کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha
کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha

پرواز بر فراز آشیانه فاخته - کن کیسی

در آغاز قرار بود این یادداشت درباره‌ی برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلم و چهار جایزه دیگر در چهل و هشتمین دوره جوایز اسکار باشد اما قبل از آن تصمیم گرفتم کتابی که فیلم موردنظر بر اساس آن ساخته شده را بخوانم و حالا پس از خواندن کتاب، دیگر به نظرم لازم است این مطلب یادداشتی باشد بر کتاب. اما قبل از اینکه درباره‌ی کتاب بگویم دوست داشتم به این نکته اشاره کنم که فیلم‌های بسیاری در تاریخ سینما وجود دارند که با داستان ساده و بدون هیاهوی خود بیننده را تحت تاثیر خود قرار می‌دهند و در پایان کمتر بیننده‌ای را به نقد منفی از خود وا می‌دارند، فیلم‌هایی نظیر مسیر سبز و فارست گامپ که با اینکه بیننده را وادار به گره گشایی‌های تو درتو نمی‌کنند اما همچنان او را تا پایان فیلم در کنار خود نگه می‌دارند، پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته هم چنین فیلمی است، فیلمی ساخته‌ی میلوش فورمن و محصول آمریکا که در سال 1975 ساخته شد و در کشور ما نیز به نام "دیوانه از قفس پرید" شناخته شده است. 

اما برویم سراغ کتاب که برای نخستین بار در سال ۱۹۶۲ منتشر شد و بخش زیادی از داستان یا بهتر است بگویم تقریبا کل آن در یک مرکز نگهداری از بیماران به اصطلاح روانی می‌گذرد و در ابتدا به نظر می‌رسد همین خط داستانی کفایت کند تا فکر کنیم که با کتاب یا فیلم بسیار کسل کننده‌‌ای روبرو خواهیم بود که البته اینگونه نیست. تیمارستان موردنظر فضایی سرد و بی روح دارد و مسئولیت نظارت و مدیریت بر بیماران در این مرکز به جای اینکه به عهده رئیس آن باشد بر عهده سرپرستاری به نام پرستار رَچد بوده که از قضا دوست صمیمی رئیس است و به تعبیری بر روی او نیز کنترل دارد. این سرپرستار در بین بیماران فضایی ایجاد کرده که به نظر جهت برقراری نظم و قانون و برنامه‌ریزی مدون برای بدست آوردن سلامت آنهاست اما وقتی یکی از جلسات مشابه جلسات روان‌درمانی گروهی که با مدیریت او  اداره می‌گردد را دنبال می‌کنیم متوجه می‌شویم که او با تمرکز بر روی مشکل‌‎هایی که در گذشته‌ی هر بیمار وجود داشته نه تنها به بهبود آنها کمک نمی‌کند بلکه با یادآوری مکرر آنها دائما سعی می‌کند آنها را در حالت خمودگی و افسردگی نگه دارد تا شاید بتواند بی‌دردسر آنها را کنترل کند. در واقع این رویکرد و همینطور برخوردهای هرکدام از بیماران از جمله شخصیت اصلی داستان یعنی مردی به نام مک‌مورفی، همگی نمادهایی هستند که نویسنده برای بیان حرفهای خود در رابطه با جامعه و نظام‌های حاکم بر آن از آنها استفاده کرده است. مثلا در بخشی از کتاب از زبان یکی از شخصیت‌های داستان به نام مک‌مورفی به یک بیمار دیگر به نام هاردینگ چنین می‌گوید:  - این جریان توی بزم‌های این گروه درمانی خیلی رایجه، یه مشت جوجه توی جشن نوک زنی... وقتی یه دسته جوجه چشمشون به یه لکه خونی روی یک جوجه بیفته همشون شروع می‌کنن به نوک زدن به جوجه تا اینکه تیکه پاره‌اش کنن و همه جا رو پر کنن از پر و خون و استخون. اما وسط این ماجرا معمولاً روی چند تا دیگه از جوجه‌ها هم یه لکه خون می‌افته و حالا نوبت اونا میشه که تیکه پاره بشن. و این جریان همینطور ادامه پیدا میکنه، میبینی رفیق، یه جشن نوک‌زنی می‌تونه توی چند ساعت کل دسته‌ی  جوجه‌ها رو نابود کنه. خیلی وحشتناکه... تنها راه جلوگیری از این فاجعه اینه که براشون چشم بند بزاریم که دیگه نبینن. یا در جای دیگری از داستان که برخی از بیماران به این نتیجه می‌رسند که دوشیزه رچد یک هیولاست، مک‌مورفی چنین پاسخ می‌دهد: این پرستار هیولا نیست رفیق، فقط اون یه اخته کنه. من خیلی‌ها رو دیدم  که اینطوری بودن، مرد و زن، اونارو تو همه جای کشور و تو خونه‌ها دیدیم. مردمی که سعی می‌کنن ضعیفت کنن تا به دستورهاشون عمل کنی، از قوانینشون تبعیت کنی و اون جوری که اونا می‌خوان زندگی کنی... و بهترین راه برای رسیدن به همچین چیزی اینه که به جایی برسوننت تا بیشترین آسیب رو ببینی و با این کار ضعیفت کنن و...

راوی داستان این کتاب یک سرخپوست درشت هیکل و قدبلند به نام رئیس برومدن است. شخصی که در آن مرکز مشهور به این است که لال و ناشنواست و به همین دلیل مسئولین مرکز از جمله پرستار رَچد به او بیش از بقیه بیماران اعتماد دارند اما شخصیت اصلی داستان را باید شخصی دیگر به نام رندل مک‌مورفی بدانیم، شخصی که نسبت به بقیه تفاوتهایی دارد و به نظر می‌رسد مثل سایر بیماران دیوانه نباشد، البته خیلی زود از گذشته‌ی او با خبر می‌شویم که زندانی بوده و خود را به دیوانگی زده تا از کار اجباری زندان بگریزد و به همین دلیل او را به این مرکز آوردند تا صحت و سقم این موضوع را دریابند. مک‌مورفی سرزنده است و روحیاتش با سایر بیماران از زمین تا آسمان فرق دارد، او فردی باهوش، حق طلب، سرکش و پیگیر است و می‌توان او را در این داستان نماد مقاومت و آزادی‌خواهی دانست و در طرف مقابل پرستار رچد نماینده‌ی یک سیستم سرکوبکر که تحمل افرادی چون مک مورفی را ندارند.

...کدومتون حاضره سر پنج دلار با من شرط ببنده که سر یک هفته من اون پرستار رو شکست بدم بدون اینکه ازش هیچ شکستی بخورم؟. فقط یک هفته و اگه تو این مدت اون پرستار گوه گیجه نگرفت اون پنج دلار برای شما... خیلی ساده است، هیچ چیز پیچیده‌ای در مورد این مسئله وجود نداره، من دوست دارم شرط ببندم و دوست دارم برنده بشم و فکر می‌کنم می‌تونم این شرط بندی رو ببرم.حله؟ وقتی تو پندلتون بودم دیگه هیچکس حتی یه پنی هم باهام شرط نمی‌بست چون می‌دونستن من برنده‌ام. اصلا به همین خاطر بود که خودمو به اینجا منتقل کردم چون به نادون‌های بیشتری نیاز داشتم. بزار یه چیزی بهتون بگم، من قبل از اینکه بیام اینجا چیزهایی در مورد اینجا فهمیدم. تقریباً نصف شما تو اینجا ماهانه سیصد چهارصدتا پول در میارین، هیچ کاری هم باهاش نمی‌تونین بکنین جز اینکه بزارین خاک بخوره. فکر کردم میتونیم یه استفاده‌ای از این بکنیم و زندگی هر دو طرف یه مقدارغنی‌تر بشه. صادقانه بهتون بگم من یه قماربازم و عادت به باختن هم ندارم و تا حالا هم ندیدم یه زن از من سرتر باشه. مهم نیست که با دیدنش تحریک میشم یا نه . اون شاید عامل زمان رو داره اما منم خیلی وقته دارم می برم. ...یه چیز دیگه . من اینجام چون خودم برنامه داشتم بیام اینجا. چون اینجا از یه مزرعه کار اجباری بهتره. تا جایی که می دونم دیوونه نیستم یا اگه بودم خودم نمیدونستم. پرستارتون اینو نمیدونه. اون عادت نداشته یه آدم تیز مثل من بیاد سراغش. اینا امتیازهای منه. 

در بخشی که از زبان مک‌مورفی خواندید سرزندگی و روحیه موج می‌زد، چیزی که در این تیمارستان میان هیچ کدام از بیماران وجود ندارد و فضا شدیداً سیاه و خاموش و یخ‌زده است. این را حتی در روایت راوی هم می‌توانیم درک کنیم و بی‌شک این خود یکی از نقاط قوت داستان است، به طوری که رئیس برامدن که هر چند به عنوان راوی داستان معرفی شده اما با توجه به اینکه او هم یکی از بیماران این مرکز است در طول روایت با توهماتی روبروست. البته بار اصلی بر روی مبارزه‌ای است که در طول داستان میان مک‌مورفی و رچد در جریان است و می‌توان آن را جنگی بر علیه استبداد و سرکوبگری‌ها دانست که حتی شیوه‌ی عمل آنها نیز بسیار مشابه آن چیزی است که در اغلب سیستم‌های خودکامه اتفاق می‌افتد، مثلا در جایی از داستان که پیروزی‌های مک‌مورفی بر رچد می‌چربد و بیماران زیادی را با خود همراه می‌کند، در جلسه‌ای که میان اعضای مرکز برای جلوگیری از یک فاجعه برگزار می‌شود تصمیم می‌گیرند که مک مورفی را به بخش به قول خودشان زنجیری‌ها انتقال دهند، اما پرستار رچد مخالف است و چنین می‌گوید: "این در واقع همون چیزی هست که دیگر بیمارها انتظار دارند. با رفتن اون، برای اونا تبدیل به شهید میشه."

بله، او باید بماند تا همه افول او را نیز ببینند.


+ اگر علاقه‌مند بودید که یادداشتی خوب و کامل درباره این کتاب بخوانید از" اینجا" می‌توانید به یادداشت دوست عزیزم در وبلاگ میله بدون پرچم مراجعه نمائید.
++ در پاسخ به سوالی که در تصویر اختصاص داده شده به این تصویر مطرح کردم هم باید بگویم تجربه هیچکدامشان خالی از لطف نیست. پس: هر دو.

++ مشخصات کتابی که من خواندم: انتشارات هاشمی، ترجمه‌ی سعید باستانی، چاپ پنجم، 1399، در 368 صفحه

28- فیلم سینمایی "داستان ازدواج" 2019- نوآ بامباک

در ابتدای یادداشت مربوط به معرفی فیلم کرامر علیه کرامر به این نکته اشاره کردم که تا پیش از آن فیلم گمان می‌کردم یکی از بهترین فیلم‌هایی که به نحوی به موضوع جدایی و طلاق اشاره می‌کند فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی است، آنجا نوشتم که تازه متوجه شدم که سالها قبل از فرهادی نیز فیلم درخشانی ساخته‌ی رابرت بنتون وجود داشته است و حالا که به صورت اتفاقی با فیلم داستان ازدواج آشنا  شدم و به تماشای آن نشستم به نظرم این فیلم هم می‌تواند در کنار آن دو فیلم خوب قرار بگیرد. فیلمی که محصول سال 2019 آمریکاست و با اینکه سیزدهمین فیلم نوآ بامباک به عنوان کارگردان حساب می‎‌آید من اولین بار بود که نام‌اش را می‌شنیدم.  

فیلم با یک تضاد آغاز می‌شود که همان نام فیلم است که داستان ازدواج نام دارد اما در واقع داستان جدایی است. نیکول که نقش آن را اسکارلت جوهانسون بازی می‌کند یک بازیگر تئاتر است و همسرش چارلی که آدام درایور ایفاگر نقش اوست یک کارگردان تئاتر. با این تفاوت که نیکول را می‌توان یک بازیگر نسبتاً آماتور تئاتر دانست اما چارلی کارگردانی حرفه‌ای و نسبتاً سرشناس است که حتی به واسطه‌ی او نیکول موفق شده نقشی مهم در یک سریال  تلویزیونی بگیرد. آنها یک پسر دارند و در ابتدای فیلم بعد از اینکه هر کدام از این دو با تدوینی زیبا شروع می‌کنند به تعریف از محاسن یکدیگر متوجه می‌شویم در دفتر مشاوره ی طلاق هستند و این گفتن از محاسن و طلاق تضاد غریب بعدی است. بعد متوجه می‌شویم نیکول است که قصد دارد به این رابطه پایان دهد و با چارلی به تفاهم می رسند که طلاق آنها  خصوصاً به این جهت که آسیبی به کودکشان نرساند به صورت دوستانه و بدون هیچگونه تنشی انجام پذیرد اما همچون فیلم کرامر علیه کرامر با ورود وکلا به داستان اوضاع تغییر می کند و این جدایی که قرار بود متمدنانه باشد تبدیل به یک جنگ می‌شود و در خلال این جنگ، بیننده به پیچیدگی‌های روابط زناشویی و جدایی پی می‌برد مخصوصاً وقتی پای یک کودک خردسال در میان باشد. (البته احتمالاً تنها بخشی از این پیچیدگی‌ها). 

از نکات مثبت و خلاقانه‌ی فیلم همان توصیفات اولیه‌ی این زوج از یکدیگر است، در واقع همانطور که تا حدودی اشاره شد این توصیفات به خواسته‌ی مشاورشان برای این نوشته‌اند تا به خاطر بیاورند که دلیل اولیه این علاقه‌ی این دو به یکدیگر چه بوده است. اما دلیل خلاقانه بودن چنین بخشی در فیلم این است که بیننده بدون اینکه مثلاٌ حداقل یک ساعتی از فیلم را ببینید تا با کیفیت رابطه‌ی 10 ساله‌ی این زوج آشنا شود و به عمق رابطه‌ی آنها پی ببرد با دیدن و شنیدن این توصیفات حالا همچون شخصی که مدتی با آنها زندگی کرده وارد پروسه موردنظر فیلم که جدایی است می‌شود. 

اگر فیلم جدایی نادر از سیمین را دوست داشتید و اگرکرامر غلیه کرامر برای شما یک فیلم خاص بوده است پس حتماً فیلم داستان ازدواج را ببینید چرا که به نظرم حتی می‌توان گفت بامباک که هم نویسنده و هم کارگردان این اثر است از دو خالق قبلی آثاری که نام برده شد هم هنرمندتر است، چرا که این فیلم به نظر به عمیقی آن دو فیلم نیست و به همین جهت مخاطبانی با سلیقه‌های متفاوت را به خود جذب می‌کند و در این میان حرف‌های مهم خود را به صورت ملموس ارائه می‌دهد. 

++ در ادامه مطلب سعی خواهم کرد به نکات جالب توجه دیگر فیلم اشاره کنم. 

ادامه مطلب ...

نانتاس - امیل زولا

وقتی به کتابهای کتابخانه‌‌ی کوچکم نگاه می‌کنم در میان آنها نام چند نویسنده به چشم می‌خورد که با آثار بیشتری نسبت به سایر نویسندگان مهمان من هستند (یا به تعبیری حتی می‌توان گفت من مهمان آنها هستم)، این قاعدتاً باید به این دلیل باشد که احتمالا روزی یک اثر از آن نویسنده خوانده‌ام و پس از پسندیدن آن، در صدد اضافه کردن کتابهای دیگری برآمده‌ام. اما استثنائاتی هم وجود دارد که یکی از آنها همین جناب "امیل زولا"ست که احتمالا ناخواسته و با پیروی از روش پی‌یر بایار در کتاب "چگونه درباره کتابهایی که نخوانده‌ایم حرف بزنیم" بارها درباره‌ی او و کتابهایش و همینطور برای مثال زدن از مکتب ادبی ناتورالیسم در جمع‌های مختلف سخن گفته‌ام و اغلب اوقات هم در میان خریدهایم یک کتاب از آثار او به چشم می‌خورد، این در صورتی است که تا پیش از این هیچ کتابی از زولا را به این شکل که کتاب مورد نظر را دست بگیرم و از ابتدا تا انتها آن بخوانم وجود نداشته است و گویا بعد از این همه مدت حالا زمان آن رسیده که چندصباحی با قدم زدن در دنیای آثار او بگذارنم و نانتاس آغاز راه من با آثار زولا خواهد بود، کتاب کم حجمی که در مجموعه‌ی کتابهای جیبی نشر افق جای می‌گیرد، مجموعه‌ای که ناشرش آن را شاهکارهای پنج میلی‌متری نامیده و من پیش از این کتابهای "جانشین" و "مردی چنان دیوانه که با حیوانات می‌زیست" را این مجموعه خوانده بودم که هر دو کتابهای خوبی بودند.

نانتاس در واقع نام شخصیت اصلی این نوول 74 صفحه‌ای است که در سال 1878 توسط زولا نوشته شده است. او یک مرد جوان روستایی باهوش است و رویاهای بزرگی در سر دارد اما اصطلاحاً به جبر جغرافیا در دل روستا یا حداقل یک شهر کوچک زاده شده و پس از سالها زندگی سخت، که در آن درآمدهایش فقط کفاف زندگی روزمره‌اش را می‌داد به نگهداری از پدرش در سالهای پایانی عمر او پرداخته و  پس از فوت پدر تصمیم می‌گیرد دل را به دریا بزند و  به پاریس بیاید تا بتواند با اراده و پشتکاری که از خود سراغ دارد به سمت رویاهای خود گام بردارد، اما او همواره با فقر دست و پنجه نرم می‌کرده و با به شهر آمدنش نیز این موضوع بیشتر به چشم می‌آید و طبیعتاً کم کم رویاهایش رو به نابودی کشیده شده و پس از به پایان رسیدن آخرین سکه‌هایش در اوج ناامیدی به فکر خودکشی می‌افتد. اما در همین افکار است که زنی از طبقه‌ی ثروتمند جامعه به او پیشنهادی می‌دهد که می‌تواند زندگی او را متحول کند. پیشنهاد ازدواجی صوری برای حفظ آبروی زن... 

حالا از اینجای داستان وقت آن است که نویسنده با ایجاد تضادهایی مثل فقر و غنا، اخلاق و مصلحت، آرمان‌گرایی و واقعیت و ایجاد موقعیت‌های این چنین کاملاً متضاد با یکدیگر، من و شمای خواننده را با زوایای مختلف دو وجه آشنا کند و خواننده را در رابطه با ساختارهای اجتماعی و اخلاقی به فکر وا دارد. این داستان همچون اکثر آثار زولا در خود رگه‌هایی از ناتورالیسم دارد و  تاثیر محیط و وراثت بر زندگی انسان که یکی از مولفه‌های اصلی این سبک است به خوبی در آن دیده می شود. در خلال داستان و با خواندن  تضادهای اخلاقی و اجتماعی و همینطور کشمکش های درونی نانتاس به این پی می‌بریم که او هم همچون بسیاری انسانهای دیگر می تواند نماد فردی از جامعه باشد که قربانی شرایط و منافع طبقه‌ای خاص شده و با واقعیت‌های زمانه که از رویاهای او فاصله زیادی دارد آشنا می شود.

مشخصات کتابی که من خواندم: نشر افق، ترجمه محمود گودرزی، چاپ سوم، 1401، در 80 صفحه جیبی

امیل زولا

امیل زولا با نام کامل (امیل ادوارد شارل آنتوان زولا) ، نویسنده و روزنامه‌نگار سرشناس فرانسوی، در دوم آوریل ۱۸۴۰ در پاریس از پدری ایتالیایی و مادری فرانسوی به دنیا آمد. پدرش که مهندس عمران بود خیلی زود وقتی هنوز امیل هفت ساله بود از دنیا رفت و او را به همراه مادرش با دنیایی از قرض تنها گذاشت. کودکی سخت زولا نقاط روشن هم داشت و یکی از آنها دوستی با پل سزان بود، کسی که بعدها به یکی از سرشناس‌ترین نقاشان فرانسوی در سبک امپرسیونیسم تبدیل شد. زولا بعد از فارغ التحصیلی از مدرسه دو بار در آزمون دانشگاه برای گرفتن لیسانس شرکت کرد اما موفقیتی به دست نیاورد. او در پی یافتن شغلی پردرآمد بود اما آن را نیافت و پس از گذراندن دوسال از زندگی‌اش با کارهای دیگر و دست و پنجه نرم کردن با فقر، سرانجام موفق شد در یک انتشارات استخدام شود و از همان زمان بود که نوشتن برای مجلات ادبی را آغاز کرد. در سال‌های اولیه در کنار مقالات و داستان‌های کوتاه، چهار نمایشنامه و سه رمان هم نوشت که از جمله می‌توان به کتاب «داستان‌هایی برای نینون» اشاره کرد که در سال ۱۸۶۴ منتشر شد. یک سال بعد با انتشار رمان زندگینامه‌ای «اعتراف کلود» توجه پلیس را به خود جلب کرد و همین باعث شد از انتشاراتی که در آن مشغول به کار بود اخراج شود. رمان بعدی او که «معماهای مارسی» نام داشت در سال ۱۸۶۷ ابتدا به صورت سریالی  و پس از آن به صورت کامل منتشر شد. همزمان نقدها و مقالات او در مورد ادبیات و هنر در روزنامه‌ها و مجلات منتشر می‌شد اما اولین رمان بزرگ او که در همان سال ابتدا به صورت سریالی و بعد به صورت کامل به چاپ رسید «تِرِز راکِن» نام داشت، رمانی که در آن به قتل و روابط نامشروع اشاره می‌شد که نسبت به رمان‌های روز موضوعاتی چالش برانگیز به حساب می‌آمدند. پس از این رمان بود که زولا به سراغ خلق شاخص‌ترین آثار خود یعنی مجموعه‌ی بیست جلدی «روگِن ماکار» رفت.

در جوانی بسیار تحت تاثیر آثار بالزاک قرار داشت اما برخلاف بالزاک که در بحبوحه‌ی فعالیت ادبی خود، چند جلد از آثارش را تحت مجموعه «کمدی انسانی» ارائه داد، زولا از همان ابتدا، در سن ۲۸ سالگی، به طرح کلی مجموعه‌ی خود یعنی روگن ماکار فکر کرده بود، البته بین آثار خود و بالزاک تفاوت قائل بود و خودش توضیح می دهد که: "بالزاک می‌خواست آینه‌ای از جامعه‌ی معاصر خود باشد اما اثر من کاملاً چیز دیگری خواهد بود و قرار نیست من جامعه‌ی خودم را توصیف کنم بلکه می‌خواهم یک خانواده را توصیف کنم و نشان دهم چگونه نژاد توسط محیط تغییر می‌کند." روگن ماکار با عنوان فرعی (تاریخ طبیعی و اجتماعی یک خانواده در دوران امپراتوری دوم) در بستر پاریسِ در حال تغییرِ بارون هاوسمن اتفاق می‌افتد و تأثیرات محیطی و ارثی خشونت، الکل و فحشا را که در موج دوم انقلاب صنعتی شایع‌تر شد، در نظر دارد.  او در مقدمه اولین رمان از این مجموعه که "دارایی خانواده روگن" نام دارد چنین می‌گوید: «می‌خواهم توضیح دهم که چگونه یک خانواده (گروه کوچکی از افراد عادی) در جامعه رفتار می‌کنند، در حالی که از طریق تولد ده، بیست نفر گسترش می‌یابند، افرادی که در نگاه اول عمیقاً متفاوت به نظر می‌رسند، اما از طریق تحلیل نشان داده می‌شود که ارتباط نزدیکی با یکدیگر دارند. وراثت قوانین خاص خود را دارد، درست مانند جاذبه. من تلاش خواهم کرد تا با حل مسئله دوگانه خلق‌و‌خو و محیط، رشته‌ای را که از نظر ریاضی از یک فرد به فرد دیگر منتهی می‌شود، پیدا و دنبال کنم.»

قرار بود ابتدا این مجموعه در ده جلد نوشته شود اما زولا به تدریج آن را بسط داده و به بیست جلد رساند و تقریباً با انتشار یک جلد در هر سال، جلد بیستم را در سال 1893 منتشر کرد.  مشهور است که او حدود ۳۰ سال هر روز می‌نوشت و شعار خود را Nulla dies sine linea ("روزی بدون خط نیست") قرار داده بود. در میان این بیست جلد شاهکارهای زیادی می‌توان یافت که بی شک مشهورترین آن رمان ژرمینال است که حتماً روزی به سراغش خواهم رفت. زولا به خاطر همین آثار از برجسته‌ترین چهره‌های ادبی قرن نوزدهم و از پایه‌گذاران مکتب ناتورالیسم در ادبیات به‌شمار می‌آید. او با ترکیب شیوه‌های علمی با هنر روایت، ادبیاتی پدید آورد که در آن واقع‌گرایی بی‌پرده و تحلیل‌های روان‌شناختی، جایگاه اصلی را داشتند. او جدا از دنیای داستان‌ها در روزنامه‌نگاری هم مشهور بود و در ماجرای معروف دفاع از افسری به نام دریفوس که بی‌گناه به زندان افتاده بود هم مقاله‌ی مهمی نوشت که باعث شد به دردسر بیفتد و مورد پیگرد قانونی قرار بگیرد و حتی مدتی به لندن فرار کند اما در مجموع نقش مهمی داشت و مقاله‌ی او باعث شد مردم بیشتر به بی‌عدالتی‌های جامعه توجه کنند..

او در سال ۱۹۰۲ درگذشت و هرچند در دو دوره‌ی اول اهدای جایزه نوبل نامزد این جایزه شده بود اما هیچ گاه آن را نبرد که البته با جایگاهی که او امروز دارد چندان هم مهم نیست. در مراسم تشییع او  آناتول فرانس که خود بعدها برنده نوبل ادبیات گردید، او را یک قهرمان ملی خطاب کرد و چند سال بعد پیکرش به احترام جایگاه بزرگ فرهنگی‌اش به پانتئون پاریس منتقل شد تا در کنار بزرگانی همچون ویکتور هوکو ، فرانسوا ولتر و ژان ژاک روسو  آرام بگیرد، افرادی که همچون او در تغییر تاریخ فرانسه یا حتی جهان نقش مهمی داشتند.

+ در یادداشت بعد سعی خواهم کرد به معرفی کتاب "نانتاس" که یک نوول از این نویسنده به حساب می‌آید بپردازم.

++ راه من و زولا ادامه خواهد داشت...

قلعۀ سفید - اورهان پاموک

چند سال پیش که موج ملتِ‌عشق‌ خوانی در میان کتابخوان‌ها و البته کتاب‌نخوان‌های کشورمان به راه افتاده بود نگاهی به آن کتاب و یادداشتهای پیرامونش انداختم و همینطور بازخورد خوانندگانش را مرور کردم و پس از آن، نه تنها دیگر قید خواندنش را زدم بلکه اندک رغبتی هم که با خاطره‌ی خواندن آثار نویسندگانی همچون عزیز نسین از آن سرزمین در ذهنم باقی مانده بود با آن کتاب تقریباً از دست رفت و تا مدتها در من دافعه‌ای برای رفتن به سراغ کتابی از ادبیات ترکیه ایجاد کرد. اما یک روز به طور اتفاقی و به واسطه‌ی یک کتاب صوتی و همینطور بخاطر حضور نام اورهان پاموک در میان برندگان نوبل ادبیات وسوسه شدم باز هم فرصت دیگری به ادبیات ترکیه یا شاید به تعبیری بهترفرصت دیگری به خودم بدهم و با یک کتاب به آن سرزمین سفر کنم. برای این سفر مدتی طولانی را جهت اقامت در آن دیار انتخاب کردم و بعد از چیزی حدود یک هزار صفحه زندگی با خانواده‌ی "جودت بیک و پسران" با حس خوبی مشابه با حس به پایان رساندن یک رمان کلاسیک، آن سرزمین را ترک و به ساکنانش قول بازگشتی دوباره دادم. حالا پس از شش سال (انگار همین شش ماه پیش بود) با خواندن کتابی دیگر از اورهان پاموک این فرصت فراهم شد. کتابی به نام قلعه سفید، که همچون اثر قبلی که از پاموک خوانده‌ام از آثار اولیه این نویسنده به حساب می‌آید و نخستین بار در سال 1985 منتشر شده، اما از تفاوت‌هایش با کتاب قبلی باید گفت کتابی بسیار کم حجم‌تر بوده و بااینکه نسبتاً رمانی تاریخی‌ست، نویسنده در آن به شکل محسوسی نسبت به رمان قبلی تلاش کرده از پوسته‌ی یک اثر کلاسیک خارج شود و اثری مدرن ارائه دهد، این مدرن بودن تنها به نوع نوشتن بر نمی‌گردد و موضوع رمان نیز خود یک مقوله‌ی مورد علاقه‌ی عصر متاخر است.: بحران هویت.

داستان این کتاب از دل قرن هفدهم میلادی و از زبان یک مرد ایتالیایی روایت می‌شود، جوانی که در مسیر سفر دریایی خود، توسط نیروهای عثمانی اسیر شده و به شهر استامبول امروزی برده می‌شود. ترک‌ها پس از اینکه متوجه می‌شوند او جوانی اهل علم است او را به عنوان بَرده به یک عالم و دانشمند تُرک می‌سپارند که نویسنده (یا مترجم) او را در کتاب به نام استاد خطاب می‌کند. این جوان ایتالیایی تصادفاً از نظر ظاهری به استاد ترک شباهت زیادی دارد و این موضوع باعث حیرت هر دو و البته دست‌مایه ماجراهای کتاب می‌گردد. در واقع می‌توان گفت کل کتاب حول روابط این دو نفر و فعالیت‌هایشان می‌چرخد، روابطی که گاه یک رابطه‌ی ساده میان ارباب و بنده بوده و گاه سرشار از پیچیدگی‌هایی است که می‌توان آن را ترکیبی از کنجکاوی، رقابت، دوستی و حتی دشمنی دانست.

طبیعتاً جوان ایتالیایی انتظار یا حداقل آرزو دارد که خیلی زود آزاد شود تا بتواند به نزد مادر و نامزدش در ایتالیا بازگردد اما استاد و اشخاص دیگری مثل پاشا و سلطان که در داستان می‌توانند در آزادی او نقش داشته باشند چندان به این موضوع علاقه‌مند نیستند، ضمن اینکه علاقه‌مندی‌هایی هم میان استاد و برده به وجود می‌آید که خود مانع این اتفاق می‌گردد و در نتیجه جوان ایتالیایی به همراه استاد سالها در جوار هم زندگی می‌کنند و پژوهش‌ها و حتی پروژه‌های زیادی در کنار یکدیگر به انجام می‌رسانند. تلاشهای آنها از تکاپو برای پیدا کردن رازهای جهان و هستی گرفته تا ساخت وسایل و ادوات غول پیکر حتی نظامی را  نیز شامل می‌شود.


+ در ادامه مطلب سعی خواهم کرد کمی بیشتر درباره موضوع رمان و تلاش نویسنده برای بیان حرفش بنویسم.

مشخصات کتاب من: کتاب صوتی قلعه سفید، ترجمه ارسلان فصیحی، نشر صوتی نوین کتاب گویا، راوی احسان چریکی، در 18 ساعت.  نشر چاپی: انتشارات ققنوس، 232 صفحه

  

ادامه مطلب ...