کتابـــنامه

کتابـــنامه با اشک ششم

کتابـــنامه

کتابـــنامه با اشک ششم

من که حرفی ندارم - آلبرتو موراویا

اگر اهل داستان کوتاه بوده یا حداقل تجربه‌ی خواندن چند داستان کوتاه را پیش از این مجموعه داشته باشید احتمالاً بعد از مطالعه‌ی داستان‌های این کتاب متعجب خواهید شد، چون با تعریفی که ما اغلب از داستان‌ کوتاه در ذهن داریم و آن تعریف از خواندن آثار بزرگان این عرصه نظیر چخوف، آلن‌پو، جویس یا بورخس نشأت گرفته غالباً چنین داستان‌هایی را آثاری عمیق و سرشار از جنبه‌های نمادین و روان‌شناسانه می‌دانیم یا مثلا در آثار دیگر بزرگانی همچون فاکنر یا ناباکوف می‌بینیم که آنها برای نوشتن داستان‌های خود از ساختار روایی نوآورانه و نسبتاً سخت‌خوانی استفاده کرده‌اند اما آثار موراویا متفاوت است، داستان‌های او بر زندگی عادی مردم شهر رُم تمرکز دارد، آن هم با دیدی مستندوار و بدون اغراق‌های معمولی که اغلب در داستان‌های کوتاه می‌شناسیم، شخصیت‌های این داستان‌ها راننده تاکسی، پیشخدمت، کارگر یا حتی اشخاصی بیکار در اوضاع نابسمان کشور ایتالیا در سالهای پس از جنگ جهانی و پیش از رونق اقتصادی هستند که به زندگی خود مشغول‌اند و اتفاقاً داستانها حول محور همین دغدغه‌های روزمره‌ی زندگی آنها می‌چرخد. نثر او ساده و مستقیم است و هرچند شاید واژه‌ی سهل و ممتنع برای آثارش کاربرد نداشته باشد اما می‌توان گفت خواننده در پشت متن ساده‌ی موراویا می‌تواند نقدهای اجتماعی و روان‌شناختی عمیقی را در یابد که او را به تفکر وا می‌دارد. البته این نقدها در بسیاری از آثار نویسندگان بزرگی که نامبرده شد هم با ظرافتهای خاص آن نویسندگان  وجود دارد اما تفاوت اینجاست که نگاه موراویا به جامعه کمی تندتر است؛ او فساد، فقر، نابرابری و کاستی‌های دیگر را بدون ظرافتی صرفاًً ملاحظه‌کارانه و با طنزی گزنده به تصویر می‌کشد. یکی دیگر از تفاوتهای داستانهای کوتاه موراویا با نویسندگانی همچون موپاسان که در کنار چخوف در قله‌ی داستان کوتاه‌ جهان قرار دارد عدم رعایت آن طرح سنتی است که آنها برای نوشتن داستان‌های کوتاه خود داشته‌اند، این مورد در همین مجموعه "من که حرفی ندارم" هم به وضوح مشخص است و مثلا داستانهای این مجموعه طرح داستانهایی مانند گردنبند که اغلب مثالی برای یک داستان کوتاه به حساب می‌آید را رعایت نمی‌کنند و غالباً آن فراز و فرود مرسوم را نداشته و بیشتر با پایانی باز و غیرمنتظره متوقف می‌شوند و حتی در بسیاری از آنها خبری از گره‌گشایی خاصی نیست و تنها برشی از زندگی یک شهروند رُمی را به نمایش می‌گذارند. (البته داخل پرانتز این را هم اضافه کنم که با این توصیفات پایان باز و... ذهنتان به سمت داستان‌های غالباً ابتری که خواننده بعد از خواندنش دچار سردرگمی می‌شود نرود، داستان‌های این کتاب این گونه نیستند و اگر پایان بازی هم دیده می‌شود به آن صورت نیست که خواننده را سردر گم کند).  در جایی خوانده بودم که شخصیت‌های داستان‌های موراویا خاکستری و بی تفاوت هستند و اغلب فقط به ندای مادی زندگی پاسخ می‌دهند و شاید دقیقا به خاطر همین خصوصیات بوده که مواراویا با وجود اینکه 21 بار نامزد جایزه نوبل ادبیات (از سال 1949 تا 1971) شده بود هرگز آن را دریافت نکرد. او معتقد بود رمان و داستان همچنان زنده است و در پاسخ به منتقدانی که دوران رمان را پایان یافته تلقی می‌کردند چنین می‌گفت: رمان هدفی ندارد جز توصیف جامعه و جامعه همیشه وجود داشته است چون انسان یک حیوان  اجتماعی است. دوران رمان به پایان نرسیده است بلکه این نویسندگان هستند که تاخیر دارند چون متوجه نیستند که پیش‌طرح‌های روایت‌گرانه‌ی سده‌‌ی نوزدهمی را نمی‌توان در دنیای مدرن به کار گرفت.»

کتاب "من که حرفی ندارم" جلد اول از مجموعه داستان‌های رمی است و شامل 27 داستان از طیف رنگارنگ آدم‌های اجتماع که به شکلی کوتاه، جذاب و با پرداختی روانشناسانه و با چاشنی طنز روایت می‌شود. همانطور که از نام مجموعه مشخص است در این داستان شهر رُم؛ خیابان‌ها، محله‌ها و کافه‌های آن نقش مهمی در داستان‌ها دارند و خود موراویا انگیزه‌ی اصلی نوشتن داستان‌های رُمی را توجه و علاقه به آثار جوآکینو بِلی (1791-1863)، شاعر و غزل‌سرا و طنزپرداز رُمی اعلام کرده است. چرا که بِلی شاعری بود که در تصویر کردن شهر رم پیشگام بود. موراویا خود در این باره چنین می‌گوید: "جنگ که تمام شد، سراغ بِلی رفتم. از دوران جوانی به غزل‌ها و ظریفه‌سازی‌های او علاقه‌مند بودم، به ویژه از آن رو که روایتگر این طنزها اول شخص بی نامی بود. اما استفاده از سوم شخص برای من جذابیت بیشتری داشت. کوشیدم همان‌گونه که بِلی رُم و مردم آن را در غزل‌ها و ترانه‌های خود توصیف کرده، من هم بکنم؛ در واقع یک رونویسی از بِلی به نثر، آن هم در زمان حاضر. بدین گونه بود که داستان های رمی زاده شد. "

+ به دلایلی که تا اینجا شرح داده شد، اغلب خواندن داستانهای کوتاه نیازمند تمرکز خواننده هستند تا وجه‌های نمادین موردنظر نویسنده‌ها درک شود اما داستان‌های موراویا حداقل در این مجموعه که من خواندم اینگونه نیست. داستان‌های کوتاه‌هی که با تعداد صفحات کم و نثر روان  در هر شرایطی حتی به اندازه زمان نوشیدن یک فنجان چای یا قهوه می‌توان به سراغشان رفت و یکی از آنها را خواند و بعد کتاب را به کناری گذاشت به باقی کارو بار روزمره پرداخت.   

++  این مجموعه از 27 داستان کوتاه تشکیل شده است، در ادامه مطلب سعی خواهم کرد چند خطی درباره برخی از آنها بنویسم.

 مشخصات کتابی که من خواندم: انتشارات کتاب خورشید، ترجمه رضا قیصریه، چاپ چهارم، دی ۱۳۹۴، در ۳۰۰ نسخه و در 272 صفحه

ادامه مطلب ...

آلبرتو موراویا

 آلبرتو پینکرله که ما او را به نام موراویا می‌شناسیم در 28 نوامبر1907 به دنیا آمد. او فرزند خانواده‌ای ثروتمند اهل رم بود ولی در کودکی به سل استخوانی مبتلا شد به طوری که تا شانزده سالگی را در بیمارستان و آسایشگاه گذراند. دوران طولانی بیماری را با مطالعه و نوشتن پر کرد و تحصیلات آکادمیک ندید. زبان‌های انگلیسی و فرانسه را نزد معلم خصوصی آموخت و در کودکی به مطالعه آثار بوکاچو، آریوستو، شکسپیر،؛ مولیر و داستایوسکی پرداخت. در سال 1925، پس از درمان قطعی در شهر برسانونه نخستین رمان خود "بی تفاوت‌ها" را نوشت (منتقدان هنوز این رمان را بهترین اثر او می شناسند) البته این رمان  اولین رمانی که از او چاپ شد نبود بلکه دو سال بعد پس از اینکه همکاری‌اش با مجله نوه‌چنتو را آغاز کرد رمان "ندیمه خسته" را به زبان فرانسه منتشر کرد. از همان سال بود که نام مستعار آلبرتو موراویا را برای خودش انتخاب کرد. پس از آن تصمیم گرفت رمان بی تفاوت‌ها را به همان ناشر نوه‌چنتو پیشنهاد دهد، اما ناشر آن را مشتی کلمات گنگ نامید و از انتشار آن سر باز زد و در نهایت موراویا آن را با هزینه خود به چاپ رساند و پس از نوشتن چند داستان دیگر به طور گسترده همکاری خود با روزنامه‌ها و مجلات آغاز کرد و به عنوان خبرنگار روزنامه لاستامپا به لندن رفت. 

در سال‌های پس از 1935 به نفوذ فرهنگی فاشیسم در ایتالیا اعتراض کرد و این باعث شد چاپ کتابش که "زندگی زیبا" نام داشت با موانعی روبرو شود و حتی پس از چاپ نیز وزارت فرهنگ مردمی ایتالیا به روزنامه‌ها دستور داد درباره‌ی آن نقد ننویسند و این رمان با توطئه سکوت مواجه شد و پس از آن موراویا مدتی از زندگی خود را در آمریکا و مکزیک گذراند و پس از بازگشت به ایتالیا، در سال 1937 با دختر جوان و نویسنده‌ای به نام "الزا مورانته"_همسر آینده‌اش_ آشنا شد. در سال 1940 در داستان‌های طنزآمیز و سورئالیست خود، وضعیت ایتالیا را به باد هجو گرفت. در این سالها ایتالیا وارد جنگ شده بود، از این رو به همراه الزا به جزیره‌ی کاپری گریخت و در آنجا با الزا ازدواج کرد. یکسال بعد رمانی به نام "صورتک" نوشت که داستان طنزی اجتماعی درباره کشوری خیالی در امریکای مرکزی بود اما از فحوای آن می‌توانستند سیمای ایتالیا را در آن روزگار تمیز دهند و به همین دلیل دستور جمع‌آوری این کتاب در ایتالیا صادر شد، چند سال بعد و پس از سقوط فاشیسم موسولینی در ایتالیا، موراویا بار دیگر همکاری خود را با روزنامه ها را ادامه داد. اما وقتی موسولینی به کمک هیتلر از زندان فرار کرد و در شمال ایتالیا جمهوری سالو را تشکیل داد، بازهم اوضاع برای موراویا سخت شد و به ناچار به ناپل گریخت و همراه همسرش 9 ماه در طویله‌ای بالای یک کوه به سر برد. حاصل این تجربه رمانی به نام "زنی از چوچارچا" از موراویا و رمانی به نام "تاریخ" از الزا مورانته بود. در سال 1944 با ورود ارتش آمریکا و رانده شدن فاشیسم از ایتالیا، موراویا سرانجام به رم بازگشت و به نوشتن و انتشار آثارش ادامه داد و در سال 1954 نخستین جلد از سلسله "داستان‌های رُمی" که سال ها در روزنامه کوریه‌را دلا سرا چاپ می شد را منتشر کرد و پس از آن با داستانهای بسیار دیگری ادامه داد که برخی از آنها تحت تاثیر سفرهایی بودند که به همراه همسرش و یا به همراه پازولینی _نویسنده و کارگردان سرشناس آن روزگار_ به هند یا چین رفته بود یا حتی چند سفرنامه از سفرهای آفریقا نیز در کارنامه او دیده می‌شود و دو نکته جالب برای ما ایرانی‌ها هم یکی این است که موراویا در سال 1976 در اوج مسائل بحران انرژی سفری به ایران و کویت داشت و نتیجه مشاهدات خود را در تلویزیون ایتالیا عرضه کرد و همچنین فیلم دستفروش ساخته‌ی مخملباف نیز بر اساس داستان نوزاد از مجموعه داستان‌های رمی ساخته شده است. 

با این حال موراویا در جامعه‌ی کتابخوانانی که من تا به حال با آنها روبرو بوده‌ام کمتر شناخته شده است. این در صورتی است که او یکی از مهمترین رمان‌نویسان معاصر ایتالیا به حساب می‌آید و در قصه‌ها، مقالات و سفرنامه‌هایش به طور خستگی ناپذیری همه مسائل اجتماعی ایتالیا را مورد توجه قرار داده و از سن هجده سالگی تقریباً به طور مرتب سالی یک کتاب نوشته است و هیچگاه دست از تلاش برنداشته و حتی در سال 1982 و در سن هفتاد و پنج سالگی با انتشار رمانی به نام 1934 همه منتقدان را به شگفتی وا داشته است. زبان او خشن، بی پیرایه، سرگرم‌کننده و از نظر روانشناسی، تحلیلی‌ است و از فرمالیسم رایج دوران خود دوری جسته است. او درداستان‌هایش فساد اخلاق، ناکامی‌های اجتماعی و جنسی، و نکبت‌های دوران فاشیسم ایتالیا را منعکس کرده است.

+ در یادداشت بعدی که مربوط به معرفی کتاب "من که حرفی ندارم" (مجموعه داستان‌های رُمی) از این نویسنده خواهد بود سعی می‌کنم بیشتر از او و سبک داستان‌هایش بگویم. 

++ بخش زیادی از این یادداشت برگرفته از زندگی‌نامه نویسنده که در ابتدای این مجموعه ارائه گردیده برداشت شده  است. 

می‌اندیشم، پس بازی می‌کنم _ آندره‌آ پیرلو

در این روزهایی که تیم ملی فوتبال مورد علاقه‌ام (تیم لاجوردی پوش ایتالیا) برای دومین دوره پیاپی از رسیدن به جام جهانی باز مانده است، کتابی از دوران نسل طلایی این کشور انتخاب کردم تا شایدبا یادآوری روزهای خوب فوتبالی، این ناراحتی شکست و حذف آن هم از یک تیم ناشناس را جبران کنم. در دنیای فوتبالی من که اوج حرارت آن به حداقل یک دهه‌ی گذشته باز می‌گردد بعد از الساندرو دل‌پیرو، بازیکنان دوست‌داشتنی زیادی وجود دارند که جیانلوئیجی بوفون، فرانچسکو توتی و پائولو مالدینی تنها چند تن از آنها هستند، اما در میان همه‌ی این دوست‌داشتنی‌ها یک چهره‌ای متفکر در میانه‌ی میدان تیم ملی قهرمان جهان حضور داشت که با ضربه های آزاد استادانه و همینطور بازی اندیشمندانه‌اش در مستطیل سبز به عنوان یک بازی‌ساز تکرار نشدنی، دل هواداران بسیاری را ربوده و خاطره‌ی حضورش همواره در ذهن آنها باقی خواهد ماند، او آندره‌آ پیرلو بود، مردی که در سال 1979 بر خلاف اغلب ستارگان دنیای فوتبال در خانواده‌ای مرفه به دنیا آمد و فوتبال خود را از تیم بِرِشا آغاز و سپس با تیمهای شهر میلان و پس از آن تیم یوونتوس به اوج رسید. او بازیکن متفکری بود و این را حتی می‌توان از انتخاب عنوان این کتاب و به کار بردن هوشمندانه‌ی جمله‌ای مشابه با جمله‌ی معروف رنه دکارت پی برد.

 البته این کتاب را نمی‌توان یک زندگی‌نامه‌ی کامل دانست و پیرلو در این کتاب تنها به شرح بخشهایی از زندگی فوتبالی خود می‌پردازد و از ماجراهایی می‌گوید که بی‌شک علاقه‌مندان به فوتبال پیش از این آنها را از دید یک تماشاگر دنبال کرده و درباره بسیاری از آنها را قضاوت نموده‌اند و حالا با خواندن این کتاب، حتی اگر با واقعیت ماجرا هم روبرو نشوند حداقل متوجه می‌شوند که ماجرا از دید پیرلو چگونه بوده است. اگر سالهایی که پیرلو فوتبال بازی می‌کرد را در خاطر داشته باشید می‌دانید که او یک دوره‌ی طولانی مدت 10 ساله را در تیم آ.ث.میلان ایتالیا فوتبال بازی کرد، سالهایی که میلان در اوج خود بود و پیرلو به عنوان یکی از ستاره‌های درخشان آن تیم به یادماندنی می‌درخشید. پیرلو در سال 2011 و در یک انتقال جنجالی راهی یکی از رقیب‌های سنتی میلان یعنی یوونتوس شد و همه‌ی طرفداران میلان را شگفت زده کرد، بسیاری از او متنفر شدند و او را محکوم به طمع دستمزد بیشتر و  امثال این نمودند، اما همیشه اتفاقات همان گونه که به نظر می‌رسد نیستند، او در این کتاب به ماجرای این انتقال جنجالی اشاره کرده و شرح می‌دهد که به دلیل تمدید نشدن قرارداد بلندمدت و جابه جایی پست تخصصی‌اش در تیم، از میلان جدا شد؛  ...زنگ‌های خطر از میانه‌ی سالی که قرار بود آخرین فصل حضورم در میلان باشد به صدا درآمده بود، فصلی که با چند مصدومیت به کلی خراب شد، به میلانو رسیدم و متوجه شدم که نمی‌خواهم به رختکن بروم، نمی خواستم لباس عوض کنم، نمی‌خواستم کار کنم، با همه به خوبی رفیق شده بودم و یک رابطه معمولی با الگری داشتم، اما جو جالبی در فضا وجود نداشت. دیوارهایی که طی سالیان به من پناه داده و از من محافظت کرده بودند را می شناختم، اما حالا شکاف را در آنها می‌دیدم. فشاری در فضا بود که بیمارم می‌کرد. ...اصرار درونی‌ای که می‌گفت به جای دیگری بروم و هوای دیگری تنفس کنم، از همیشه شدیدتر و حادتر بود. نشاطی که همیشه مرا محاصره کرده بود حالا دچار روزمرگی شده بود. چیزی نبود که بتوانم آن را نادیده بگیرم. شاید حتی طرفداران هم کمی تنوع می‌خواستند، سال‌ها بود که آنها در سن‌سیرو مرا تشویق کرده بودند، اما حالا شاید آنها صورت‌های جدیدی برای آلبوم‌های خود می‌خواستند...

پیرلو به خونسردی و تسلط بر توپ و میدان با طنازی خاص خودش مشهور بود، جالب است که در نوشتن هم با همین روش با قلم طنز خود بسیاری از خاطراتش را به شوخی بیان کرده و به ماجراهای خنده‌داری اشاره می‌کند که در طول دوران فوتبالش بخصوص با همراهی نِستا و دِ روسی و اغلب با اذیت کردن گتوزو اتقاق می‌افتاد. همینطور اعترافات جالبی که شاید برای هواداران چنین بازیکنی عجیب باشد، مثلا در جایی اشاره می‌کند یکی از کارهایی که از آن متنفر است گرم کردن پیش از مسابقه است  و یا در خاطره‌ی جام جهانی اشاره می‌کند که تمام روز منتهی به فینال 2006 را خوابیده و پلی استیشن بازی کرده و بعد بزرگترین افتخار یک فوتبالیست یعنی قهرمانی جهان  را به دست آورده است.

از دیگر بخشهای جالب توجه کتاب می‌توان به پیشنهاد تیم‌های دیگر فوتبال جهان برای به خدمت گرفتن پیرلو و ماجراهای مربوط به آن اشاره کرد که در بین آنها از تیم رئال مادرید و بارسا و چلسی گرفته تا تیم قطری که سرانش حاضر بودند برای پیرلو جت شخصی تهیه کرده و مدرسه‌ای به زبان ایتالیایی تاسیس کنند  اما پیرلو هیچ‌گاه پیشنهادهای پر رنگ و لعابشان را نپذیرفت.

مشخصات کتابی که من شنیدم: ترجمه ماشالله صفری، نشر گلگشت،183 صفحه،و نشر صوتی آوانامه با صدای تایماز رضوانی در 4 ساعت و 48 دقیقه

دوباره فوتبال - الساندرو دل پیرو

چند سالی هست که دیگر تماشای فوتبال برایم آن جادوی سالهای گذشته را ندارد. روزهایی که من نوجوان بودم یا سال‌های ابتدایی جوانی را پشت‌سر می گذاشتم. آن سال‌ها ستارگان فوتبال به مسی و رونالدو خلاصه نمی‌شدند و دنیای فوتبال سرشار از ستارگان دوست‌داشتنی بود. من هم آن روزها عاشق فوتبال بودم و بیشتر روزها یا حتی در مواردی شب‌هایم را هم در کوچه‌ها مشغول فوتبال بازی کردن بودم و سه پوستر ورزشی بزرگ هم بر روی دیوار اتاقم داشتم که هنوز هم هر از گاهی صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم با دیدن دیوار اتاق به یادشان می‌افتم، یاد صبح‌هایی که با دیدن این تصاویر، بسیار زیباتر و پرانرژی‌تر آغاز می‌شد. بگذارید از آن پوسترها برایتان بگویم؛ یکی از آنها قامت لاجوردی‌پوش بازیکنان تیم ملی فوتبال ایتالیا را نشان می‌داد که در میان آنها کاپیتان "فابیو کاناوارو"در ورزشگاه المپیک برلین جام زرین زیبایی را بالای سر برده و ایتالیا را به عنوان قهرمان جام جهانی 2006 معرفی می‌کرد. تصویر دوم متعلق به یک جنتلمن تمام عیار بود، مردی که در این عکس با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید و چشمانی خیره به دوربین در میان چهره‌ای که بسیار شبیه به گلادیاتورها بود گویی با مخاطب سخن می‌گفت، او"فرانچسکو توتی" بود، یک بازیکن با شخصیتی کاریزماتیک که تا آخرین روز فوتبالش به تیم رم و هوادارانش وفادار ماند. اما تصویر سوم، این پوستر که اتفاقاً از دو تصویر قبلی هم بیشتر دوستش داشتم از آنِ اسطوره‌ی فوتبال یوونتوس و یکی از بهترین‌های تیم ملی ایتالیا یعنی"الساندرو دل پیرو" بود. عکسی که بعد از به ثمر رساندن یک گل از او گرفته شده و با هنر عکاس به گونه‌ای به ثبت رسیده بود که گویی این بازیکن در حال به آغوش کشیدن مخاطب این تصویر است.

 از همان کودکی که همه‌ی دوستان و همکلاسی‌هایم طرفدار تیم‌های فوتبال رئال مادریدو بارسلونا یا میلان و اینتر و منچستر یونایتد بودند من همیشه عاشق یوونتوس بودم و هر چند حالا با تصمیمات نادرست مدیران امروزی باشگاه و سیاست‌هایی که تیم را اصطلاحاَ به گند کشانده مخالفم، اما هنوز هم این تیم را دوست دارم و حداقل مسابقات اروپایی‌اش را دنبال می‌کنم. هرچند دوستداران قدیمی فوتبال می‌دانند آن یوونتوسی که بوفون، زیدان، داویدز، اینزاگی و دل پیرو در آن بازی میکردند کجا و این یوونتوس که حتی از این فصل تنها ستاره‌ به درد بخورش یعنی رونالدو را هم دیگر ندارد کجا.

اما برسیم به کتاب: با این کتاب به صورت خیلی اتفاقی آشنا شدم، یعنی راستش را بخواهید هیچوقت فکر نمی‌کردم دل‌پیروی کم حرف و بی حاشیه‌ی دنیای فوتبال که همیشه تمرکزش بر روی بازی‌اش بود روزی کتاب بنویسد. الساندرو دل پیرو در سال 2012 یعنی دو سال پیش از اینکه برای همیشه از دنیای فوتبال خداحافظی کند و بعد از بیست سال بازی برای تیم یوونتوس، با بی مهری‌هایی که از مدیران باشگاه دید علی رغم میل خودش از این تیم جدا شد و برای پیوستن به تیم اف‌سی سیدنی، راهی کشور استرالیا گردید. این کتاب دقیقا درهمان سال جدایی دل‌پیرو از یووه نوشته شده است. او خودش در این کتاب اشاره می‌کند که "دوباره فوتبال" یک زندگی‌نامه نیست و به نظرش هنوز برای نوشتن زندگی‌نامه خیلی زود است. اما خب طبیعتا نمی‌توان انتظار داشت که این ستاره‌ی فوتبال ایتالیایی در کتابی که عنوانش هم مربوط به فوتبال است یک رمان عاشقانه یا یک کتاب فلسفی تحویل من و شمای خواننده بدهد. او در فصل دوم درباره این کتاب می گوید: من زندگی یک فوتبالیست را داشته و دارم، پر از خوشی، شور و عشق. حالا از خودم می پرسم الکس این کتاب را برای که می نویسی؟ و جواب این است که آن را برای فرزندانم می‌نویسم، برای تمام کسانی که باور دارند تجربیات دیگران چیزهای مشترکی با تجربیات آنها دارد. داستان زندگی دیگران بدون این که مهم باشد مشهورند یا نه همیشه به زندگی ما کمک می کند و شاید حتی زندگی‌مان را بهتر کند. به این موضوع باور دارم. همه داستان من به عنوان یک فوتبالیست را می‌دانند اما خود من را نمی‌شناسند، زندگی، گذراندن روزها یکی پس از دیگری نیست، کسانی را می شناسم که همه چیز دارند اما خوشبخت نیستند، کسانی را هم می‌شناسم که باوجود تمام مشکلات به لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌شان معنا می‌دهند... . کتاب حجم کمی دارد و در10 فصل به باورهای دل‌پیرو از زبان خودش می‌پردازد و اینگونه لاجرم خواننده را با بخشهایی از زندگی دل پیرو آشنا می کند. به نظر من کتاب را می‌توان به نوعی یک زندگی‌نامه مختصر دانست و حتی تا حدودی می‌توان آن را در دسته کتابهای انگزیشی نیز قرار داد، شاید نام فصل‌های این کتاب گویای این ادعای من باشد: استعداد، شور، مقاومت، صداقت، زیبایی، روحیه‌ی تیمی، فداکاری، سبک، چالش. 

در ادامه مطلب یکی دو بخش دیگر از متن کتاب را خواهم آورد.


الساندرو دل پیرو در 9 نوامبر 1979 در یکی از روستاهای استان ترویزو در کشور ایتالیا به دنیا آمد. او دوران حرفه‌ای فوتبالش در مقطع بزرگسالان را در باشگاه پادوا آغاز کرد اما از سال 1993 به باشگاه فوتبال یوونتوس پیوست و از آن زمان به تمام افتخارات ممکن در بازی فوتبال رسید. الکس 19  فصل از دوران حرفه‌ای فوتبال خود را در یووه سپری کرد و رکورددار تعداد بازی با 705 و بیشترین گل زده‌ی تاریخ باشگاه با 289 گل است. او به خاطر بازی خلاقانه و جذاب و ضربات ایستگاهی حیرت انگیزش به شهرت رسید، در یوونتوس 18 قهرمانی به دست آورد که شامل 8 قهرمانی اسکودتو در سری A، یک لیگ قهرمانان و یک اینتر کنتیننتال کاپ با گل زیبایش در فینال است. سال 2006 به قهرمانی جام جهانی رسید و در نیمه نهایی گلی به یادماندنی مقابل آلمان به ثمر رساند و پنالتی‌اش در فینال را وارد دروازه فرانسه کرد تا ایتالیا چهارمین قهرمانی جهانش را به دست آورد. انتقالش به باشگاه اف سی سیدنی در سال 2012 تمام استرالیا را تحت تاثیر قرار داد و او را تبدیل به اولین بازیکن در کلاس جهانی کرد که در لیگ استرالیا به میدان رفت. الساندرو در سال 2014 از دنیای فوتبال خداحافظی کرد. او بعد از فوتبال شهر لس آنجلس را برای ادامه زندگی‌اش انتخاب کرد و این روزها در کنار تاسیس سه آکادمی فوتبال در این کشور، بیشتر وقتش را در رستوران لوکس ایتالیایی خودش در وست هالیوود می‌گذراند.

مشخصات کتابی که من شنیدم: ترجمه ماشااله صفری، نشر گلگشت در 104 صفحه،  و نشر صوتی آوانامه، با صدای پژمان رمضانی، در 4 ساعت و 17 دقیقه 

ادامه مطلب ...

پریرا چنین می گوید _ آنتونیو تابوکی

آخرین باری که در دنیای کتاب‌ها با یک روزنامه‌نگار همراه شدم در شهر میلان ایتالیا بود و این رویارویی درکتاب "شماره صفرم" نوشته‌ی اومبرتو اکو واقع شد، یک همراهی جذاب و البته پر‌اضطراب و همینطور تجربه‌ای تلخ از این جهت که چشمان خواننده را بی‌پرده برجنایت های واقع شده در جنگ‌جهانی باز می کرد. بعد از آن تجربه‌ی نسبتا پیچیده که دوسالی هم از آن می‌گذرد جالب است که تجربه بعدی‌ام از همنشینی با یک خبرنگار، بازهم با یک کتاب ایتالیایی است، اما این بار نه درشهر میلان ایتالیا بلکه در شهر لیسبون پرتغال و در اواخر دهه‌ی سیِ قرن بیستم میلادی، زمانی که حکومتی مستبد در این کشور حکمرانی می‌کرد و سردمدارانش در توهمات گذشته‌ی استعمارگر خود که به نظرشان گذشته‌ی درخشانی هم بوده، برای جنگ ویرانگرِ پیش رو، هیزم کنار هم می چیدند.

این رمان ایتالیایی که از طریق یک راوی سوم شخص ناشناس روایت می شود، شرح ماجراهایی است که در یک تابستان گرمِ لیسبون در سال ۱۹۳۸ برشخصی به نام دکتر پریرا گذشته است. شیوه‌ی روایت، خاصِ این کتاب است، به طوری که از همان ابتدای متن، خواننده با عنوان کتاب، یعنی (پریرا می گوید) مواجه می گردد و این عنوان تا انتهای کتاب برای روایت داستان بکار رفته و هراتفاق یا ماجرایی که برای پریرا رخ می دهد خواننده پیش از شرح آن، شاهد جمله‌ی "پریرا می گوید" خواهد بود، این به آن معناست که راوی موردنظر همه چیز را هم نمی داند و از ماجراهایی که شرح داده می‌شود فقط به آنهایی اشاره می کند که پریرا دوست داشته بگوید. مثلا در بخش‌هایی از کتاب پریرا یاد خاطره‌ای از همسرش می افتد یا خوابی می بیند که در آن قسمت از داستان، دانستن آن می تواند برای خواننده جالب باشد اما همین که خواندن سطرها را دنبال می کنیم تا به مثلا تعریف خواب موردنظر برسیم با چنین جمله‌ای مواجه می‌گردیم: "پریرا می‌گوید علاقه‌ای ندارد یا نمی‌خواهد خوابش را تعریف کند چون خوابش هیچ ربطی به این داستان ندارد، یا می گوید خواب‌ها و خاطره‌ها شخصی هستند و او قصد ندارد آنها را تعریف کند. این موضوعِ رو نبودن همه‌ی اتفاقاتی که در یک شرح خطی از روایت می تواند اتفاق بیفتد ابهامی به روایت کتاب وارد می کند که آن را می توان از نکات مثبت کتاب و همینطور یکی از دلایل کشش داستان دانست. اما از همه این‌ها گذشته این جناب پریرا کیست؟

پریرا مرد چاقی است که در سال ۱۹۳۸ یعنی سالی که من و شمای خواننده در این کتاب به آن زمان سفر کرده و با او آشنا می شویم در میانسالی به‌سر می برد و مدتیست همسرش را بر اثر ابتلا به بیماری سل از‌دست داده است. او که سی سال از عمرش را خبرنگار بخش حوادث روزنامه‌های مختلفی بوده در آغاز این داستان در روزنامه‌ی کوچکی به نام لیزبوا کار می کند که عصرها درشهر لیسبون منتشر می‌شود. سردبیر این روزنامه‌ی مستقل که به تازگی قصد دارد در میان صفحات روزنامه‌اش یک بخش فرهنگی داشته باشد دکتر پریرا را مسئول بخش فرهنگی این روزنامه کرده و به او در‌انتشار این صفحه، نسبتاً اختیار تام می‌دهد و داستان با تلاش دکتر پریرا برای آماده کردن مطلب برای این بخش از روزنامه آغاز می گردد. تلاشی که به تحول عظیمی در زندگی پریرا می انجامد.

در ادامه مطلب با آوردن بخش‌هایی از متن، سعی کرده  ام بیشتر به داستان کتاب بپردازم.(بخش‌های نارنجی رنگ از متن کتاب آورده شده است)


آنتونیو تابوکی در‌سال ۱۹۴۳ در شهر"پیزا"‌ی ایتالیا به دنیا آمد و در‌سال ۲۰۱۲ درشهر"لیسبون" پرتغال ما را ترک گفت (از اینجا می‌توانید یادداشت نویسنده وبلاگ خوب مدادسیاه در این‌باره را بخوانید). از این نویسنده ایتالیایی که استاد زبان و ادبیات پرتغالی بود آثار زیادی به زبان فارسی ترجمه شده است، آثاری که برخی از آنها هم بسیار مورد استقبال واقع شده‌اند، کتاب "میدان ایتالیا"ی او که به ترجمه سروش حبیبی درآمده از محبوب‌ترین کتابهای تابوکی در کشور ماست، اما خارج از این مرزها، معروف ترین کتاب این نویسنده که تنها نماینده‌ی او در لیست "۱۰۰۱ کتابی که پیش از مرگ باید خواند" هم به حساب می آید کتاب "پریرا چنین می گوید" می باشد که جایزه های ادبی بسیاری را هم نصیب نویسنده‌اش کرده است.

مشخصات کتابی که من خواندم: ترجمه‌ی شقایق شرفی، انتشارت کتاب خورشید، چاپ اول، مرداد ۱۳۹۳، در ۵۰۰ نسخه و در ۱۹۰ صفحه

پی نوشت: یادداشت حسین خان گرامی درباره‌ی این کتاب در وبلاگ میله بدون پرچم را هم می توانید از "اینجا" مطالعه بفرمائید. 

ادامه مطلب ...

پیرمرد مهربان و دختر زیبا - ایتالو زْوِوُ

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنهفــتم به در افتاد

....

نویسندگان سرشناس زیادی را می شناسیم که در دوران حیاتشان جدی گرفته نشدند، جناب"آرون هکتور اشمیتز" هم وقتی نام مستعار " ایتالو زْوِوُ" * را برای خودش بر می گزید گمان نمی کرد در این دسته از نویسندگان قرار بگیرد، با این حال امیدوار بود و دست از تلاش بر نداشت، هرچند پس از سپری شدن دوران جوانی و میانسالی و مورد توجه قرار نگرفتن هیچ کدام از آثار حتی در کشور خودش(ایتالیا) دیگر کم کم داشت متقاعد میشد که قرار نیست در زمان حیاتش طعم شهرت را بچشد، اما اوضاع به همین شکل باقی نماند و او به کمک دوستان تازه یافته اش شرایط را تغییر داد، آن هم چه دوستانی.

دوستی با انسان های بزرگی همچون زیگموند فروید و جیمز جویس نه تنها باعث رشد زوِوُ بلکه باعث شناخته شدن آثاراو و شهرتش در جهان گردید. به اعتقاد بسیاری از کارشناسان تاثیر مستقیم آموزه ها و عقاید این دوستان (بخصوص فروید) در تلفیق با هوش و ذکاوت این نویسنده خوش ذوق اهل تریسته ی ایتالیا آثاری پدید آورد که از بهترین آثار منتشر شده در قرن بیستم ایتالیا محسوب می گردند و بسیاری ازمنتقدین این نویسنده را از پیشگامان ادبیات این قرن بیستم اروپا می دانند.

اما از چگونگی به شهرت رسیدن زوو گویا قضیه از این قرار بوده که او پس از ناکامی های آثار اولیه اش سکوتی طولانی اختیار کرده و با فاصله زیاد از ارائه آخرین اثرش، رمان "وجدان زنو" را منتشر کرد، اما گویا آن رمان هم قرار بود سرنوشت آثار قبل را پیش بگیرد و در ایتالیا توفیقی کسب نکرد تا اینکه جیمز جویس که در آن روزگار اسمش بر سر زبانها بود و در شهر تریسته زندگی می کرد به تمجید  از این کتاب پرداخت و همچنین نسبت به ترجمه و نشرآن در پاریس اقدام  کرد و این گونه بود که کتاب مورد توجه منتقدان پاریسی قرار گرفته و توامان با استقبال در کشور های دیگر از جمله ایتالیا نیز مواجه شد.

و اما بپردازیم به پیرمرد مهربان و دختر زیبا که در سال 1926 یعنی سه سال پس از انتشار شاهکار این نویسنده (وجدان زنو) منتشر شده است. درون مایه این داستان همانطور که در پشت جلدش هم نوشته شده عشق است، پیرمرد مرفهی که با دختری خارج از جایگاه طبقاتی خود رابطه برقرار می کند. دختر داستان نقش یک شیء قابل تملک و خریدنی را دارد که با پول معامله می شود، اما این دخترک موضوع اصلی کتاب نیست بلکه موضوع اصلی پیرمرد و تفکرات اوست.

کتاب از زبان راوی سوم شخصی روایت می شود که تا پایان نامی از شخصیت های داستان نمی برد و همانطور که از نام کتاب مشخص است یک پیرمرد و یک دختر جوان شخصیت های اصلی داستان هستند. شاید موضوع کتاب در ابتدا همچون آثاردیگری که از این دست نوشته شده است اینگونه به نظر برسد که تنها به عشقی بپردازد که چون به سن پیری می رسد سر به رسوایی می زند، اما وقتی با نویسنده ای که با روان انسانها آشناست طرف باشیم متوجه خواهیم شدکه این تنها پوسته داستان است و قضیه فراتر از این حرف هاست. زوو با ورود به روان پیرمردِ داستانش، گویی به ذهن و روان من و شما وارد می شود و در برخورد و تفکرات پیرمرد در مواجهه با دخترک از تصمیم ها، گناه ها، توجیه ها و در نهایت قضاوت های ما در زندگی سخن می گوید.

....................

در ادامه مطلب بخش هایی از متن کتاب که به نظرم جالب بوده اند را آورده ام.

-چند صفحه ابتدایی داستان را هم می توانید درسایت ناشر کتاب از ( اینجا) مطالعه فرمائید.

* نام خانوادگی این نویسنده(Svevo) در سه ترجمه ای که از دو کتاب این نویسنده در ایران منتشر شده به سه شکل" اسووو" ، "ازوو" ، "زوو" ارائه شده که طبق نظر یکی از دوستان که در ایتالیا زندگی می کند تلفظ سوم صحیح است.

مشخصات کتابی که من خواندم: ترجمه آویده نهاوندی، انتشارات فرهنگ نشر نو، چاپ اول 1396 در 1100 نسخه، 110 صفحه 


ادامه مطلب ...