
تا پیش از این جز داستان مسخ که دورادور نگاهی به آن انداخته بودم و اطلاعات کمی دربارهی آن داشتم، اثر دیگری از فرانتس کافکا نخوانده بودم و فقط میدانستم که کافکا از آن نویسندههایی است که بعد از خواندن آثارش نمیشود فقط دربارهی داستان حرف زد؛ چون چیزی که باقی میماند بیشتر از اینکه شرح یک روایت باشد، یک حس است: حس غریب بودن در جهانی که همیشه آنطور که انتظار داریم معنا ندارد و این حس یا وضعیت آنقدر معروف شده که در دنیای ادبیات و هنر تبدیل به یک مثال شده و از آن تحت عنوان موقعیت کافکایی یاد میشود.
کتاب «مسخ و داستانهای دیگر» مجموعهای از چند داستان کوتاه کافکاست که مشهورترین آنها «مسخ» است؛ داستان شخصی به نام گرگور زامزا، انسانی که یک روز صبح از خواب بیدار میشود و خود را در قالب موجودی عجیب و نفرتانگیز میبیند. اما مسئلهی اصلی داستان، تبدیل شدن گرگور به یک حشره نیست؛ مسئله این است که ارزش انسانها تا چه اندازه به کارآمدی، نقش اجتماعی و فایدهای که برای دیگران دارند وابسته شده است. او دربارهی تبدیل شدن یک انسان نمینویسد، دربارهی لحظهای مینویسد که انسان احساس میکند دیگر دیده نمیشود، فهمیده نمیشود و حتی برای نزدیکترین آدمهای زندگیاش هم غریبه شده است. خانوادهای که تا دیروز به درآمد و حضور او وابسته بودند، کمکم او را نه به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان باری اضافی میبینند. انگار مسئله این نیست که گرگور چه شده، مسئله این است که دیگر چه فایدهای دارد.
دیگر داستانهای این مجموعه نیز بارها به یک مضمون مشترک برمیگردد: بیگانگی انسان با خودش، جامعه و جهانی که در آن زندگی میکند. شخصیتهای او معمولاً در موقعیتهایی قرار میگیرند که قوانین نانوشتهی زندگی آنها را احاطه کردهاند در حالی که هیچ راه روشنی برای خروج از این وضعیت پیدا نمیکنند. همانطور که اشاره کردم داستانهای این مجموعه از نظر عجیب بودن و تا حدودی دشوار بودن در خوانش شباهت زیادی به یکدیگر دارند. در داستان دیگر این مجموعه که «گزارشی به فرهنگستان» نام دارد مرز میان انسان و حیوان، آزادی و سازگاری، و انتخاب و اجبار زیر سؤال میرود؛ او در این داستان به سراغ میمونی میرود که به زبان آدمیزاد به سخن آمده و برای رهایی از قفس، آداب و رفتار انسانها را آموخته است. اما داستان به جای اینکه دربارهی حیوانی باشد که انسان شده، دربارهی انسانی است که برای پذیرفته شدن، بخشی از هویت خود را قربانی کرده است. همینطور در داستان «هنرمند گرسنگی»، شخصیت اصلی کسی است که هنرش در گرسنگی کشیدن است؛ هنری که روز به روز مخاطبانش را از دست میدهد و دیگر کسی آن را جدی نمیگیرد. اما رنج او نه گرسنگی، بلکه دیده نشدن و فهمیده نشدن است. در اینجا کافکا تصویری از انسانی ارائه میدهد که هنر و هویت او با رنج و دیده نشدن گره خورده است. در داستان «لانه»، راوی تمام زندگیاش را صرف ساختن پناهگاهی امن میکند؛ جایی که قرار است او را از هر خطری حفظ کند. اما هرچه لانه کاملتر میشود، اضطراب او نیز عمیقتر میگردد و امنیتی که به دنبالش بوده جای خود را به وسواس و ترس میدهد و ما در نهایت با جهانی روبهرو میشویم که حتی پناهگاه انسان هم میتواند تبدیل به منبع اضطراب و ناامنی شود. در داستان «سرزمین محکومان»کافکا دستگاهی هولناک را به تصویر میکشد که حکم محکومان را بر بدنشان حک میکند تا در نهایت به مرگشان بینجامد. اما این داستان هم بیش از آنکه درباره یک ماشین اعدام باشد، دربارهی اطاعت کورکورانه از قانون، سنت و خطر نظامهایی است که اجرای قانون را از عدالت مهمتر میدانند. او نشان میدهد چگونه انسان میتواند آن قدر در یک نظم غرق شود که دیگر توان پرسیدن از درستی یا نادرستی آن را از دست بدهد.
+ همانطور که متوجه شدید کافکا در این داستانها پاسخ نمیدهد، او بیشتر از اینکه بخواهد مشکل انسان را حل کند، او را مجبور میکند با پرسشهایش این چنینی روبهرو شود: اگر ارزش ما برای دیگران از بین برود چه چیزی از ما باقی میماند؟ اگر نقشهایی که بازی میکنیم کنار بروند، آیا هنوز خودمان را میشناسیم؟ و آیا جهانی که در آن زندگی میکنیم واقعاً قابل فهم است؟ پرسشهایی که به واقع آدم را میگزند.
++ در پایان این را هم بگویم که خواندن کافکا الزاماً تجربهی لذتبخشی به معنای معمول نیست؛ بیشتر شبیه روبهرو شدن با بخشهایی از زندگی است که ترجیح میدهیم کمتر به آنها نگاه کنیم: تنهایی، بیگانگی، بیمعنایی و ترس از اینکه اگر کارکردهایمان را از دست بدهیم، آیا هنوز برای دیگران و حتی برای خودمان ارزشمند خواهیم بود؟
فرانتس کافکا سوم ژوئیه 1883 در پراگ به دنیا آمد. از سال 1901 تا 1906 نخست زمانی کوتاه در رشتهی ادبیات آلمانی، و سپس در رشتهی حقوق تحصیل کرد. پس از دریافت درجهی دکترا در رشتهی حقوق و گذراندن دورهی یکسالهی کارآموزی سرگرم کار شد. وی از سال 1907 تا زمان بازنشستگی یعنی 1992 کارمند شرکت بیمهی سوانح کارگری بود. در اواخر 1917 نخستین علائم ابتلا به بیماری سل در او ظاهر شد و سرانجام همین بیماری در سوم ژوئن 1924 او را به کام مرگ فرو برد. فرانتس کافکا وصیت کرده بود نوشتههای چاپ نشدهاش سوزانده شود. اما دوست صمیمی و وصی او ماکس برود از انجام این خواسته سر باز زد و به این ترتیب تعدادی از برجستهترین آثار ادبی قرن بیستم را از نابودی رهانید. رفتار تردیدآمیز کافکا در نقد نوشتههای خود، و حتی امتناع از انتشار آنها نشانگر ناخشنودی او از خویشتن خویش است. اما همین ناخشنودی زمینهساز آفرینش آثاری شد که در اهمیت آن هر چه گفته شود کم است. ( برگرفته از پیشگفتار کتاب به قلم علیاصغر حداد)