کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha
کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha

درنگی در چند داستان کوتاه - قسمت اول

لابیرنت - مهشید امیرشاهی؛   مصاحبه‌ای از استاد محمدرضا شجریان به خاطر دارم که در آن به اهمیت صدای زنان و لزوم حضور خوانندگان زن در آواز و دنیای موسیقی تاکید داشت و به این موضوع اذعان داشت که کاخ آواز و موسیقی بدون صدای زنان یک پایه کم دارد و چه صداهای بی نظیری در این عرصه وجود داشته که مردم شنیدن آنها را از دست داده‌اند و چه حیف که آن خواننده‌ها نیز از فعالیت محروم‌اند. در دنیای داستان‌نویسی ما هم من فکر می‌کنم در حق نویسندگان زن (حالا شاید با دلایلی مشابه) چنین اجحافی شده و اگر از یک خواننده‌ی امروزی ادبیات درباره اسامی مفاخر داستان‌نویسی ایران سوالی پرسیده شود احتمالا از میان زنان نویسنده تنها به نام سیمین دانشور اشاره کند، نویسنده‌ای که هر چند به مراتب قوی‌دست‌تر از همسرش جلال آل احمد بود اما بی شک مورد توجه قرار گرفتن نام او بی ارتباط با نسبتی که با آل احمد داشت نبوده است. این در صورتی است که زنان دیگری در دوره‌ی معاصر قلم زده‌اند که آثارشان کمتر به چشم خورده و متاسفانه نام نویسندگانشان نیز حتی به گوش بسیاری از خوانندگان امروز نرسیده است. یکی ازاین نویسندگان مهشید امیرشاهی است، او در سال 1316 در کرمانشاه به دنیا آمد و تحصیلاتش را در رشته‌ی فیزیک در دانشگاه لندن ادامه داد اما پس از آن به نویسندگی‌، ویراستادی و ترجمه روی آورد. او از نویسندگانی به شمار می رود که موفق شده ماجراهای شخصی را با ذوقی طبیعی و طنزی تنیده شده در تار و پود جملات بیان کند. شخصیت‌های داستانهای او اغلب تیزهوش، رک و دارای طنزی تند و در عین حال سرخوشانه هستند اما خب در برخی داستان‌هایش مثلا لابیرنت  احتمالا به فراخور زمانه به توصیف روحیات زنانی تنها و سرخورده می‌پردازد.  اولین سوالی که در  مواجهه با این داستان برایم پیش آمد عنوان آن بود، واژه‌ای غیرفارسی به معنی مشابهی با هزارتو یا کاخی بزرگ با اتاق هایی تو در تو به شکل مربع‌های تاریک و کوچک.  البته بعد از خواندن داستان به این نتیجه می رسید که فضای داستان هم خواننده را تقریبا در چنین وضعیتی قرار می‌دهد. داستانی که شخصیت اصلی آن یک زن است و در ابتدا من را به یاد داستانهای دانشور و ترقی می اندازد با این تفاوت که تک گویی های زنان مثلا در داستانهای دانشور نگاهی اجتماعی دارند اما زنان داستانهای امیرشاهی خصوصی‌تر به روایت می‌پردازند. در داستان لابیرنت یک دعوای شدید خانوادگی بهانه‌ای می‌شود تا زن کتک خورده‌ی داستان تصویرهای گوناگونی از زندگی خود را به یاد بیاورد و به تدریج در هزارتویی از هجوم این یادآوری‌ها که از دوره‌های مختلف زندگی او به ذهنش می‌رسد سرگردان شود. روند یادآوری، به تدریج حدیث نفس راوی را تبدیل به بیان یک درد مشترک می‌کند و زخم‌های جسمی سبب باز شدن زخم‌های روحی می‌شود. داستان که همچون یک درددل خودمانی روایت می‌شود به دل می نشیند زیرا نویسنده موفق می‌شود از یک رخداد خانوادگی به جوهره‌ی موقعیتی انسانی راه یابد.


بین دو دور - ناصر تقوایی؛ اولین چیزی که پس از شنیدن نام ناصر تقوایی که متاسفانه همین چندی پیش از میان ما رفت به ذهنم می‌رسد "دایی جان ناپلئون" است. سریالی که در دهه پنجاه با اقتباس تقوایی در مقام کارگردان و از روی رمانی به همین نام که نوشته‌ی ایرج پزشکزاد بود ساخته شد. اما تقوایی در جوانی خود و پیش از اینکه وارد دنیای سینما شود و فیلم‌های ماندگاری همچون "ناخداخورشید" که اتفاقاً آن هم اقتباسی از یک رمان معروف به نام "داشتن و نداشتن" نوشته‌ی ارنست همینگوی است را به جا بگذراد در ادبیات داستانی حضوری جدی داشت که متاسفانه حاصل آن تنها یک مجموعه داستان به جا مانده از اوست که "تابستان همان سال" نام دارد.  داستان "بین دو دور" که من آن را از کتاب "هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی" یافتم یکی از هشت داستان همان مجموعه است که داستانهایی به هم پیوسته دارد و من تا به این لحظه فقط همین یک داستان را از این مجموعه را خوانده و می شناسم. 
داستان بین دو دور درباره‌ی شخصی است به نام (خورشیدو) که روزگاری یک مشت زن بوده، البته مشت‌زنی که افتخار چندانی نداشته و حالا در دوران بازنشستگی خود یا در واقع در دورانی پشت سرگذاشته از دوران نه چندان درخشان مشت‌زنی‌اش به قاچاق مسافر به کویت آن هم وسیله قایق ولنج روی آورده است. (داستان در سال 1348 نوشته شده با شنیدن نام این کشور فکر دیگری به ذهنتان خطور نکند.) داستان در یک کافه رخ می‌دهد و راوی شخصی است که در ابتدای داستان وارد کافه‌ای می‌شود و آنجا شاهد آنچه است که اتفاق می‌افتد، در واقع نکته جالب اینجاست که او دیالوگی ندارد و همه‌ی دیالوگ‌ها بین صاحب کافه به نام کاراگین، خورشیدو و پیرمردی که وارد کافه می‌شود رد و بدل می‌شود و راوی فقط شاهد و بازگو کننده‌ی این روایت‌ها برای من و شمای خواننده است. او منتظر است تا پیرمرد در باران از راه برسد و به خورشیدو خبر یافتن 27 مسافر مورد نیاز او را بدهد، اما گویا به خاطر دریا و توفانی شدن آن،  مسافران از سفر و خطرات آن منصرف شده‌اند و...

دعوتی ها - بهرام حیدری ؛  پیش از خواندن این داستان حیدری برایم نویسنده‌ای ناشناس بود. درباره‌اش جستجویی انجام دادم و متوجه شدم او در دوران جوانی خود به عنوان سپاه دانشی و یا معلم روستا مشغول به کار بوده و به این واسطه به درون خانواده‌های روستائیان راه یافته و تجربیات خود از زندگی در میان آنها را بر روی کاغذ آورده است. او در اغلب آثارش با داستانهایی که ریشه در ترانه‌ها و قصه‌های فولکلوریک دارند آداب و رسوم و شیوه‌ی زندگی مردم چهارمهال و بختیاری را در بافتی نمایشی بازتاب داده است.  به واسطه‌ی خواندن داستان‌های محمود دولت‌آبادی و یا برخی داستانهای غلامحسین ساعدی با فضای داستانی روستاهای خراسان و آذربایجان آشنا شده بودم و دعوتی‌ها برای من تجربه‌ای بود از داستانی از دیاری دیگر که هر چند در ابتدا به سختی با آن ارتباط برقرار کردم اما در مجموع بریم تجربه جالبی بود، البته نه تجربه‌ای که مرا بیشتر علاقه مند کند که از آن دیار بخوانم. 
در ابتدای داستان دعوتی‌ها با اهالی روستایی آشنا می‌شویم که در تدارک این هستند که به یک جشن عروسی بروند و این مراسم در روستایی دیگر یا به هر حال شهر قرار است بگزار شود. رفتن اعضای این محل به عروسی که کاری عادی به حساب ی‌آید برای آنها تبدیل به بحرانی می‌شود که در زندگی عادی روستا را متلاطم می‌کند. خواننده با خواندن دیالوگهایی که میان اعضای این روستا برقرار است، حین غذا خوردنشان در عروسی و خلاصه کارهایی که در عروسی انجام می‌دهند اصطلاحاً درون آنها را نشان می دهد و تصورات خواننده را از روستا متفاوت می‌کند و باز هم به آنجا می‌رسیم که جمله‌ی معروف: خوشا به حالت ای روستایی، چه شاد و خرم چه با صفایی یک دروغ است و در واقع اگر با این عینک به قضیه نگاه کنیم و خوب توجه کنیم می‌بینیم بسیاری از شهرهای ما و در مقیاسی بزرگتر کشور ما نیز تبدیل به روستایی بزرگ شده‌ که با همین موارد دست و پنجه نرم می‌کند.

باد بادآورده‌ها را نمی‌برد - نادر ابراهیمی ؛ چند سال پیش کتاب "بار دیگر، شهری که دوست می داشتم" نوشته‌ی نادر ابراهیمی را خواندم و به یاد دارم پس از آن به سراغ "چهل نامه کوتاه به همسرم" رفتم که البته خواندن آن را شاید به دلیل اندگی شعارگونه بودنش یا شاید دلیل دیگری که در خاطرم نمانده نیمه کاره رها کردم. گفتم این کتابها را خواندم اما خب صحیح‌ترش این است که بگویم نسخه صوتی آنها را با صدای پیام دهکردی که اجرای با احساس و جالبی داشت شنیدم. اجرایی که با مضمون کتاب اول که نام بردم بسیار هماهنگ بود و شاید به همین دلیل آن کتاب را دوست داشتم. البته زمانی که آن را می شنیدم متوجه روایت نسبتاً عجیب و نه چندان روان آن در قیاس با دیگر داستانها شدم اما فکر کردم خاص آن داستان است تا اینکه به داستان باد باد آورده‌ها را نمی‌برد رسیدم. 
نادر ابراهیمی را نویسنده‌ای تجربه‌گرا می‌دانند و داستانهای او را نشانگر آزمون‌های گوناگون این نویسنده در زمینه‌ی نثر و مضمون دانسته اند به طوری که در آثارش گاه چنان درگیر تزئین نثر و پدید آوردن جملات قصار می شود که داستانش سادگی و انسجام ساختمان خود را از دست می دهد. این را در همین داستان کوتاه باد بادآورده ها را نمی برد هم می توان دید. البته این موضوع در آن دو کتاب دیگری که نام بردم و من از این نویسنده خوانده ام بیشتر به چشم می‌خورد و خواننده لحظاتی فراموش می‌کرد در حال خواندن یک رمان است. این داستان هم روایتی غیر معمول دارد که روایتی خودسرانه برای نقل ماجراها و گفتگوهای داستان است. این فقط نمی تواند نکته‌ای منفی باشد و به عقیده‌ی برخی منتقدان می‌تواند از تمهیدات خود نویسنده به حساب بیاید تا داستان خود را که مضمونی رمانتیک دارد از صرفا احساسی بودن خارج کند. در واقع هدف او از اشاره به ماجرایی که مربوط به ازدواج یک شخص و عدم اجازه ازدواج توسط خانواده‌ی دختر و کشیدن کار به خون و خونریزی صرفاً تحت تاثیر قرار دادن احساسات خواننده نیست. او در واقع می‌خواهد نوک پیکان نقد خود را به سمت سنت‌هایی بگیرد که به اشتباه نسل به نسل انتقال پیدا کرده است. او حتی با آن دیالوگی که از زبان پدر و دختر می‌آورد که : (اگر دختر را می بردی بهتر بود). همین را نشان می‌دهد که حتی پدر آن دختر هم خواسته‌ی دلش با آنچه بنا بر سنت انجام می‌دهد متفاوت است. این داستان را می‌توان یک رئالیسم توام شده با رمانتیسم افسانه‌های قومی و اثری خیال انگیز نیز به حساب می‌آید. 
+ در روزهایی که هنوز به این روزگار بی اینترنتی دچار نشده بودیم و هنوز به فضای مجازی وصل بودیم چیزهایی درباره گذشته‌ی نادر ابراهیمی خوانده بودم که حالا هر چه فکر می کنم به خاطر نمی‌آورم اما همین قدرمی‌دانم که حرفهای خوبی نبوده و حداقل این ذهنیت را برای من ایجاد کرده که دیگر حس خوبی به او ندارم و شاید همین حس باعث شده که از این داستان کوتاه هم خوشم نیاید اما خب با توجه به موضوعی که به آن پرداخته نمی‌توان از اهمیت آن غافل شد.