
سالها قبل، یعنی زمانی که به طور جدی به کتاب و کتابخوانی نمیپرداختم به واسطهی برادرم با کتاب صدسال تنهایی آشنا شدم، کتابی که آن سالها هم بسیار مشهور بود و با توجه به شنیدههایی که از آن روزها در خاطرم مانده همواره تحت عنوان کتابی رازآلود در ذهنم نقش بسته بود، البته این رازآلودی شامل همان نسخه از کتابی که در خانهی ما موجود بود هم میشد، چرا که قبل از این که آن را بخوانم نمیدانم چه بر سرش آمد و هیچوقت هم دیگر اثری از آن در خانه پیدا نشد و تلاشهایم برای یافتنش بینتیجه ماند و حالا به هر حال بعد از سالها نسخهای دیگر تهیه کردم و اینگونه پا به دنیای صدسالهی خانوادهی بوئندیا گذاشتم. (یادداشتی که در ادامه میخوانید در روزهایی نوشته شده که دسترسی به اینترنت مقدور بود.)
حالا که بیش از یک ماه از قطع سراسری اینترنت در کشورمان میگذرد دیگر حتی آخرین یادداشت منتشر شده در وبلاگ کتابنامه را به خاطر نمیآورم، وبلاگی که همدم اندک لحظات دوستداشتنی در زندگی پر فراز نشیب روزهایم بود، لحظاتی که چنان در آنها حال خوشی داشتم که به جرات میتوانم بگویم ارزشش را داشت که ساعتها از وقت و عمر خود را برای آباد کردن آن صرف کنم، وبلاگی که از تیر ماه 1396 همواره با آن همراه بودم و هر چند در طول این سالها به واسطهی شرایط کشور و قطعی اینترنت و چندباری دچار اختلال شده بود اما این عدم دسترسیها همیشه کوتاه بود و خیلی زود برطرف میَشد اما حالا گویا با دفعات گذشته فرق دارد و نمی دانم روزی دوباره به آن چکیدهی عمر مطالعاتیام که با نظرات بهترین دوستانم در پای هر مطلب همراه بود دست پیدا خواهم کرد یا خیر. تا آن روز مثل همین لحظهای که در تاریکی ناشی از قطع برق که روزانه سهمی از آن هم به ما میرسد نشستهام و تجربهی کتابهایی که خواندهام را در این دفتر روزنگار مینویسم به بازگشت وبلاگ کتابنامه و وبلاگهای دیگر دوستانم امیدوار خواهم بود، چرا که هر چه داشتهایم و میتوانستیم داشته باشیم را از ما گرفتهاند اما هنوز با تنها داراییمان، یعنی امید زندهایم.
اما برسم به کتاب صد سال تنهایی که مشهورترین اثر نویسندهی سرشناس کلمبیایی گابریل گارسیا مارکز است. اثری که با شهرتش برای او جایزهنوبل ادبیات را نیز به ارمغان آورده است. مارکز که داستانهای خود را به سبک رئالیسم جادویی می نویسد به قول خودش برای نوشتن صدسال تنهایی خود را احتمالا در شرایطی مثل این روزهای ما مردم جنگزده، پانزده ماه در خانه زندانی کرده تا با الهام از تجربههای پدربزرگ و قصههای مادربزرگش که در کودکی برای او تعریف میکرد کتابی عجیب خلق کند. او دربارهی سبک نوشتن خود و چگونگی خلق این اثر در مصاحبهای به این نکته اشاره کرده بود که همه چیز برای او از کتاب "مسخ" کافکا شروع شد، او میگوید "وقتی آغاز عجیب آن داستان را خواندم شوکه شدم و با خودم گفتم فکر نمیکردم بتوان دربارهی چنین چیزهایی هم نوشت و این گونه بود که نوشتن را آغاز کردم." مارکز در رمان صد سال تنهایی، عنصر خیال را چنان وارد زندگی روزمره کرده است که به واقع میتوان گفت روایتهای غریبی را پدید آورده است. روایتهایی که هم به آنچه که در زندگی رخ میدهد شباهت دارند و هم خواننده را مثل شروع داستان مسخ دچار حیرت میکنند، قصد داشتم از کلمهی تردید به جای حیرت استفاده کنم اما این ترکیبها چنان استادانه در قالب داستان تنیده شدهاند که خواننده را در باور آن دچار تردیدی نخواهند کرد؛ به طور مثال بارش بی وقفهی باران آن هم در بیش از یک دهه، پرواز دائمی پروانههای زرد به دور سر یک نفر یا عمرهای طولانی و عجیب و غریب برخی شخصیتها در خلال داستان برای خوانندهی این اثر مواردی عادی و قابل باور به حساب میآیند.
روایت این داستان از دید یک شخص نامعلوم و البته دانای کل صورت میگیرد. او به همهی عناصر داستان واقف است و کل روایت از زاویهی دیدی تحت تاثیر و درون احوالات خانوادهای به نام بوئندیا به دنیای بیرون تصویر میشود. البته این نکته را هم باید مدنظر داشت که هر چند زاویهی دید داستان سوم شخص است اما برای بیان احساسات و شرح وقایع از زاویهی دید یکی از شخصیتهای داستان نیز بهره گرفته شده است. همچنین اگر بخواهیم از مکان و زمان داستان سخن بگوییم؛ مکانی که در آن وقایع داستان رخ میدهد روستایی خیالی به نام ماکوندو در کشور کلمبیا و زمان هم یک دورهای شاید در بازهی زمانی میان 1800 تا 1900 میلادی است، کشمکش اصلی داستان را هم میتوان جدال میان سبک زندگی قدیمی و زندگی جدید دانست، یعنی همان جملهی معروف جدال میان سنت و مدرنیته که در آثار ادبی و سیاسی بسیاری به آن پرداخته شده است و این موضوع در کنار موضوع خانواده در درگیری بین دولت سنتی کلمبیا و شورشیان لیبرال نیز به تصویر کشیده میشود. با همهی این احوال به نظرم مضمون اصلی داستان در این اثر این است که مارکز قصد دارد اثبات کند که تاثیر جدایی ناپذیر گذشته، حال و آینده بر روی یکدیگر و تاثیر زبان و مطالعه و دانایی انکارناپذیر است و همانطور که از نام کتاب نیز مشخص است محور اصلی داستان انزوا و تنهایی بشر نیز میتواند باشد، به طوری که در این کتاب شاهد ماجرای شش نسل از خانوادهی بوئندیا هستیم که یک بازهی زمانی صد ساله روایت میشود. صد سال زندگی در ماکوندو که به ظهور و سقوط این دهکده نیز می انجامد.
داستان با شرح مقدمات صحنهی تیرباران شخصی به نام آئورلیانو بوئندیا آغاز میشود و همینطور که سرهنگ در مقابل جوخه اعدام ایستاده است در ذهن خود به مرور خاطرات زندگیاش میپردازد و این مرور در واقع آغازی میشود برای آشنایی خواننده با این خانواده که قرار است زندگی در هم تنیدهی چندین نسل از آنها را در ادامهی کتاب بخواند. آغازی که این چنین است: سالها سال بعد، زمانی که سربازان جوخهی آتش برای اجرای حکم در مقابل سرهنگ آئورلیانو بوئندیا صف کشیده بودند وی بعدازظهر روزی را به یاد آورد که پدرش او را برای یافتن یخ همراه خود برده بود. در آن زمان دهکدهی ماکوندو تنها بیست خانهی خشتی و گلی داشت که در کنارهی رودخانهای بنا شده بود که آب زلال و صاف آن با فشار از روی بستری از سنگ های بزرگ و سفید همچون تخم حیوانات ماقبل تاریخ میگذشت. دنیا آنچنان تازه بود که بسیاری از اشیا هنوز نامی نداشتند و برای نشان دادن آنها باید به آنها اشاره میشد.
اما شخصیتهای اصلی پروندهی ماکوندو دو نفر دیگر هستند یعنی "خوزه آرکادیو بوئندیا" و "اورسولا ایگواران" که در واقع این دو پدر و مادر همان سرهنگ آئورلیانو بوئندیا هستند که در ابتدای داستان ماجرای کشف یخ او را خواندیم، همانطور که راوی در آغاز جملهاش نیز اشاره کرد آن واقعه مربوط به سالها سال بعد است و داستان در زمان پیش از ازدواج پدر و مادر سرهنگ یعنی آغاز میشود، آنها که با یکدیگر نسبت فامیلی داشتند با یکدیگر ازدواج میکنند و طی حوادث عجیب و غریب و البته جالب توجهی مجبور به ترک محل زندگی خود میشوند، در این مهاجرت تقریبا اجباری چند خانوادهی دیگر که آنها هم به دلایل مختلف قصد دل کندن از محل زندگی خود را داشتند با آنها همراه میشوند تا به قول خودشان به دریا برسند. اما بعد از دو سال طی کردن مسیر و ناامید شدن از نیافتن دریا تصمیم میگیرند در مکانی اتراق کنند و همان جا ساکن شوند و این مکان مورد نظر همان روستای هنوز تاسیس نشدهی ماکوندو بود نامی شاید در کنار یوکناپاتافا که محله یا روستای خلق شده در آثار فاکنر است از مشهورترین روستاهای دنیای ادبیات داستانی جهان باشد. روستایی که عمده اتفاقات داستان در آن رخ میدهد. داستانی به درازای صد سال زندگی خانوادهی بوئندیا.
پی نوشت: به نظرم متن فوق یادداشتی در حد و اندازههای معرفی چنین کتاب مهم و مشهوری نبود، اما خب موتور نوشتن من هم چند ماهی خاموش بوده و گویا تا مدتها نیز نیاز به در جا کار کردن دارد و به این جهت تصمیم گرفتم از کمالگرایی بکاهم و دیگر به جای صبر کردن شروع کنم و هر چند مخاطب زیادی در اینجا باقی نمانده اما دوست عزیزی که هنوز به اینجا سر میزنی و جناب آقای مهرداد اول اشک ششم بزرگ، این کم را از ما بپذیر و قول من را برای تداوم قدرتمندتر در کتابخوانی و وبلاگ نویسی پذیرا باش.


لابیرنت - مهشید امیرشاهی؛ مصاحبهای از استاد محمدرضا شجریان به خاطر دارم که در آن به اهمیت صدای زنان و لزوم حضور خوانندگان زن در آواز و دنیای موسیقی تاکید داشت و به این موضوع اذعان داشت که کاخ آواز و موسیقی بدون صدای زنان یک پایه کم دارد و چه صداهای بی نظیری در این عرصه وجود داشته که مردم شنیدن آنها را از دست دادهاند و چه حیف که آن خوانندهها نیز از فعالیت محروماند. در دنیای داستاننویسی ما هم من فکر میکنم در حق نویسندگان زن (حالا شاید با دلایلی مشابه) چنین اجحافی شده و اگر از یک خوانندهی امروزی ادبیات درباره اسامی مفاخر داستاننویسی ایران سوالی پرسیده شود احتمالا از میان زنان نویسنده تنها به نام سیمین دانشور اشاره کند، نویسندهای که هر چند به مراتب قویدستتر از همسرش جلال آل احمد بود اما بی شک مورد توجه قرار گرفتن نام او بی ارتباط با نسبتی که با آل احمد داشت نبوده است. این در صورتی است که زنان دیگری در دورهی معاصر قلم زدهاند که آثارشان کمتر به چشم خورده و متاسفانه نام نویسندگانشان نیز حتی به گوش بسیاری از خوانندگان امروز نرسیده است. یکی ازاین نویسندگان مهشید امیرشاهی است، او در سال 1316 در کرمانشاه به دنیا آمد و تحصیلاتش را در رشتهی فیزیک در دانشگاه لندن ادامه داد اما پس از آن به نویسندگی، ویراستادی و ترجمه روی آورد. او از نویسندگانی به شمار می رود که موفق شده ماجراهای شخصی را با ذوقی طبیعی و طنزی تنیده شده در تار و پود جملات بیان کند. شخصیتهای داستانهای او اغلب تیزهوش، رک و دارای طنزی تند و در عین حال سرخوشانه هستند اما خب در برخی داستانهایش مثلا لابیرنت احتمالا به فراخور زمانه به توصیف روحیات زنانی تنها و سرخورده میپردازد. اولین سوالی که در مواجهه با این داستان برایم پیش آمد عنوان آن بود، واژهای غیرفارسی به معنی مشابهی با هزارتو یا کاخی بزرگ با اتاق هایی تو در تو به شکل مربعهای تاریک و کوچک. البته بعد از خواندن داستان به این نتیجه می رسید که فضای داستان هم خواننده را تقریبا در چنین وضعیتی قرار میدهد. داستانی که شخصیت اصلی آن یک زن است و در ابتدا من را به یاد داستانهای دانشور و ترقی می اندازد با این تفاوت که تک گویی های زنان مثلا در داستانهای دانشور نگاهی اجتماعی دارند اما زنان داستانهای امیرشاهی خصوصیتر به روایت میپردازند. در داستان لابیرنت یک دعوای شدید خانوادگی بهانهای میشود تا زن کتک خوردهی داستان تصویرهای گوناگونی از زندگی خود را به یاد بیاورد و به تدریج در هزارتویی از هجوم این یادآوریها که از دورههای مختلف زندگی او به ذهنش میرسد سرگردان شود. روند یادآوری، به تدریج حدیث نفس راوی را تبدیل به بیان یک درد مشترک میکند و زخمهای جسمی سبب باز شدن زخمهای روحی میشود. داستان که همچون یک درددل خودمانی روایت میشود به دل می نشیند زیرا نویسنده موفق میشود از یک رخداد خانوادگی به جوهرهی موقعیتی انسانی راه یابد.

سلام
در این روزهای سخت امیدوارم تا جایی که ممکن است حالتان خوب باشد.
وبلاگ کتابنامه طولانی ترین دوران سکوت خود را تجربه میکند و بی شک بخش اعظم مخاطبانی که هر از گاهی به آن سر میزدند را نا امید کرده و از دست داده است. اما خب به گرمی نگاه همان چند عزیزی که هنوز پیگیر این صفحه هستند هم که شده دلم گرم می شود و این بار بیش از پیش تلاش خواهم کرد که به روزهای خوب نوشتن در این صفحه که حالم را خوب میکرد باز گردم.
راستش را بخواهید بازگشت به وبلاگ نویسی بعد از این وقفهی طولانی برایم دشوارتر از آن چیزی بود که گمان می کردم. به همین جهت برای دست گرمی یا اصطلاحا برای گرم شدن موتور خواندن و نوشتنم تلاشی در انتشار تک تک پست های وبلاگ کتابنامه در کانالی در تلگرام آغاز کردم و چند روزیست به صورت مداوم هر روز یک پست در آنجا منتشر می کنم تا هم دریچهای به وبلاگ و هم اندک پشتیبانی برای یادداشتهای گذشته باشد، گفتم تا انتشار پست بعدی وبلاگ آدرس کانال تلگرامی یاد شده را در اینجا اعلام کنم، هر چند در بالای صفحه وبلاگ هم قابل رویت است.
آدرس کانال تلگرام کتابنامه - درباره کتابها در "اینجا" یا همین آدرس روبرو: https://t.me/darbareketabha
برای دوستانی که هنوز هم هر از گاهی گذرشان به اینجا میافتد و یا حداقل برای دلخوشی خودم هم که شده دوست داشتم پستی اینجا منتشر کنم و بنویسم که زندهام و به زودی باز خواهم گشت و به نوشتن در اینجا ادامه خواهم داد...