
در میان لیستهای مختلفی که توسط منتقدان ارائه میگردد و در آنها به نام نویسندگان تاثیرگذار در تاریخ ادبیات داستانی ایران اشاره میشود اغلب نامی از اسماعیل فصیح به چشم نمیخورد، چرا که او را نه میتوان در دستهی نویسندگانی همچون گلشیری و هدایت قرار داد و نه در دستهی عامهپسندانی همچون ر-اعتمادی، فهیمه رحیمی و امثالهم. منتقدان او و آثارش را تقریباً نادیده گرفتهاند اما کتابهای او به خصوص در دههی شصت و هفتاد خورشیدی از پرفروشترین کتابهای آن سالها بوده و به گمانم او در تاریخ ادبیات داستانی کشورمان دارای جایگاه خوبیست، حتی اگر منتقدان این جایگاه را برایش قائل نباشند. او نویسندهای است که شاید همچون قاسم هاشمینژاد و رمان فیل در تاریکی اش این جسارت را داشته که داستانهای خود را ساده و روان و به دور از پیچیدگیهای به اصطلاح بوفکوری که در آن سالها رواج داشته بنویسد و از طرفی حرفی هم برای گفتن داشته باشد. شاید با توجه به اینکه او در آمریکا تحصیل نموده و مدتی نیز در آنجا زندگی کرده است داستانهایش بیش از هر نویسندهی ایرانی دیگری مدل قصهگویی آمریکایی دارد؛ داستانهایی پر از ماجرا و شخصیت و وجود قهرمانی که همچون یک کارآگاه جستجوگر است و ماجراجویی میکند. همهی این مولفهها شباهت بسیار به داستانهایی دارد که ریموند چندلر یا ارنست همینگوی نوشتهاند و این نوع نوشتن با آن فضای ذهنی نسبتا گوتیک و درونگرای کافکایی نویسندگان مطرح همدورهی فصیح متفاوت است. هر چند امروز نویسندگان بیشتری به این سمت رفتهاند و این گونه نوشتن در کنار رمانهای اصطلاحاً آپارتمانی رواج بیشتری پیدا کرده اما در آن زمان کمتر کسی اینگونه قلم میزد.
فصیح در سال 1347 و با انتشار رمان "شراب خام" پا به این عرصه گذاشت و تا 1386 که بیست و پنجمین و آخرین اثرش به نام "تلخکام" منتشر شد همواره در همین مسیر به نوشتن ادامه داد. "دل کور" دومین رمان او بود که اول بار در سال 1351 چاپ شده و همچون دیگر آثار او در دستهی رئالیسم شهری دستهبندی میگردد. داستانی با فضایی رئالیستی که رگههایی از داستانهای ناتوراالیستی را در خود جای داده و آن طبقات اجتماعی که طبقهی مورد هدف او در این داستان هستند زندگیشان به شدت تحت تاثیر محیط قرار گرفته و حتی سرنوشت زندگی آنها به این واسطه تغییر میکند. او غالباً داستانش را در بستر اتفاقات یا وقایع تاریخی مینویسد و ضمن اینکه این موضوع باعث همزاد پنداری خوانندگانی که با آن نسلها پیوندی داشتهاند میگردد، چنین آثاری برای نسلهای بعدی نیز جنبهای تاریخی و اجتماعی پیدا میکند و خواننده مثلا در همین رمان "دل کور" نه با خواندن یک کتاب تاریخی یا اجتماعی بلکه با خواندن رمانی روان و پرکشش در محلهی قدیمی درخونگاه به همراه راوی به کوچه و خیابان آن روزهای تهران میرود و با روابطی که بین اعضای خانواده و مردم آن روزگار در جریان بوده با شرایط و روابط اجتماعی کشور در آن سالها آشنا میگردد.
یکی از کارهای جذابی که فصیح در آثارش انجام داده خلق یک شخصیت و تکرار آن در بیشتر کتابهایش است. او در کتاب اولش شراب خام، شخصیتی جذاب به نام جلال آریان خلق کرده و این شخصیت در بسیاری از داستانهای دیگر او یا حضور داشته یا ردپایی از او به چشم میخورد. در همین دل کور هم هرچند جلال آریان حضور ندارد اما داستان به هر حال دربارهی خانوادهی آریان است. خانوادهای که در محلهی قدیمی درخونگاه زندگی میکنند و پدر خانواده که حسن آریان نام دارد از مغازهداران بزرگ و خوش نام محل است، ارباب حسن طبق روال آن سالها خانوادهای پر جمعیت دارد و داستان با راوی سوم شخص و با تمرکز بر پسر کوچک خانواده که صادق نام دارد روایت میشود و کتاب با خوابی از صادق که دکتری تازه از فرنگ برگشته و جوان است آغاز میشود، در واقع او خواب میبیند که محلهی کودکیاش غرق در خون است و با صدای تلفن از خواب میپرد، زن برادرش پشت خط حامل خبر مرگ برادر بزرگترش مختار است. خبری که صادق را دچار احساسات گنگی میکند، در واقع او با شنیدن این خبر دچار تلفیقی از حسهای غم، ناراحتی، شادی، عذاب وجدان و تنفر میشود. اما چرا؟؟؟ حال به کودکی صادق در دل خانوادهی آریان میرویم و داستان در دو بخش کلی که یکی دوران کودکی صادق و خانواده و دیگری زمان حال که جوانی اوست روایت میشود و خواننده به همراه صادق با تک تک اعضای خانواده و آنچه بر آنها گذشته و ارتباطش با آنچه در داستان رخ میدهد آشنا شده وبه کشف گرههای داستان میپردازد، از پدر و مادرش ارباب حسن و کوکب خانم گرفته تا دیگر شخصیتهای داستان که کم هم نیستند. در آغاز هر فصل به زمان حال (دکتر صادق آریان جوان) میرویم اما پیشبرد اصلی داستان و کشفها در همان بخشی که خاطرات بازگو میشود روایت میشود. کل داستان در یک شب تا صبح اتفاق میافتد اما ماجراهایی که در ذهن صادق میگذرد چندین دهه به طول میانجامد و با تعلیقات لازمی که به خوبی مخاطب را دنبال خود میکشاند در پایان به زمان حال میرسد.
مشخصات کتابی که من خواندم : کتاب صوتی دل کور، انتشارات ماهآوا، با صدای رضا عمرانی در 12 ساعت و 49 دقیقه.

از دوران کودکیام که پخشکنندههای ویدئو با فیلمهای VHS رواج داشتند تا نوجوانی و آغاز جوانی که دوران اوج DVD بود همواره نکتهای که آن روزها برایم اهمیت داشت زودترین زمان ممکن دیدن فیلمها پس از انتشارشان بود و من در دوران اوج فیلمباز بودن خودم که میتوان برای آن بازهی زمانی بین سالهای 2004 تا 2020 میلادی را در نظر گرفت، برای خودم چنین مدعی بودم که هیچ فیلمی وجود ندارد که منتشر شود و از زیر نگاه من جا بماند
اما فارغ از اغراق این ادعا به هر حال درس و دانشگاه و دوران سربازی که البته همگی تنها در همان دوران که به آنها مشغول بودم به نظر دوران پرمشغله و سختی میرسیدندو بعدها به دوران بسیار شیرین تبدیل شدند، همگی در کند شدن این ادعای یاد شده تا حد زیادی نقش داشتند اما پس از آنها مسیر پر فراز و نشیب شغل که با تعویض چندین و چند موقعیت شغلی همراه بود چنان ترمز دستی را کشید که دیگر جرات ادعا کردن اینکه من تماشاگر حرفهای فیلمهای سینمایی هستم به سرم نمیزند و حالا فقط هر از چند گاهی فیلمی میبینم و به یاد گذشته از تماشای آن لذت می برم و چند خطی از تجربهی دیدنم مینویسم. حالا هم به همین منوال و البته برحسب اتفاق و به واسطهی فیلم هفتهی باشگاه کتاب مسیرسبز شرایطی فراهم شد و من در زودترین زمان ممکن حتی زودتر از رکوردهای پیشین خودم یعنی تقریبا یک هفته پس از زمان انتشار فیلم سینمایی استیو، به تماشایش نشستم. اما قبل از استیو بهتر است به بازیگر اصلی آن که کیلین مورفی نام دارد اشاره کنم، در واقع قبل از فیلم استیو و از زمانی که کریستوفر نولان سرشناس برای فیلم اوپنهایمر نام مورفی را به عنوان بازیگر اصلی فیلم خود معرفی کرد تا سال 2024 که اوپنهایمر اکران شد و جایزه بهترین بازیگر مرد را در اسکار و گلدن گلوب برای مورفی به ارمغان آورد همهی نگاهها به سمت این بازیگر با استعداد ایرلندی رفت. بازیگری که البته چندان هم ناشناس نبود و پیش از این با بازی در نقش تام شلبی در سریال پیکی بلایندرز در میان مخاطبان سریالها محبوب شده بود اما پس از دریافت اسکار در اوپنهایمر بود که انتظار مخاطبان را از خود بسیار بالا برده و مخاطبان چشم انتظار فیلم جدیدش بودند. اگر از فیلم "چیزهای کوچک این چنینی" که با بازی مورفی و بعد از اوپنهایمر منتشر شد بگذریم، حالا یعنی در واقع چند روز پیش از اینکه من به سراغ استیو بروم فیلم جدیدی با بازی او اکران شده است که در همین مدت کم و حالا که دو ماهی از انتشار فیلم میگذرد مخاطب را غافلگیر کرده و این غافلگیری چندان مثبت نیست و از این نظر است که در واقع فیلم استیو اثر درخشانی که مخاطب با بازی او انتظار آن را میکشید نبوده است.
این فیلم که به کارگردانی تیم میلانتس ساخته شده و بعد از سریال "پیکی بلایندرز" و فیلم سینمایی "چیزهای کوچک این چنینی"سومین همکاری مشترک این کارگردان بلژیکی با ستارهی ایرلندی این روزهای سینما به حساب میآید بر اساس رمان کوتاهی به نام شای Shy نوشتهی مکس پورترساخته شده است. رمانی که در سال 2023 منتشرشده و داستان آن دربارهی نوجوانی به نام شای است که در زندگی 16 سالهی خود تا به امروز رزومهی درخشانی از تخلفات مختلف ثبت نموده است، شخصی که در مدرسههایی که در آنها مشغول به تحصیل بوده بی نظمی کرده، فحش داده، سیگار کشیده، دزدی کرده، فرار کرده و خلاصه مخل آسایش بوده و از دو مدرسه اخراج شده و این دردسرسازی او به مدرسهها ختم نمیشده و خانه و مغازهای را هم به هم ریخته، بینیاش را شکسته و انگشت ناپدریاش را هم با چاقو زخمی نموده است و حالا در مدرسهای شبانهروزی که مشابه یک دارالتادیب است و در کتاب به عنوان مدرسهی آخرین فرصت از آن نام برده شده حضور دارد، مدرسهای که دیگر شاگردانش دست کمی از او ندارند اما همگی با روشهای تربیتی درست در حال کنترل یا به تعبیری درمان هستند. اما برسیم به فیلم درام استیو که متاسفانه این مقدمهی فوق را به ما نمیدهد و با اینکه فیلمی مستند نیست در ابتدا حالتی مستندگونه دارد و گروهی مستند ساز را به ما نشان میدهد که برای ساختن مستندی به این مدرسه میآیند و بیننده حین تماشای مصاحبههای مختلف برای ساختن مستند با داستان فیلم نیز همراه میشود، البته فیلم بر خلاف کتاب تنها دربارهی شای نیست و همانطور که از نام آن مشخص است بیشتر بر روی استیو تمرکز دارد، فردی که مدیر و معلم فداکار این مدرسه است و فیلم بیشتر تصویری از او و فشارهای روانی و مسئولیت اجتماعی که او و دیگر همکارانش برای زندگی و کار با این شاگردان تحمل میکنند را به تصویر میکشد. خصوصاً وقتی با خبر میشوند که مالک این مدرسه بدون هیچ پیش زمینه و اطلاع قبلی اقدام به فروش ساختمان مدرسه و انحلال آن نموده است، آن هم بدون این که به سرنوشت این بچه ها و آینده و سرگردانی و رنج آنها فکر کند.
فیلم در مدت زمان یک روز از زندگی در دههی 90 در این مدرسه میگذرد، روزی که شاید مثل بسیاری از روزهای دیگر این مدرسه، سراسر بحران و استرس است. این بحرانها و فشارها بر روان خود استیو هم تاثیر گذاشته و تا مرز فروپاشی او را برده است، او خسته است، خسته از همهی ناهنجاریهای بچه ها و بیش از آن خسته از درک نشدنش توسط مالکان مدرسه و مسئولینی که حتی برای قهرمان سازی خود به مدرسه سر میزنند اما زحمات او و همکارانش برایشان پشیزی ارزش ندارد. شاید خیلی از ما در این جامعه و در موقعیتهای شغلی خودمان هم این شرایط را تجربه کرده باشیم، من که در شغل حسابداری به وفور این فشارهای روانی را تجربه میکنم. در واقع سازندهی این فیلم در کنار تمرکز بر روی استیو و تلاشهایش برای این مدرسه، به کتاب هم وفادار بوده و بر روی شخصیت شای هم تمرکز دارد و به همین جهت در واقع تلاشهای استیو برای نجات شای بیش از دیگر دانش آموزان در فیلم به نمایش در میآید.
اما بازخوردهای فیلم
همانطور که اشاره کردم به دلیل انتظاری که کارنامه مورفی برای مخاطب ایجاد نموده، فیلم بیشتر از طرف بینندگانش و منتقدان بازخورد منفی گرفته است اما مورفی کار خودش را به خوبی انجام داده و بازی درخشان او در این فیلم شاید مهم ترین نقاط قوت فیلم به حساب بیابد، در واقع او موفق شده به خوبی فرسودگی شغلی و فشارها و فروپاشی روانی را به تصویر بکشد و در واقع فیلم این نکته که چگونه یک سیستم غلط میتواند فداکاری های یک انسان که از همه چیزش مایه میگذارد را نابود کند و از طرفی با نمایش یک فضای واقعی و به دور از سیاه نمایی و سفید نمایی به بیننده این اجازه میدهد که در کنار ناامیدی، لحظات کوچک و همدلی را درک کند.
از طرفی یکی از اصلیترین انتقادها عدم انسجام داستان و شخصیت پردازی نسبتاً ضعیف کاراکترهای فرعی است. فیلمنامه انسجام لازم را برای جذب مخاطب برای ادامه دادن ندارد و به قول منتقدان فیلم شلخته است و نتوانسته ایده خود را به خوبی بیان کند و با تلاش برای فرار از روایت خطی کاری کرده که بیننده نمیداند دقیقا باید درگیر داستان شای شود یا استیو و مدرسسه و چون چندان به شخصیتپردازی کاراکترهای فرعی پرداخته نشده و در واقع آنها نقشی در روند داستان ایجاد نمیکنند و این باعث میشود حس عاطفی لازم برای مخاطب نسبت به سرنوشت مدرسه و دانش آموزان را هم چندان ایجاد نمیکند.

ادبیات داستانی روس را غالباً با بزرگانی همچون داستایوسکی و تولستوی که در عصر تزاری میزیستهاند میشناسیم اما این سرزمین در دورهی معاصر هم نویسندگان خوبی دارد، نویسندگانی که هرچند در کشوری زیستهاند که با شیوهای متفاوت از پیشینیان خود اداره شده اما هنوز در نوشتههای ایشان به اصطلاحِ منتقدان، روح روسی حس میشود و میخاییل شیشکین را میتوان یکی از این نویسندگان شمرد، او که تا امروز تنها نویسندهی روس به حساب میآید که موفق شده هر سه جایزه معتبر ادبی این کشور را از آن خود کند، بزرگانی همچون پاسترناک، تولستوی، بونین و بولگاکف را الهامبخش خود میداند و داستانهای او نیز همچون آن بزرگان نه تنها در کشور خودش بلکه فراتر از مرزهای آن جغرافیا نیز مورد توجه قرار گرفته و خوانده میشود. او که از سال 1995 به دلایل خانوادگی و غیرسیاسی به سوئیس مهاجرت نموده، از سال 2013 مواضع تندی علیه حکومت کشور خود نشان داده و با اینکه خود را شیفتهی فرهنگ اصیل روسی میداند از وضعیت امروز کشورش رضایت ندارد و در یکی از مصاحبههایش توضیح میدهد که "پس از کمونیسم ما همان سربازخانهها و همان دیکتاتوری و همان رژیمی را که قبلاً در آن زندگی میکردیم بازسازی کردهایم." همچنین وقتی برای نمایشگاه کتاب نیویورک دعوت شد تا نمایندهی کشورش باشد در نامهای به طرزی آشکار نقد خود رابیان نموده و اشاره کرد حاضر نیست نمایندهی روسیهی دغلکاران باشد. البته او میگوید «سیاستهای جاری هرگز در رمانهایم جایی ندارد اما صحبت نکردن در مورد آنچه که در حال حاضر در کشورم اتفاق میافتد غیرممکن است و وجود روسیهای دیگر فراتر از روسیهی پوتین، برای من مهم است.» در واقع همانطور که خودش اشاره کرده روسیهی میخاییل شیشکین با آنچه امروز در عرصهی سیاست و جغرافیا به نام این کشور میشناسیم بسیار متفاوت است، او معتقد است مردم روس، روسیهای دیگر برای خود ساختهاند که آن کشورِ فرهنگی روسی است، به قول خودش یک فرهنگِ مملو از ادبیات، موسیقی و هنر روسی اما عاری از گولاکها، محکومیتها و کریمه مال ماستها و امثالهم. بله، او سالهاست در سوئیس زندگی میکند اما همواره خود را شهروند این روسیهی شرح داده شده میداند و اعلام میکند در آن کشور هموطنانم؛ راخمانینف و تولستوی هستند، نه بریا و پوتین. و اما کتاب کم حجم درس خوشنویسی که اینگونه آغاز میشود؛
سوفیانا پاولوونا، حرف بزرگ سرآغازِ همهی آغازهاست، برای همین است که از آن آغاز میکنیم. راستش را بخواهید، حرف بزرگ مثل اولین نفس یا جیغ نوزاد است. تا همین یک لحظه پیش هیچ چیزی در کار نبود، مطلقا هیچ چیز، خلاء، و ممکن بود صد یا هزار سال دیگر هم چیزی در کار نباشد، ولی حالا قلم، با تبعیت از ارادهای از بالا که در حیطهی اختیار آن نیست، ناگهان حرف بزرگی را به وجود میآورد و دیگر نمیتواند متوقف شود. این در همان حال که نخستین حرکتِ قلم به سوی نقطهی پایان جمله است، هم نشانهی امید است و هم نشانهی بی معناییِ کائنات. حرف بزرگ، مانند جنین، تمام زندگی آینده را انتهای انتها در درون خود نهفته است: هم روح، هم ریتم، هم نیرو، هم شکل.
درس خوشنویسی شامل داستانهای خیلی کوتاه در هم تنیدهای است که به صورت یک داستان بلند از مجموعه گفتگوهای میان استاد و هنرجویانش تشکیل میشود. استاد یاد شده یوگنی الکساندرویچ نام دارد، شخصی که جدا از هنرش، در سیستم عدالت کیفری نیز مشغول به کار است. دو مشغولیتی که هیچ قرابتی با یکدیگر ندارند. در واقع او با توجه به اینکه هر روزه به واسطهی شغلش با پروندههای غمناکی روبرو میشود، برای رهایی از بار سنگین جرم و جنایت و زشتیها به هنر خط و خوشنویسی و تدریس آن پناه برده و معتقد است به واقع از نوشتن، چنین کاری بر میآید....برای اینکه عقل از سرم نپرد، بر میدارم و آخرین کلمهی یکی از حاضران را به جای آنکه با خط به هم فشرده تندنویسی بنویسم، مثلا با حروف شکم گندهی خط تزئینی روندو مینویسم، حروف وسط کلمه را رو به داخلشان کمی سایه میدهم، یا حکم را با خط قدیمی و شکستهای مینویسم و اول و آخر حروف را پیچ و تاب میدهم، یا با شکستهنویسیهای گوتیک، یا با خمیدگیهای خط باتارد، یا خط کوله، یا اصلا از خودم خط ابداع میکنم. یک صفحه را با این خط و صفحهی دیگر را با آن یکی. اصلا صفحه کدام است؟ امتحان کنید، فقط یک لغت را طوری بنویسید که جلوهی نظم و هماهنگی باشد، تا فقط با زیبایی و سلامتش تمام این دنیای وحشی، تمام این غارنشینی را به تعادل و توازن برساند. هنرجویان خوشنویسی این استاد چند زن هستند که گویا هر کدام به صورت جداگانه برای آموزش به محضر استاد میرسند و داستان کتاب با همین گفتگوهای بین استاد و هنرجو شکل میگیرد، گفتگوهایی که خواننده را با صحنههایی از زندگی معاصر مردم روسیه روبرو میکند و در این راستا هدف نویسنده را پیش میبرد. پیش از خواندن باید این نکته را در نظر داشت که درست است کتاب در نسخهی جیبی کم حجمی منتشر شده اما خواندن آن نیاز به دقت فراوان دارد چرا که به کلی گفتگو محور است و شخصیتها هم متعدد هستند و روایتها تا حدودی تودرتو و بدون هیچگونه جدا شدن از همدیگر پی گرفته میشود و تقریباً هیچگونه علائم نگارشی برای جدا کردن مکالمهی شخصیتها وجود ندارد و با تغییر متعدد راوی، گفتگوی استاد از یک هنرجو آغاز و با هنرجویی دیگر پی گرفته میشود و ادامه پیدا میکند. در واقع به نظر میرسد نویسنده به عمد این کار را کرده تا "من"را در جهان خود جمعی نشان دهد، همچون خط و خوشنویسی که از کنار هم قرار گرفتن هزاران نقطه شکل می گیرد، در این داستان و به طور کلی در زندگی نیز همینگونه است.
از زاویهای دیگر میتوان گفت در این کتاب نویسنده قصد دارد بگوید موضوع اصلی همان نام کتاب یعنی درس خوشنویسی یا هر شکل دیگری از هنر است نه آنچه که نوشته میشود، به طوری که حتی اگر آن نوشته حرفهای زیبایی نباشد و حکم دادگاه و اعمال مجرمین و امثالهم باشد. انگار او میخواهد بگوید در این دنیای آشفته و زشت هم خوشنویسی میتواند زیبایی بیافریند و خوشنویس شاید به عنوان سربازی مبارز، با انضباط و دقت و تکرار تلاش میکند با زشتیها بجنگد و زیبایی بیافریند. در واقع این را میتوان در راستای همان حرفی دانست که نویسندگان بزرگ نسلهای پیش از شیشکین در این سرزمین بیان کردهاند که با وجود همهی مصائب، چگونه میتوان کرامت انسانی را حفظ کرد. ... و اگر دست مطمئن باشد، اگر قلم یک بار نلرزد، اگر همه چیز درست پیش برود، آن وقت- شاید باورتان نشود - روی میز من معجزهای به وقوع میپیوندد! این ورق کاغذ معمولی ناگهان متمایز میشود، رها میشود، تعالی پیدا میکند و از حوادث و اتفاقات بالاتر میرود! بی نقصی و کمال آن بلافاصله بیگانگی و حتی دشمنی خود را با تمام عالم واقع و با طبیعت پیرامون بروز میدهد، انگار این تکه از فضا به تسخیر دنیایی والاتر درآمده است، دنیایی مملو از نظم و زیبایی در کنار این قلمروی کرمهای خاکی! بگذار آنجا همه از هم نفرت داشته باشند و یکدیگر را بکشند، به هم خیانت کنند و خودشان را دار بزنند، این ها همه تبدیل میشود به مدلی برای خوشنویسی، به مادهی خامی برای آفریدن زیبایی. در این دقایق شگفتانگیز که دستان میخواهد فقط بنویسد و بنویسد، احساسی عجیب و وصف ناشدنی به شما دست میدهد، این یعنی خود خود سعادت! ص 44
+ این کتاب در سری کتابهای شاهکارهای 5 میلیمتری نشر افق و از زبان روسی توسط آبتین گلکار ترجمه شده است.
++ مشخصات کتابی که من خواندم: چاپ اول، 1398، در 1100 نسخه، نشر افق

در نیمهی دوم دههی هشتاد خورشیدی ,وقتی دانشجو بودم اولین بار به واسطهی کتاب مزرعه حیوانات با جورج اورول آشنا شدم و به یاد دارم آن روزها از خواندن آن و شباهتش با آنچه بر ما گذشته و میگذرد شگفت زده شدم. وقتی با شور و هیجان این تجربه را با دیگر کتابخوانها در میان گذاشتم به من توصیه کردند برای تجربهی داستانی عمیقتر به سراغ دیگر اثر اورول یعنی 1984 بروم و بعد از عمل به توصیه آنها هرچند خواندنش برایم به سادگی کتاب قبل نبود اما همواره در ذهنم اثری بسیار مهم باقی ماند و این اهمیت به اندازهای بود که امروز بعد از سالها مجاب شوم به بهانهی کتاب ماه باشگاه مسیر سبز باز هم آن را بخوانم.
سالهای میانی قرن بیستم میلادی را میتوان سالهای اوج گسترش سوسیالیسم یا به طور کلی جریان چپ دانست. جریانی که فارغ از درست یا غلط بودن آن، شاخهها و انحرافات متعددی پیدا کرد و با این حال روشنفکران بسیاری را نیزبه خود جذب نمود. جورج اورول نیز یکی از جمله این روشنفکران بود اما تفاوتی که اورول با دیگر هم نسلانش داشت این بود که همه چیز را کورکورانه نمی پذیرفت، او که در جنگ داخلی اسپانیا برای مبارزه با فاشیسم به نیروهای چپ پیوست تا علیه ژنرال فرانکو بجنگد در میدان جنگ مشاهده کرد که چگونه کمونیستهای طرفدار شوروی حتی نیروهای خودی غیرهمسو با خود را سرکوب و اعدام میکنند و این تجربه به او اثبات کرد که حتی ایدئولوژیهای عدالتخواه هم میتوانند به ابزاری برای سرکوب تبدیل شوند و آزادی و عدالتی که از آن دم میزنند را قربانی کنند. در واقع همین تجربه بود که او را بر آن داشت تا رمانهای مزرعه حیوانات و 1984 را بنویسد، اولی به عنوان تمثیلی از انقلاب روسیه و انحراف از آرمانهای اولیهاش و دومی هشداری برای آیندهای که در آن عدالت بهانهای برای زاده شدن ضحاکها و کنترل کامل برانسانها خواهد شد.
هزار و نهصد و هشتاد و چهار که در سال 1948 نوشته شده رمانی پادآرمانشهری است که دنیا را در چنگ حکومتی تمامیتخواه به تصویر میکشد و داستان آن در جامعهای جریان دارد که تحت نظارت کامل یک حزب به رهبری "ناظر کبیر" اداره میشود. نظارتی که شاید برای برخی ورای تصور باشد و مرزهای آن از نظارت برخصوصیترین روابط انسانها تا کنترل خاطره و اندیشهی افراد و حتی تغییر در گذشته نیز کشیده میشود. دنیا در این زمانه به سه کشور پهناور "اقیانوسیه، شرقاسیه و اروسیه" تقسیم شده است (البته صالح حسینی تصمیم گرفته است که نامهای Oceania/Eurasia/Eastasia را این گونه ترجمه کند). حزب ناظر کبیر بر کشور اقیانوسیه حکومت دارد، ابرقدرتی که از قضا بریتانیا هم جزئی از آن است. جمعیت اقیانوسیه را میتوان به سه بخش اصلی تقسیم نمود که بخش بسیار اندک آن را اعضای حزب مرکزی و بخشی دیگر که باز هم آن را میتوان اندک شمرد به عنوان اعضای حزب عادی و تقریبا 85 درصد باقی ماندهی مردم کارگرانی هستند که در کتاب به نام رنجبران شناخته میشوند.
راوی داستان سوم شخص محدود بوده و شخصیت اصلی، مردی است که همچون من سالهای نزدیک به چهل سالگی خود را پشت سر می گذارد و "وینستون اسمیت" نام دارد. طبق دستهبندی ذکر شده، وینستون یکی از اعضای عادی حزب و کارمند یکی از وزارتخانههاست. اما بگذارید از وزارتخانهها بگویم؛ در واقع امور کشور توسط چهار وزارتخانه سر وسامان داده میشود که "وزارت صلح، وزارت حقیقت، وزارت عشق و وزارت فراوانی" نام دارند. وینستون در وزارت حقیقت کار میکند، وزارتی که در واقع میتوان گفت بویی از حقیقت نبرده است و این تضاد میان عملکرد و نام، مربوط به همهی وزارتخانههای این جامعه است به طوری که؛ وزارت صلح با جنگ سر و کار دارد، وزارت حقیقت با دروغ، وزارت عشق با شکنجه و وزارت فراوانی با قحطی. وظیفهی اصلی وزارتی که وینستون در آن مشغول به کار است دگرگون کردن حقیقت اتفاق افتاده در گذشته در قیاس با آنچه در حال حاضر روی داده میباشد. به طور مثال ...چندی پیش در فوریه وزارت فراوانی وعدهنامهای صادر کرده بود که در سال 1984 کاهشی در سهمیه شکلات روی نخواهد داد، اما تا آنجا که وینستون اطلاع داشت سهمیه شکلات در پایان هفته جاری از 30 گرم به 20 گرم تقلیل مییافت، کاری که وینستون باید میکرد این بود که وعدهی اصلی را با این هشدار جایگزین سازد که سهمیه شکلات در آوریل شاید بر حسب ضرورت تقلیل داده شود. چنین کاری نه فقط دربارهی روزنامهها انجام میشد که در مورد کتابها، نشریات ادواری، پوسترها، اعلامیهها، فیلمها، نوارهای صدا، کارتونها و عکسها نیز همینطور، هر نوع نوشتهجات یا سندی که دلالت سیاسی یا ایدئولوژیکی داشت روز به روز و تقریباً دقیقه به دقیقهی گذشته با کیفیت حال منطبق میشد.
در این میان وینستون اسمیت در تلاش است تا در زیر این چرخ دندههای قدرت مقاومت کرده و استقلال فکری خودش را حفظ کند، اما در جهانی که هر حرکت و حتی هر فکر انسان تحت نظارت است این مقاومت کاری بسیار دشوار خواهد بود. در واقع کتاب 1984 که داستان آن مبارزهی وینستون با تمامیتخواهی است هشداری به آینده به حساب میآید و میخواهد بگوید که آی آیندگان بدانید که ایدئولوژیهایی که با حرفهای زیبا دم از عدالت و آزادی میزنند هم ممکن است این گونه به راحتی مورد تحریف قرار گیرند و هشدار که چقدر زود فراموشی و بی تفاوتی و اعتماد کورکورانه باعث میشود دروغ جای حقیقت را بگیرد و در نهایت این پند که در چنین جامعهای که صدای حقیقت به جایی نمیرسد اولین قدم مقاومت میتواند تفکر باشد.
+ در ادامه مطلب تلاش میکنم با بخشهایی از متن کتاب بیشتر دربارهی داستان بنویسم.
++ از اینجا هم میتوانید به یادداشت دوست خوبم دربارهی این کتاب در وبلاگ میله بدون پرچم دسترسی داشته باشید.
مشخصات کتابی که من خواندم: چاپ سیزدهم، پائیز 1389، در 3300 نسخه، انتشارات نیلوفر

علاقهمندان به ادبیات داستانی اغلب اولین کتابهایی که در مسیر کتابخوانی خود خواندهاند را فراموش نمیکنند و اولین نویسندگانی که طعم شیرین ادبیات را به آنها چشاندهاند و به تعبیری باعث کتابخوان شدن آنها شدهاند همواره نقش ویژهای در ذهن آنها خواهند داشت. پل استر و پس از آن هاینریش بُل برای من از این دست نویسندگان هستند و سالها پیش از اینکه در وبلاگ درباره کتابها بنویسم به واسطهی خواندن رمانهای عقاید یک دلقک و آبروی از دست رفته کاترینا بلوم به رمان و ادبیات داستانی علاقهمند شدم. به گمانم آن سالها کتاب قطار سر وقت ترجمه نشده بود یا حداقل با اطمینان میتوان گفت مثل دیگر کتابهای این نویسنده در کتابفروشیها به چشم نمیخورد و در محافل ادبی هم چندان دربارهاش صحبتی نبود تا اینکه چند سال پیش از زبان آلمانی ترجمههای جدیدی انجام شد و بیش از پیش مورد توجه قرار گرفت. این در صورتی است که این کتاب به عنوان اولین رمان انتشار یافتهی این نویسنده به حساب میآید و در سال 1949 یعنی چهار سال پس از پایان جنگ جهانی منتشر شد.
داستان مربوط به سالهایی است که افول قدرت آلمان نازی پس از پیشرویهای فراوان آغاز شده، یعنی حوالی سال 1943 که آلمانها سخت تحت فشار متفقین بودند. شخصیت اصلی داستان مردی به آندریاس است، یک سرباز آلمانی پیاده که قرار است پس از پایان مرخصیاش سوار قطاری شود تا او را از پاریس به سمت جبهه شرقی جنگ جهانی دوم در لهستان بازگرداند. قطاری که آندریاس خود میداند او را به سمت مرگ میبرد و این اعتراف و یقیناش از فرجام تلخ این سفر به سوی مرگ، در جای جای رمان به چشم میخورد. این را ما به عنوان خواننده از همان ابتدا همچون دیگر آثاری که از هاینریش بل میشناسیم با آنچه درذهن شخصیت اصلی داستان با افکار و ترسهایش میگذرد با خبر میشویم؛ "...بیرون هوا عالی است. هوای سپتامبر تقریبا هوایی تابستانی است. به زودی میمیرم و آن درخت را در آن پشت و این درخت کهربایی در جلوی خانهی سبز پشت سرم را دیگر نخواهم دید. این دخترک را باد وچرخهای که در دست دارد، پیراهنی زرد رنگ و گیسوان سیاهش، این دخترک را هم دیگر هرگز نخواهم دید و همهی این چیزهایی را که از کنار قطار مثل برق میگذرند دیگر نخواهم دید... ص 26" افکاری که در مذمت جنگ و زشتیهای آن است. او وارد قطاری میشود که پر از سربازانی است که قبل از اعزام مجدد به جبهه هم همگی خسته و ژولیده و زخمی هستند، زخمی جسم و روحی که ناشی از جنگ است. او در قطار با دو سرباز دیگر آشنا میشود و با آنها هم کلام میگردد و رفاقتی همسفرانه با آنها پیدا میکند و میبیند اوضاع آنها از او نیز بدتر است به طوریکه یکی از آن دو که در ابتدا او را به نام "ریش نتراشیده" میشناسیم زخم خوردهی خیانت همسرش آن هم با یک مرد روس است و به همین جهت به بطری پناه برده و دیگری که او را نیز در ابتدا به نام "مو بوره" میشناسیم جوانی آشفته احوال است که توسط فرماندهاش مورد تجاوز قرار گرفته و بعد متوجه میشویم این اتفاق برای همهی هم گروههایش در جبهه رخ داده به غیر از یک نفر که آن هم به دلیل مقاومتش در برابر فرمانده، کشته شده است. در واقع هاینریش بل با توجه به تجربه حضور خودش در جنگ قصد دارد در اولین اثر خود دید خواننده را به زوایای دیگری از جنگ باز کند تا به او نشان دهد جنگ زشتتر و دحشتناکتر از آن است که حتی بتوان تصور کرد.
متن داستان از زبان آندریاسِ مضطرب و پر هراس در ابتدا سخت و ناامیدکننده آغاز شده و در ادامه حتی منزجر کننده هم میشود اما با پیدا شدن رد پایی از عشق لحن داستان کم کم عوض میشود و این تغییر عامدانه حس زندگی واقعی را به خواننده القا میکند که این را می توان از نقاط قوت داستان نامید، هر چند شخصیتپردازیهای نه چندان قوی و تکرار حوصله سر بر مضامین مشابه در یک سوم ابتدایی و پایان بندی نه چندان پختهاش نسبت به آثار بعدی او به چشم میآید اما این مقایسه با آثار بعدی عادلانه نیست و همین که این اثر را میتوان از نخستین تلاشهای صادقانه برای روایت صادقانهی تجربهی جنگ از زبان یک سرباز آلمانی دانست باعث شده این رمان در دستهی آثار مهم ادبیات داستانی آلمان به حساب بیاید.
+در ادامه مطلب بریده هایی از کتاب را آوردهام.
مشخصات کتابی که من خواندم: چاپ دوم، فروردین ۱۳۹۸, ۲۰۰۰ نسخه، انتشارات نگاه
ادامه مطلب ...