
سلام
در این روزهای سخت امیدوارم تا جایی که ممکن است حالتان خوب باشد.
وبلاگ کتابنامه طولانی ترین دوران سکوت خود را تجربه میکند و بی شک بخش اعظم مخاطبانی که هر از گاهی به آن سر میزدند را نا امید کرده و از دست داده است. اما خب به گرمی نگاه همان چند عزیزی که هنوز پیگیر این صفحه هستند هم که شده دلم گرم می شود و این بار بیش از پیش تلاش خواهم کرد که به روزهای خوب نوشتن در این صفحه که حالم را خوب میکرد باز گردم.
راستش را بخواهید بازگشت به وبلاگ نویسی بعد از این وقفهی طولانی برایم دشوارتر از آن چیزی بود که گمان می کردم. به همین جهت برای دست گرمی یا اصطلاحا برای گرم شدن موتور خواندن و نوشتنم تلاشی در انتشار تک تک پست های وبلاگ کتابنامه در کانالی در تلگرام آغاز کردم و چند روزیست به صورت مداوم هر روز یک پست در آنجا منتشر می کنم تا هم دریچهای به وبلاگ و هم اندک پشتیبانی برای یادداشتهای گذشته باشد، گفتم تا انتشار پست بعدی وبلاگ آدرس کانال تلگرامی یاد شده را در اینجا اعلام کنم، هر چند در بالای صفحه وبلاگ هم قابل رویت است.
آدرس کانال تلگرام کتابنامه - درباره کتابها در "اینجا" یا همین آدرس روبرو: https://t.me/darbareketabha
برای دوستانی که هنوز هم هر از گاهی گذرشان به اینجا میافتد و یا حداقل برای دلخوشی خودم هم که شده دوست داشتم پستی اینجا منتشر کنم و بنویسم که زندهام و به زودی باز خواهم گشت و به نوشتن در اینجا ادامه خواهم داد...

در باشگاه کتاب، جمعهای کتابخوانی و یا هر جا که صحبت از کتاب بوده و اشخاصی حضور داشتند که نوجوانی و جوانی خود را در دهههای 40 تا 60 خورشیدی گذرانده و اهل رمان خواندن بودند، اغلبشان از تجربهی خواندن رمان "پر" سخن به میان میآوردند، آن هم با خاطرهای خوش از یک رمان خوشخوان که البته آن را پُر اشک نیز میخواندند. این حجم از توصیفات و دسترسی اتفاقی من به نسخه صوتی این کتاب کنجکاوم کرد تا من هم با تفاوت چند دهه پس از آن کتابخوانان تصمیم بگیرم خواندن یا به تعبیری شنیدن این کتاب را تجربه کنم. رمان"پر" که میتوان آن را در دستهبندی ادبیات داستانی کلاسیک انگلستان قرار داد و آن را اثری در مکتب رمانتیسم دانست نوشتهی خانم شارلوت مری ماتیسن است، نویسندهای که اطلاعات اندکی دربارهی زندگی او وجود دارد و مثلا در این حد میدانیم که در سال 1888 در انگلستان به دنیا آمده، عمر چندان بلندی نداشته و در سال 1937 در یکی از شهرستانهای جنوب غربی این کشور به نام کُرنوال از دنیا رفته است. او در طول عمر 49 سالهی خود چند رمان نوشت که "پر" و "مورونای سبز پوش" از آثار ترجمه شده و شناخته شدهی او در ایران هستند، پر پیش از بسیاری از شاهکارهای ادبیات جهان اولین بار در سال 1331 با ترجمهی میمنت دانا در ایران منتشر شده است.
داستان با دیدار دو دوست قدیمی با یکدیگر آغاز میشود. دو دوستی که هرچند در دوران تحصیل با یکدیگر همراه بودهاند اما روزگار یکی از آنها را به سمت نویسندگی و دیگری که شخصیت اصلی داستان است و راجر دالتون نام دارد را به سمت کارمندی کشانده است. حالا راجر بعد از مدتها دوری از دوست خود و البته پس از تحمل سه سال زندان به نزد او آمده و برایش یادداشتهایی آورده که شامل وقایعی هستند که در چند سال اخیر بر وی گذشته است و از دوستش میخواهد بر اساس آن یک کتاب بنویسد. جناب نویسنده نیز با شروع خواندن آن یادداشتها در ابتدا راوی داستان شده و بعد از ورود به داستان کم کم خود دالتون سکان روایت را به دست میگیرد و هر از گاهی هم به زمان حال ودیدار این دو دوست و البته ماجراهای دیگری که در زمان حال اتفاق میافتد پرداخته میشود. راجر دالتون، مردی میانسال است و همانطور که اشاره شد شغلش کارمند یا دقیقتر بگویم بازرس بیمه است. او در کنار همسر و فرزندش زندگی آرام و منظمی داشته تا اینکه حین بررسی یکی از پروندهها با زنی به نام مادام کوترل آشنا میشود و پس از آن زندگیاش دگرگون میگردد. ماویس کوترل زنی بسیار جوان است که همسر مردی بوده که به تازگی فوت شده و وقتی راجر برای پیگیری کار بیمه به منزل او مراجعه میکند در ابتدا و از پشت در خانهاش با آواز سحرانگیز او مواجه شده و پس از دیدار به او علاقهمند میگردد، علاقهای که به مرور به عشقی جانسوز میان این دو تبدیل میشود و در واقع ماجرای اصلی کتاب همین عشق نامتعارف است. عشق ممنوعهای که با توجه به عقاید مذهبی آن دوران و همینطور با توجه به شناختی که از همسر راجر و خصوصیات اخلاقی او پیدا میکنیم عشقی ناممکن به نظر میرسد.
از نقاط قوت کتاب شرح درگیریهای ذهنی دالتون در مواجهه با این عشق است که به زیبایی و بسیار مشابه با آنچه که بسیاری از ما هر روزه درباره مسائل مختلف آن را تجربه میکنیم به تصویر کشیده شده و مخاطب را با خود همراه میکند، آن هم یک همراهی پیوسته، چرا که نویسنده در تعلیق داستانی نیز موفق عمل کرده و با این که نسخه صوتی این کتاب را انتخاب کرده بودم مرا به خوبی تا پایان کتاب همراه نمود. شخصیت اصلی داستان در تجربهی رابطهی عاشقانهاش شاهد چرخهای بود که طعم واقعی عشق، رنجِ یاس و روزنههای امید را شامل میشد.
+ "پر" شباهت زیادی به آثار کلاسیکی مانند "بلندیهای بادگیر" یا "جین ایر" دارد اما خب به دلایل مختلف نمیتوان آن را همسطح آن آثار قرار داد. به هر حال به گمان من شاید این اثز از لحاظ ادبی پائینتر باشد اما با خیال راحت میتوانم بگویم خواندنش برای من از آن دو اثری که نام بردم پر کششتر بوده است.
نسخهای که من خواندم یا در واقع شنیدم: کتاب صوتی پر، ترجمهی میمنت دانا، با صدای رضا عمرانی و گروهی از گویندگان، نشر صوتی ماهآوا، در 6 ساعت و 35 دقیقه.

"در همین ابتدا به خوانندگان این یادداشت اطمینان میدهم که مطالعهی آن خطری از نظر اسپویل ندارد. چرا که نه این یادداشت نقد فیلم است و نه تحلیل حرفهای آن، نوشتن دربارهیاش هم بسیار مشکل است و آنچه در ادامه میخوانید برداشتی کوتاه از فیلم بلندی است که تماشای آن سه ساعت و ده دقیقه طول میکشد، مدت زمانی که در سینمای ما تا جایی که من در خاطر دارم بی سابقه است"
برخی فیلمها هستند که بعد از پایان خود برای مخاطب آغاز میشوند و تا مدتها ذهن او را درگیر میکنند. فیلمهایی که با قرار دادن بیننده درموقعیتهای مختلف برای او خلق پرسش میکنند و این پرسشها گاه توسط خالق اثر پاسخ داده شده و گاه پاسخ آن به عهدهی بیننده خواهد بود، پیرپسر نیز از این دست فیلمهاست. ماجرای این فیلم که میتوان آن را اثری در جهت به تصویر کشیدن تقابل خیر وشر دانست مربوط به یک خانواده سه نفرهی متشکل از یک پدر و دو پسر بزرگش است. پدر که نقش آن را حسن پورشیرازی با هنرمندی تمام بازی کرده است "غلام باستانی" نام دارد و دوپسرش که حامد بهداد و محمد ولیزادگان نقشهای آنها را ایفا میکنند "علی" و "رضا" هستند. این خانواده در یک خانهی بزرگ و قدیمی در شهر تهران زندگی میکنند و یک زندگی بسیار پر تنش دارند، به آن معنا که زندگی آنها از زندگی یک خانوادهی ایدهآل بسیار به دور است و نقش اساسی این موضوع به پدر خانواده، غلام باستانی مربوط میشود. او پدری دائم الخمر و بی مسئولیت است و میتوان او را فردی غیراجتماعی دانست که برای هیچ چیز به غیر از خواستهها و امیال خودش اهمیتی قائل نیست، به طوری که احترام، شخصیت، جایگاه اجتماعی و حتی خانواده تنها زمانی برایش معنا پیدا میکنند که به واسطهی آنها نیازی از خودش را برطرف نماید. او روحیاتی سلطهگرانه داشته و طی مکالمات روزمرهای که با پسرانش در طول فیلم دارد از طرفی از افرادی همچون ترامپ تعریف میکند و از طرف دیگر میگوید اگر هیتلر در جنگ جهانی پیروز شده بود دنیا متحول میشد.
البته با توجه به اینکه فیلم اقتباسی از برادران کارامازوف و شاهنامه است میتوان شخصیت غلام را داستایفسکیوار نیز نگریست، چرا که از اعترافات پای منقلیاش با شخصی به نام غمخوار که نقش آن را محمدرضا داوودنژاد ایفا مینماید متوجه میشویم که غلام پدری مثل خودش داشته و حالا با اینگونه سیاه رفتار کردن گویا سعی دارد سرپوشی بر گذشتهی سیاه خود گذاشته و شبیه آن دیکتاتوری شود که بر خودش حکومت میکرده و شاید به همین دلیل است که لحظهای نمیگذارد به اصطلاح کنترل اوضاع از دستش خارج شود تا احیاناً دوباره در موضع آُسیب پذیری قرار نگیرد. پس به محض اینکه حس کند به چنین موضعی نزدیک میشود در قبال آن یا با پول سعی میکند شرایط را به نفع خودش تغییر دهد و یا خشونت را وارد عمل میکند. در همین راستا رابطهی پدر و پسری تقریباً رو به فروپاشی است و این موضوع وقتی عیان میشود که پای یک زن به میان میآید. رعنا، که نقش آن را لیلا حاتمی بازی میکند پس از ورود به داستان، لایههای اندک نقابهای باقی مانده اعضای این خانواده را میشکند و آنها را عیان میسازد.
این خانوادهی فروپاشیده از همان لحظات آغازین فیلم این پیام را به بیننده میدهد که قطعاً فیلمی حال خوب کن در ادامه نخواهد دید اما اگر مخاطب واقعی سینما باشید حتما بعد از پایان فیلم با من هم نظر خواهید بود که شما یک فیلم خوب را به تماشا نشستهاید.

مدتی قبل که کریستیانو رونالدو در چهل سالگی خود موفق شد با تیم ملی فوتبال پرتغال قهرمان لیگ ملتهای اروپا شود طرفداران او از اینکه بزودی دوران حرفهای این بازیکن پر افتخار فوتبال به پایان خواهد رسید و دیگر نمیتوانند شاهد تماشای جادوی او در زمین فوتبال باشند غمگین شدند و شاید به غیر از جام جهانی آینده که آخرین امیدشان برای تماشای بازی اوست، به خبرهایی که از درخشش و ادامهی راه کریستیانو توسط پسرش؛ رونالدو جونیوردر دنیای فوتبال مطرح شده دل خوش کردند. در همین راستا در رسانهها عکسی از دوران نوجوانی کریستیانو در کنار عکس این روزهای پسرش منتشر شده بود که تیتر جالبی تحت این عنوان داشت: "چشمها دروغ نمیگویند؛ چشمهای آن کس که همه چیز میخواهد و چشمهای شخصی که همه چیز دارد." نمی توان این جمله را به طور کامل تائید کرد، اما سرواژهی قابل تاملی است و می توان به آن فکر کرد که شاید به همین دلیل است که اکثر فرزندان هنرمندان یا قهرمانان ورزشی نه تنها نمیتوانند درخشش پدران و مادران خود را تکرار کنند( که البته لزومی هم ندارد این طور باشد) بلکه اغلب حتی توانایی نزدیک شدن به سطح یا حداقل محبوبیت آنها را ندارند. از پائولو مالدینی سرشناس گرفته تا پیتر اشمایکل و حالا رونالدو و بسیاری مثالهای فوتبالی دیگر که میتوان نام برد. اگر از عالم فوتبال جدا شویم و به هنر سری بزنیم هم اوضاع همینطور است و مثلاً در عالم موسیقی و خوانندگی میتوان از فرزندان هنرمندانی همچون شهرام ناظری، کوروش یغمایی، ایرج خواجهامیری و بسیاری دیگر نام برد و شاید در میان آن هنرمندانی که بیشتر میشناسیم تنها همایون شجریان، فرزند خلف پدرش در عرضهی آواز بوده و توانسته به جایگاه محمدرضا شجریان تا حدودی نزدیک شود، البته فقط تا حدودی. در دنیای سینما هم میتوان مثالهای نه چندان موفقی مثل پولاد کیمیایی نام ببریم اما در عالم سینما من کشف تازهای انجام دادم و آن هم آشناییام با نام اکتای براهنی است، این آشنایی چند سال پیش با پوستری از فیلم "پل خواب" آغاز شد که هر چند هنوز آن فیلم را ندیدهام اما به یاد دارم آن روزها به خاطر جملهی: فیلمی بر پایهی رمان جنایت و مکافات فئودور داستایفسکی نام آن در خاطرم باقی ماند.
و اما "شتاب کردم که آفتاب بیاید، نیامد..." پیش از اکتای پدرش رضا براهنی را میشناختم و جملهی فوق آغاز یکی از شعرهای مشهور اوست که اول بار با صدای خودش آن شنیدم و پس از آن تصمیم گرفتم بیشتر با او آشنا شوم .او شاعر، داستاننویس، منتقد ادبی و از اعضای کانون نویسندگان ایران بود، آثارش در میان علاقهمندان به ادبیات داستانی کشورمان بسیار مورد توجه قرار گرفته و رمانهای "روزگار دوزخی آقای ایاز"، "رازهای سرزمین من" و "آواز کشتگان" از مهمترین رمانهای او هستند، من چند سال پیش از او رمان کوتاه "چاه به چاه" را خواندم و تا آنجا که در خاطرم مانده و البته به گواه یادداشتی که دربارهی آن در همین وبلاگ نوشتهام حداقل میتوانم به یقین بگویم در زمان خواندنش و به دور از آن حواشی که بر علیه این نویسنده به دلیل گرایشهای سیاسیاش وجود دارد از آن کتاب راضی بودهام، خصوصا به این دلیل که پس از آن رمانی دیگر از او به کتابخانهام اضافه کردم. براهنی در زمینهی شعر کتاب مهمی تحت عنوان"خطاب به پروانه ها و من چرا دیگر شاعر نیمایی نیستم" دارد که آن را آغازگر شعر پست مدرن در ایران میدانند.
با این پیش زمینهی ذهنی از رضا براهنی و تصویر مانده در ذهنم با جملهی "پل خواب، فیلمی بر پایهی جنایت و مکافات داستایوسکی" خبری از جشنواره سینمایی فجر اخیر خواندم که فیلم "پیر پسر" ساختهی اکتای براهنی بعد از سه سال توقیف به نمایش در آمده و منتقدان و بینندگانی که در جشنواره این فیلم را دیدهاند آن را فیلمی درخشان و اتفاقی نو در سینمای چند سال اخیر ایران دانستند، فیلمی با اقتباس آزاد از آثار مشهوری همچون برادران کارامازوف و شاهنامه که با زمان طولانی 3 ساعت و 10 دقیقهای خود پیش از دیدناش این وعدهی اتفاقی نو را می داد و من بعد از دوبار دیدن آن در سالن سینما هم به عنوان یک بیننده همین نظر را دارم.
+ در یادداشت بعدی سعی میکنم درباره فیلم پیرپسر بنویسیم.