
در سالهای نخست قرن نوزدهم میلادی فردی به نام میخائیل داستایوسکی از اوکراین به مسکو مهاجرت کرد. او در دانشگاه مسکو طب خواند و در نبرد 1812 که به جنگ بورودینو هم معروف است پزشک ارتش بود. در سال 1819 با دختر یکی از بازرگانان مسکو ازدواج کرد و پس از آن از مقام افسری ارتش استعفا داده و پزشک بیمارستان مارینسکی شد. او پس از استعفا مجال این را یافت تا مطب خصوصی نیمه وقتی برای خود دایر کند و این گونه سر و سامانی به وضعیت زندگی خود در کنار همسرش بدهد. این زن و شوهر نام فرزند اول خودشان را میخائیل گذاشتند، واروارا، آندریی، ورا، نیکالای و الکساندرا فرزندان سوم و هفتم این خانوادهی پرجمعیت بودند. اما فرزند دوم در تاریخ سیام اکتبر 1821 در آپارتمانی در جوار بیمارستان به دنیا آمد، آپارتمانی که با وجود سرسرا، اتاق ناهارخوری، اتاق پذیرایی و آشپزخانه، خانه ای تنگ برای این خانواده پرجمعیت بود به طوریکه اتاقها و سرسرا را با تیغههای چوبی از یکدیگر جدا کرده بودند تا فضایی اختصاصی برای فرزندان بزرگتر خانواده و همینطور فرزندان کوچک به همراه پدر و مادر فراهم شود. بله، همانطور که حدس زدهاید این کودک توسط پدر و مادرش فیودور میخایلوویچ نام گرفت و سالها بعد با آثاری که از خود برجا گذاشت برای همیشه ماندگار شد.
کودکی فیودور در حیاط همان بیمارستانِ یاد شده، که محل کار پدر و همینطور مجاور خانه شان بود گذشت، حیاطی که بیماران متعددی در آن، دوران نقاهتشان را می گذراندند و همواره فیودورِ کنجکاو علاقهمند بود که با آن بیماران، خصوصا آنهایی که سن و سالشان کمتر بود هم صجبت شود اما پدرش چنین معاشرتهایی را به شدت منع میکرد و به این جهت فیودور و برادر و خواهرهایش در دوران کودکی تقریبا هرگز همبازی نداشتند. او تا ده سالگی به جز دو سفر زیارتی به صومعهای در هشتاد کیلومتری محل زندگیاش پایش را از شهر بیرون نگذاشت و این پسرِ شهری، علی رغم تجارب گوناگون بعدیاش در زندگی، در بزرگسالی هم اساساً رماننویسِ شهر باقی ماند. در نوشتههای او از آن چشماندازهای وسیع و اشراف روستایی آثار تورگنیف و تالستوی، یا خانه به دوشان روستایی آثار ماکسیم گورکی خبری نیست. یکی از قهرمانان داستانهای او می گوید: "در اتاق تنگ، حتی اندیشه هم در تنگنا میماند." این عبارتی است که میتواند سر لوحه بسیاری از رمانهای داستایوسکی قرار گیرد. همانطور که"ای.ام فورستر"، رماننویس و منتقد انگلیسی گفته است، دریافت غالبی که پس از خواندن رمانهای تالستوی در خواننده میماند "احساس فضا" است. در صورتیکه رمانهای داستایوسکی در خواننده این حس را ایجاد میکند که گویی در فضایی تنگ و نفس گیر و تحمل ناپذیر گرفتار آمده است. نگاه او هرگز بر پهنه وسیع طبیعت دوخته نبود و درگیر پیچیدگیهای بی حد و حصر مزاج متلوّن انسان بود.
درست است که به غیر از آنتون چخوف که با نمایشنامهها و داستانهای کوتاه خود شناخته میشود بیشتر نویسندگان روس به نوشتن داستانهای بلند، پر از شخصیت و با توصیفات فراوان مشهور هستند، با این همه اگر داستانهای داستایوسکی را خوانده باشید حتما متوجه شدهاید که اغلب داستانهای او دارای شخصیتهای اندکی هستند و این موضوع برخلاف آثار نویسندگان بزرگِ همسنگاش همچون تالستوی است که به طور مثال تنها در یک کتابش به نام "جنگوصلح" بیش از ۵۸۰ شخصیت وجود دارد که حتی تصور حضور این همه شخصیت در یک رمان برای خوانندگانی که آن کتاب را نخواندهاند می تواند وحشتناک باشد( البته به آن سختی که به نظر میرسد هم نیست)، بله داشتم به خدمتتان عرض میکردم که آثار داستایفسکی اغلب شخصیتهای اندکی دارند اما در عوض همین اندک شخصیتها آنچنان در تصور پرورش یافته است که گویی نویسندهی آن عمری را(عمری در انزوا) صَرف تامل در روح و روان آنها کرده است و این عمق شگفت انگیز شخصیتهای داستانی، کمبود تعداد آنها را جبران کرده و حتی در مواردی پا را فراتر از آثار مشابه خود نیز گذاشته است.
+ برای نوشتن این یادداشت از کتاب "داستایفسکی، جدال شک و ایمان" نوشتهی "ادوارد هَلِت کار" کمک گرفته شده است.

تاریخ نخواندهام، جامعهشناس هم نیستم و حتی متاسفانه مطالعه چندانی هم در این زمینه نداشتهام اما سالهاست با توجه به آنچه که در اطرافم میبینم احساس میکنم انگار امروز انسانها بیش از هر زمان دیگری نیاز به انگیزه دارند. حال این انگیزه برای انجام دادن هر کار مهم و موفقیتی در زندگی باشد یا حتی اگر تنها انگیزهای باشد برای زندگی کردن. نمی دانم در گذشته، منظور در آن گذشتهای که هنوز من در آن زندگی نمیکردم هم اوضاع به همین منوال بوده یا خیر، اما به گمانم به این شدت نبوده است، احتمالاً با این چند خط موفق نشدهام منظورم را برسانم. بگذارید بیشتر سعی کنم. از انگیزه و کمبود آن در این روزگار سخن میگویم. شاید با گذشت سالها، با تکرار شکستها و با زایش سختیهای مزمن و بی وقفهی پنهان شده در پشت کلمهی پیشرفت بوده است که اندوختهی انگیزه در وجود انسانها نسل به نسل کمتر شده تا به امروز که دیگر انگیزه برای انسانهای پردرد امروزی یک کالای کمیاب و گرانقیمت به حساب میآید و حتی کاسبی آن هم به یکی از داغترین کاسبیهای این روزگار بدل گردیده است بطوریکه فارغ از دوران کرونا به جرات میتوان گفت امروزه پرشورترین و پرطرفدارترین سخنرانیها نه با حضور فیلسوفان و سخنوران ادبیات و عرفان بلکه با حضور سخنرانان انگیزشی برگزار میگردد و بی تعارف و بدون هیچ خط کشی مثبت و منفی باید گفت امروز کتابهای روانشناسی، خودیاری و انگیزشی پرطرفدارترین کتابها(حداقل در این دیار) به حساب میآیند. انگار همهی ما در این روزگار، تشنهی انگیزه هستیم،
دنیای تصویر هم گزینههای متنوعی برای این موضوع دارد، از فیلم بسیار خوب نجات سرباز رایان که انگیزهی جنگیدن برای رسیدن به موفقیت را با خشنترین شیوهی ممکن به تماشاگر مینمایاند گرفته تا فارست گامپ که این کار را به سادهترین و صمیمیترین روش آن انجام میدهد. خب برسیم به فیلم؛
در ادامه گشت و گذار در میان 101 فیلم چهار ستاره تاریخ سینما این بار هم به هالیوود سفر کردم و در سال 1994 لحظات عجیب و البته بسیار خوشی را با جناب فارست گامپ گذراندم. فارست گامپ نام شخصیت اصلی رمانی امریکایی با همین نام است که وینستون گروم آن را درسال 1986 منتشر کرده و رابرت زمیکس بر اساس آن در سال ۱۹۹۴ فیلمی سینمایی ساخته است. این فیلم با کسب عنوان پرفروش ترین فیلم سال و همینطور با برنده شدن 6 جایزه اسکار، سبب شهرت این کتاب شده و امروز با وجود اینکه 27 سال از زمان ساخته شدن این فیلم میگذرد هنوز هم از آن به عنوان یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینما یاد میگردد. البته اگر همه این دلایل یاد شده هم وجود نداشت من به خاطر"تام هنکس" که نقش اصلی این فیلم را بازی میکند به سراغش میرفتم. چرا که طبق قانون نانوشتهای به نظرم هر فیلمی که تام هنکس در آن بازی کرده باشد حتماً ارزش دیدنش را دارد، هرچند در فیلم فارست گامپ در ابتدا به تام هنکس جوانی که با آن کت و شلوار و کفش غیرمتعارفش در صحنه آغازین فیلم ظاهر میشود خیلی هم عادت نداشتم و حتی آن را نپسندیدم. اما این جوان ساده دل و خوشقلب در ادامهی فیلم آنقدر خوب ظاهر شد که خیلی زود نظر من راجع به خودش را عوض کرد و در ذهنم ماندگار شد.
یادداشتهای فراوانی درباره کتاب و فیلم فارست گامپ در فضای مجازی موجود است و با یک جستجوی ساده میتوان به بسیاری از آنها که اغلب شباهت زیادی هم به یکدیگر دارند دسترسی داشت و از طرفی به نظرم صرفاً نوشتن درباره داستان فیلم در اینجا چندان لزومی ندارد. پس سعی میکنم از برداشت حسی خودم به عنوان یک بیننده و از مواردی که جرقهی فکر کردن به آنها با دیدن این فیلم آغاز گردید سخن بگویم. حتی اگر بیان آنها مثل آغاز این یادداشت آش دهان سوزی نباشد.
اغلبِ نویسندگانِ نقدها و یادداشتهای موجود درباره این فیلم، فارست گامپ را جوانی کم هوش و یا تا حدودی عقب افتاده معرفی کردهاند که در ابتدای فیلم بر روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشسته و داستان زندگیاش را برای مسافرانی که در کنارش مینشینند تعریف میکند. او با مرور خاطرات زندگی خودش از کودکی تا به امروز مخاطب را وارد داستان زندگی خودش میکند، یک زندگی پر فراز و نشیب که شخصیت اصلی آن همچون شخصیتهای رمانهای تاریخی در مهمترین اتفاقات تاریخی کشورش (البته با نگاهی منتقدانه) حضور داشته است. در واقع خالق این اثر به این صورت مخاطب خود را با برگهایی از تاریخ معاصر امریکا از زمان جنگ ویتنام تا زمان حال آشنا میکند.
اگر در خاطرتان باشد در یادداشتی که درباره کتاب ابله نوشته بودم نظرم را راجع به ابله و احتمال دلیل نام گذاری آن کتاب بیان کردم. هر چند موضوع تا حدودی از لحاظ عمق و منظور نویسنده متفاوت است اما خب برای بسط دادن بحث میخواهم از آن یادداشت وام بگیرم؛ در آنجا اشاره داشتم که در این روزگار ناهموار اگر با انسانی روبرو شوید که بسیار پاک و ساده دل باشد، همه را دوست داشته باشد، به همه محبت کند و مخلص کلام، تمام هم و غم خود را این بداند که تنها به وظیفه خود که انجام دادن کار خوب و درست است عمل کند، شما او را چه می نامید؟؟ شاید شما هم مثل من خوشبین باشید اما بیشک جامعه چنین فردی را ابله میداند. حالا اگر آن فرد در کنار این خصوصیات اخلاقی دچار نقصهایی هم در جسم و ذهن خود باشد که دیگر حجت را برای خل تلقی کردن خود توسط اطرافیانش تمام میکند. در واقع فارست گامپ هم نمونهای از یک ابله خوش قلب است. از آن ابلهانی که من به همراه شاید بسیاری از خوانندگان این یادداشت دوستش داریم و با این دوست داشتن به احتمال زیاد در نظر بسیاری از مردم، ابله خطاب خواهیم شد. یکی از نکات مهم این فیلم که توجه من را به خودش جلب کرد این بود که فارست در مسیر زندگی خود با سختیهای بسیاری مواجه شد اما همواره موفق و شاد بود. این جالب است که او صاحب موفقیتهای فراوان و شادیست اما هیچوقت به دنبال هیچکدام از آنها ندویده است و همواره با اعتقاد به این که تنها به وظیفه خود درست عمل کند اهمیت می دهد و همین تفکر است که در جای جای زندگیاش نه تنها باعث نجات جانش شده بلکه همواره باعث جاری شدن شادی و موفقیت در زندگیاش گردیده است، آن هم از جاهایی که حتی فکرش را هم نمیشد کرد.
این موضوع مرا به یاد شعری از یک شاعر بریتانیایی به نام "کتلین رین" می اندازد، شعری که "شکار شادی" نام دارد و اتفاقاً همین چند روز پیش هم ترجمه آن را برای دوست عزیزی خواندم. اگر شما هم دوست داشتید میتوانید فایل صوتی این شعر کوتاه را از اینجا بشنوید.

خوانندهای که به سراغ کتاب "هری پاتر و جام آتش" رفته است احتمالا خیلی هم برایش اهمیتی نداشته که این کتاب درسال 2001 جایزه "هوگو" را که هر ساله به بهترین رمان تخیلی وخیال پردازنه اهدا میشود از آن خود کرده است. یا شاید برایش مهم نباشد که تیراژ چاپ اول این اثر بریتانیایی بیش از پنج میلیون نسخه بوده و در زمان انتشار همزمانش در ایالات متحده امریکا سه میلیون نسخه از آن، تنها در یک هفته به فروش رفته است و یا بازهم شاید دانستن این موضوع برای خواننده یا شنوندهای که با ذوق فراوان اقدام به خواندن یا شنیدن این کتاب میکند در درجهی چندم اهمیت باشد که رولینگ برای نوشتن این کتاب بارها در میانه راه با مشکل مواجه شده و حتی طبق اظهارات خودش مجبور شده فصل نهم این کتاب را سیزده بار از نو بنویسد تا به متن موردنظرش برسد. مخاطبِ اغلب نوجوانِ این مجموعه اگر به سراغ این کتاب که چهارمین جلد از سری کتابهای هریپاتر به حساب میآید رفته باشد به این معناست که دیگر درگیر هری پاتر و ماجراهایش شده و بی شک او و داستانهایش را با تمام وجود دوست دارد، درواقع او با خواندن این کتابها به خواستهی درونی ذهن بلندپرواز خود که هنوز خیلی هم با واقعیتها درگیر نشده امکان جولان میدهد، ذهن خیالپردازی که آنچه در خیال دارد را در کلاسها و دالانهای هاگوارتز میبیند و همهی آنچه که علاقهمند به تحقق آن است توسط شخصیتهای محبوبش در این مدرسهی شگفت انگیز به وقوع میپیوندد، شخصیتهایی که با در دست داشتن یک چوبدستی جادویی هرکاری که دوست داشته باشند انجام می دهند و یا با ردایی نامرئی به هر کجا که دلشان بخواهد میروند، پس طبیعیست خوانندهای که با خواندن سه جلد قبلی این مجموعه چنین حسهایی را تجربه کرده باشد باز هم با روح ماجراجویش به دنبال تکرار این حس خوب باشد و از این رو است که حتماً به سراغ جلد چهارم این مجموعه خواهد رفت.
با توجه به اینکه کتابهای هری پاتر یک مجموعه چندجلدی است طبیعتاً باید جلدهای آن را به ترتیب و پشت سر هم خواند اما خب این نکته هم هست که کتاب از جلد دوم به بعد به گونهای نوشته شده که حتی از جلد دو یا سه هم میتوان خواندنش را شروع کرد(البته که خوانشِ از ابتدا جذابتر است) چرا که هرجا به نکتهای اشاره میشود که نیازمند دانستن آن از جلدهای پیشین باشد راوی آن را با اشارهای کوتاه درطول داستان توضیح میدهد و اینگونه خوانندهی تازه وارد را از ماجرا آگاه میکند و این موضوع حتی برای خواننده یا شنوندهی فراموشکاری چون من که جلدهای پیشین را خوانده است هم راهنمای خوبی به حساب میآمد، البته بعید میدانم کسی از ابتدا به سراغ جلد چهارم این کتاب برود چرا که این جلد از حجم بسیار بیشتری نسبت به جلدهای پیشین برخوردار بوده و با حدود 840 صفحه، ناشر ایرانی کتاب را هم مجاب به دوجلدی کردن اثر کرده است. رولینگ در این جلد بیش از پیش به توضیحات پیرامون جزئیات وقایع پرداخته و با توجه به اینکه علاوه بر سه شخصیت ثابت همیشگی داستان یعنی "هری پاتر"، "رون ویزلی" و "هرمیون گرنجر" شخصیتهای جدید دیگری هم به کتاب اضافه گردیده به این جهت بیشتر و بهتر از جلدهای پیشین به شخصیت پردازی توجه شده و حتی نویسنده هم در مصاحبهای اشاره کرده است که : همه چیز در کتاب چهارم روی یک مقیاس بزرگ قرار میگیرد و همچنان که افقهای داستان پیرامون شخصیت هری از هر دو بُعد ادبی و استعارهای رشد میکنند، داستان هم تا حدودی سمبلیک میشود.
قصد ندارم داستان این کتاب را در این یادداشت شرح بدهم چرا که دوستداران این مجموعه خوب می دانند که با این کار فقط حس لذت بخش کشف ماجراهای پیش رو را از آنها سلب خواهم کرد. پس در ادامه، شاید فقط به جهت درخاطر ماندن خودم به خط اصلی داستان اشاره میکنم: هری پاتر و جام آتش بر خلاف جلدهای پیشین کمی پیش از شروع سال تحصیلی و در تابستانی آغاز می گردد که جام جهانی کوییدیچ درحال برگزاری است و هری به همراه خانواده ویزلی برای تماشای مسابقات این جام به محل برگزاری این مسابقات سفر کرده و شاهد ماجراهای جذاب این جام خواهد بود. البته جام آتش هیچ ربطی به این جام یاد شده ندارد و در واقع پس از شروع سال تحصیلی جدید است که قضیهی نام کتاب مشخص میشود،"جام آتش" نام جامی است که به واسطه آن مسابقهای تحت عنوان سه جادوگر برگزار میگردد. از اینجا خوانندهی کتاب متوجه میشود غیر از هاگوارتر مدرسههای جادوگری دیگری هم وجود دارد، چرا که این مسابقه بین سه جادوگر از میان برترین دانش آموزانِ سه مدرسهی جادوگری به نامهای هاگوارتز، بوباتون و دارمسترانگ برگزار میشود و با ماجرا ها و مراحل جذابش به تنهایی بخش زیادی از این کتاب را به خود اختصاص داده میدهد. البته در کنار این مسابقه شاهد ماجراهای مرموزی هم خواهیم بود که به بدنه اصلی این داستان مربوط است. به نظرم این جلد هم طبق روال قبل از جلدهای پیشین خود جذاب تر بود.
جلدهای پیشین این مجموعه به ترتیب: "هری پاتر و سنگ جادو"، "هری پاتر و حفره اسرار"، "هری پاتر و زندانی آزکابان"
مشخصات کتابی که من خواندم: نشر کتابسرای تندیس و نشر صوتی آوانامه، ترجمه ویدا اسلامیه، 840 صفحه و نسخه صوتی با صدای آرمان سلطان زاده در 26 ساعت و 5 دقیقه

شاید یکی از بهترین روشهای ترتیب خواندن آثار یک نویسنده، خواندن آنها با فاصلهای نسبتاً طولانی از یکدیگر باشد، اما بعد از پایانِ خواندن کتابِ خوب "ابله" و همزمانی آن با این روزگارِ کرونازده که هر لحظه خبر از کوتاهی عمر میدهد احساس کردم شاید با ادامه دادن آن فرمان، خیلی زودتر از آنچه که فکر میکردم دیر بشود و به همین جهت به همراه یکی از دوستان تصمیم گرفتیم که طی یک پروژهی دلخواه و دوستداشتنی با فاصله کمتری به خوانش کل آثار این نویسندهی سرشناس روس بپردازیم و این بار به سراغ کتابی کمتر شناخته شده از این استاد شخصیت پردازی رفتیم.
"شوهر ابدی"، "همیشه شوهر" و یا "شوهرباشی"، عنوان کتابی است که فیودور میخائلوویچ داستایوسکی آن را در سال 1869 و مدت کوتاهی بعد از نوشتن رمان قطور ابله منتشر کرد و از قضا من هم مدتی پس از همنشینی با ابله به سراغش رفتم. هرچند یکی دو سال پیش هم ملاقات ناموفقی با این کتاب داشتم که بعد از خوانش اخیر متوجه شدم علتش عدم آشناییام با شیوه نوشتن این نویسنده بود که در خوانش اول حاصل نشده بود. درآغاز راه خواندن آثار این نویسنده، با رمانهای کوتاه قمارباز و شبهای روشن آغاز کرده بودم اما تازه بعد از تجربهی خوانش کتاب ابله بود که بطور جدی با شیوه نوشتن این نویسنده آشنا شدم و پس از آن، کتاب همیشه شوهر را که بنظرم متن آن بیشتر شبیه به ابله است تا دو کتاب یاد شدهی دیگر، بهتر درک کردم و ازخواندنش هم بیشتر لذت بردم.
درست است که نام این رمانِ کوتاه، در هیچ لیست مشهوری درمیان شاهکارهای شناخته شدهی داستایوسکی دیده نمیشود و همواره از آن به عنوان یکی از کتابهایی کماهمیت این نویسنده یاد میگردد، اما به قول گزارشگران مسابقات ورزشی در مواقع شکست تیمهای وطنی، باید گفت این مورد چیزی از ارزشهای نویسنده این کتاب کم نمیکند. به هرحال وقتی یک نویسنده آثاری همچون؛ جنایت و مکافات، ابله، شیاطین و برادران کارامازوف را از خود برجا گذاشته باشد که هر کدام جایگاه مرتفعی را در ادبیات داستانی جهان به خود اختصاص دادهاند طبیعیست که رمانهایی مثل "همیشه شوهر"، "همزاد" و "جوان خام" با وجود خوب بودنشان، در نظر مخاطبان به حاشیه بروند. این کتاب حتی در زمان انتشارش هم چندان مورد استقبال قرار نگرقت و این موضوع دلایل مختلفی داشت که شاید دلیل بیرونیاش در نظر خوانندگان و منتقدان آن دوران این باشد که همیشه شوهر برای نویسندهای که جنایت و مکافات یا شاید ابله را نوشته بود اصطلاحاً کم مینمود و انتظارشان را برآورده نمیکرد. اما از دلایل درونی همانطور که قبلاً هم در یادداشت کتاب ابله اشاره شده بود میتوان به این نکته اشاره کرد که داستایوسکی در این برهه از زندگی خود (زمان نوشتن این کتاب و کتاب ابله) دچار بحرانهای شدیدی شده بود که از جمله آنها میتوان به شدت یافتن بیماری صرع، مرگ فرزند کوچکش و همینطور درگیری شدیدش با بحرانهای مالی ناشی از قمار اشاره کرد که بی شک این شرایط روحی و آشفتگی احوال، در کتابی که در آن دوران خلق شده تاثیرگذار بوده و تا حدودی به انسجام آن ضربه زده و حتی شخصیت اصلی این کتاب هم همچون خود او، دچار همین وضع و حال آشفته است. او در یادداشتهای روزانهاش هم بارها به وضع اقتصادی و همینطور حملههای ناشی از بیماریاش اشاره کرده است."...همانطور که در بستر بودم، درد سینه، وحشتناک و غیر قابل تحمل به سراغم آمد. حس میکردم که از شدت درد خواهم مرد. اما بعد از چسبانیدن ضماد گرم درد نیم ساعت بیشتر طول نکشید." خوانندهی آثار داستایوسکی، حتی اگر همچون من تنها همین چند کتاب را از او خوانده باشد، به خوبی او و رنجهایش را در میان متن این کتابها میبیند، او همانطور که پرنس میشکین را در رمان ابله همچون خودش به بیماری صرع مبتلا کرده و خاطرهی اعدام نافرجام خود را در ذهن او قرار داد، همانطور که برشهایی از تنهایی و رنجهای جوان بینامِ کتاب شبهای روشن را برای ما به نمایش گذاشت یا آنگونه که در کتاب قمارباز و به واسطه الکسی ایوانوویچ از قمار و شکستهایش سخن به میان آورد، این بار هم حال و احوالی همچون اوضاع روحی و جسمی خودش در دوران نوشتن این کتاب به ولچانینف هدیه داده است. و اما داستان این کتاب: قرار بود اینجا چندخطی کوتاه دربارهاش بنویسم که از قضا طولانی شد. پس این بخش را به ادامه مطب انتقال میدهم.
پینوشت 1: از این کتاب چند ترجمه به زبان فارسی وجود دارد که اولین آن همین ترجمهای است که من خواندم. ترجمهای که علی اصغر خبرهزاده انجام داده و نشر نگاه آن را منتشر میکند. پس از این، چند ترجمه دیگر به بازار عرضه شده که همگی(به غیر از آخرین ترجمه) مثل بسیاری از بازترجمه های دیگر اغلب تقلیدی از ترجمه پیشین و به اصطلاح آب در هاون کوبیدن بودهاند. اما با توجه به این که ترجمه آقای خبرهزاده از نسخهی فرانسوی این کتاب روسی زبان بوده است، یکی از بهترین بازترجمههای اخیر ترجمهی خانم میترا نظریان است که از زبان روسی انجام شده و با عنوان جالبتوجه "شوهر باشی" توسط نشر ماهی منتشر شده است.
پینوشت 2: علی اصغر خبره زاده در مصاحبهای و البته مقدمه همین کتاب گفته است: "سبک داستایوسکی نه سلیس است و نه زیبا، اما قوی است و محکم و رسا و کاملا مختص به خود اوست". این را یک عاشق کتاب جنگ و صلحِ تولستوی که به سراغ داستایوسکی برود به خوبی درک میکند:) .
+++ کتابی که من خواندم و یا درست است بگویم شنیدم نسخه صوتی کتاب همیشه شوهر با ترجمه علی اصغرخبره زاده در نشر نگاه است که نشر صوتی آوانامه با صدای آرمان سلطان زاده آن را در سال 1396 و در 7 ساعت و 25 دقیقه منتشر کرده است.

در گذشته هر وقت صحبت از رمانهای تاریخی میشد اولین چیزی که به ذهنم میرسید کتابهای نوازش شده به دست ذبیح الله منصوری بود و نقدهای فراوانی که با انگ تحریفهای تاریخی بر آن کتابها وجود داشت. حالا این که ذبیحالله منصوری چه خدمت بزرگی در کتابخوان کردن نسلی از ایرانیان داشته به جای خود اما من هم همواره و به اشتباه فکر میکردم خواندن چنین کتابهایی شاید اتلاف وقت باشد و مثلا اگر قرار است تاریخ بخوانم صرفاً باید کتابهای تاریخیِ نوشته شده توسط مورخان را بخوانم. اما حالا مدتیست که در این دورهی کتابنخوانی ما و با این در دسترس قرار گرفتن منابع گسترده که علاوه بر نفع آن گویا بیش از پیش مخاطب را گیج میکند، به این فکر میکنم که اتفاقاً چقدر رمانهای تاریخی میتوانند برای آشنایی با تاریخ کمک کننده باشند، بطوری که به کمک متنِ روان داستان با برگی از تاریخ آشنا شویم و در صورت جذابیت آن بخش از تاریخ به مطالعه و کاوش بیشتر درباره آن دوره بپردازیم.
نویسندهی چنین داستانهایی، شخصیت اصلی داستانش را از بین شخصیتهای تاریخی واقعی و یا همراهانی خیالی در کنار آنها انتخاب کرده و به واسطه آنها از زاویهای به روایت تاریخ میپردازد. مسعود بهنود هم یکی از همین نویسندگان خوشذوق است که از دانایی تاریخیش برای نوشتن چند رمان تاریخی بهره برده و در سهگانهای با نامهای "امینه"، "خانوم" و "کوزه بشکسته" به شرح بخشهایی از تاریخ ایران پرداخته است. کتابهایی که همگی در ایران و قبل از مهاجرت نویسندهاش به چاپ رسیدهاند و خوشبختانه هنوز هم در بازار کتاب ایران موجود هستند. کتاب "خانوم" یکی از همین کتابهاست که ماجرای داستانش از دوران قاجاریه آغاز و تا همین یکی دو دههی اخیر ادامه پیدا میکند اما با توجه به اینکه شرح زندگی شخصیت اصلی آن از دوران حکومت مظفرالدین شاه قاجار آغاز میگردد بیشتر تمرکزش بر این دوره از تاریخ ایران است. کتاب به سه بخش تقسیم میشود که در بخش اول یا آنطور که در کتاب نوشته شده در "کتاب اول" شخصیت اصلی داستان (خانوم) در سال 1364 یک زن کهنسال است که روزهای پایانی عمرش را به همراه نوهاش ناناز میگذراند و دخترش هم احتمالا بخاطر مسائل سیاسی زندانیست. خانوم در همین کتاب اول که 19 صفحه هم بیشتر ندارد از دنیا می رود اما داستان اصلی در طول 595 صفحهی فصل (یا کتابِ) دوم روایت میگردد، فصلی که شامل خاطرات یا سرگذشت خانوم از زمان خردسالی تا کهنسالی او میباشد که خودش سرِ صبر آنها را برای نوهاش گفته و نوهاش آنها را ضبط کرده است.
"... و قصه ما سرگذشت خانوم است، سرگذشتی که پیش از آن برای هیچ کس نگفته بود و در آن شبهای تنهای دیجور موشکباران تهران گفت و ناناز ضبط کرد. قصهای که دخترک را ساخت. ساخت چنان که بتواند بی او و بی دیگران زندگی کند و باور کند که انسان را توانایی بیش از آن است که میپندارد. ساخت چنان که دریابد آدمی با درد زاده میشود و با همه نازکی چونان کوه است. قصه خود را چنان گفت که دخترک آن را به تمامی دریابد. ما نیز آن را بی هیچ کم و کاستی میآوریم. به یاد زنی که خانوم بود و هیچ نامی جز این نگرفت و هیچ عنوانی جز این برازنده او نبود. زنی که زیر یک سنگ سیاه در وسط گورستان بزرگ تهران، گورستان امامزاده عبداله خفته است و به درخواست ناناز بر سنگ آن نوشتهاند: خانوم. تولد چهارم فروردین 1278 - مرگ چهارم آذر 1364."
خانوم نوه دختری مظفرالدین شاه قاجاربود و ما با شرح خاطرات او وارد خانواده شاه میشویم و آغاز این شرح زندگی همزمان میشود با زمان امضای مشروطه توسط مظفرالدین شاهِ بیمار و پس از آن فوت او و به سلطنت رسیدن محمدعلی شاه. پس طبیعتاً در این کتاب خواننده تا حدودی با بحرانهای حکومتِ نسبتاً کوتاه محمدعلی شاه قاجار همراه میشود، بحرانهایی که سر آخر منجر به فرار شاه از کشور و به سلطنت رسیدن احمدشاه قاجار گردید. خانومِ قصه ما که در زمان به سلطنت رسیدن احمد شاه هنوز دختری نوجوان بود بنا به دلایلی که خودش ماجرایی در داستان است به اصرار مادرش مجبور به جدایی از خانواده و همراهی با خانواده داییاش (محمدعلی شاه قاجار) میگردد که آن روزها درحال فرار از ایران بود. خانوم، از احترام خاصی در نزد این خانواده برخوردار بود چراکه از همان کودکی حرف آن بود که خانوم ملکه آیندهی ایران و همسر احمدشاه قاجار میگردد. او با این همراهی به همراه خواننده این کتاب تمام فراز و نشیبهای این خانوادهی آواره شده؛ از انزوا و تلاشهای ناموفق داییاش برای بازپسگیری سلطنت گرفته تا مرگ غریبانه او دور از وطن را شاهد خواهد بود.خانوادهای که همه اعضای آن روزگاری خود را صاحب همیشگی این سرزمین می دانستند.
هرچند از دست دادن وطنی که تا پیش از این تماماً در اختیار خود و خانوادهات بوده بسیار سخت و دردآور است اما اوضاعی که معمولاً بر اغلب شاهان مخلوع و خانواده آنها میگذرد از قِبَلِ شکوه و جبروتی که از دوران سلطنت برایشان باقی مانده تا مدتی روزگار پُرآسایشیست. درباره این خانواده هم حداقل پس از رسیدن به سرزمین شوراها و قبل از فروپاشی امپراتوری آن دیار تقریباً اوضاع به همین منوال بود تا اینکه دست تقدیر آنها را به سمت سرزمین عثمانی سوق داد، سرزمینی که بار دیگر به این خانواده ثابت کرد هیچ کجا وطن نمیشود، مدت زیادی از حضور آنها در این سرزمین نگذشته بود که از بخت بدشان در آنجا هم شاهد سرنگونی خلافت عثمانی و روی کار آمدن آتاتورک بودند که منجر به آوارگی مجدد این خانواده سلطنتی و مهاجرت اجباری آنها به فرانسه گردید، مهاجرتی که چندان هم خبر از آسایش نمیداد و با آغاز جنگ جهانی و اشغال فرانسه توسط آلمانیها همراه شد.
..........................................................................................
کتاب را می توان در یک خط اینگونه توصیف کرد؛ یک دور تند از اشاره به موضوعات داخلی و خارجی تاریخی از آخرین روزهای شاهنشاهی مظفرالدین شاه قاجار تا سقوط برجهای دوقلوی امریکا در یازده سپتامبر. همانطور که اشاره شد این کتاب 639 صفحهای دارای سه فصل است که فصل اول 19 صفحه، فصل دوم 595 صفحه و فصل سوم 25 صفحه دارد که ای کاش فصل اول و به خصوص فصل آخر را نمی داشت. پایان فصل دوم پایان شرح زندگی خانوم است و فصل آخر کتاب که در واقع در ادامه و به جهت تکمیل کردن فصل اول کتاب نوشته شده به زندگی دختر و نوه خانوم میپردازد و به نظرم بیشتر شبیه به پایانبندی سریالهای آبکی ایرانی میماند، به طوری که حس کردم با مربوط بودن همه ماجراهای روزگار به این خانواده تا حدودی به شعور خواننده توهین شده است، تا حدی که به گمانم اگر این کتاب امروز نوشته میشد احتمالاً یکی از نوادگان خانوم جزء 176 قربانی آخرین هواپیمای مسافربری ساقط شدهی جهان بود و نواده دیگرش کاشف واکسن کرونا.
با همه اینها نمیتوان بخاطر 44 صفحهی بد این کتاب (به نظر یک خواننده)، از قدرت متن خلق شده توسط نویسنده آن در 595 صفحهی دیگر غافل شد، متنی که بسیار روان و پرکشش بود.
مشخصات کتابی که من خواندم: نشر علم، چاپ اول 1381، در 11000 نسخه و 639 صفحه