کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha
کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha

صد سال تنهایی - گابریل گارسیا مارکز

سال‌ها قبل، یعنی زمانی که به طور جدی به کتاب و کتابخوانی نمی‌پرداختم به واسطه‌ی برادرم با کتاب صدسال تنهایی آشنا شدم، کتابی که آن سالها هم بسیار مشهور بود و با توجه به شنیده‌هایی که از آن روزها در خاطرم مانده همواره تحت عنوان کتابی رازآلود در ذهنم نقش بسته بود، البته این رازآلودی شامل همان نسخه از کتابی که در خانه‌ی ما موجود بود هم می‌شد، چرا که قبل از این که آن را بخوانم نمی‌دانم چه بر سرش آمد و هیچوقت هم دیگر اثری از آن در خانه پیدا نشد و تلاش‌هایم برای یافتنش بی‌نتیجه ماند و حالا به هر حال بعد از سالها نسخه‌ای دیگر تهیه کردم و اینگونه پا به دنیای صدساله‌ی خانواده‌ی بوئندیا گذاشتم.  (یادداشتی که در ادامه می‌‌خوانید در روزهایی نوشته شده که دسترسی به اینترنت مقدور بود.)

حالا که بیش از یک ماه از قطع سراسری اینترنت در کشورمان می‌گذرد دیگر حتی آخرین یادداشت منتشر شده در وبلاگ کتابنامه را به خاطر نمی‌آورم، وبلاگی که همدم اندک لحظات دوست‌داشتنی در زندگی پر فراز نشیب روزهایم بود، لحظاتی که  چنان در آنها حال خوشی داشتم که به جرات می‌توانم بگویم ارزشش را داشت که ساعت‌ها از وقت و عمر خود را برای آباد کردن آن صرف کنم، وبلاگی که از تیر ماه 1396 همواره با آن همراه بودم و هر چند در طول این سالها به واسطه‌ی شرایط کشور و قطعی اینترنت و چندباری دچار اختلال شده بود اما این عدم دسترسی‌ها همیشه کوتاه بود و خیلی زود برطرف میَ‌شد اما حالا گویا با دفعات گذشته فرق دارد و نمی دانم روزی دوباره به آن چکیده‌ی عمر مطالعاتی‌ام که با نظرات بهترین دوستانم در پای هر مطلب همراه بود دست پیدا خواهم کرد یا خیر. تا آن روز مثل همین لحظه‌ای که در تاریکی ناشی از قطع برق که روزانه سهمی از آن هم به ما می‌رسد نشسته‌ام و تجربه‌ی کتابهایی که خوانده‌ام را در این دفتر روزنگار می‌نویسم به بازگشت وبلاگ کتابنامه و وبلاگهای دیگر دوستانم امیدوار خواهم بود، چرا که هر چه داشته‌ایم و می‌توانستیم داشته باشیم را از ما گرفته‌اند اما هنوز با تنها دارایی‌مان، یعنی امید زنده‌ایم.

اما برسم به کتاب صد سال تنهایی که مشهورترین اثر نویسنده‌ی سرشناس کلمبیایی گابریل گارسیا مارکز است. اثری که با شهرتش برای او جایزه‌نوبل ادبیات را نیز به ارمغان آورده است. مارکز که داستانهای خود را به سبک رئالیسم جادویی می نویسد به قول خودش برای نوشتن صدسال تنهایی خود را احتمالا در شرایطی مثل این روزهای ما مردم جنگ‌زده‌، پانزده ماه در خانه زندانی کرده تا با الهام از تجربه‌های پدربزرگ و قصه‌های مادربزرگش که در کودکی برای او تعریف می‌کرد کتابی عجیب خلق کند. او درباره‌ی سبک نوشتن خود و چگونگی خلق این اثر در مصاحبه‌ای به این نکته اشاره کرده بود که همه چیز برای او از کتاب "مسخ" کافکا شروع شد، او می‌گوید "وقتی آغاز عجیب آن داستان را خواندم شوکه شدم و  با خودم گفتم فکر نمی‌کردم بتوان درباره‌ی چنین چیزهایی هم نوشت و این گونه بود که نوشتن را آغاز کردم." مارکز در رمان صد سال تنهایی، عنصر خیال را چنان وارد زندگی روزمره کرده است که به واقع می‌توان گفت روایت‌های غریبی را پدید آورده است. روایت‌هایی که هم به آنچه که در زندگی رخ می‌دهد شباهت دارند و هم خواننده را مثل شروع داستان مسخ دچار حیرت می‌کنند، قصد داشتم از کلمه‌ی تردید به جای حیرت استفاده کنم  اما این ترکیب‌ها چنان استادانه در قالب داستان تنیده شده‌اند که خواننده را در باور آن دچار تردیدی نخواهند کرد؛ به طور مثال بارش بی وقفه‌ی باران آن هم در بیش از یک دهه، پرواز دائمی  پروانه‌های زرد به دور سر یک نفر یا عمرهای طولانی و عجیب و غریب برخی شخصیت‌ها در خلال داستان برای خواننده‌ی این اثر مواردی عادی و قابل باور به حساب می‌آیند.

روایت این داستان از دید یک شخص نامعلوم و البته دانای کل صورت می‌گیرد. او به همه‌ی عناصر داستان واقف است و کل روایت از زاویه‌ی دیدی تحت تاثیر و درون احوالات خانواده‌‌ای به نام بوئندیا به دنیای بیرون تصویر می‌شود. البته این نکته را هم باید مدنظر داشت که هر چند زاویه‌ی دید داستان سوم شخص است اما برای بیان احساسات و شرح وقایع از زاویه‌ی دید یکی از شخصیت‌های داستان نیز بهره گرفته شده است. همچنین اگر بخواهیم از مکان و زمان داستان سخن بگوییم؛ مکانی که در آن وقایع داستان رخ می‌دهد روستایی خیالی به نام ماکوندو در کشور کلمبیا و زمان هم یک دوره‌ای شاید در بازه‌ی زمانی میان 1800 تا 1900 میلادی است، کشمکش اصلی داستان را هم می‌توان جدال میان سبک زندگی قدیمی و زندگی جدید دانست، یعنی همان جمله‌ی معروف جدال میان سنت و مدرنیته که در آثار ادبی و سیاسی بسیاری به آن پرداخته شده است و این موضوع در کنار موضوع خانواده در درگیری بین دولت سنتی کلمبیا و شورشیان لیبرال نیز به تصویر کشیده می‌شود. با همه‌ی این احوال به نظرم مضمون اصلی داستان در این اثر این است که مارکز قصد دارد اثبات کند که تاثیر جدایی ناپذیر گذشته، حال و آینده بر روی یکدیگر و تاثیر زبان و مطالعه و دانایی انکارناپذیر است و همانطور که از نام کتاب نیز مشخص است محور اصلی داستان انزوا و تنهایی بشر نیز می‌تواند باشد، به طوری که در این کتاب شاهد ماجرای شش نسل از خانواده‌ی بوئندیا هستیم که یک بازه‌ی زمانی صد ساله روایت می‌شود. صد سال زندگی در ماکوندو که به ظهور و سقوط این دهکده نیز می انجامد.

داستان با شرح مقدمات صحنه‌ی تیرباران شخصی به نام آئورلیانو بوئندیا آغاز می‌شود و همینطور که سرهنگ در مقابل جوخه اعدام ایستاده است در ذهن خود به مرور خاطرات زندگی‌اش می‌پردازد و این مرور در واقع آغازی می‌شود برای آشنایی خواننده با این خانواده که قرار است زندگی در هم تنیده‌ی چندین نسل از آنها را در ادامه‌ی کتاب بخواند. آغازی که این چنین است: سال‌ها سال بعد، زمانی که سربازان جوخه‌ی آتش برای اجرای حکم در مقابل سرهنگ آئورلیانو بوئندیا صف کشیده بودند وی بعدازظهر روزی را به یاد آورد که پدرش او را برای یافتن یخ همراه خود برده بود. در آن زمان دهکده‌ی ماکوندو تنها بیست خانه‌ی خشتی و گلی داشت که در کناره‌ی رودخانه‌ای بنا شده بود که آب زلال و صاف آن با فشار از روی بستری از سنگ های بزرگ و سفید همچون تخم حیوانات ماقبل تاریخ می‌گذشت. دنیا آنچنان تازه بود که بسیاری از اشیا هنوز نامی نداشتند و برای نشان دادن آنها باید به آنها اشاره می‌شد. 

اما شخصیت‌های اصلی پرونده‌ی ماکوندو دو نفر دیگر هستند یعنی "خوزه آرکادیو بوئندیا" و "اورسولا ایگواران" که در واقع این دو پدر و مادر همان سرهنگ آئورلیانو بوئندیا هستند که در ابتدای داستان ماجرای کشف یخ او را خواندیم، همانطور که راوی در آغاز جمله‌اش نیز اشاره کرد آن واقعه مربوط به سال‌ها سال بعد است و داستان در زمان پیش از ازدواج پدر و مادر سرهنگ یعنی آغاز می‌شود، آنها که با یکدیگر نسبت فامیلی داشتند با یکدیگر ازدواج می‌کنند و طی حوادث عجیب و غریب و البته جالب توجهی مجبور به ترک محل زندگی خود می‌شوند، در این مهاجرت تقریبا اجباری چند خانواده‌ی دیگر که آنها هم به دلایل مختلف قصد دل کندن از محل زندگی خود را داشتند با آنها همراه می‌شوند تا به قول خودشان به دریا برسند. اما بعد از دو سال طی کردن مسیر و ناامید شدن از نیافتن دریا تصمیم می‌گیرند در مکانی اتراق کنند و همان جا ساکن شوند و این مکان مورد نظر همان روستای هنوز تاسیس نشده‌ی ماکوندو بود نامی شاید در کنار یوکناپاتافا که محله یا روستای خلق شده در آثار فاکنر است از مشهورترین روستاهای دنیای ادبیات داستانی جهان باشد. روستایی که عمده اتفاقات داستان در آن رخ می‌دهد. داستانی به درازای صد سال زندگی خانواده‌ی بوئندیا. 


پی نوشت: به نظرم متن فوق یادداشتی در حد و اندازه‌‌های معرفی چنین کتاب مهم و مشهوری نبود، اما خب موتور نوشتن من هم چند ماهی خاموش بوده و گویا تا مدت‌ها نیز نیاز به در جا کار کردن دارد و به این جهت تصمیم گرفتم از کمال‌گرایی بکاهم و دیگر به جای صبر کردن شروع کنم و هر چند مخاطب زیادی در اینجا باقی نمانده اما دوست عزیزی که هنوز به اینجا سر می‌زنی و جناب آقای مهرداد اول اشک ششم بزرگ، این کم را از ما بپذیر و قول من را برای تداوم قدرتمندتر در کتابخوانی و وبلاگ نویسی پذیرا باش.

درنگی در چند داستان کوتاه - قسمت دوم

شهر کوچک ما - احمد محمود؛  برخی نویسنده‌ها هستند که تا به حال کتابی از آنها نخوانده‌ام اما همواره حس مثبت و خوبی به آنها و آثارشان دارم. این موضوع می‌تواند به خاطر نقدها و ریویو هایی که از کتابهای این نویسندگان خوانده‌ام و به دلم نشسته باشد و احتمالا به همین خاطر است که اغلب چندین و چند کتاب از آثارشان تهیه کرده و به کتابخانه‌ام اضافه کرده‌ام. شاید رکوددار نمونه‌ی نویسندگان خارجی‌اش برای من  امیل زولا باشد که همین چند وقت پیش یک کتاب کوچک به نام نانتاس از او خواندم، این در حالیست که پیش از  آن، پنج جلد از کتابهای مجموعه‌ی روگن ماکار این نویسنده که اغلب هم کتابهای مشهور او هستند در میان کتابهایم آن هم در بین نخوانده‌ها به چشم می‌خورد. در میان نویسندگان ایرانی قبلاً رکورد دست محمود دولت‌آبادی بود که با رفتن به سراغ کلیدر، آوسنه باباسبحان و روز و شب یوسف ایشان از از این لیست سیاه خارج شدند و نفر بعدی برای من احمد محمود بود در این دسته نویسندگان قرار می گرفت و تا به امروز یک نسخه پرینت شده از کتاب "همسایه‌ها"ی او که ممنوع الچاپ است و کتاب سه جلدی "مدار صفر درجه"ی او مدتهاست در خانه و در صف کتابهای خوانده نشده اصطلاحا‌ خاک می خورد و من بی هوا و یا شاید هم به جهت کاهش عذاب وجدان به سراغ خواندن داستان کوتاهی از این نویسنده رفتم. 
- داستان کوتاه شهر کوچک ما که در مجموعه داستان غریبه‌ها و بومی به چاپ رسیده و من آن را در کتاب هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی یافتم داستانی است که با شروع آن به وضوح می‌توان دریافت نوشته‌ی یک نویسنده اهوازی یا به هر حال حنوبی است چرا که فضای داستان در همان حال و هوا می‌گذرد. داستانی  که یک کودک آن را روایت می کند و از نگاه خود آنچه بر خانواده و اهالی محل و شهر می گذرد را شرح می دهد. البته این که می گویم از نگاه کودک به آن معنی نیست که آن وقایع را از فیلتر احساسات و افکار این کودک ببینیم. در واقع کودک بیشتر راوی اتفاقاتی است که در داستان به تصویر کشیده می‌شود. احمد محمود در این اثر کوتاه و (طبق نقدهایی که خواندم) در دیگر داستان‌های کوتاه خود به جای پرداختن به جزئیات شخصیت‌پردازی‌ها بیشتر به حالات روانی شخصیت‌های داستان می‌پردازد و همینطور قصه‌هایش بیشتر حول محور موضوع هستند تا شخصیت‌ها. در واقع شخصیت‌ها تنها به اندازه‌ای که موضوع و اتفاقات داستان را پیش ببرند به تصویر کشیده می‌شوند. در واقع نویسنده قصدش نمایش شرایط اجتماعی سیاسی و اقتصادی دورانی است که شخصیت‌های داستانهایش در آن زندگی می کنند و این را از طریق روایت‌های زندگی روزمره نشان می دهد.
داستان که با تصویر افتادن نخل‌های بلند و درهم و البته غبار گرفته آغاز می‌شود ماجرای مردم شهری است که پشت نخل‌های نخلستان پناه گرفته‌اند و حالا با قطع تک تک درختان نخلستان توسط بیگانگان شهر به قول اهالی بی پناه شده‌اند و قرار است همه‌ی آنها را نیز از شهر بیرون کرده و خانه‌هایشان را نیز تخریب کنند. همانطور که اشاره شد کل این ماجرا و مواجهه‌ی مردم با این موضوع از نگاه کودکی که راوی داستان است این اثر را تشکیل می دهد. نویسنده با اشاره به چند عمل کوچک برخی از شخصیت‌های داستان و تکرار عمدی آنها در طول متن، تلاش می‌کند آن تیپ شخصیت‌ها را در جامعه به نقد بکشد. برای نمونه پدر راوی که دائم کتابهایی نظیر انوار و اسرار قاسمی می‌خواند می‌تواند کنایه از آنهایی باشد که به جای عمل در واقعیت به مذهب و خرافات پناه می‌برند و یا یکی دیگر از شخصیت‌ها که گویا پدربزرگ راوی است و خواج توفیق نام دارد نماد مردان بی مسئولیت یا به تعبیری در فضای داستان نشانگر مردان بی‌غیرت است که بدون هیچ کار مفیدی در خانه می‌نشینید و زنان خود را به کار در بیرون خانه و حتی به کار قاچاق وا داشته و آنها را در موقعیت‌های خطرناک قرار می‌دهند و خودشان را با بساط تریاک و بافور مشغول می‌کنند. پیام کلی داستان در غالب یادداشتهایی که درباره‌اش نوشته شده نقدی است به جامعه‌ای که با بحران‌های اقتصادی و هجوم بیگانگان در سرزمین خود مواجه است. در واقع نویسنده از جامعه‌ای سرخورده‌ی خود دلخور است و قصد دارد نقد خود به این جامعه را از طریق این داستان بیان کند.
او طبق آنچه که از داستانش اتفاق می‌افتد قبول دارد که قدرت دشمنان زیاد است و کوچکترین مخالفتی منجر به سرکوب می‌شود، با این حال سکوت، ترس و به قول خودش بی‌غیرتی جامعه برای او قابل قبول نیست. او این نارضایتی خود را در دیالوگ هایی که در خانه‌ی یکی از شخصیت‌ها به نام ناصر دوانی صورت می‌گیرد نشان می‌دهد، دیالوگ‌هایی که به تنها بودن و از همدیگر دور بودن و تک افتادگی مردم و همچنین یک صدا نبودن و ترس آنها سخن می‌گویند. از مردمی که دیگر پشت هم را نمی‌گیرند و تک افتاده‌اند، همچون نخل‌هایی که در نیمه‌ی داستان پس از شروع قطع کردن آنها دیگر پناه شهر و یکدیگر نبودند.  
جمله‌ی پایانی داستان جمله‌ی قابل تاملی است:  "ته کوچه را نگاه کردم، پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش می کشیدم". ورود آنی به دنیای بزرگسالی یا از نگاهی دیگر  اشاره به رنج و  ظلمی که پایانی ندارد و از نسلی به نسلی دیگر منتقل می‌شود و ادامه پیدا می کنند... 
...........
ترس - امین فقری؛ او را تا پیش از این نمی‌شناختم. نویسنده‌ای که متولد سال 1323 در شیراز است و به واسطه شغل معلمی خود در دورافتاده‌ترین روستاهای فارس و کرمان و تجربه‌ای که از زندگی در آن روستاها برای خود کسب کرد به سال 1347 اول بار کتابی تحت عنوان دهکده‌ی پر ملال را به چاپ رساند که شامل چندین داستان کوتاه بود. او در داستانهای خود تجربه‌ی عینی از زندگی روستایی را به نمایش می‌گذارد و بر خلاف بسیاری از نویسندگان رمانتیک از کمالِ مطلوب ساختن زندگی و خصایل روستائیان خودداری می‌کند. ترس به نظر داستان نسبتا ساده‌ای است و پیچیدگی خاصی ندارد. از همان آغاز نویسنده تلاش می‌کند حس ترس را به خواننده انتقال دهد و در این کار نیز موفق بوده است. قصه‌ی زن و شوهری که برای شرکت در مراسم عروسی دوست صمیمی مرد داستان تصمیم دارند به روستای مجاور بروند اما زمستان است و برف می‌بارد و شبی تاریک در پیش رو است و مسیری صعب که از آن به نام تنگه یاد می‌شود و در کنار موارد یاد شده احتمال حمله‌ی گرگ و خرس نیز در این مسیر آنها را تهدید می‌کند . خواننده با ادامه دادن داستان به خوبی مسیر و ترسی که به دل شخصیت‌های داستان نشسته را حس می‌کند و این او به خواندن ادامه‌ی ماجرا ترغیب می‌کند ماجراهایی که منجر به این می‌شود که این زوج در این مسیر پرخطر یکدیگر را گم کنند و پس از مراجعت به روستا باز هم با همان داستان همیشگی روبرو می‌شویم، یعنی غلبه‌ی قدرت باورهای خرافی بر هر چیز دیگری که فکرش را بکنیم. حتی قوی‌ترین پیوند‌های عاطفی که به نظر ناگسستنی می رسند... 
..........
سگی زیر باران  - نسیم خاکسار؛  باید بگویم آقای نسیم خاکسار، در آبادان به دنیا آمد و در سالهای 1345 و 1346 جُنگ هنر و ادبیات جنوب را منتشر کرد اما گویا به خاطر دستگیر شدنش نتوانست آن را ادامه دهد و در نهایت مجموعه داستان‌های او نیز پس از سال 1357 امکان نشر یافت. البته پس از آن نیز به هلند مهاجرت کرد و در آنجا جدی‌تر به ادبیات پرداخت و مجموعه داستانهای بیشتری در آنجا منتشر کرد. "سگی زیر باران" که یکی از زیباترین داستانهایی بود که در بین این چند داستان خواندم داستانیست که در دوران پس از مهاجرت و در سال 1365 نوشته شده و تحت تاثیر همین موضوع مهاجرت است و این را از جمله آغازین داستان می‎توانست دریافت: یکی از آن بعدازظهرهای بارانی وخسته کننده و کسالت آور یکشنبه بود و همه جا تعطیل بود...
در ادامه از ملالی که انسان‌ها گرفتار آنها هستند سخن می‌گوید و به قول حسن میرعابدینی مولف کتاب هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی، خاکسار در این اثر حس حزن اندوهزای به خود وا نهاده شدن و از دست رفتگی و بی قراری و تنهایی سالهای آوارگی را برجسته می کند.  در واقع داستان تجربه‌ی یک روز از زندگی راوی در شهری کسالت‌آور است ( که گویا شهر موردنظر اوترخت است). او تنهاست، به حدی که جز پیرزن همسایه‌اش که دائم نگران آینده است و از آن می‌ترسد و به این جهت یکریز غر می‌زند یا حتی سگی که زیر باران توسط صاحبانش رها شده همدمی ندارد. در واقع این سگ که خانه‌ای که در آن به همراه صاحب خود زندگی می‌کرده تخلیه شده و صاحبانش یا او را فراموش کرده و یا رها کرده‌اند حالا آواره شده و این آوارگی نمادی از وضعیت خود راوی است. چرا که او نیز با آواره شدن در کشوری غریبه و به دور از خانه و وطن خود وضعیتی مشابه با آن سگ در زیر باران پیدا کرده است. داستان در همین فضا ادامه پیدا می‌کند و به نظرم نویسنده فضای داستان را به شکلی جذاب پیش برده و توانسته خواننده را تا انتها با خود همراه کند. 
.................
مرغ عشق - عدنان غریفی ؛  آخرین نویسنده‌ای که در این سیزده بدری که به تنهایی آن را پشت سر گذاشته‌ام به سراغش رفتم عدنان غریفی بود، نویسنده‌ای که در دسته‌ی نویسندگان نوگرای دهه پنجاه به حساب می‌آید و در سال 1355 داستانهای مجموعه "شنل پوش در مه" خود را بر اساس نوعی رئالیسم جادویی شاعرانه و مبتنی بر فرهنگ قومی جنوب نوشت، او همچون خاکسار از نویسندگان مهاجرت کرده به هلند است و در آنجا  مجموعه داستان‌های مرغ عشق و چهار آپارتمان در تهرانپارس را منتشر کرد که در آن رئالیستی ساده‌تر به کار برده و بر جنبه‌های خود زندگینامه‌ای در آثارش روی آورده و همچون خاکسار که در داستان خود تجربه‌ی یک روز از زندگی خود را ارائه داده بود، به نظر می‌رسد غریفی هم تجربه‌ی مهاجرت خودش و همینطور رشد فرزندش در کشوری بیگانه را با توصیف تناقضات فرهنگی ناشی از زندگی در کشوری دیگر را به تصویر می کشد و این از همان آغاز داستان به نمایش گذاشته می شود. 
-زنم گفت: ممکنه بمیرن
-پسرم گفت: از نظر علمی این حرف چرته 
-برای هزارمین بار به پسرم توضیح دادم که این طرز حرف زدن درست نیست. 
این نوع حرف زدن فرزندش و گلایه‌های او از نوع حرف زدن او ذهن‌ خواننده را برای ماجرایی که به نام داستان ارتباط دارد آماده می‌کند، دو مرغ عشقی که یکی از آشنایان این خانواده‌ی سه نفره به صورت امانی به آنها می‌سپرند تا در دورانی که در سفر هستند از آنها نگهداری کنند. و حالا شیوه نگهداری و تغییر تغذیه مرغ عشق‌ها و آنچه بر سر مرغ عشق‌ها و هویتشان می‌آید در نگاه اول همگی در عین حال که به نظر یک ماجرای عادی خانوادگی به نظر می‌رسند و نه چیزی بیشتر. اما همین به تنهایی معنایی ژرف را به خواننده انتقال می‌دهد به طوریکه می‌توان تغییر شکل ظاهری و رفتار مرغ عشق‌ها را نشانه‌ای از وضعیت پسر خانواده دانست و آن را راهی برای جلب توجه خواننده به اختلاف تربیتی و فرهنگی پدید آمده بین نسل اول و دوم مهاجران دانست.
 همچنین در انتهای داستان وقتی اشاره می‌شود که دو مرغ عشق دیگر را در کنار دو مرغ عشق قدیمی تغییر هویت داده می‌گذارند و آنها با شنیدن چهچه‌ی مرغ‌عشق‌های جدید ترغیب به خواندن می‌شوند و جز ناله یا صدایی گوشخراش از گلویشان خارج نمی‌شود هم گویا به اصطلاح لایه‌ای دیگر از امکانات داستان برای شخصیت‌های داستان و البته برای خواننده گشوده می‌شود تا مسئله‌ی هویت‌باختگی به غربت پرتاب شدگان را دریابد. 

+ از سیزده‌به دری که در قطعی اینترنت این داستان‌ها خوانده شد تا نیمه‌ی تابستان

درنگی در چند داستان کوتاه - قسمت اول

لابیرنت - مهشید امیرشاهی؛   مصاحبه‌ای از استاد محمدرضا شجریان به خاطر دارم که در آن به اهمیت صدای زنان و لزوم حضور خوانندگان زن در آواز و دنیای موسیقی تاکید داشت و به این موضوع اذعان داشت که کاخ آواز و موسیقی بدون صدای زنان یک پایه کم دارد و چه صداهای بی نظیری در این عرصه وجود داشته که مردم شنیدن آنها را از دست داده‌اند و چه حیف که آن خواننده‌ها نیز از فعالیت محروم‌اند. در دنیای داستان‌نویسی ما هم من فکر می‌کنم در حق نویسندگان زن (حالا شاید با دلایلی مشابه) چنین اجحافی شده و اگر از یک خواننده‌ی امروزی ادبیات درباره اسامی مفاخر داستان‌نویسی ایران سوالی پرسیده شود احتمالا از میان زنان نویسنده تنها به نام سیمین دانشور اشاره کند، نویسنده‌ای که هر چند به مراتب قوی‌دست‌تر از همسرش جلال آل احمد بود اما بی شک مورد توجه قرار گرفتن نام او بی ارتباط با نسبتی که با آل احمد داشت نبوده است. این در صورتی است که زنان دیگری در دوره‌ی معاصر قلم زده‌اند که آثارشان کمتر به چشم خورده و متاسفانه نام نویسندگانشان نیز حتی به گوش بسیاری از خوانندگان امروز نرسیده است. یکی ازاین نویسندگان مهشید امیرشاهی است، او در سال 1316 در کرمانشاه به دنیا آمد و تحصیلاتش را در رشته‌ی فیزیک در دانشگاه لندن ادامه داد اما پس از آن به نویسندگی‌، ویراستادی و ترجمه روی آورد. او از نویسندگانی به شمار می رود که موفق شده ماجراهای شخصی را با ذوقی طبیعی و طنزی تنیده شده در تار و پود جملات بیان کند. شخصیت‌های داستانهای او اغلب تیزهوش، رک و دارای طنزی تند و در عین حال سرخوشانه هستند اما خب در برخی داستان‌هایش مثلا لابیرنت  احتمالا به فراخور زمانه به توصیف روحیات زنانی تنها و سرخورده می‌پردازد.  اولین سوالی که در  مواجهه با این داستان برایم پیش آمد عنوان آن بود، واژه‌ای غیرفارسی به معنی مشابهی با هزارتو یا کاخی بزرگ با اتاق هایی تو در تو به شکل مربع‌های تاریک و کوچک.  البته بعد از خواندن داستان به این نتیجه می رسید که فضای داستان هم خواننده را تقریبا در چنین وضعیتی قرار می‌دهد. داستانی که شخصیت اصلی آن یک زن است و در ابتدا من را به یاد داستانهای دانشور و ترقی می اندازد با این تفاوت که تک گویی های زنان مثلا در داستانهای دانشور نگاهی اجتماعی دارند اما زنان داستانهای امیرشاهی خصوصی‌تر به روایت می‌پردازند. در داستان لابیرنت یک دعوای شدید خانوادگی بهانه‌ای می‌شود تا زن کتک خورده‌ی داستان تصویرهای گوناگونی از زندگی خود را به یاد بیاورد و به تدریج در هزارتویی از هجوم این یادآوری‌ها که از دوره‌های مختلف زندگی او به ذهنش می‌رسد سرگردان شود. روند یادآوری، به تدریج حدیث نفس راوی را تبدیل به بیان یک درد مشترک می‌کند و زخم‌های جسمی سبب باز شدن زخم‌های روحی می‌شود. داستان که همچون یک درددل خودمانی روایت می‌شود به دل می نشیند زیرا نویسنده موفق می‌شود از یک رخداد خانوادگی به جوهره‌ی موقعیتی انسانی راه یابد.


بین دو دور - ناصر تقوایی؛ اولین چیزی که پس از شنیدن نام ناصر تقوایی که متاسفانه همین چندی پیش از میان ما رفت به ذهنم می‌رسد "دایی جان ناپلئون" است. سریالی که در دهه پنجاه با اقتباس تقوایی در مقام کارگردان و از روی رمانی به همین نام که نوشته‌ی ایرج پزشکزاد بود ساخته شد. اما تقوایی در جوانی خود و پیش از اینکه وارد دنیای سینما شود و فیلم‌های ماندگاری همچون "ناخداخورشید" که اتفاقاً آن هم اقتباسی از یک رمان معروف به نام "داشتن و نداشتن" نوشته‌ی ارنست همینگوی است را به جا بگذراد در ادبیات داستانی حضوری جدی داشت که متاسفانه حاصل آن تنها یک مجموعه داستان به جا مانده از اوست که "تابستان همان سال" نام دارد.  داستان "بین دو دور" که من آن را از کتاب "هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی" یافتم یکی از هشت داستان همان مجموعه است که داستانهایی به هم پیوسته دارد و من تا به این لحظه فقط همین یک داستان را از این مجموعه را خوانده و می شناسم. 
داستان بین دو دور درباره‌ی شخصی است به نام (خورشیدو) که روزگاری یک مشت زن بوده، البته مشت‌زنی که افتخار چندانی نداشته و حالا در دوران بازنشستگی خود یا در واقع در دورانی پشت سرگذاشته از دوران نه چندان درخشان مشت‌زنی‌اش به قاچاق مسافر به کویت آن هم وسیله قایق ولنج روی آورده است. (داستان در سال 1348 نوشته شده با شنیدن نام این کشور فکر دیگری به ذهنتان خطور نکند.) داستان در یک کافه رخ می‌دهد و راوی شخصی است که در ابتدای داستان وارد کافه‌ای می‌شود و آنجا شاهد آنچه است که اتفاق می‌افتد، در واقع نکته جالب اینجاست که او دیالوگی ندارد و همه‌ی دیالوگ‌ها بین صاحب کافه به نام کاراگین، خورشیدو و پیرمردی که وارد کافه می‌شود رد و بدل می‌شود و راوی فقط شاهد و بازگو کننده‌ی این روایت‌ها برای من و شمای خواننده است. او منتظر است تا پیرمرد در باران از راه برسد و به خورشیدو خبر یافتن 27 مسافر مورد نیاز او را بدهد، اما گویا به خاطر دریا و توفانی شدن آن،  مسافران از سفر و خطرات آن منصرف شده‌اند و...

دعوتی ها - بهرام حیدری ؛  پیش از خواندن این داستان حیدری برایم نویسنده‌ای ناشناس بود. درباره‌اش جستجویی انجام دادم و متوجه شدم او در دوران جوانی خود به عنوان سپاه دانشی و یا معلم روستا مشغول به کار بوده و به این واسطه به درون خانواده‌های روستائیان راه یافته و تجربیات خود از زندگی در میان آنها را بر روی کاغذ آورده است. او در اغلب آثارش با داستانهایی که ریشه در ترانه‌ها و قصه‌های فولکلوریک دارند آداب و رسوم و شیوه‌ی زندگی مردم چهارمهال و بختیاری را در بافتی نمایشی بازتاب داده است.  به واسطه‌ی خواندن داستان‌های محمود دولت‌آبادی و یا برخی داستانهای غلامحسین ساعدی با فضای داستانی روستاهای خراسان و آذربایجان آشنا شده بودم و دعوتی‌ها برای من تجربه‌ای بود از داستانی از دیاری دیگر که هر چند در ابتدا به سختی با آن ارتباط برقرار کردم اما در مجموع بریم تجربه جالبی بود، البته نه تجربه‌ای که مرا بیشتر علاقه مند کند که از آن دیار بخوانم. 
در ابتدای داستان دعوتی‌ها با اهالی روستایی آشنا می‌شویم که در تدارک این هستند که به یک جشن عروسی بروند و این مراسم در روستایی دیگر یا به هر حال شهر قرار است بگزار شود. رفتن اعضای این محل به عروسی که کاری عادی به حساب ی‌آید برای آنها تبدیل به بحرانی می‌شود که در زندگی عادی روستا را متلاطم می‌کند. خواننده با خواندن دیالوگهایی که میان اعضای این روستا برقرار است، حین غذا خوردنشان در عروسی و خلاصه کارهایی که در عروسی انجام می‌دهند اصطلاحاً درون آنها را نشان می دهد و تصورات خواننده را از روستا متفاوت می‌کند و باز هم به آنجا می‌رسیم که جمله‌ی معروف: خوشا به حالت ای روستایی، چه شاد و خرم چه با صفایی یک دروغ است و در واقع اگر با این عینک به قضیه نگاه کنیم و خوب توجه کنیم می‌بینیم بسیاری از شهرهای ما و در مقیاسی بزرگتر کشور ما نیز تبدیل به روستایی بزرگ شده‌ که با همین موارد دست و پنجه نرم می‌کند.

باد بادآورده‌ها را نمی‌برد - نادر ابراهیمی ؛ چند سال پیش کتاب "بار دیگر، شهری که دوست می داشتم" نوشته‌ی نادر ابراهیمی را خواندم و به یاد دارم پس از آن به سراغ "چهل نامه کوتاه به همسرم" رفتم که البته خواندن آن را شاید به دلیل اندگی شعارگونه بودنش یا شاید دلیل دیگری که در خاطرم نمانده نیمه کاره رها کردم. گفتم این کتابها را خواندم اما خب صحیح‌ترش این است که بگویم نسخه صوتی آنها را با صدای پیام دهکردی که اجرای با احساس و جالبی داشت شنیدم. اجرایی که با مضمون کتاب اول که نام بردم بسیار هماهنگ بود و شاید به همین دلیل آن کتاب را دوست داشتم. البته زمانی که آن را می شنیدم متوجه روایت نسبتاً عجیب و نه چندان روان آن در قیاس با دیگر داستانها شدم اما فکر کردم خاص آن داستان است تا اینکه به داستان باد باد آورده‌ها را نمی‌برد رسیدم. 
نادر ابراهیمی را نویسنده‌ای تجربه‌گرا می‌دانند و داستانهای او را نشانگر آزمون‌های گوناگون این نویسنده در زمینه‌ی نثر و مضمون دانسته اند به طوری که در آثارش گاه چنان درگیر تزئین نثر و پدید آوردن جملات قصار می شود که داستانش سادگی و انسجام ساختمان خود را از دست می دهد. این را در همین داستان کوتاه باد بادآورده ها را نمی برد هم می توان دید. البته این موضوع در آن دو کتاب دیگری که نام بردم و من از این نویسنده خوانده ام بیشتر به چشم می‌خورد و خواننده لحظاتی فراموش می‌کرد در حال خواندن یک رمان است. این داستان هم روایتی غیر معمول دارد که روایتی خودسرانه برای نقل ماجراها و گفتگوهای داستان است. این فقط نمی تواند نکته‌ای منفی باشد و به عقیده‌ی برخی منتقدان می‌تواند از تمهیدات خود نویسنده به حساب بیاید تا داستان خود را که مضمونی رمانتیک دارد از صرفا احساسی بودن خارج کند. در واقع هدف او از اشاره به ماجرایی که مربوط به ازدواج یک شخص و عدم اجازه ازدواج توسط خانواده‌ی دختر و کشیدن کار به خون و خونریزی صرفاً تحت تاثیر قرار دادن احساسات خواننده نیست. او در واقع می‌خواهد نوک پیکان نقد خود را به سمت سنت‌هایی بگیرد که به اشتباه نسل به نسل انتقال پیدا کرده است. او حتی با آن دیالوگی که از زبان پدر و دختر می‌آورد که : (اگر دختر را می بردی بهتر بود). همین را نشان می‌دهد که حتی پدر آن دختر هم خواسته‌ی دلش با آنچه بنا بر سنت انجام می‌دهد متفاوت است. این داستان را می‌توان یک رئالیسم توام شده با رمانتیسم افسانه‌های قومی و اثری خیال انگیز نیز به حساب می‌آید. 
+ در روزهایی که هنوز به این روزگار بی اینترنتی دچار نشده بودیم و هنوز به فضای مجازی وصل بودیم چیزهایی درباره گذشته‌ی نادر ابراهیمی خوانده بودم که حالا هر چه فکر می کنم به خاطر نمی‌آورم اما همین قدرمی‌دانم که حرفهای خوبی نبوده و حداقل این ذهنیت را برای من ایجاد کرده که دیگر حس خوبی به او ندارم و شاید همین حس باعث شده که از این داستان کوتاه هم خوشم نیاید اما خب با توجه به موضوعی که به آن پرداخته نمی‌توان از اهمیت آن غافل شد.

تلاشی برای بازگشت به وبلاگ و گرم شدن موتور کتابخوانی

سلام

در این روزهای سخت امیدوارم تا جایی که ممکن است حالتان خوب باشد.

وبلاگ کتابنامه طولانی ترین دوران سکوت خود را تجربه می‌کند و بی شک بخش اعظم مخاطبانی که هر از گاهی به آن سر می‌زدند را نا امید کرده و از دست داده است. اما خب به گرمی نگاه همان چند عزیزی که هنوز پیگیر این صفحه هستند هم که شده دلم گرم می شود و این بار بیش از پیش تلاش خواهم کرد که به روزهای خوب نوشتن در این صفحه که حالم را خوب می‌کرد باز گردم. 

راستش را بخواهید بازگشت به وبلاگ نویسی بعد از این وقفه‌ی طولانی برایم دشوارتر از آن چیزی بود که گمان می کردم. به همین جهت برای دست گرمی یا اصطلاحا برای گرم شدن موتور خواندن و نوشتنم تلاشی در انتشار تک تک پست های وبلاگ کتابنامه در کانالی در تلگرام آغاز کردم و چند روزیست به صورت مداوم هر روز یک پست در آنجا منتشر می کنم تا هم دریچه‌ای به وبلاگ و هم اندک پشتیبانی برای یادداشتهای گذشته باشد، گفتم تا انتشار پست بعدی وبلاگ آدرس کانال تلگرامی یاد شده را در اینجا اعلام کنم، هر چند در بالای صفحه وبلاگ هم قابل رویت است. 

آدرس کانال تلگرام کتابنامه - درباره کتابها  در "اینجا" یا همین آدرس روبرو:    https://t.me/darbareketabha


از میان اندک دلخوشی‌ها

    برای دوستانی که هنوز هم هر از گاهی گذرشان به اینجا می‌افتد و یا حداقل برای دل‌خوشی خودم هم که شده دوست داشتم پستی اینجا منتشر کنم و بنویسم که زنده‌ام و به زودی باز خواهم گشت و به نوشتن در اینجا ادامه خواهم داد...