کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha
کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha

مادر - پرل باک

مقدمه: چند سال پیش مستندی از تلویزیون دیدم که به زندگی کوچ‌نشینان یکی از قوم‌های ایران پرداخته و شخص مستندساز مدت کوتاهی از روزهای زندگی‌اش را همزمان با کوچ یکی از خانواده‌های عشایر با آنها همراه شده بود. فارغ از اینکه مثل امروز آن مستندساز را بشناسم و از عقاید شخصی خطرناکش با خبر باشم به نظرم از لحاظ به نمایش گذاشتن جاذبه‌های دیدنی طبیعت کشورمان مستند جذابی بود و به همین دلیل تا انتها به تماشایش نشستم، در کنار زیبایی‌های چشم نواز طبیعت، یکی از سکانس‌های جذاب فیلم که هنوز در خاطرم مانده دیدن لبخند شیرینی بود که روی لبان دخترک خردسال عشایری نقش بسته بود، لبخندی که پس از موفقیتش در تلاش فراوان برای برپاکردن یک تاب در دل طبیعت بر روی صورتش نشست. در ادامه‌ی فیلم، مادر خانواده را می‌بینیم که به دلیل عدم دسترسی به آرد گندم، دانه‌های بلوط را آسیاب می‌کند تا با آنها آرد بسازد و پس از آن  تنوری مهیا می‌کند تا از آردهای به خمیر تبدیل شده نان درست کند. طبیعتاً برای پختن نان و غذا لازم است که آتش اجاق و تنور زنده نگه داشته شود و لازمه‌ی این کار جمع‌آوری هیزم است. این یعنی بخشی از زندگی این خانواده‌ها به جمع‌آوری هیزم می‌گذرد که اتفاقاً در این مستند هم وقتی هنگام جمع‌آوری و مهیا کردن هیزم‌ها می‌رسد مادر خانواده و دخترش را می‌بینیم که به همراه مستندساز از تپه‌های پر از درخت بالا می‌روند شاخه‌های خشکیده را هرس می‌کنند، کنده‌های شکسته یا بریده را بلند می‌کنند و خلاصه هیزم‌ لازم برای چند روز را جمع‌آوری می‌کنند که در میان آنها کنده‌های به نظر بسیار سنگینی دیده می‌شود که مادر همه را با طناب می‌بندد و این بسته‌ی فراهم شده که مرد مستندساز هم با امتحان کردنش متوجه می‌شود حتی لحظه‌ای تحمل روی دوش نگه داشتن آن را ندارد روی دوش مادر قرار می‌گیرد و با هم از سراشیبی نسبتاً تند تپه به سمت محل اتراق ایل باز می‌گردند. بعد از دیدن این بخش از زندگی آنها، به دختر جوان خانواده که دوست داشت به دانشگاه برود تا به این واسطه به شهر رفته و از این مدل زندگی سخت فرار کند حق دادم. مخصوصا وقتی با این صحنه رو برو شدم که مادر و دختر با کوله‌باری بسیار سنگین از هیزم‌ و کنده‌ی در حال پائین آمدن از دامنه کوه هستند تا به جمع ایل بپیوندند، جایی که پدر خانواده به همراه دیگر مردان ایل دور آتش به گپ و گفت نشسته‌اند و مرد با یک دست تسبیح می‌چرخاند و با دست دیگر تخمه می‌شکند و با دیدن هیزم کشان از جای خود تکان هم نمی‌خورد...

این مستند لحظاتی از زندگی یک خانواده عشایری در پنجاه یا صد سال قبل نبود و نهایت مربوط به سه یا چهار سال پیش است. حالا برویم سراغ برخوردی مشابه با زنان در کتاب مادر، نوشته‌ی پرل باک در آن سر دنیا و چیزی تقریباً یک قرن پیش از امروز.  


کتاب مادر داستان زنی روستایی را روایت می‌کند که البته تا انتهای داستان نامی از او برده نمی‌شود و ما تا انتها او را به نام مادر می‌شناسیم، مادری سخت‌کوش که ضمن تلاش برای گذران سخت زندگی روزمره، بعد از ناپدید شدن شوهرش، باید برای حفظ عزت نفس خود و خانواده‌اش نیز تلاش کند، چرا که حالا بار همه‌ی مسئولیت‌های زندگی بر دوش این زن افتاده و او همچون زن ایلیاتی که در ابتدای یادداشت از آن نوشتم بدون شکایت و با قدرتی که احتمالا از عشق به فرزندانش نشات می‌گیرد به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. ( البته با این تفاوت که آن زن ایلیاتی یک شوهر سُر و مُر و گنده داشت). البته قرار نیست فقط داستانی را بخوانیم که در آن به زنی ظلم شده است و برایش غصه بخوریم، در واقع داستان در سال 1934 نوشته شده و هدف نویسنده این بوده که نشان دهد در جامعه‌ی مردسالاری که در آن ظلم‌های زیادی نصیب زنان می‌گردد هم می‌توان با قدرت به عنوان ستون اصلی خانواده باقی ماند و از پس زندگی بر آمد. او طبق آنچه که شخصیت داستانش عمل می‌کند سعی کرده این را نه با فریاد (که اصلا در چنان شرایط اجتماعی ممکن نبوده) بلکه با سکوت و مقاومت و نگه داشتن وقار و جایگاه اجتماعی نشان دهد، او بخشی از این کار را با اعلام به سفر رفتن شوهری که او را ترک گفته و نوشتن نامه‌هایی دروغین از طرف او انجام می‌دهد. نویسنده سعی می‌کند با داستان خود به تغییرات سیاسی و اجتماعی که در آن سالها در حال رخ دادن بود نگاهی داشته باشد، ناپدید شدن خودخواسته‌ی شوهر این زن و آن راه و روش انقلابی که پسرش در بزرگسالی پی می‌گیرد، نشان دهنده‌ی این موضوع است که نویسنده از بی مسئولیتی مردان هم‌نسل خود در قبال خانواده گله دارد و با نشان دادن مادری فداکار و البته مقاوم در برابر این ظلم‌ها، قصد دارد خواننده را متوجه این برخورد اشتباه و غیرمتمدنانه‌ای کند که در آن دوره از تاریخ با زنان صورت می‌پذیرفته است. او در واقع در کنار گرداندن چراغ به سمت نقد نظام حاکم و عوامل عقب ماندگی و فرهنگ روستائی، قصد دارد تلنگری بر جامعه‌ی آن روز چین و حتی کشورهای مشابه بزند. اخطاری که بیان آن توسط نویسندگان و اندیمشندان جهان غالباً بی تاثیر نبوده و امروز حداقل در بسیاری آن کشورها شاهد پیشرفت چشمگیری در رعایت حقوق فردی انسانها هستیم. طبیعتاً به تلنگر برای خودمان هم فکر کردم، از زمان این اتفاقات و این کنش مادر طبق زمانی که کتاب منتشر شده نزدیک به یکصد سال گذشته است و ما در کشورمان علی‌رغم از آن طرف بوم افتادمان در برخی ژست‌های گلخانه‌ای، بیشتر همچون مثالی که از آن ایل آوردم و قطعاًمواردی به مراتب بحرانی تر در دو طرف ماجرای رعایت حقوق زن و مرد و در مجموع یک فرد، همچنان اندر خم یک کوچه‌ایم.شاید اگر بستر مطالعه در کشورمان فراگیرتر بود و همینطور این خواندن همچون یک فرهنگ بر پایه‌ی عمل‌ به خوانده‌ها کار می‌کرد شاید در کشور ما هم اتفاقات مثبتی در این موضوع و زمینه‌های مختلف رخ می‌داد. 

+درباره متن کتاب هم باید بگویم زبان داستان ساده و روان است و راوی سوم شخص کل داستان را روایت می کند و از نکات برجسته‌ی این رمان این نکته است که نویسنده بر خلاف جماعت از دو طرف بام افتاده‌ای که این روزها در حمایت از زنان یا مردان به تخریب یکدیگر می‌پردازند، بدون قضاوت و یا حتی مقدس سازی، زندگی زنی را روایت می‌کند و احتمالاً به عمد نامی برای آن انتخاب نکرده تا شاید نماد زنان بسیاری از جهان باشد، زنانی که با وجود اینکه محکوم به نابودی بر زیر فشارها بودند مقاومت کردند و تسلیم نشدند. البته از این نکته هم نباید غافل شد که کتاب را از زاویه‌ی دیگری هم می‌توان دید و آن زندگی کسالت‌باری است که 

.....................................................................

پرل سید نستریکر باک در سال 1892 در ویرجینای آمریکا به دنیا آمد و به واسطه‌ی شغل پدرش که مُبلغ مذهبی بود از همان سال به دنیا آمدنش به همراه خانواده به چین سفر کرده و کودکی، نوجوانی و بخشی از جوانی خود را در آن کشور گذراند و طبیعتاً با تسلط کامل بر زبان چینی و فرهنگ بومی آن کشور بیشتر آثارش بر همین فرهنگ استوار بود. او در آثارش در تلاش بود به رنج زنان در جامعه پرداخته و همچنین بخاطر آشنایی با دو فرهنگ به برخورد شرق و غرب و همچنین تضاد میان آنها پرداخته و از آن سخن گفته است. باک در سال 1932 برای مشهورترین اثر خود به نام "خاک خوب" موفق شد جایزه پولیتزر را از آن خود کند و در سال 1938 نیز طبق اعلام آکادمی نوبل به خاطر "توصیف‌های غنی و حماسی از زندگی روستایی در چین و آثار زندگی‌نامه‌ای برجسته‌اش" موفق به کسب جایزه نوبل ادبیات گردید تا اولین زن آمریکایی باشد که این عنوان را از آن خود می‌کند. او تا سال 1973 که در امریکا درگذشت همواره علیه بی‌عدالتی اجتماعی و تبعیض در تلاش بود و از پیشگامان دفاع از حقوق زنان، کودکان، اقلیت‌های نژادی و معلولین ذهنی به حساب می‌آمد. 

مشخصات کتابی که من خواندم: نشر امیرکبیر، ترجمه‌ی محمد قاضی، چاپ یازدهم، 1395، در 255 صفحه و در 1500 تسخه

فیلم سینمایی "رها" 1403- حسام فرهمند

پس از "جنگل پرتقال" و "علت مرگ نامعلوم"، رها سومین فیلمی است که پس از قصدم برای معرفی فیلم‌های ایرانی در وبلاگ به تماشای آن نشستم و نکته جالب برای این سه فیلم این است که کارگردانان هر سه اثر به اصطلاح فیلم‌اولی به حساب می‌آیند. این فیلم در سال 1403 تولید شد و در جشنواره فجر همان سال هم به نمایش درآمد و موفق شد به عنوان بهترین فیلم اول یک کارگردان انتخاب شود و برخلاف دو فیلم قبلی که از آنها نام بردم در نوبت اکران، خوش اقبال‌تر بود، چرا که در اکران نوروز 1404 قرار گرفت و حتی حالا که من اینجا درباره‌اش می‌نویسم هم روی پرده‌ی است و از آن دو فیلم قبلی بسیار بیشتر فروخته و تا این لحظه رتبه پنجم در میان پرفروش‌های سال جاری را در اختیار دارد(هرچند برای من همان رتبه‌ی سوم در میان این سه فیلم را دارد). رها اثری درام و اجتماعی است که به موضوع از دست دادن شغل در یک جامعه‌ی ناموزون نگاهی واقعی و تلخ دارد و فیلنامه‌اش با الهام از اثر پروانه‌ای نشان می‌دهد که تاثیر مخرب این اتفاق و به تبع آن تاثیر فقر بر زندگی خانوادگی شخصی که شغلش را از دست داده چگونه می‌تواند منجر به اتفاقاتی خارج از تصور شود. 

رها دختر این خانواده است و توحید که نقش آن را شهاب حسینی بازی کرده است پدر خانواده است (قطعاً باید حضور شهاب را یکی از دلایل اقبال فیلم بدانیم). او مردی میانسال است که قبل از اینکه داستان برای ما آغاز شود یک راهبر (یا همان راننده‌) مترو در تهران بوده و گویا پس از وقوع یک خودکشی دلخراش در مترو که در حین رانندگی او اتفاق افتاده دچار شوک شده و از لحاظ روحی و روانی دیگر قادر به کار به عنوان راننده‌ی مترو نیست و از آنجا که غالباً درک چنین وضعیتی برای اغلب کارفرمایان ممکن نیست، در نتیجه توحید (پس از این ضعف از دیدگاه مدیران خود) بیکار می‌شود و این بیکاری زندگی او و خانواده‌اش را دگرگون می‌کند. خانواده‌ای که در آن توحید، همسرش، پسر نوجوانش و دختر جوانش، رها زیر سقف خانه‌ای استیجاری دور هم جمع شده‌اند و هزینه‌های زندگی همچون اکثر مردم جامعه‌ی امروز کشورمان، امان از آنها بریده است. حالا توحید کارش شده اینکه برود پیش سمسارها و وسایل کهنه و خراب (اغلب برقی) را بخرد و آنها را تعمیر کند و بفروشد، شغلی که نه تنها آورده‌ی مکفی برای خانواده نمی‌آورد بلکه جایگاه او را نیز در نزد خانواده و محله خدشه‌دار کرده است. رها دانشجوست و برای کمک به معیشت خانواده در کنار مادری که او هم خیاطی می‌کند یا به هر حال برای بیرون کشیدن گلیم خودش از آب، شغلی که طراحی انیمیشن در یک شرکت است را دست و پا کرده و گویا پروژه‌هایی را از شرکت می‌گرفته و با لب‌تاپ آنها را به سرانجام می‌رسانده است اما در همان ابتدای فیلم متوجه می‌شویم لب تاپ او را دزدیده‌اند و او هم بابت سفارش‌هایی که گرفته و امکان رساندن به موقع آنها را ندارد تحت فشار قرار گرفته است. 

تا همین جا را تصور کنید؟ کوهی از مشکلات و گرفتاری معیشتی که با سرکوفت‌ها و فشارهای روانی که توسط مادر خانواده و دیگران بر سر پدر آوار می‌شود هم همراه است. اما این ها هنوز می توانند رعشه‌های اولیه‌ای باشند که بال زدن یک پروانه (در مثال اثر پروانه‌ای) ایجاد کرده است. در همان ابتدای فیلم و پس از ناامید شدن خانواه از پیدا کردن لب تاپ رها توسط پلیس، پدر خانواده با همان وضعی که از وضعیت‌اش تا اینجا شرح داده شد، به هر حال تصمیم می‌گیرد مشکل دخترش را حل کند و برای دخترش لب تاپ بخرد. همین اقدام پدر آغاز اصلی ماجراهای فیلم است...


+در کنار نقدهای مثبتی که درباره‌ی این فیلم انجام شده اگر بخواهم در پایان به این سوال پاسخ بدهم که آیا بعد از دیدن فیلم حالم خوب بود؟ قطعاً پاسخ من خیر خواهد بود اما جا دارد به نکاتی اشاره کنم؛ مثلاً اگر به من بگوئید مثالی از فیلم‌های مشابه ایرانی که این حال را بعد از دیدنشان برایم ایجاد کردند بیاور قطعاً اولین فیلمی که به ذهنم می‌رسد فیلمی مثل "ابد و یک روز" ساخته‌ی سعید روستایی یا آثاری نظیر آن خواهد بود، فیلمهایی که بیننده گاهی فکر می‌کند سازندگان آنها قصد دارند با نمایششان فلاکت و فلاکت‌زدگی‌مان را به رخ بکشند. البته این را کتمان نمی‌کنم که گاهی هم چنین پنجره باز کردن‌هایی رو به حقیقت جامعه لازم است اما هدفم از بیان این موضوع این است که به این نکته اشاره کنم که رها تفاوتهایی با آثاری مثلا "ابد و یک روز"، "متری شیش و نیم" و "مغزهای کوچک زنگ زده" و امثالهم دارد. مثلا اگر قرار بود توحید یکی از شخصیت‌های مثلا یکی از این مدل فیلمها باشد قطعاً می بایست معتاد هم می‌بود اما در رها توحید چنین شخصیتی نیست، در واقع باید پذیرفت که همه‌ی اشخاصی که گرفتار مشکلات می‌شوند و آن مشکلات زندگی آنها را متحول می‌کند غالباً دچار اعتیاد یا مثلا عقده‌های فروخفته نیستند و در جامعه شخصیت‌هایی همچون توحید هم وجود دارند. در نقطه‌ی مقابل فیلم‌هایی که مثال زدم، کلیشه‌ای در سینما و تلویزیون ما وجود دارد که غالباً فقرا را موجوداتی همچون فرشته نشان می‌دهند و اغلب پولدارها را شیطان، اما این فیلم از این کلیشه هم خارج شده و توازن را رعایت کرده که این هم می‌تواند از نقاط مثبت فیلم باشد. 

++ بعد از پایان فیلم به یاد کتابی افتادم که مدت ها پیش درباره‌اش شنیده بودم و بخش‌هایی از آن را خوانده بودم و حالا بعد از دیدن فیلم مجدد شروع به خواندنش کردم. کتابی غیرداستانی با عنوان اصلی "کمبود" که در کشورمان بیشتر با عنوان ترجمه شده‌ی "فقر احمق می‌کند" مشهور شده است. بعد از پایان خواندن کتاب سعی می‌کنم درباره‌ی آن کتاب و ارتباطی که من بین آن و این فیلم پیدا کردم بیشتر بنویسم، هر چند عنوان کتاب تا حدودی ارتباط را مشخص می‌کند.

گتسبی بزرگ - اسکات فیتز جرالد

مقدمه‌ای بر مقدمه: دانستن پیش‌زمینه‌هایی ذهنی از زمان و مکانی که داستان گتسبی بزرگ در آن اتفاق می‌افتد به درک آن کمک می‌کند و به همین دلیل من هم به تاثی از دوست عزیزمان در وبلاگ میله بدون پرچم تصمیم گرفتم پیش از پرداختن به کتاب، مقدمه‌ای درباره‌اش داشته باشم.

و حالا مقدمه: در تاریخ آمریکا از سال 1920 رشد بی‌سابقه‌ای در اقتصاد این کشور رخ داد که ما شاید بیشتر درباره‌ی پایان این دهه یا در واقع دهه‌ی بعدی آن که به رکود بزرگ اقتصادی ختم شد شنیده‌‌ایم یا مثلاً در آثاری مثل "خوشه‌های خشم" درباره‌اش خوانده‌ایم. اما در دوران رشد اشاره شده که به عصر جاز مشهور است علاوه بر رشد اقتصادی و پدیدار شدن افراد ثروتمند بیشتری در جامعه که تجمل‌گرایی را نیز اشاعه می‌داد، پیشرفت‌های تکنولوژی و تغییرات بزرگ فرهنگی نیز در این کشور و در بخشی از اروپا اتفاق افتاد و با توجه به اینکه این مولفه‌های یاد شده در رقص و موسیقی جاز که در آن سالها باب شده بود نمایان بود به همین دلیل نام آن دوره به عصر جاز مشهور گردید. از میان آثار ادبی نیز، برخی کتابهای اسکات فیتز جرالد، خصوصاً گتسبی بزرگ را نمایانگر این عصر می‌دانند که به خواننده‌ی اثر، تصویری از دهه 1920 آمریکا ارائه داده و در لایه‌های زیرین داستان خود که ابتدا به نظر می‌رسد تنها به عشق مربوط باشد ضمن نشان دادن تصویری از جامعه در این دهه، به مسائلی همچون شکاف طبقاتی حاصل از این تغییرات، هویت، طبقه‌های اجتماعی و زمان، نگاهی عمیق داشته و از همه مهم‌تر با اثر خود به نقد رویای آمریکایی می‌پردازد.


"در سال‌هایی که جوان‌تر و زودرنج‌تر بودم، پدرم نصیحتی به من کرد که هنوز آن را در ذهنم مرور می‌کنم. پدرم گفته بود: هر وقت دیدی که می‌خوای از کسی ایرادی بگیری فقط یادت باشه که آدم‌های دنیا همه این موقعیت‌ها رو نداشتن که تو داری."

این جملات آغازین داستان است، جملاتی که از زبان جوانی از طبقه‌ی متوسط جامعه به نام نیک کاراوِی بیان می‌شود، شخصی که به عنوان یکی از شخصیت‌های داستان بار روایت کتاب را نیز به دوش می‌کشد. او که برای کار به شهر نیویورک مهاجرت کرده، خانه‌ای را در منطقه‌ای به نام "وست اگ" اجاره می‌کند که به صورت تصادفی در همسایگی شخصی به نام گتسبی قرار دارد. گتسبی نیز مرد جوانی است که هر چند او هم مدت زیادی نیست به اینجا آمده اما در منطقه به مهمانی‌های اشرافی خود مشهور شده است. به این نکته هم باید اشاره شود که در کنار محله‌ی "وست اِگ" که خانه‌ی این دو قرار دارد محله‌ی دیگری به نام "اِست اگ" نیز وجود دارد که به محله‌ی پولدارهای با اصالت مشهور است.(در صورتی که وِست اگ را به نام محله‌ی ثروتمندهای تازه به دوران رسیده می‌شناسند.) همین نکته‌ی آغازین و اشاره به دسته‌بندی محله‌های مجاور را می‌توان آغاز تلاش‌های نویسنده در بیان حرفهایش دانست، حرفهایی که از دل زخم‌های شکاف طبقاتی بر می‌آید. (در ادامه مطلب تلاش خواهم کرد بیشتر درباره‌ی این دسته‌بندی بگویم) همانطور که اشاره شد نیک، راوی داستان است اما می‌توان گفت در ابتدا چندان راوی قابل اعتمادی به حساب نمی‌آید. دانای کل نیست و  همراه با من و شمای خواننده حین پیش رفتن داستان و روشن شدن برخی مسائل نظرش راجع به شخصیت‌ها و وقایع تغییر می‌کند، به طور مثال در ابتدای داستان همچون مردم منطقه، گتسبی را فردی مرموز می‌داند در صورتی که در ادامه نظرش عوض می‌شود یا همینطور دیدگاهش نسبت به مردم ثروتمند جامعه و تغییر آن تا به انتهای داستان از دیگر مثال‌های این موضوع است که البته می‌توان این را از نکات قوت کتاب دانست چرا که خواننده را به فکر وا می‌دارد تا خودش موضوعات و انگیزه‌های شخصیت‌های داستان را واکاوی کند و به نتیجه برسد نه اینکه راوی لقمه را آماده در دهانش بگذارد یا حکمی صادر کند. یکی از دلایلی که کتاب گتسبی بزرگ را باید با آرامش و دقت خواند و به جزئیات مطرح شده در آن توجه کرد همین است.

اما گتسبی (بدون اسپویل داستان) کیست؟ در ابتدای داستان فقط همان شخصی است که به نظر زندگی رازآلودی دارد و همگی او را با آن مهمانی‌های با شکوه و پر زرق و برقی که برگزار می‌کند می‌شناسند اما کسی نمی‌داند واقعاً او کیست و ما هم به عنوان خواننده به همراه نیک کاراوی قدم به قدم به او نزدیک می‌شویم و اینگونه از طرفی به رازهای پشت پرده‌ی این جلال و جبروت پی خواهیم برد و هم در خلال آن با یک داستان زیبای احساسی اما در عین حال واقع‌گرایانه همراه می‌شویم. 

در ابتدا تا حدودی شخصیت گتسبی را در این بخش از یادداشت معرفی کرده بودم اما بعد حس کردم با معرفی آن به لذت خواندن برای دوستانی که هنوز کتاب را نخوانده‌اند آسیبی وارد می‌کنم و آن را به ادامه‌ی مطلب منتقل کردم. به این جهت شاید ادامه مطلب کمی طولانی‌تر از یادداشت‌های پیشین باشد. در پایان این بخش دوست داشتم به این نکته اشاره کنم که به نظرم اگر کتاب را سرسری بخوانیم شاید بتوانیم نهایتاً در یک پاراگراف کوتاه داستانش را تعریف کنیم و شاید به نظر برسد با خط داستانی سطحی و ساده‌‌ای طرف هستیم، اما به واقع اینگونه نیست و تنها با خواندن با آرامش  و دقت این رمان پر از جزئیات است که می‌توان به زوایای مختلف آن دست یافت.  در ادامه مطلب سعی خواهم کرد ضمن اشاره به شخصیت‌های داستان، بیشتر درباره‌ی این جزئیات بنویسم.

+ رمان گتسبی بزرگ در سال 1925 منتشر شد و اواسط دهه‌ی 1940 مورد توجه قرار گرفت و منتقد سرشناسی همچون هارولد بلوم  معتقد است در سرزمینی که در نیمه‌ی اول قرن بیستم بهترین رمان‌ها و نویسندگان را به جهان عرضه کرده است به جرات می‌توان گفت گتسبی در میان آنها همتایان چندانی ندارد و فقط چند اثر از ویلیام فاکنر، ارنست همینگوی، ویلا کاتر و تئودور درایزر در کنار آن قرار می‌گیرند و این یعنی می‌توان گتسبی بزرگ را به عنوان یکی از برترین رمان‌های قرن دانست.

مشخصات کتابی که من خواندم: من یک بار چاپ سوم نسخه‌ی نشر ماهی، ترجمه‌ی رضا رضایی که در سال 1396 در 203 صفحه چاپ شده را خواندم و بار دوم نسخه‌ی صوتی این کتاب که از روی نسخه ترجمه‌ی مهدی افشار در نشر به‌سخن خوانده شده را شنیدم. هرچند اولین و مشهورترین ترجمه این اثر ترجمه‌ی کریم امامی است اما با توجه به اینکه از آن ترجمه بیش از 60 سال گذشته است و نقدهای زیادی هم به آن وارد بوده، بهترین گزینه‌ی حال حاضر ترجمه‌ی رضا رضایی در نشر ماهی  می‌باشد.   

 

ادامه مطلب ...

بی احساس - مارسل پروست

امشب وقتی شروع به نوشتن این یادداشت کردم در نظرم همین چند سال پیش بود که برای اولین بار به تماشای انیمیشن بلندی به نام "راتاتویی" نشستم که در ایران به نام "موش سرآشپز" ترجمه و پخش شده بود و در خاطرم هست که در به روزترین زمان انتشارش آن را تماشا کرده بودم، حالا که می‌بینم سال انتشارش 2007 بوده برق از سرم می‌پرد، 18 سال؟! چقدر زود گذشت... 

اگر آن انیمیشن که یکی از فیلم‌های موردعلاقه‌ی من به حساب می‌آید را دیده باشید در یکی از بخش‌های فیلم، فردی میانسال که کارشناس غذا و منتقد مشهور یک مجله‌‌ی آشپزی است شروع به چشیدن غذایی می‌کند که گویا غذای سنتی فرانسه است و "راتاتویی" نام دارد. او پس از چشیدن غذا، در کسری از ثانیه در خیالش به سالها قبل و به دوران کودکی خود پرت می‌شود، به لحظه‌ای که خسته و گرسنه از بازی روزانه، سر میزی حاضر می‌شود که مادرش بر روی آن ظرف غذایی را فراهم کرده و او با تجربه‌ی طعم دلنشین اولین بخش از غذای خود مسحور شده است. بعدها فهمیدم سکانسی که در آن انیمیشن دیدم در ادبیات به "لحظه‌ی پروستی" معروف است و اتفاقی مشابه همین برای جناب مارسل پروست یا حداقل برای شخصیت داستانش در جلد اول رمان سترگ "در جستجوی زمان از دست رفته" با شیرینی سنتی مشهور فرانسوی‌ها به نام مادلِن رخ داده است. در آن کتاب، ایشان با خیساندن مادلن در چای و رهایی عطر مسحورکننده‌‌ی آن، به خاطرات شیرین اولین باری که این لذت را تجربه کرده است پرتاب می‌شود. شاید به نظر برسد این تنها یک بخش ساده از یک رمان است، اما اشاره‌ی عاطفی و دقیق پروست به این اتفاق چنان با اهمیت است که مبحثی تحت عنوان حافظه‌ی غیرارادی بعد از اشاره‌ی او بیش از پیش مورد توجه اندیشمندان قرار گرفت. منظور از این حافظه‌ این است که بدون آنکه تلاش کنیم تا چیزی را به یاد بیاوریم با چشیدن یک طعم، بوئیدن یک عطر، یا شنیدن یک صوت و... به معنای واقعی به آن لحظه‌ی تجربه‌ی بار اول پرت شویم. 

خب، همه‌‎ی این موارد جذاب، هر علاقه‌مند به کتاب و کتابخوانی را وسوسه می‌کند که به سراغ خواندن بلندترین رمان تاریخ برود اما رفتن به سراغ چنین اثری از دو جهت نیازمند زورآزمایی است، یکی تمرکز و زمان لازم برای خواندن رمانی با آن حجم (که احتمالاً در حال حاضر زور من به آن نمی رسد)، دیگر اینکه با توجه به آن حجم  و به همان دلیل اول، این کتاب را نمی‌شود از کتابخانه قرض گرفت و چندین ماه نگهش داشت، پس باید آن را خرید و به آهستگی خواند. اما خب از آنجا که در حال حاضر این کتاب تقریباً یک سوم قیمت پراید در سالی که من راتاتویی را دیدم قیمت دارد پس در نتیجه توان زورآزمایی با این یکی را هم فعلا ندارم. 

به هر حال با خودم گفتم دستم به دریا نمی‌رسد، قطره را که می‌توانم دریابم و اینگونه بود که به سراغ کتاب کوچک "بی احساس" رفتم. کتابی که در واقع داستان کوتاهی است که به زور ناشر به یک کتاب جیبی یا پالتویی کوچک تبدیل شده است. این کتاب که با توجه به عنوان اصلی آن را "بی‌تفاوت" هم می‌توان نامید داستانی است که پروست آن را در 22 سالگی و تقریباً پانزده سال پیش از آغاز نوشتن شاهکار خود نوشته و در مجله‌ای که چندان هم معتبر نبوده به چاپ رسانده است. همانطور که انتظار داشتم در این اثر از آن پختگی که از شاهکار او به عنوان اثری از پروست شنیده‌ایم خبری نیست اما در مجموع می‌توان گفت داستان قابل تاملی است، داستانی عاشقانه که در آن به موضوعاتی چون عشق، بی‌تفاوتی عاطفی و در طرف مقابل ظرافت آن مورد توجه قرار دارد. ماجرای دختری که در یک مهمانی توجهش به پسری زیبا و خوش قیافه و اصطلاحاً جنتلمن اما بسیار بی تفاوت جلب می‌شود و در طول داستان سعی در جذب او دارد... .مشهور است که پروست در شاهکار خود توصیفات دقیق و درخشانی دارد، رگه‌هایی از آن توصیفات را حتی در این داستان کوتاه نیز می‌توان یافت:  "مادلن گل‌ها را خیلی دوست داشت و با حسابگری زنانه می‌دانست چقدر زیبا هستند و چقدر زیبا می‌کنند. زیبایی، شادابی و حتی اندوه گل‌ها را هم دوست داشت و آن ها را زیبایی‌های جانبی گل‌ها می‌دانست. وقتی دیگر شاداب نبودند آن‌ها را چون لباسی کهنه دور می‌انداخت... ص 17" 

"نور لطیف اول شب پرتو خود را چنان بر روی چند خانه هم‌جوارشان که با باغچه محصور شده بودند افکنده بود که گویی در آرامش آن استراحت می‌کردند. آن نور خاص و مهربان به همه چیز ارزشی نو و پراحساس می‌بخشید. یک چرخ دستی نورانی و اندکی دورتر تنه ضخیم درخت شاه بلوط زیر شاخ و برگش غرق در آخرین پرتو خورشید بود و منظره‌ای بس چشم‌نواز داشت. وقتی مادلن به لوپره نزدیک می‌شد، تحت تاثیر آن چه می‌دید،کوشید جلوی اشک‌هایش را بگیرد... ص 37"


 + در طول یادداشت اشاره داشتم که بی احساس داستان قابل تاملی است، بله همینطور است، اما وقتی این اثر را با داستانهای کوتاه مشابه در میان شاهکارها مقایسه کنیم متوجه می‌شویم چندان حرفی برای گفتن ندارد، اما خب، بگذارید دلمان خوش باشد که ما هم داستانی از غول داستان نویسی جهان مارسل پروست خوانده‌ایم. 

مشخصات کتابی که من خواندم: نشر وال، ترجمه‌ی مینو مشیری، چاپ سوم، 1402، در 43 صفحه‌ پالتویی

پرواز بر فراز آشیانه فاخته - کن کیسی

در آغاز قرار بود این یادداشت درباره‌ی برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلم و چهار جایزه دیگر در چهل و هشتمین دوره جوایز اسکار باشد اما قبل از آن تصمیم گرفتم کتابی که فیلم موردنظر بر اساس آن ساخته شده را بخوانم و حالا پس از خواندن کتاب، دیگر به نظرم لازم است این مطلب یادداشتی باشد بر کتاب. اما قبل از اینکه درباره‌ی کتاب بگویم دوست داشتم به این نکته اشاره کنم که فیلم‌های بسیاری در تاریخ سینما وجود دارند که با داستان ساده و بدون هیاهوی خود بیننده را تحت تاثیر خود قرار می‌دهند و در پایان کمتر بیننده‌ای را به نقد منفی از خود وا می‌دارند، فیلم‌هایی نظیر مسیر سبز و فارست گامپ که با اینکه بیننده را وادار به گره گشایی‌های تو درتو نمی‌کنند اما همچنان او را تا پایان فیلم در کنار خود نگه می‌دارند، پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته هم چنین فیلمی است، فیلمی ساخته‌ی میلوش فورمن و محصول آمریکا که در سال 1975 ساخته شد و در کشور ما نیز به نام "دیوانه از قفس پرید" شناخته شده است. 

اما برویم سراغ کتاب که برای نخستین بار در سال ۱۹۶۲ منتشر شد و بخش زیادی از داستان یا بهتر است بگویم تقریبا کل آن در یک مرکز نگهداری از بیماران به اصطلاح روانی می‌گذرد و در ابتدا به نظر می‌رسد همین خط داستانی کفایت کند تا فکر کنیم که با کتاب یا فیلم بسیار کسل کننده‌‌ای روبرو خواهیم بود که البته اینگونه نیست. تیمارستان موردنظر فضایی سرد و بی روح دارد و مسئولیت نظارت و مدیریت بر بیماران در این مرکز به جای اینکه به عهده رئیس آن باشد بر عهده سرپرستاری به نام پرستار رَچد بوده که از قضا دوست صمیمی رئیس است و به تعبیری بر روی او نیز کنترل دارد. این سرپرستار در بین بیماران فضایی ایجاد کرده که به نظر جهت برقراری نظم و قانون و برنامه‌ریزی مدون برای بدست آوردن سلامت آنهاست اما وقتی یکی از جلسات مشابه جلسات روان‌درمانی گروهی که با مدیریت او  اداره می‌گردد را دنبال می‌کنیم متوجه می‌شویم که او با تمرکز بر روی مشکل‌‎هایی که در گذشته‌ی هر بیمار وجود داشته نه تنها به بهبود آنها کمک نمی‌کند بلکه با یادآوری مکرر آنها دائما سعی می‌کند آنها را در حالت خمودگی و افسردگی نگه دارد تا شاید بتواند بی‌دردسر آنها را کنترل کند. در واقع این رویکرد و همینطور برخوردهای هرکدام از بیماران از جمله شخصیت اصلی داستان یعنی مردی به نام مک‌مورفی، همگی نمادهایی هستند که نویسنده برای بیان حرفهای خود در رابطه با جامعه و نظام‌های حاکم بر آن از آنها استفاده کرده است. مثلا در بخشی از کتاب از زبان یکی از شخصیت‌های داستان به نام مک‌مورفی به یک بیمار دیگر به نام هاردینگ چنین می‌گوید:  - این جریان توی بزم‌های این گروه درمانی خیلی رایجه، یه مشت جوجه توی جشن نوک زنی... وقتی یه دسته جوجه چشمشون به یه لکه خونی روی یک جوجه بیفته همشون شروع می‌کنن به نوک زدن به جوجه تا اینکه تیکه پاره‌اش کنن و همه جا رو پر کنن از پر و خون و استخون. اما وسط این ماجرا معمولاً روی چند تا دیگه از جوجه‌ها هم یه لکه خون می‌افته و حالا نوبت اونا میشه که تیکه پاره بشن. و این جریان همینطور ادامه پیدا میکنه، میبینی رفیق، یه جشن نوک‌زنی می‌تونه توی چند ساعت کل دسته‌ی  جوجه‌ها رو نابود کنه. خیلی وحشتناکه... تنها راه جلوگیری از این فاجعه اینه که براشون چشم بند بزاریم که دیگه نبینن. یا در جای دیگری از داستان که برخی از بیماران به این نتیجه می‌رسند که دوشیزه رچد یک هیولاست، مک‌مورفی چنین پاسخ می‌دهد: این پرستار هیولا نیست رفیق، فقط اون یه اخته کنه. من خیلی‌ها رو دیدم  که اینطوری بودن، مرد و زن، اونارو تو همه جای کشور و تو خونه‌ها دیدیم. مردمی که سعی می‌کنن ضعیفت کنن تا به دستورهاشون عمل کنی، از قوانینشون تبعیت کنی و اون جوری که اونا می‌خوان زندگی کنی... و بهترین راه برای رسیدن به همچین چیزی اینه که به جایی برسوننت تا بیشترین آسیب رو ببینی و با این کار ضعیفت کنن و...

راوی داستان این کتاب یک سرخپوست درشت هیکل و قدبلند به نام رئیس برومدن است. شخصی که در آن مرکز مشهور به این است که لال و ناشنواست و به همین دلیل مسئولین مرکز از جمله پرستار رَچد به او بیش از بقیه بیماران اعتماد دارند اما شخصیت اصلی داستان را باید شخصی دیگر به نام رندل مک‌مورفی بدانیم، شخصی که نسبت به بقیه تفاوتهایی دارد و به نظر می‌رسد مثل سایر بیماران دیوانه نباشد، البته خیلی زود از گذشته‌ی او با خبر می‌شویم که زندانی بوده و خود را به دیوانگی زده تا از کار اجباری زندان بگریزد و به همین دلیل او را به این مرکز آوردند تا صحت و سقم این موضوع را دریابند. مک‌مورفی سرزنده است و روحیاتش با سایر بیماران از زمین تا آسمان فرق دارد، او فردی باهوش، حق طلب، سرکش و پیگیر است و می‌توان او را در این داستان نماد مقاومت و آزادی‌خواهی دانست و در طرف مقابل پرستار رچد نماینده‌ی یک سیستم سرکوبکر که تحمل افرادی چون مک مورفی را ندارند.

...کدومتون حاضره سر پنج دلار با من شرط ببنده که سر یک هفته من اون پرستار رو شکست بدم بدون اینکه ازش هیچ شکستی بخورم؟. فقط یک هفته و اگه تو این مدت اون پرستار گوه گیجه نگرفت اون پنج دلار برای شما... خیلی ساده است، هیچ چیز پیچیده‌ای در مورد این مسئله وجود نداره، من دوست دارم شرط ببندم و دوست دارم برنده بشم و فکر می‌کنم می‌تونم این شرط بندی رو ببرم.حله؟ وقتی تو پندلتون بودم دیگه هیچکس حتی یه پنی هم باهام شرط نمی‌بست چون می‌دونستن من برنده‌ام. اصلا به همین خاطر بود که خودمو به اینجا منتقل کردم چون به نادون‌های بیشتری نیاز داشتم. بزار یه چیزی بهتون بگم، من قبل از اینکه بیام اینجا چیزهایی در مورد اینجا فهمیدم. تقریباً نصف شما تو اینجا ماهانه سیصد چهارصدتا پول در میارین، هیچ کاری هم باهاش نمی‌تونین بکنین جز اینکه بزارین خاک بخوره. فکر کردم میتونیم یه استفاده‌ای از این بکنیم و زندگی هر دو طرف یه مقدارغنی‌تر بشه. صادقانه بهتون بگم من یه قماربازم و عادت به باختن هم ندارم و تا حالا هم ندیدم یه زن از من سرتر باشه. مهم نیست که با دیدنش تحریک میشم یا نه . اون شاید عامل زمان رو داره اما منم خیلی وقته دارم می برم. ...یه چیز دیگه . من اینجام چون خودم برنامه داشتم بیام اینجا. چون اینجا از یه مزرعه کار اجباری بهتره. تا جایی که می دونم دیوونه نیستم یا اگه بودم خودم نمیدونستم. پرستارتون اینو نمیدونه. اون عادت نداشته یه آدم تیز مثل من بیاد سراغش. اینا امتیازهای منه. 

در بخشی که از زبان مک‌مورفی خواندید سرزندگی و روحیه موج می‌زد، چیزی که در این تیمارستان میان هیچ کدام از بیماران وجود ندارد و فضا شدیداً سیاه و خاموش و یخ‌زده است. این را حتی در روایت راوی هم می‌توانیم درک کنیم و بی‌شک این خود یکی از نقاط قوت داستان است، به طوری که رئیس برامدن که هر چند به عنوان راوی داستان معرفی شده اما با توجه به اینکه او هم یکی از بیماران این مرکز است در طول روایت با توهماتی روبروست. البته بار اصلی بر روی مبارزه‌ای است که در طول داستان میان مک‌مورفی و رچد در جریان است و می‌توان آن را جنگی بر علیه استبداد و سرکوبگری‌ها دانست که حتی شیوه‌ی عمل آنها نیز بسیار مشابه آن چیزی است که در اغلب سیستم‌های خودکامه اتفاق می‌افتد، مثلا در جایی از داستان که پیروزی‌های مک‌مورفی بر رچد می‌چربد و بیماران زیادی را با خود همراه می‌کند، در جلسه‌ای که میان اعضای مرکز برای جلوگیری از یک فاجعه برگزار می‌شود تصمیم می‌گیرند که مک مورفی را به بخش به قول خودشان زنجیری‌ها انتقال دهند، اما پرستار رچد مخالف است و چنین می‌گوید: "این در واقع همون چیزی هست که دیگر بیمارها انتظار دارند. با رفتن اون، برای اونا تبدیل به شهید میشه."

بله، او باید بماند تا همه افول او را نیز ببینند.


+ اگر علاقه‌مند بودید که یادداشتی خوب و کامل درباره این کتاب بخوانید از" اینجا" می‌توانید به یادداشت دوست عزیزم در وبلاگ میله بدون پرچم مراجعه نمائید.
++ در پاسخ به سوالی که در تصویر اختصاص داده شده به این تصویر مطرح کردم هم باید بگویم تجربه هیچکدامشان خالی از لطف نیست. پس: هر دو.

++ مشخصات کتابی که من خواندم: انتشارات هاشمی، ترجمه‌ی سعید باستانی، چاپ پنجم، 1399، در 368 صفحه