرعه درباره او میگوید:"فقط بش بگو چیکار بکنه! اگه کار فکر نخواد هر چی باشه فوری میکنه، سرخود هیچ کاری نمیتونه بکنه. اما فرمون خوب میبره" (اما داخل پرانتز به این نکته هم اشاره کنم که خارج از آنچه در داستان میگذرد باید بپذیریم که لنی این داستان را نمیتوان موجودی احمق دانست، بلکه میتوان گفت او نمودی از آمالهای انسانیست، آن هم بدون فیلترهایی که غالباً در بزرگسالی به آنها اضافه میکنیم).
غیر از این دو جوان شخصیتهای دیگری هم در داستان حضور دارند که نویسنده با خلق هر کدام از آنها نقد خود به آنچه در جامعهاش میگذرد را به نمایش می گذارد، مثلا حضور شخصی سیاه پوست که به عنوان مهتر اصطبل در مزرعه مشغول به کار است و چون سیاه است دیگر کارگران و ارباب اجازه نمیدهند در خوابگاه در کنار سایر کارگران بخوابد و با آنها غذا بخورد یا برخوردی که با سگ پیر یکی از کارگران به دلیل عدم کاراییاش میشود و عاقبتی که نصیبش میشود و یا حتی نوع برخورد با شخصیت زن داستان و آمالها و آرزوهایی که به چنین پایانی ختم میگردد همگی جدا از نقدهای نویسنده، ادای دین او به مکتب ناتورالیسم نیز به حساب میآید. مکتبی که آثار اشتاین بک در آن دسته قرار میگیرند و به زبان ساده حرف آن این است که اگر به طور مثال در راستای آن رویای آمریکایی ذکر شده آرزوها و اهداف فراوانی داشته باشید و تلاش لازم برای رسیدن به آنها را نیز انجام دهید، باز هم عواملی همچون محیط و وراثت و جبرهایش وجود دارد که در برابر شما قرار گیرد تا به شما ثابت کند همیشه همانطور نمیشود که ما انتظار داریم.
+ نام کتاب هم در همین راستا و با الهام از این بخش از شعر "رابرت پرنز" انتخاب شده است: ...ای موش کوچک، در این ماجرا تو تنها نیستی،/هم من و هم تو فهمیدهایم که آیندهنگری گاه هیچ فایدهای ندارد./حتی سنجیدهترین نقشهها، چه از آنِ موشها باشد و چه از آنِ انسانها، اغلب به بیراهه میروند،/و چیزی برایمان باقی نمیگذارند جز اندوه و درد،/ در ازای آن شادی که وعدهاش داده شده بود...
++ ادامهی مطلب فقط برشهایی از متن کتاب هست.
مشخصات کتابی که من خواندم: نشر ماهی، ترجمهی سروش حبیبی، چاپ هشتم، 1396، در 1500 نسخه، 160 صفحه در قطع جیبی
ادامه مطلب ...
مقدمه: چند سال پیش مستندی از تلویزیون دیدم که به زندگی کوچنشینان یکی از قومهای ایران پرداخته و شخص مستندساز مدت کوتاهی از روزهای زندگیاش را همزمان با کوچ یکی از خانوادههای عشایر با آنها همراه شده بود. فارغ از اینکه مثل امروز آن مستندساز را بشناسم و از عقاید شخصی خطرناکش با خبر باشم به نظرم از لحاظ به نمایش گذاشتن جاذبههای دیدنی طبیعت کشورمان مستند جذابی بود و به همین دلیل تا انتها به تماشایش نشستم، در کنار زیباییهای چشم نواز طبیعت، یکی از سکانسهای جذاب فیلم که هنوز در خاطرم مانده دیدن لبخند شیرینی بود که روی لبان دخترک خردسال عشایری نقش بسته بود، لبخندی که پس از موفقیتش در تلاش فراوان برای برپاکردن یک تاب در دل طبیعت بر روی صورتش نشست. در ادامهی فیلم، مادر خانواده را میبینیم که به دلیل عدم دسترسی به آرد گندم، دانههای بلوط را آسیاب میکند تا با آنها آرد بسازد و پس از آن تنوری مهیا میکند تا از آردهای به خمیر تبدیل شده نان درست کند. طبیعتاً برای پختن نان و غذا لازم است که آتش اجاق و تنور زنده نگه داشته شود و لازمهی این کار جمعآوری هیزم است. این یعنی بخشی از زندگی این خانوادهها به جمعآوری هیزم میگذرد که اتفاقاً در این مستند هم وقتی هنگام جمعآوری و مهیا کردن هیزمها میرسد مادر خانواده و دخترش را میبینیم که به همراه مستندساز از تپههای پر از درخت بالا میروند شاخههای خشکیده را هرس میکنند، کندههای شکسته یا بریده را بلند میکنند و خلاصه هیزم لازم برای چند روز را جمعآوری میکنند که در میان آنها کندههای به نظر بسیار سنگینی دیده میشود که مادر همه را با طناب میبندد و این بستهی فراهم شده که مرد مستندساز هم با امتحان کردنش متوجه میشود حتی لحظهای تحمل روی دوش نگه داشتن آن را ندارد روی دوش مادر قرار میگیرد و با هم از سراشیبی نسبتاً تند تپه به سمت محل اتراق ایل باز میگردند. بعد از دیدن این بخش از زندگی آنها، به دختر جوان خانواده که دوست داشت به دانشگاه برود تا به این واسطه به شهر رفته و از این مدل زندگی سخت فرار کند حق دادم. مخصوصا وقتی با این صحنه رو برو شدم که مادر و دختر با کولهباری بسیار سنگین از هیزم و کندهی در حال پائین آمدن از دامنه کوه هستند تا به جمع ایل بپیوندند، جایی که پدر خانواده به همراه دیگر مردان ایل دور آتش به گپ و گفت نشستهاند و مرد با یک دست تسبیح میچرخاند و با دست دیگر تخمه میشکند و با دیدن هیزم کشان از جای خود تکان هم نمیخورد...
این مستند لحظاتی از زندگی یک خانواده عشایری در پنجاه یا صد سال قبل نبود و نهایت مربوط به سه یا چهار سال پیش است. حالا برویم سراغ برخوردی مشابه با زنان در کتاب مادر، نوشتهی پرل باک در آن سر دنیا و چیزی تقریباً یک قرن پیش از امروز.
کتاب مادر داستان زنی روستایی را روایت میکند که البته تا انتهای داستان نامی از او برده نمیشود و ما تا انتها او را به نام مادر میشناسیم، مادری سختکوش که ضمن تلاش برای گذران سخت زندگی روزمره، بعد از ناپدید شدن شوهرش، باید برای حفظ عزت نفس خود و خانوادهاش نیز تلاش کند، چرا که حالا بار همهی مسئولیتهای زندگی بر دوش این زن افتاده و او همچون زن ایلیاتی که در ابتدای یادداشت از آن نوشتم بدون شکایت و با قدرتی که احتمالا از عشق به فرزندانش نشات میگیرد به زندگیاش ادامه میدهد. ( البته با این تفاوت که آن زن ایلیاتی یک شوهر سُر و مُر و گنده داشت). البته قرار نیست فقط داستانی را بخوانیم که در آن به زنی ظلم شده است و برایش غصه بخوریم، در واقع داستان در سال 1934 نوشته شده و هدف نویسنده این بوده که نشان دهد در جامعهی مردسالاری که در آن ظلمهای زیادی نصیب زنان میگردد هم میتوان با قدرت به عنوان ستون اصلی خانواده باقی ماند و از پس زندگی بر آمد. او طبق آنچه که شخصیت داستانش عمل میکند سعی کرده این را نه با فریاد (که اصلا در چنان شرایط اجتماعی ممکن نبوده) بلکه با سکوت و مقاومت و نگه داشتن وقار و جایگاه اجتماعی نشان دهد، او بخشی از این کار را با اعلام به سفر رفتن شوهری که او را ترک گفته و نوشتن نامههایی دروغین از طرف او انجام میدهد. نویسنده سعی میکند با داستان خود به تغییرات سیاسی و اجتماعی که در آن سالها در حال رخ دادن بود نگاهی داشته باشد، ناپدید شدن خودخواستهی شوهر این زن و آن راه و روش انقلابی که پسرش در بزرگسالی پی میگیرد، نشان دهندهی این موضوع است که نویسنده از بی مسئولیتی مردان همنسل خود در قبال خانواده گله دارد و با نشان دادن مادری فداکار و البته مقاوم در برابر این ظلمها، قصد دارد خواننده را متوجه این برخورد اشتباه و غیرمتمدنانهای کند که در آن دوره از تاریخ با زنان صورت میپذیرفته است. او در واقع در کنار گرداندن چراغ به سمت نقد نظام حاکم و عوامل عقب ماندگی و فرهنگ روستائی، قصد دارد تلنگری بر جامعهی آن روز چین و حتی کشورهای مشابه بزند. اخطاری که بیان آن توسط نویسندگان و اندیمشندان جهان غالباً بی تاثیر نبوده و امروز حداقل در بسیاری آن کشورها شاهد پیشرفت چشمگیری در رعایت حقوق فردی انسانها هستیم. طبیعتاً به تلنگر برای خودمان هم فکر کردم، از زمان این اتفاقات و این کنش مادر طبق زمانی که کتاب منتشر شده نزدیک به یکصد سال گذشته است و ما در کشورمان علیرغم از آن طرف بوم افتادمان در برخی ژستهای گلخانهای، بیشتر همچون مثالی که از آن ایل آوردم و قطعاًمواردی به مراتب بحرانی تر در دو طرف ماجرای رعایت حقوق زن و مرد و در مجموع یک فرد، همچنان اندر خم یک کوچهایم.شاید اگر بستر مطالعه در کشورمان فراگیرتر بود و همینطور این خواندن همچون یک فرهنگ بر پایهی عمل به خواندهها کار میکرد شاید در کشور ما هم اتفاقات مثبتی در این موضوع و زمینههای مختلف رخ میداد.
+درباره متن کتاب هم باید بگویم زبان داستان ساده و روان است و راوی سوم شخص کل داستان را روایت می کند و از نکات برجستهی این رمان این نکته است که نویسنده بر خلاف جماعت از دو طرف بام افتادهای که این روزها در حمایت از زنان یا مردان به تخریب یکدیگر میپردازند، بدون قضاوت و یا حتی مقدس سازی، زندگی زنی را روایت میکند و احتمالاً به عمد نامی برای آن انتخاب نکرده تا شاید نماد زنان بسیاری از جهان باشد، زنانی که با وجود اینکه محکوم به نابودی بر زیر فشارها بودند مقاومت کردند و تسلیم نشدند. البته از این نکته هم نباید غافل شد که کتاب را از زاویهی دیگری هم میتوان دید و آن زندگی کسالتباری است که
.....................................................................
پرل سید نستریکر باک در سال 1892 در ویرجینای آمریکا به دنیا آمد و به واسطهی شغل پدرش که مُبلغ مذهبی بود از همان سال به دنیا آمدنش به همراه خانواده به چین سفر کرده و کودکی، نوجوانی و بخشی از جوانی خود را در آن کشور گذراند و طبیعتاً با تسلط کامل بر زبان چینی و فرهنگ بومی آن کشور بیشتر آثارش بر همین فرهنگ استوار بود. او در آثارش در تلاش بود به رنج زنان در جامعه پرداخته و همچنین بخاطر آشنایی با دو فرهنگ به برخورد شرق و غرب و همچنین تضاد میان آنها پرداخته و از آن سخن گفته است. باک در سال 1932 برای مشهورترین اثر خود به نام "خاک خوب" موفق شد جایزه پولیتزر را از آن خود کند و در سال 1938 نیز طبق اعلام آکادمی نوبل به خاطر "توصیفهای غنی و حماسی از زندگی روستایی در چین و آثار زندگینامهای برجستهاش" موفق به کسب جایزه نوبل ادبیات گردید تا اولین زن آمریکایی باشد که این عنوان را از آن خود میکند. او تا سال 1973 که در امریکا درگذشت همواره علیه بیعدالتی اجتماعی و تبعیض در تلاش بود و از پیشگامان دفاع از حقوق زنان، کودکان، اقلیتهای نژادی و معلولین ذهنی به حساب میآمد.
مشخصات کتابی که من خواندم: نشر امیرکبیر، ترجمهی محمد قاضی، چاپ یازدهم، 1395، در 255 صفحه و در 1500 تسخه