اگر متولد نیمهی دوم دهه پنجاه، دههی شصت و یا نیمهی اول دههی هفتاد خورشیدی باشید حتما با نام این نویسنده آشنا هستید، البته کمتر احتمال دارد که ایشان را به عنوان یک نویسنده بشناسید و شاید نام او را با یک پیشوند دکتر به عنوان یک سخنران و تحلیلگر انتخاباتی شنیده باشید که در بیست سی سال گذشته اغلب حضورش برای عموم مردم در چنین بازههای زمانی آشکار شده و با حرفهای غالباً چالشیاش جوانان مملکت از جمله خودم را تا حدودی به سمت خودش جلب کرده است. از فعل گذشته استفاده کردم چرا که به نظرم دیگر آن مدل حرف زدنهای ایشان و همنسلانش در چنین فضایی خریدار نخواهد داشت، هرچند پیش از این هم به نظرم برای اهل آگاهی میبایست اینگونه باشد و در نظر نسل تازه جوان امروز هم او تنها یک سوپاپ اطمینان برای دوستان واقعیاش به حساب میآید و نه بیشتر. بنابراین شاید خواندن کتابی آن هم با موضوع مهمی چون آنچه که در عنوان فرعی این کتاب با تیتر "ریشهیابی علل عقب ماندگی ایران" آمده، از چنین نویسندهای انتخاب مناسبی نباشد. اما گاهی به سراغ کتابی میرویم(میروم) تا به ما ثابت شود که آیا آن حرفهایی که بر علیه کتاب و نویسندهاش زده شده صحیح است یا آنچه که منتقدانش نوشتهاند. نویسنده در بخشی از همین کتاب در جایی که قصد دارد نظرش را درباره مورخین مختلف بیان کند میگوید: "حقیقت یکی است و تغییرناپذیر، اما برداشت و فهم ما از آن یکسان نیست، بنابراین از گذشته و سیر تحولات آن بیش از یک روایت وجود دارد." حال بماند که گاه همان حقیقت تغییرناپذیر چنان مدفون می گردد که راهی برای روایتی از آن باقی نخواهد ماند. به هر حال در این راستا یکی از روایتها هم روایت ایشان است حتی اگر در صداقتش شک کنیم.
کتاب ما چگونه ما شدیم که چاپ اول آن در سال 1374 منتشر شد تا به امروز به چاپ سی و چهارم رسیده است. در این کتاب تلاش گردیده علل عقب ماندگی ایران در قیاس با پیشرفت غرب مورد بررسی قرار گیرد. زیباکلام در ابتدا به باورهای رایج علل عقب ماندگی در نظر عموم که از جمله حمله اعراب، حمله مغول، استعمار و نظریه توطئه میباشد حمله میکند و اعتقاد دارد چنین پاسخهایی به پرسش علل عقب ماندگی ایران پاسخهایی سهل انگارانه و مسئولیتگریزانه است. او در ابتدای این کتاب با طرح این سوال که آیا ایران کشوری عقب مانده است یا خیر؟ و پاسخ مثبت به این پرسش، کتابش را آغاز میکند و پس از آن در شش فصل به بررسی علل این عقب ماندگی میپردازد. در مقدمه و فصل ابتدایی سعی میکند به خواننده بگوید که کشور ایران چگونه جایی است، در این فصل که گویا به همراه فصل پنجم کتاب از فصلهایی بوده که تاکید نویسنده بیش از بقیه بر آنها بوده سعی می کند از وضعیت آب و هوایی و جغرافیای کم آب ایران سخن بگوید و آن را با اروپای پر باران مقایسه کند، از طرفی شرح میدهد که مردم ایران از دیرباز به دلیل اقلیم خود و پراکندگی جمعیت و فاصله زیاد آبادیها از یکدیگر غالبا به صورت عشایری، صحرانشینی و قبیلهای زندگی میکردهاند و در مقابل آن اروپائیان با سکنی گزیدن در یک منطقه به دلیل خوش آب و هوا بودن و عدم نیاز به کوچ، به کشاورزی روی آوردند و با نزدیکی اجتماعات نیز رشد کردند. نویسنده همینطور از مارکس سخن به میان میآورد و وجود ساختار نظام فئودالی در غرب را یکی از دلایل اصلی پیشرفت غرب در برابر شرق یا ایران میداند. او معتقد است نظام فئودالی در غرب و تقسیم قدرت در میان کلیسا و پادشاه یکی از دلایل اصلی رشد غرب در برابر شرق بوده که بر خلاف آن کشورها همواره قدرت مطلق در دست پادشاه کشور بوده و اهرمهایی مشابه با فئودال در کشور وجود نداشته تا قدرت را کنترل کند و جلوی لجام گسیختگی آن را بگیرد. از طرفی گسترش مسیحیت و سفر به سرزمینهای ناشناخته به واسطه گسترش دریانوردی یکی دیگر از دلایل پیشرفت غرب در نظر اوست و در بخشهای دیگر به موضوعات دیگری از جمله حمله مغول و دیگر دلایل عقب ماندگی ما اشاره میکند، اما مهمترین بخش کتاب به نظر نویسنده بخش پنجم آن است که با عنوان خاموشی چراغ علم ارائه گردیده است، نویسنده در این بخش اشاره میکند که در دورهای از تاریخ، اسلام و ایران که بخش مهمی از سرزمین های اسلامی بوده در علم سرآمد بود و بسیار از غربیان پیشی گرفته بود. اما از یک جایی به بعد و پس از اینکه علم و فلسفه در نظر حکمای آن روزگار با اسلام در تضاد قرار گرفت به صورت تدریجی فتیلهاش رو به پائین رفت و با جو حاکم بر کشورها و فشار و آزار و اذیت اهل علم، مردم نیز دیگر علاقهای به کسب علم و دانش نشان ندادند و چراغ علم در سرزمینهای اسلامی به تدریج رو به خاموشی گرائید. تاسیس مدارس نظامیه در ایران توسط خواجه نظام الملک توسی و با آرای شخص مهمی همچون محمد غزالی در دوران سلجوقیان یکی از دلایل مهم این خاموشی بیان شده است. به نظر مولف هدف از تاسیس این مدارس تربیت نسلی از فقها و عالمان دینی بود که از طریق آموزشهایی که در طی این مدت تحصیلشان در این مدارس فرا می گرفتند قادر شوند تا افکار و عقاید دیگر از اسماعیلیه، شیعه و فاطمیه گرفته تا معتزله و عالمان و فیلسوفان دیگر به مبارزه بپردازند و در نتیجه فضای متشتج و متفرق آن عصر را مبدل به فضایی یکپارچه، آرام و متمرکز نمایند. (نکته جالب و در تناقض این کتاب هم همین است که نویسنده کتابش را در کنار ابراهیم همت و محمد خرازی به امام محمد غزالی تقدیم کرده است که در این به قول خودش خاموشی نقش مهمی داشته است. در این راستا دیگر تناقضی که در این کتاب به چشم میآید این نکته است که نویسنده در فصل خاموشی چراغ علم براین نکته که خلفای اسلامی تاثیر بسزایی در این خاموشی داشتند تاکید دارد اما باز هم در کلیت کتاب میتوان اینگونه دریافت که بر این اصرار دارد که این عقب ماندگی چندان ارتباطی با اسلام ندارد. البته اگر منظورش انحرافاتی باشد که در اسلام موردنظرش وارد شده، می توان به او حق داد).
من چاپ بیست و نهم کتاب را خواندم که در 480 صفحه به چاپ رسیده است، البته از صفحه 350 تا پایان کتاب یعنی 130 صفحه را چندین جلسه نقد و بررسی و پاسخ نویسنده به آنها تشکیل میدهد، یکی از تندترین نقدهایی که در انتهای کتاب آورده شده نقدی از احمد سیف به این کتاب است با عنوان "ریشه یابی یا ریشه تراشی" که توسط خود نویسنده در انتهای کتاب الحاق شده و در ادامه توسط نویسنده در مقاله ای به آن پاسخ داده شده است. در انتهای خوانش این کتاب و پیش از خواندن نقد یاد شده، دلایل نقدهای فراوانی که شخصا به این کتاب داشتم را عدم مطالعه مکفی در این زمینه میدانستم و همواره آن سوالها را به محض شکل گرفتن در ذهن ساکت می کردم اما بعد از خواندن این نقد متوجه شدم که خیلی از این تناقضهایی که در کتاب تشخیص داده بودم اشتباه نبوده و به عنوان یک خوانندهی معمولی خیلی هم بیراهه نرفتهام و نظرم در بسیاری از موارد اشاره شده به این منتقد نزدیک بوده است. همانطور که اشاره شد این نقد تند به صورات جسورانهای توسط خود نویسنده در انتهای کتاب آورده شده تا با پاسخ محکم زیباکلام به آن در انتهای کتاب به اصطلاح حجت را تمام کند. اما پاسخهای نویسنده حداقل برای من به هیچ وجه قانع کننده نبود و همچنان با همان منتقد هم نظرم و معتقدم این کتاب برای یک خواننده مثل من که مطالعات تاریخی و اجتماعی چندانی هم ندارد هم با تناقضاتی در میان فصلهای مختلف و گفتههای نویسنده روبروست چه برسد به شخصی که در این زمینه مطالعات بیشتری داشته باشد. با این حال ضمن دلایلی که در ابتدای این فرسته آوردم از خواندن این کتاب پشیمان نیستم و فکر میکنم باید برای رسیدن به یک پاسخ نسبتاً قانع کننده برای خود، می بایست از زاویههای مختلف تاریخ را خواند. ضمن اینکه در بخشی از پاسخ نویسنده به منتقد یاد شده، زیباکلام اشاره میکند که "یکی از اهداف اصلیاش در نوشتن این کتاب این بوده است که یکبار هم که شده به جای ذهنیت غالب که همواره غرب، حملهی مغول و اعراب و استعمار را به عنوان مقصرین عقب ماندگی می دانیم، به خود و ضعفهایمان بنگریم و برای آینده در صدد رفع آنها برآئیم."
به هرحال به نظرم میتوان خواندن این کتاب را به شخصی که قصد داشته باشد درباره این موضوع منابع دیگری را هم مطالعه کند پیشنهاد نمود. اما فقط به شرطی که خواننده آن قول بدهد تنها به این کتاب اکتفا نکند.
مشخصات کتابی که من خواندم: انتشارت روزنه، چاپ بیست و نهم، سال 1396 در 5000 نسخه و 480 صفحه
به نظرم اوایل تابستان امسال بود که فیلم کوتاه the Shape را دیدم. فیلمی 4 دقیقه ای که محصول مشترک بلژیک و فرانسه است و توسط ژاکو فان دورمال ساخته شده است، این فیلم بر اساس یکی از معروفترین اشعار پل الوار به نام شعر آزادی ساخته شد. پس از دیدن این فیلم علاقهمند شدم چند شعری از این شاعر فرانسوی بخوانم و بعد از جستجو در اینترنت و نیمنگاهی به چند شعر از او تصمیم گرفتم مجموعه اشعاری از شعرهای ترجمه شده این شاعر انتخاب کنم و بخوانم. به همین جهت عکس بالا که پوستر فیلم کوتاه در کنار تصویری از یکی از مجموعه اشعار این شاعر است را در کنار هم قرار دادم تا پس از خواندن، درباره کتاب و فیلم با شما دوستان سخن بگویم. اما تابستان و حالا بیشتر روزهای پائیز را پشت سرگذاشتیم و من هنوز موفق نشدم به سراغ اشعار این شاعر فرانسوی بروم اما همین روزهایی که از تابستان تا به امروز بر ما گذشت بی شک خود یک کتاب است. کتابی که پل الوار در شعر معروف خودش که بخشی از آن را در این فیلم کوتاه نیز می توان شنید بیان کرده است و به نظرم امروز ما نیز بیش از هر زمان دیگری آن را با پوست و گوشت و استخوانمان درک می کنیم.
الوار این شعر معروف را در سال 1942 در زمان اشغال فرانسه توسط نازیها سرود. او درباره این شعر گفته است که ابتدا آن را برای معشوقهی خودش نوشت اما به مرور که عبارتهای عاشقانهی شعر را توسعه میبخشید متوجه شد که معشوقهی مورد اشاره در شعرش ورای معشوقه خودش است و قابلیت تعمیم به واژههای مهمی همچون آزادی را دارد، واژهای که نام آن شعر معروف را نیز به خود اختصاص داده است.
+ فیلم کوتاه The Shape که دیدنش تنها به 4 دقیقه و 3 ثانیه زمان نیاز دارد را میتوان از >اینجـا< دید.
++ همچنین شعر یاد شده از پل الوار را نیز از اینجـا میتوان خواند.
اون قدیما وقتی هنوز یه بچه دبستانی بودم، به واسطهی علاقه داداشم به فوتبال، کم کم منم عاشق فوتبال شدم و به غیر از سه ماه تابستون که از لنگ ظهر تا بوق سگ توی کوچههای محلهمون فوتبال بازی میکردم و شبا با دست و پای زخم و زیلی و زانوهای پارهپوره به خونه برمی گشتم، علاقهی زیادی هم به تماشای مسابقات فوتبالی که از تلویزیون پخش میشد داشتم، به خصوص تماشای مسابقات جام جهانی که چندتایی از اونها در خاطرم مونده و اولین جامی که تنها صحنههای تقریباً محوی از اون در ذهنم باقی مونده، جام جهانی 1994 امریکاست، جامی که برزیل در آن قهرمان جهان شد. اما به غیر از این قهرمانی، یکی از مهمترین و برای طرفداران تیم ملی ایتالیا باید گفت؛ تلخترین اتفاق این جام در همان بازی فینال میان ایتالیا و برزیل رخ داد. مسابقهای که در 17 ژوئیه 1994 در ورزشگاه شهر کالیفرنیا با رویارویی دو غول فوتبال آن روزهای جهان برگزار شد، دیداری که با وجود 120 دقیقه زورآزمایی این دو تیم گلی در بر نداشت و در نهایت، این ضربات پنالتی بود که میبایست قهرمان جهان را مشخص میکرد. فارغ از تکتک ضربات پنالتی که در آن بازی زده شد، مسئولیت زدن ضربهی پنالتی آخر تیم ایتالیا بر دوش روبرتو باجو قرار گرفت. بازیکنی که بیشک برترین ستارهی تیم ملی ایتالیا بود و در گل کردن پنالتی به شخصی بهتر از او نمیشد اعتماد کرد. اما همانطور که احتمالا میدانید ضربهی روبرتو باجو با فاصلهی زیاد از چارچوب دروازهی برزیل به آسمان رفت و معروفترین پنالتی تاریخ جام جهانی را رقم زد. پنالتی ناموفقی که منجر به قهرمانی دنیا برای تیم حریف شد.
داشتم میگفتم که آن روزها من یک بچه دبستانی بودم و عاشق فوتبال، ادعا هم زیاد داشتم، ادعایی که مثلا فوتبالیست خیلی خوبی هستم ( که در واقع نبودم). برام یک پیراهن ورزشی خریده بودند که در زنگ ورزش مدرسه آن را می پوشیدم و کلی پز می دادم که مثل فوتبالیستهای حرفهای پیراهن و شورت ورزشی و کفش و جوراب هم دارم، لباسی که مربوط به تیم ملی ایتالیا بود و نام روبرتو باجو بر روی آن چاپ شده بود. به یاد دارم هر وقت گل میزدم دور تا دور زمین را می دویدم و نام روبرتو باجو را به عنوان زنندهی گل فریاد می کشیدم. یکی از همان روزها و بعد از یکی از آن گلهای مهم بود که معلم ورزشم به سراغم آمد و گفت: پسرجان این روبرتو باجویی که اسمش را فریاد می زنی و گلوی خودت را به خاطرش پاره می کنی اصلا نمی دونه ایران کجاست چه برسه به اینکه براش مهم باشه که تو نامش را فریاد بزنی. هر چند این پند آقا معلم خیلی کارساز نبود و آن فریادها ادامه پیدا کرد، با این تفاوت که شخصی که در فریادها صدا می زدم جایش را از روبرتو باجو به الساندرو دل پیرو و پس از اون به فرانچسکو توتی داد.
حالا در این روزهای سخت دوست داشتم آقا معلم رو دوباره میدیدم و با هم دربارهی این خاطرهی قدیمی و این عکس جدید صحبت میکردیم. بهش میگفتم آقا معلم دیدی چقدر دنیا عوض شده؟ دیدی حالا دیگه روبرتو باجو هم نه تنها مارو میشناسه و صدای فریاد مارو میشنوه، بلکه حتی دیگه حالا خودش هم برای ما هم فریاد میزنه. ببین آقا معلم، این عکس روبرتو باجوئه که داره می گه: دونا، ویتا، لیبرتا...
(از نوشتن این یادداشت که امروز منتشر شد بیش از 1 ماه میگذرد، به این دلیل هیچ حال و هوایی از این روزهایمان در آن به چشم نمیخورد.)
"در نگاه تربیت شدهی ما ایرانیان همیشه سفر به یک کشور خارجی یک کار غیر ضروری، تجملاتی و از سر سیری بوده و هیچکس سعی نکرد ضرورت دیدن جهان و آشنایی با دیگر سرزمین و ملل را برایمان تشریح کند. سفر جدا از جنبهی تفریحی و سرگرم کنندهاش دارای یک سویهی فرهنگی هم هست و آدم را به این نتیجه میرساند که همهی دنیا همین چهار دیواری محصور اطرافش نیست. در سفر آدم میزان علاقه به سرزمینش را میفهمد و در بازگشت، وطنش، شهرش و محلهاش را بیشتردوست دارد. اگر این مجموعه بتواندتابوی غیر ممکن بودن سفر را در ذهن خوانندهی ایرانی بشکند من موفقیت بزرگی به دست آوردهام." آنچه خواندید بخشی از پیشگفتار این کتاب است که منصور ضابطیان در زمان انتشار کتاب به آن اشاره کرده است، البته هرچند شاید اگر امروز از خودش هم بپرسیم، نظرش این باشد که با این وضع اقتصادی و اختلاف ارزش پولی که امروز کشورمان با دیگر کشورهای دنیا دارد مجال سفر خارجی، آنچنان که او اشاره میکند هم ساده نیست. اما فارغ از این نکته که در زمان انتشار این کتاب تا حدودی اینگونه بوده، به نظرم منظور نویسنده همانطور که با سفرهایش به خواننده ثابت میکند، سفرهایی با کمترین امکانات و هزینه است، همچون یک جهانگرد کولهپشتی به دوش، شاید چنین سفری با کمی آشنایی قبلی و برنامهریزی، برای شخصی که به سفر عشق میورزد حتی امروز هم امکان پذیر است.
ضابطیان که بیشتر او را به خاطر ساخت و اجرای پنج سالهی برنامهی تلویزیونی رادیو هفت میشناسیم خودش حسابی اهل سفر است و تا امروز سفرنامههایش را هم در ۹ جلد کتاب منتشر کرده است. او این راه را با کتاب (مارک "و"پلو) آغاز کرد که شامل مجموعه سفرنامههای کوتاهی است که در سفر به فرانسه، اسپانیا، لبنان، هندوستان، ایتالیا، ارمنستان، آمریکا و کره جنوبی نوشته شده است. متن کتاب مانند سفرنامههایی که اغلب میشناسیم نیست و در واقع ضابطیان تنها تلاش میکند تجربیات شخصی از سفرهایش را فقط "تعریف" کند و به همین دلیل یکی از نکات مثبت کتاب لحن نوشتههاست که نویسنده در آن بر خلاف جهانگردانی که اغلب با لحن رسمی و خشک به سفرنامهنویسی روی میآوردند در این کتاب با لحنی خودمانی از جزئیات سفرش سخن میگوید بطوری که خواننده گویی خود را با او در این سفر همراه میبیند. با توجه به سابقهی خبرنگاری و برنامهسازی نویسنده، متن کتاب در کنار عکسهای فراوانی که در لابهلای متنها به چشم میخورد حسی شبیه به خواندن مجله یا امروز بهتر است بگویم حسی شبیه به گشتن در صفحات فضای مجازی (که این روزها از آن محرومیم) را به خواننده هدیه میدهد. تجربههای شیرین و گاه تلخی که از گشت و گذار در کشورهای مختلف دنیا و آشنا شدن با فرهنگ مردم آنها به دست میآید، تجربیاتی که شاید برای بسیاری از خوانندگان این کتاب تا آخر عمرشان نیز میسر نگردد، اما به واسطهی این کتاب یا هر سفرنامهی دیگری ممکن خواهد شد.
از دیگر نکات مثبت این کتاب برای افرادی که خیلی هم اهل کتاب خواندن نیستند اما سفر را دوست دارند حجم کم کتاب است که میتوان گفت حدوداً نیمی از آن هم به عکسهای کنار متنها اختصاص داده شده است. البته نقطه ضعف کتاب نیز عکسهای نسبتاً با کیفیت پائین آن است که در سفرنامههای بعدی این نویسنده این ضعف برطرف شده است. با توجه به چاپ نخست این کتاب در سال 88 هم نمیتوان خیلی انتظار داشت حال و هوای شرح داده شده از کشورها به امروز نزدیک باشد، هرچند برای یک سفرنامهخوان حرفهای این نکته نه تنها نمیتواند ضعف به حساب بیاید بلکه حتی از زاویهای میتواند نقطه قوتی برای ثبت و ارائه حال و هوای آن روزگار نیز به حساب بیاید.
+ در ادامه مطلب بخشهایی از متن کتاب که به نظرم جالب بود را به تفکیک کشورها خواهم آورد.
++ مشخصات کتابی که من خواندم: نشر مثلث، چاپ هفدهم، بهار 1398، در 1650 نسخه، 176 صفحه
ادامه مطلب ...هری پاتر و یادگاران مرگ عنوان هفتمین و آخرین جلد از مجموعهی هری پاتر است که اولین بار در سال ۲۰۰۷ در ۶۰۷ صفحه در انگلستان منتشر شد که البته در نسخه فارسی در دو جلد ترجمه و به چاپ رسیده است. داستان این کتاب در ادامهی ماجراهایی که برای هری در جلدهای پیشین این مجموعه اتفاق افتاده پی گرفته میشود، ماجراهایی که شما خوانندهی عزیز که احتمالاً برخلاف من نوجوان هستی در 6 جلد قبلی این مجموعه آنها را دنبال کردهای و حتماً میدانی در پایان جلد قبل چه اتفاقاتی افتاد (اگر به خاطر نداری هم میتوانی از اینجا دربارهاش بخوانی). اما در ابتدای این جلد هری 17 ساله شده و این سن در دنیای جادوگری به معنای سن قانونی است و در نتیجه جادوی حفاظت مادرش دیگر برای او بی اثر شده و حالا خطر لرد سیاه و یارانش بیش از پیش او را تهدید میکند و به این جهت یاران محفل ققنوس در پی حفاظت از او هستند و از طرفی هری به همراه هرمیون و رون برای تحقق بخشیدن آخرین خواستهی دامبلدور به دنبال جانپیچهای باقی مانده از وُلدمورت (لرد سیاه) هستند، جانپیچهایی که بخشهایی از روح لُرد سیاه را در خود جای دادهاند و تا وقتی که همهی آنها نابود نشوند لرد سیاه هیچ گاه از بین نخواهد رفت. وُلدمورت دراین جلد از کتاب بیش از هر زمان دیگری به قدرت رسیده و هری هم در فقدان دامبلدور به دلیل از دست دادن بیشتر یارانش حالا تنهاتر از همیشه است، اما در همین گیرو دار به رازی پی میبرد که به واسطهی آن هر انسانی در دنیای خیالانگیز این کتاب میتواند ارباب مرگ شده و بر مرگ پیروز گردد، آن هم به واسطهی سه یادگار مرگ که اَبَر چوبدستی، سنگ زندگی مجدد و شنل نامرئی اصلی هستند و هری در جستجوی جانپیچها به وجود آنها پی میبرد و در کارزار خود برای رسیدن به هدفش با آنها دست و پنجه نرم میکند.
این کتاب پایان داستان هیجانانگیز هری و باقی شخصیتهاست و گرههایی که هری به همراه خواننده در تکتک جلدهای پیشین این مجموعه با آنها دست و پنجه نرم کرده بود در این کتاب همگی باز میشوند و شاید به جرات بتوان گفت این جلد یکی از بهترین جلدهای این مجموعه است که در آن خیر و شر و در واقع همه چیز به حد نهایت خود میرسد.
+ جیکیرولینگ با نوشتن کتابهای هری پاتر پنجرهی جدیدی در دنیای کتابهای فانتزی باز کرد و به قول یکی از دوستان یکی از نقاط مثبت کتابهای هری پاتر که در آثار مشابه دیده نمیشود پیش بردن دو دنیای واقعی و فانتزی در کنار هم است.
++ نسخه صوتی همهی 7 جلد این مجموعه با صدای آرمان سلطانزاده به زیبایی و به واقع هنرمندانه اجرا شده است که من همهی این جلدها را اینگونه شنیدم و خواندم. کمپانی برادران وارنر نیز در همان سالهای انتشار کتاب، به ترتیب شروع به ساخت فیلمهایی بر اساس کتابها کرده است که بیشتر فیلمها با وفاداری کامل به کتابها فیلمهای پرفروش و دیدنی از آب درآمدهاند و طبق آمار تا سال 2012 یعنی یکسال بعد از اکران آخرین فیلم از این مجموعه، مجموعاً به فروشی نزدیک به 7 میلیارد دلار رسیده بود که در نوع خود رکورد به حساب میآمد.
+++ جلدهای قبلی این مجموعه به این ترتیب بودند: ۱_هری پاتر و سنگ جادو ۲_ هری پاتر و حفره اسرار آمیز۳_هری پاتر و زندانی آزکابان ۴_ هری پاتر و جام آتش ۵_هری پاتر و محفل ققنوس 6- هری پاتر و شاهزاده دورگه
مشخصات کتابی که من شنیدم: ترجمهی ویدا اسلامیه، انتشارات کتابسرای تندیس، نشر صوتی آوانامه، با صدای آرمان سلطانزاده، در 29 ساعت و 38 دقیقه
اگر یادداشتهای این وبلاگ که غالباً درباره کتابها و فیلمها هستند را در چند سال اخیر دنبال کرده باشید حتما به خاطر خواهید آورد که در تمام زمانهایی که به واسطهی روزگار حال و روز خوشی نداشتهام در انتخاب کتابهایی که خواندهام یا فیلمهایی که دیدهام به خیال پناه بردهام. چه آن زمان که کشورمان را وحشت ویروسی به نام کرونا فرا گرفته بود و چه زمانهایی که با گرفتاریهای شغلی و امثال آنها دست و پنجه نرم میکردم. چندی پیش هم در آغاز این روزهای تلخ کشورمان نیز ناخودآگاه به سمت و سوی خیال کشانده شدم، هرچند بارها از خود پرسیدهام و قطعا خوانندگان این یادداشت نیز چه در زمان حال و چه در آینده خواهند پرسید که آیا در چنین روزهای تلخی نیز میبایست همچون دوران کرونا و امثالهم از اندیشیدن زجرآور به وقایع گریخت و به خیال پناه برد یا باید کاری کرد؟ اما چه کاری میتوان انجام داد؟ اصلا جراتش را دارم که کاری انجام بدهم؟ بگذارید حداقل در اینجا صادقانه بنویسم، راستش نسل ما دههی شصتیها همچون متولدین یک دهه پیش و پس از خود نسل سرخورده و شکست خوردهای است که همواره با ترسها و محدودیتها زندگی کرده و گویا همهی این ترسها چنان در وجود ما نهادینه شده که تا همین چند روز پیش هم خودمان این را نمیدانستیم یا حداقل نمیخواستیم به روی خودمان بیاوریم که میدانیم، این را امروز نسلی دیگر که همچون ما فکر نمیکرد و همچون ما فکر نخواهد کرد به یادمان آورد و در واقع آن را دوباره به ما درس داد. درس بزرگی که نسلهای من و امثال من نتوانسته بود آن را پاس کند.
اما قبل از این درسها در راستای پناه بردن به خیالی که از آن سخن گفته شد به سراغ فیلم سینمایی کینگ کونگ و خواندن آخرین جلد از مجموعه هریپاتر رفتم که در یادداشت بعدی درباره آن کتاب خواهم نوشت.
فیلم سینمایی کینگ کونگ که نام آن در لیست ۱۰۱ فیلم چهار ستاره سینما به چشم میخورد یک فیلم ماجراجویانهی درام است که در سال ۲۰۰۵ توسط پیتر جکسون ساخته شده است. جکسون را بیش از هر چیز به خاطر سهگانههای خاطرهانگیز ارباب حلقهها و هابیت میشناسیم، او در سال ۲۰۰۵ مابین ساختن این دو پروژه، به سراغ بازسازی فیلم کینگ کونگ رفت که فیلمی قدیمی به حساب میآمد و در سالهای۱۹۳۳ و ۱۹۶۷ نیز نسخههایی از آن ساخته شده بود و این یعنی در زمان اکران، تقریبا اغلب مخاطبانِ فیلم با داستان اصلی آن آشنا بودند، اما کارگردانیِ فوق العادهی پیتر جکسون ثابت میکند از یک ایده و داستان تکراری هم میتوان یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینما را با چنین موضوعی ساخت.
داستان فیلم در دههی ۳۰ میلادی در آمریکا اتفاق میافتد و با نمایش زندگی کارگردانی آغاز میشود که با سری پر رویا به خاطر ایدههای آرمانگرایانهی خود تمام سرمایهگذاران پروژههای سینمایی را از خود ناامید کرده و اغلبِ آنها به خاطر سودآور نبودن پروژهها از ادامهی کار با او منصرف شدهاند، اما این کارگردان برای اینکه شانسش را بار دیگری امتحان کند پس از گشتن به دنبال یک بازیگر زن برای بازی در فیلم موردنظرش، به طور اتفاقی بازیگر جوانی را مییابد که او هم مثل خودش در مسیر هنری خود شکست خورده و بدنبال کار است. او به همراه این بازیگر بدون اطلاع تهیهکنندهی فیلم به همراه گروه فیلمبرداری با یک کشتی عازم سنگاپور میشود، تهیهکننده به محض اطلاع از سرپیچی کارگردان از فسخ قراردادِ ساخت فیلم، به دنبالش میرود و حتی طلبکاران هم حکم جلب او را میگیرند اما دیگر کار از کار گذشته و او به همراه گروه عازم شده است. اما نه به سنگاپور، فقط به گروه اینگونه اعلام کرده که قرار است برای فیلمبرداری راهی سنگاپور شوند اما در واقع او به دنبال رویای پرخطر خود تنها به واسطهی هماهنگی با ناخدای کشتی، راهی سفر به جزیرهی مرموزی به نام جمجمه میگردد تا در آنجا فیلمی هیجانانگیز بسازد و شهرت خود را بازیابد و از بدهیهایش خلاص شود. اما جزیره در کنار بومیان عجیب و غریبی که هیچکدام انتظار روبرو شدن با آنها را نداشتهاند با گوریل غول پیکری از آنها پذیرایی میکند که کل گروه را به وحشت میاندازد، اما این آقای کارگردان قصد دارد حتی از این فرصت هم استفاده کند و هرطور که شده در راستای هدفش از او فیلم بگیرد. ماجرای فیلم هم همین تلاش کارگردان برای فیلمبرداری و استفاده از کونگ و بومیان جزیره برای رسیدن به اهداف خودش آن هم به هر قیمتی است که در ادامه کم کم ماجرا به سمت خود کونگ میرود. نائومی واتس که نقش شخصیت اصلی زن فیلم را بازی می کند، با نقشآفرینی در این فیلم بخصوص با حرکات و زبان بدنش برای تفهیم حرفهایش به کونگ یکی از بهترین آثار کارنامه هنریاش را به جا گذاشته است. چرا که بخش زیادی از فیلم او را در کنار کونگ میبینیم، شخصیتی که در واقع اصلا در هنگام فیلمبرداری وجود ندارد. ماجرای همنشینی این دو هم این است که بومیهای جزیره پس از دزدیدنش او را به عنوان قربانی به پادشاه جزیره یا همون کینگ کونگ تقدیم میکنند اما کونگ به جای خوردن او عاشقاش می شود.
+ این فیلم در همان سال اکران جایزه اسکار بهترین صداگذاری و میکس و بهترین جلوههای ویژه را از آن خود کرد که در گزینهی آخر توانست جایزه بفتا را نیز کسب کند. مبلغ 207 میلیون دلاری که برای ساختن این فیلم هزینه شد نه تنها در سال 2005 بلکه در حال حاضر هم کم پولی نیست، هرچند ایتن فیلم بیش از دوبرابر هزینه ساختاش فروش کرد.
++ در دنیای سینما آثار زیادی با موضوع ورود یک موجود عجیب و غریب به دنیای انسانها ساخته شده و اغلب فیلمهایی که با این موضوع دیدهام تقریباً فیلمهایی سطحی بودهاند اما به نظرم کینگ کونگ فیلم سرگرم کنندهی خوبی است که بر خلاف بسیاری از فیلمهای مشابه به شعور بیننده توهین نمیکند. البته اگر به دنبال دیدن صحنههای اکشن این فیلم هستید باید حداقل ۷۰ دقیقهای صبر کنید اما فارغ از اهمیت همین زمان ابتدایی، به راحتی میتوان قول داد صحنههای پرهیجان 118 دقیقهی باقی ماندهی پس از آن هر شخص علاقهمند به چنین فیلمهایی را راضی نگه خواهد داشت.