کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha
کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha

مسخ و داستان‌های دیگر - فرانتس کافکا

تا پیش از این جز داستان مسخ که دورادور نگاهی به آن انداخته بودم و اطلاعات کمی درباره‌ی آن داشتم، اثر دیگری از فرانتس کافکا نخوانده بودم و فقط می‌دانستم که کافکا از آن نویسنده‌هایی است که بعد از خواندن آثارش نمی‌شود فقط درباره‌ی داستان حرف زد؛ چون چیزی که باقی می‌ماند بیشتر از اینکه شرح یک روایت باشد، یک حس است: حس غریب بودن در جهانی که همیشه آن‌طور که انتظار داریم معنا ندارد و این حس یا وضعیت آنقدر معروف شده که در دنیای ادبیات و هنر تبدیل به یک مثال شده و از آن تحت عنوان موقعیت کافکایی یاد می‌شود.

 کتاب «مسخ و داستان‌های دیگر» مجموعه‌ای از چند داستان کوتاه کافکاست که مشهورترین آن‌ها «مسخ» است؛ داستان شخصی به نام گرگور زامزا، انسانی که یک روز صبح از خواب بیدار می‌شود و خود را در قالب موجودی عجیب و نفرت‌انگیز می‌بیند. اما مسئله‌ی اصلی داستان، تبدیل شدن گرگور به یک حشره نیست؛ مسئله این است که ارزش انسان‌ها تا چه اندازه به کارآمدی، نقش اجتماعی و فایده‌ای که برای دیگران دارند وابسته شده است. او درباره‌ی تبدیل شدن یک انسان نمی‌نویسد، درباره‌ی لحظه‌ای می‌نویسد که انسان احساس می‌کند دیگر دیده نمی‌شود، فهمیده نمی‌شود و حتی برای نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش هم غریبه شده است. خانواده‌ای که تا دیروز به درآمد و حضور او وابسته بودند، کم‌کم او را نه به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان باری اضافی می‌بینند. انگار مسئله این نیست که گرگور چه شده، مسئله این است که دیگر چه فایده‌ای دارد.

دیگر داستان‌های این مجموعه نیز بارها به یک مضمون مشترک برمی‌گردد: بیگانگی انسان با خودش، جامعه و جهانی که در آن زندگی می‌کند. شخصیت‌های او معمولاً در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند که قوانین نانوشته‌ی زندگی آن‌ها را احاطه کرده‌اند در حالی که هیچ راه روشنی برای خروج از این وضعیت پیدا نمی‌کنند. همانطور که اشاره کردم داستانهای این مجموعه از نظر عجیب بودن و تا حدودی دشوار بودن در خوانش شباهت زیادی به یکدیگر دارند. در داستان دیگر این مجموعه که «گزارشی به فرهنگستان» نام دارد مرز میان انسان و حیوان، آزادی و سازگاری، و انتخاب و اجبار زیر سؤال می‌رود؛ او در این داستان به سراغ میمونی می‌رود که به زبان آدمیزاد به سخن آمده و برای رهایی از قفس، آداب و رفتار انسانها را آموخته است. اما داستان به جای اینکه درباره‌ی حیوانی باشد که انسان شده، درباره‌ی انسانی است که برای پذیرفته شدن، بخشی از هویت خود را قربانی کرده است. همینطور در داستان «هنرمند گرسنگی»، شخصیت اصلی کسی است که هنرش در گرسنگی کشیدن است؛ هنری که روز به روز مخاطبانش را از دست می‌دهد و دیگر کسی آن را جدی نمی‌گیرد. اما رنج او نه گرسنگی، بلکه دیده نشدن و فهمیده نشدن است. در اینجا کافکا تصویری از انسانی ارائه می‌دهد که هنر و هویت او با رنج و دیده نشدن گره خورده است. در داستان «لانه»، راوی تمام زندگی‌اش را صرف ساختن پناهگاهی امن می‌کند؛ جایی که قرار است او را از هر خطری حفظ کند. اما هرچه لانه کامل‌تر می‌شود، اضطراب او نیز عمیق‌تر می‌گردد و امنیتی که به دنبالش بوده جای خود را به وسواس و ترس می‌دهد و ما در نهایت با جهانی روبه‌رو می‌شویم که حتی پناهگاه انسان هم می‌تواند تبدیل به منبع اضطراب و ناامنی شود. در داستان «سرزمین محکومان»کافکا دستگاهی هولناک را به تصویر می‌کشد که حکم محکومان را بر بدنشان حک می‌کند تا در نهایت به مرگشان بینجامد. اما این داستان هم بیش از آنکه درباره یک ماشین اعدام باشد، درباره‌ی اطاعت کورکورانه از قانون، سنت و خطر نظامهایی است که اجرای قانون را از عدالت مهم‌تر می‌دانند. او نشان می‌دهد چگونه انسان می‌تواند آن قدر در یک نظم غرق شود که دیگر توان پرسیدن از درستی یا نادرستی آن را از دست بدهد. 

+  همانطور که متوجه شدید کافکا در این داستانها پاسخ‌ نمی‌دهد، او بیشتر از اینکه بخواهد مشکل انسان را حل کند، او را مجبور می‌کند با پرسش‌هایش این چنینی روبه‌رو شود: اگر ارزش ما برای دیگران از بین برود چه چیزی از ما باقی می‌ماند؟ اگر نقش‌هایی که بازی می‌کنیم کنار بروند، آیا هنوز خودمان را می‌شناسیم؟ و آیا جهانی که در آن زندگی می‌کنیم واقعاً قابل فهم است؟ پرسش‌هایی که به واقع آدم را می‌گزند.

++ در پایان این را هم بگویم که خواندن کافکا الزاماً تجربه‌ی لذت‌بخشی به معنای معمول نیست؛ بیشتر شبیه روبه‌رو شدن با بخش‌هایی از زندگی است که ترجیح می‌دهیم کمتر به آن‌ها نگاه کنیم: تنهایی، بیگانگی، بی‌معنایی و ترس از اینکه اگر کارکردهایمان را از دست بدهیم، آیا هنوز برای دیگران و حتی برای خودمان ارزشمند خواهیم بود؟


فرانتس کافکا سوم ژوئیه 1883 در پراگ به دنیا آمد. از سال 1901 تا 1906 نخست زمانی کوتاه در رشته‌ی ادبیات آلمانی، و سپس در رشته‌ی حقوق تحصیل کرد. پس از دریافت درجه‌ی دکترا در رشته‌ی حقوق و گذراندن دوره‌ی یکساله‌ی کارآموزی سرگرم کار شد. وی از سال 1907 تا زمان بازنشستگی یعنی 1992 کارمند شرکت بیمه‌ی سوانح کارگری بود. در اواخر 1917 نخستین علائم ابتلا به بیماری سل در او ظاهر شد و سرانجام همین بیماری در سوم ژوئن 1924 او را به کام مرگ فرو برد. فرانتس کافکا وصیت کرده بود نوشته‌های چاپ نشده‌اش سوزانده شود. اما دوست صمیمی و وصی او ماکس برود از انجام این خواسته سر باز زد و به این ترتیب تعدادی از برجسته‌ترین آثار ادبی قرن بیستم را از نابودی رهانید. رفتار تردیدآمیز کافکا در نقد نوشته‌های خود، و حتی امتناع از انتشار آنها نشانگر ناخشنودی او از خویشتن خویش است. اما همین ناخشنودی زمینه‌ساز آفرینش آثاری شد که در اهمیت آن هر چه گفته شود کم است. ( برگرفته از پیش‌گفتار کتاب به قلم علی‌اصغر حداد)

بلاتکلیف - منصور ضابطیان

این سفرنامه‌ی استانبول مربوط به سفری‌ست که در میان آن جنگ معروف به جنگ دوازده روزه آغاز می‌شود و مسافران این سفر که به واسطه‌ی یک تور استانبول‌گردی به همراه منصور ضابطیان راهی این سفر شده بودند تقریباً نیمی از سفر خود را پشت سر گذاشته بودند که جنگ آغاز می‌شود و بعد از آغاز جنگ که با لغو شدن پروازها همراه می‌شود، این گروه برای بازگشت به ایران دچار مشکل شده و کل این سفرنامه به بلاتکلیفی این گروه و تلاش‌هایشان برای بازگشت می‌پردازد. پس بر خلاف آن چه من در ابتدای این یادداشت به آن اشاره کردم این کتاب سفرنامه‌ی استانبول نیست بلکه همان شرح بلاتکلیفی گروهی از مسافران و تلاش آنها برای رهایی از آن شرایط است.  حین خواندن باید این نکته را هم مدنظر داشت که این سفرنامه به بازه‌ی زمانی بین خرداد و تیر 1404 می‌پردازد، یعنی پیش از آن روزهای تلخی که در زمستان همان سال و پس از آن بر ما گذشت. پس اگر با این عینک به آنچه در این کتاب می‌خوانیم نگاه کنیم احتمالا نگرانی‌ها و دیگر حس‌های نویسنده در طول متن برای ما قابل درک تر خواهد بود وگرنه احتمالا با خواندنش خواهیم گفت: فقط همین؟

کتاب در قیاس با سفرنامه‌های قبلی ضابطیان کتابی چندان قوی به حساب نمی‌آید(که به قول معلم‌ها اگر ارفاق نکنم باید بگویم از نظر من به عنوان یک مخاطب کتابی خیلی ضعیف است) و با توجه به حجم کمی که دارد(88 صفحه که حدودا نیمی از آن را متن تشکیل می‌دهد) خواندنش کمتر از یک ساعت طول می‌کشد. پیش از این از این مجری، خبرنگار و نویسنده، سفرنامه‎‌های "مارک و پلو" ، مارک دو پلو" و "سه رنگ" را خوانده‌ بودم که به مراتب کتابهای بهتری بودند. در واقع با احترام به منصور ضابطیان که خاطره‌های خوبی با برنامه‌ها و تا حدودی با سفرنامه‌های او دارم باید به این نکته اشاره کنم که احساس می‌کنم در آثار اخیرش تا حدودی به سراغ کتابسازی رفته است. البته همه‌ی آثار اخیرش را نخوانده‌ام و قطعا به سراغ برخی از آنها خواهم رفت و پس از آن امیدوارم اشتباه کرده باشم اما با دنبال کردن خبرها و نگاهی گذرا به کتابهای اخیرش و قیاس آنها با سفرنامه‌های قبلی، بیش از پیش تصویر می‌بینم، در کنار متنهای کوتاه در صفحات بزرگ و حتی اخیرا هم دیدم که اقدام به انتشار کتاب یا دفتری کرده است تحت عنوان دفتر رویای استانبول که این هم احتمالا از آن کارهاست. چند روز پیش که مشغول خواندن این کتاب بودم منصور ضابطیان در صفحه‌ی شخصی‌اش تصویری از خود را گذاشته بود که در حال قدم زدن در قلب پاریس آشوب زده است، پاریسی که معترضانش این روزها به آثار تاریخی این کشور هم رحم نکرده‌اند (به هر حال حداقل ما این سوی قضیه را می‌بینیم). در چنین فضایی ضابطیان در شهر قدم می‌زند و قرار است سفرنامه‌ای درباره‌ی پاریس با محوریت ناپلئون بنویسد. ببینیم چه خواهد کرد. 

  • از کتابسازی و نویسندگانی که این کار را انجام می‌دهند گله کردم اما حالا که این یادداشت را به پایان می‌رسانم می‌بینم شاید هم بتوان به ایشان حق داد، مثل همین یادداشت من که بیشتر شبیه به یادداشت سازی شد تا یک یادداشت مفید درباره‌ی معرفی یک کتاب. به هر حال همانطور که من دلیل می‌آورم که برای روشن نگه داشتن چراغ کتابنامه روی به این کار آورده‌ام لابد ایشان هم دلیل‌های خودش را خواهد آورد.
  • مشخصات کتابی که من خواندم: چاپ ششم، تابستان 1304، در 1000 نسخه، نشر مون، در 88 صفحه

مگه تو مملکت شما خر نیس؟ - عزیز نسین

در سالهای اول وبلاگ‌نویسی در کتابنامه یادداشتی درباره‌ی یکی از کتابهای عزیز نسین نوشته بودم با عنوان تا کتک نخورم آدم نمی‌شم، نسخه‌ای جیبی متشکل از چند داستان کوتاه از این نویسنده‌ی ترکیه‌ای که سالها پیش از این که مردم دنیا ادبیات ترکیه را به واسطه‌ی اورهان پاموک و جایزه نوبل ادبیاتش بشناسند برای ما مردم ایران نویسنده‌ی آشنایی بود و اگر به کتابخانه‌ی افراد متولد دهه‌های قبل از پنجاه خورشیدی نگاهی بیندازید حتما چشمتان به نسخه‌ای از داستانهای این نویسنده خواهد خورد (آن هم با طرح جلدی مشابه با تصویری سمت راست می‌بینید). البته در چند سال اخیر برخی از داستانهایش در قطعی تازه هم به چاپ رسیده است و مجموعه داستان "مگه تو مملکت شما خر نیس؟" یکی از همین مجموعه‌هاست که در سالهای اخیر به چاپ رسیده و گویا در نسخه‌ی اصلی گزیده‌ای از آثار نویسنده به دست خودش بوده که پس از نیم قرن فعالیت ادبی توسط خودش گرد آمده و به چاپ رسیده و این نسخه‌ی فارسی نیز گزیده‌ای از داستانهای آن کتاب این بار به انتخاب ارسلان فصیحی مترجم کتاب است که نشر ققنوس آن را منتشر کرده و داستانهایش مثل اغلب داستانهایی که از نسین می‌شناسیم آثاری طنزآمیز با موضوع فساد اداری و نابرابری اجتماعی است، داستانهایی که در آنها به سرکوب آزادی فردی در جامعه اشاره می‌شود و  با توجه به نزدیک بودن فرهنگ کشور ترکیه به کشور ما تو گویی نویسنده هموطن ماست و از ما و معضلاتی که با آنها دست و پنجه نرم می‌کنیم سخن می‌گوید. برای آشنایی با زبان این داستانها می‌توانید در ادامه بخشی از پاراگراف آغازین داستان"هی کمتر شدیم" از این مجموعه را بخوانید: خیلی بیکار مانده‌ام سلیم افندی. به هر جا برای کار می‌روم دست خالی بر میگردم. راضی‌ام دربانی، آبدارچی‌ای چیزی بشوم. آن هم گیر نمی‌آید... پنج سر عائله دارم. توی این دوره و زمانه سیر کردن این همه شکم مگر شوخی است؟ اجاره خانه از یک طرف، خورد و خوراک از طرف دیگر، طلبکارها هم از آن یکی طرف؛ دیگر دارم دیوانه می‌شوم. پس انداز هم که ندارم. تازه اگر هم داشته باشم به چه دردی می‌خورد سلیم افندی؟ قدِ کوه هم اگر باشد تمام می‌شود. هر چه داشتیم فروختیم و خوردیم. مدام با خودم می‌گویم خدایا، چه کار باید بکنم. دیگر از دوست و آشنا کسی نمانده که ازش قرض نگرفته باشم. دری نمانده که نزده باشم. دیگر از خودم هم خجالت می‌کشم. راستش از بی عرضگی خودم هم حرص می‌خورم. هر کسی را نگاه می‌کنی، راه پول در آوردن را پیدا کرده دارد زندگی‌اش را می‌کند. من چه آدم بی عرضه‌ و دست و پا چلفتی‌ای بوده‌ام. مثل سگ پشیمانم از این که از کار قبلی‌ام بیرون آمدم. حالا خوب است که خودم بیرون نیامدم، بیرونم کردند...می‌دانی، نه سال بود اوی آن کارخانه کار می‌کردم...

داستانهای این کتاب همینطور خط روایت ساده‌ای دارند و نویسنده به همین سادگی نقدهای اجتماعی خود را در خلال داستانهایش ارائه می‌دهد. مثلا همین داستانی که بخشی از آن را خواندید به موضوع فقر و بیکاری اشاره دارد و همینطور آنقدر طنازی دارد که خواننده را در لحظاتی به ریسه بیندازد. در بیشتر داستانها این موضوع برقرار است، البته این را می‌دانم که ما دیگر شاید به راحتی گذشته نتوانیم بخندیم اما به هر حال با بسیاری از داستانها قطعا لبخند خواهیم زد. عزیز نسین در داستانهای دیگر با عینک‌های متفاوتی به معظلات اجتماعی و فرهنگی نگاه کرده مثلا در داستان چهارم این مجموعه که "کلاه دامادی" نام دارد ماجرای جوانی را شرح می‌دهد که دختری برای ازدواج با او شرط داشتن کلاه مخملی را برایش گذاشته است. کلاهی که تنها بر سر چند نفر از مقامات شهر دیده شده و در روستا پیدا نمی‌شود و شخصیت اصلی کتاب برای رسیدن به آن به هر دری می‌زند و هر تلاشی که لازم باشد انجام می‌دهد و به چه روزی که نمی‌افتد.  یا در داستانی دیگر که "مستر فیشر می‌آید" نام دارد نامه‌نگاری‌های بی‌فایده‌ی ادارات دولتی را به نقد می‌کشد. یا در یکی از داستان‌ها که "اون طورها هم نیست" نام دارد ماجرای شخصی را می‌خوانیم که در خانه مشغول خوردن شام است و با اینکه به همسرش می‌گوید امشب اشتها ندارم اما مثل فیل می‌خورد و با همان احوال به زنش می‌گوید صبح زود بیدارم کن تا به حوزه‌ی انتخابیه بروم تا با دوستان نظرات و گلایه‌های مردم را بشنوم و در صدد رفع آنها بر بیایم اما شب آنقدر غذا خورده که کل شب را خواب می‌بیند همه مردمی که به او مراجعه کرده‌اند بدون مشکل هستند و هیچ کس مشکلی وجود ندارد تا اینکه همسرش صدایش می‌کند و می‌بیند و خواب مانده و ساعت 10 صبح است. در یکی دیگر از داستانها که "فرستاده امضا" نام دارد ماجرای شخصی را می‌خوانیم که به نام نظمی امضایی معروف شده، شخصی که برای هر کاری از جمله آسفالت کوچه و خیابان محل تا در نهایت آن سر دنیا امضا جمع می‌کند و به مقصودش می‌رسد. نسین حتی با موضوع وسواس هم داستان طنز جالبی به نام نسرین خانم وسواسی نوشته و یا تا جایی که توانسته با داستان چپی‌ای را راستی به عالم  سیاست هم پا گذاشته است."مگه تو مملکت شما خر نیس؟" هم که نام مجموعه را به خود اختصاص داده ماجرای مشابهی با گنجشک را رنگ کردن و به جای قناری فروختن است.

+ این مجموعه از هفده داستان کوتاه تشکیل شده که شاید پشت سر هم خواندن آنها کمی برای خواننده حس تکراری بودن بدهد و به نظرم خواندن داستان به داستان آنها با فاصله‌ای نه چندان زیاد قطعاً تجربه‌ی شیرین‌تری رقم خواهد زد. همچنین در نشر آوانامه با صدای آرمان سلطان زاده نسخه صوتی این کتاب هم موجود است که اجراهای شیرینی از آب در آمده و من بسیاری از این داستانها را به صورت صوتی از همین نسخه شنیدم. 

دوران خوش بازنشستگی - کامران شهلایی

هنوز بازنشسته نشده‌ام و با این وضعیتی که می‌بینم مطمئن نیستم که دیگر امکان بازنشستگی در این کشور وجود داشته باشد یا خیر، هرچند اگر امکان آن هم وجود داشته باشد بر روی کاغذ سالهای زیادی با آن فاصله دارم. اما به هر حال با خواندن این نمایشنامه خاطرات مشابهی با شخصیت اصلی داستان که مردی در آستانه‌ی بازنشستگی است برایم زنده شد. خاطراتی که به دوران مدرسه و دانشگاه باز می‌گردد، به روزهای پایانی سالهای تحصیلی و فصل امتحانات، روزهایی که درگیر درس و امتحان و استرس‌های ناشی از آن بودم و در همین حال به روزهای پس از پایان امتحانات و رهایی از آن فکر می‌کردم، به اینکه بعد از آخرین امتحان چطور زنجیرهایی که سد راه خوشی‌ها و تفریح‌هایم بود را بگسلم و آزاد و رها به علاقه‌هایم بپردازم. البته این حس و حال از کودکی و نوجوانی تا حدودی به دوران جوانی و هنگام تحصیل در دانشگاه هم انتقال پیدا کرد اما وقتی کم کم به دوران به اصطلاح بزرگسالی پا گذاشتم از به تحقق پیوستن چنین رویاهایی که می‌توانم آنها را رویاهای شیرین پس از یک دوران سخت بنامم کاسته شد، چرا که دیگر بازه‌های زمانی امتحان و مدرسه و دانشگاه وجود نداشت و دوران مشابه با آن که دوران پس از به پایان رسیدن خدمت سربازی بود هم پشت سر گذاشته شده بود و دیگر به عنوان حسابدار یا در مواردی عناوین دیگر مشغول به کار شده بودم و حالا به معنای گذشته دیگر تابستانی سراسر تعطیل برایم وجود نداشت و  اگر قرار بود منتظر چنین فراغتی باشم همان دلخوش کردن به دوران خوش بازنشستگی بود. دورانی که آن هم به لطف مسئولین دلسوز و با شرف کشورمان با تغییر قانون و اضافه کردن پنج سال دیگر برای رسیدن به سن بازنشستگی و رساندن سن خدمت از سی سال به سی و پنج سال اوضاع را به گونه‌ای نمودند که احتمالاً روزی که بازنشسته می‌شویم دیگر توان جسمانی برای خوش‌گذرانی برایمان باقی نخواهد ماند و اگر توانی هم باقی مانده باشد با نگاهی به دور و بر خودمان می‌توانیم بازنشستگان خسته و افسرده را ببینم که نه تنها بعد از بازشستگی نتوانستند به استراحت و خوشگذرانی بپردازند بلکه پس از پایان خدمتشان محکوم به پیدا کردن شغلی جدید شده‌اند تا بتوانند در این آشفته بازار روزگار، صبح را به شب و اگر مقدور بود با اندکی آرامش شب را به صبح برسانند. 

نمایشنامه‌ی دوران خوش بازنشستگی نیز که اثری تحسین شده از کامران شهلایی است که موفق شده در چند جشنواره به عنوان نمایشنامه‌ی برتر برگزیده شود همانطور که از نام آن مشخص است به همین دوران پس از پایان شغل و رویاهایی که همه‌ی ما در طول خدمت برای رسیدن به آن می‌بافیم اشاره می‌کند. در این نمایشنامه، جاوید مردی است که قرار است چند  روز دیگر بعد از سی و دو سال بازنشسته شود و حالا در آغاز داستان به یک دفتر هواپیمایی مراجعه کرده و قصد دارد یک جفت بلیط تور مسافرتی به اروپا تهیه کند تا هم به خودش هدیه‌ای برای بازنشستگی داده باشد و هم همسرش را با این سفر غافلگیر کند اما همانطور که اشاره شد دنیا با تمام وجود در تلاش است تا اجازه ندهد شرایط و امور را آنطور که طبق روهایمان دوست داریم پیش ببریم. جاوید اما تلاش می‌کند که اینگونه نباشد و ما در این نمایشنامه شاهد تلاش و مقاومت او و البته سرسختی‌های روزگار در مقابله با او هستیم و در طول روایت این نمایشنامه شاهد اینکه جشن پایان کاری که غالباً جشن استراحت و تقدیر از یک عمر زحمت کشیدن برداشت می‌شود برای جاوید می تواند تبدیل به زنگ آغاز کاری جدید باشد. در واقع به اصطلاح می‌توان گفت او تازه متوجه می‌شود که در تمام این سالها فقط به گاری بسته شده بوده و حتی عزیزترین افراد او نیز حاضر نیستند بیکار شدن یا به تعبیری آزاد شدن او را ببینند، آزاد شدن از بند اسارت کار، آزاد شدن از زوری بیدارشدن هر روز صبح، به زور ماندن در ساعات کار در محل کار و اجرا کردن دستورانی که اغلب خلاف میل او هستند.  از طرفی در این نمایشنامه در مقابل بازنشستگی و پایان کار جاوید شخصیت جوان دیگری هم حضور دارد که در ابتدای راه بوده و در حال آماده شدن برای یک آزمون استخدامی برای آغاز به کار است. در واقع نویسنده گویا قصد دارد معضلی که نسل جوان هم در آغاز راه با آن مواجه است را به تصویر بکشد و به خواننده‌ی اثر بگوید که نه تنها پایان این مسیر بلکه در ابتدای راه و در استخدام به کار هم دچار مشکل بوده و به عبارتی کل چرخه دچار ایراد است. 

نکات دیگری که در متن و در میان گفتگوی اشخاص در این اثر به آن پی می بریم عدم توانایی ما در حرف زدن با یکدیگر است، این نمایشنامه به ما یادآوری می‌کند که  ما به عنوان همسر، پدر، مادر و حتی فرزند گویا یاد نگرفته‌ایم با هم حرف بزنیم و این باعث ایجاد سوء‌تفاهم وحتی اتلاف عمر و زندگی می‌گردد. 

+ این نمایشنامه را به همراه یک تیم خوب در 17 خرداد 1405 در قالب یک برنامه‌ی نمایشنامه‌خوانی در خانه‌ی هنر مسیر سبز اجرا کردم که خاطره‌ای دلنشین و به یادماندنی بود. 

فارنهایت 451 - ری بردبری

روزهایی بر ما گذشت که به خودی خود صد کتاب است، اما قبل از آن که اینترنت قطع شود و همه ما به دوران پیش از اینترنت بازگردیم مشغول نوشتن یادداشتی درباره‌ی کتاب فارنهایت 451 بودم یعنی در واقع وقتی مشغول نوشتنش بودم دیگر به دورانی رسیده بودیم که حتی امکان دور هم جمع شدن و حرف زدن درباره‌ی کتابها هم دیگر مقدور نبود. اما پیش از آن در دوره‌ی آثار ادبیات داستانی که برای باشگاه کتاب در نظر گرفته بودم در دوره‌ی آثار ادبیات داستانی ملل، پس از آثاری همچون "ما"، "1984" و "سرگذشت ندیمه" به سراغ اثری از ری بردبری رفتیم که خالق  یکی دیگر از مشهورترین رمان‌های اصطلاحاً دیستوپیایی یا همان ویران‌شهری است. 

.............................

در داستان‌ها معمولا در مقابل شخصیت اصلی یا قهرمان که از آن به عنوان پروتاگونیست یاد می‌کنند یک شخصیت منفی وجود دارد که آن را نیز آنتاگونیست می‌نامند که می توانیم آنها را قهرمان و ضدقهرمان نیز بنامیم. در آثار دیستوپیایی که بهتر است از معادل فارسی آن استفاده کنم و بگویم داستانهای پادآرمانشهری، این جامعه است که نقش آنتاگونیست را بازی می‌کند و در برابر خواسته‌ها و اهداف پروتاگونیست‌ها می‌ایستد.  اما پادآرمانشهر یا همان ویرانشهر هم می‌تواند نسبی باشد، به طوری که مثلا اگر دو کودک هم‌سن که یکی عاشق بستنی و دیگری از بستنی متنفر است را از خوردن بستنی برای همیشه محروم کنیم برای کودک علاقه‌مند به بستنی یک دنیای پادآرمانشهری و برای دیگری یک دنیای شبیه به آرمانی یا آرمانشهری ایجاد کرده‌ایم. اما اگر فراتر از این به موضوع نگاه کنیم گاهی محدودیت‌ها چنان با قدرت و سازمان یافته در مدتی طولانی و مرحله به مرحله بر جامعه اعمال می‌شوند که حتی گاهی شخصی که در آن جامعه زندگی می‌کند هم خودش از اینکه در جامعه‌ای پادرآرمانشهری زندگی می کند بی‌خبر است. 

آیا نویسندگان داستانهای پادآرمانشهری صرفاً قصد دارند از آینده خبر بدهند؟ در پاسخ به این سوال شاید بتوان گفت خبر از آینده نه اما هشدار چرا. آنها از معضلات جامعه‌ای سخن می‌گویند که با ادامه پیدا کردن شرایط حاضر در آن ممکن است رخ دهد. در واقع گویا آن نویسندگان در برابر خواننده‌ی کتاب خود نشسته‌اند و به او می‌گویند اگر تو به عنوان بخش کوچکی از جامعه‌ی امروز، چشمان خود را به خوبی باز نکنی و به اندازه سهم خود جلوی برخی از اتفاقات کوچک را نگیری، در آینده‌ای نه چندان دور دنیای پیرامون تو تبدیل به جهنمی خواهد شد که من در این اثر برایت به تصویر کشیده‌ام. البته باز هم می‌توان به همان مثال نسبی بودن آرمانشهر و پادآرمانشهر که همین چند خط پیش اشاره کردم نیز بازگشت. چرا که مثلا در همین رمان فارنهایت 451 اوضاع همینطور است و اگر همچون روزگار زمانه‌ی مردم در آن کتاب جامعه‌ای وجود داشته باشد که در آن خواندن کتاب ممنوع شده باشد و همینطور قانونی که بر اساس آن باید همه کتابها نابود شوند، قطعا چنین جامعه‌ای نه برای همه بلکه برای علاقه‌مندان به کتاب و کتابخوانی همچون کابوس خواهد بود. 

بردبری دقیقا چنین فضایی را خلق کرده و در واقع درجه‌ی فارنهایتی که عنوان کتاب را به خود اختصاص داده هم درجه‌ای است که کاغذ یا به تعبیری کتاب در آن دما آتش می‌گیرد و می‌سوزد. شخصیت اصلی این کتاب مرد جوانی به نام مانتگ است که به شغل آتش‌نشانی مشغول است، اما چه آتش‌نشانی؟ در آن روزگار به دلیل پیشرفت‌هایی که در خصوص غیرقابل احتراق بودن خانه‌ها حاصل شده، وظیفه‌ی آتش نشان‌ها دیگر خاموش کردن آتش نیست و تنها کار آنها خدمت به خاموش کردن شور کتاب و کتابخوانی در میان مردم است، بطوریکه تانکرهای ماشین‌های آنها به جای آب سرشار از نفت و مواد سوختنی است تاهر کتاب و کتابخانه‌ای را که دیدند بسوزانند و حتی هر علاقه‌مند به کتابی که حاضر نیست از کتابهایش دست بکشد را نیز به سرنوشت کتابهایش دچار کنند. البته این حذف فیزیکی به صورتی آنی از جامعه انجام نشده و  همانطور که در متن کتاب می‌خوانیم در این جامعه کتابهای کلاسیک کوتاه می‌شوند تا در برنامه‌های رادیویی پانزده دقیقه‌ای جا بشوند و بعد باز هم کوتاه می‌شوند تا در یک ستون معرفی کتاب که خواندن آن دودقیقه زمان نیاز دارد جا شوند و سر آخر هم تبدیل به چکیده‌ای ده دوازده خطی می‌شوند که در یک فرهنگ لغت جای بگیرند. در واقع این جامعه ادعایش این است که به دلیل ساده شدن همه چیز دیگر لازم نیست آدم‌ها چیزهای زیادی بدانند و در همین راستا بسیاری از درس‌ها نیز از برنامه‌های آموزشی حذف شده و تنها مواردی که نیاز است انسانها یاد بگیرند روشن و خاموش کردن یک سری دستگاه‌ها مثل رادیو و تلویزیون و امثالهم است که امروز می‌توان رسانه‌هایی همچون تلفن‌های همراه هوشمند را نیز با دوز بسیار بالاتر به آن اضافه کرد.

کتابخوانی از بزرگترین جرم‌ها به حساب می‌آید و مجازات سنگینی دارد، تلویزیون‌ها آنقدر بزرگ و فراگیر شده‌اند که در اغلب خانه‌ها از جمله خانه‌ی مانتگ، 3 دیوار از 4 دیوار سالن خانه پوشیده از تلویزیون‌های بزرگ است و افراد از جمله همسر مانتگ آرزو دارند تا با پس‌انداز تنها دیوار باقی مانده را نیز تبدیل به تلویزیون کنند. این موضوع قطعاً در زمان انتشار کتاب که به بیش از هفت دهه‌ی پیش باز می‌گردد شاید موضوع عجیبی به نظر می‌رسید اما برای مخاطب امروز که با دیگر رسانه‌ها و فضای مجازی و دنیای تلفن‌های هوشمند آشنا شده بسیار ملموس‌تر است. از طرفی بردبری نیز در مصاحبه‌هایش اشاره کرده که کتاب فارنهایت 451 درباره‌ی تکنولوژی است و اشاره دارد که به نظرش رسانه افیون جدید توده‌هاست. همینطور نکته حائز اهمیت این است که می توان گفت این نویسنده 73 سال پیش از امروز ژول ورن وار عمل کرده و لوازمی همچون آیپد، هدفون ایرپاد و تلویزیون فلترون را پیش‌بینی کرده است. 


+ همانطور که در ابتدای یادداشت هم اشاره کردم این کتاب را بعد از 1984 و در راستای برنامه ی دوره آثار دیستوپیایی که برای باشگاه کتاب مسیر سبز گذاشته بودم خواندم و هر چند کتاب ساده‌تری از آن کتاب بود اما به نظرم متن کتاب اورول متنی قوی‌تر و با انسجام‌تر بود اما با توجه به اینکه موضوع کتاب فارنهایت 451 درباره‌ی کتاب و کتابخوانی و درواقع حمله به آن است برای من موضوع جالب تری بود. 

++ در واقع می‌توان گفت هر کتاب دیستوپیایی ویژگی خاص خودش را دارد اما اثر ری بردبری یک تفاوت با دیگر رمانهای این چنینی دارد چرا که در آن داستانها، ما جامعه‌هایی به شدت کنترل شده و تاریک را می دیدیم اما در این کتاب اوضاع تا حدودی متفاوت است و اینجا با گسترش رسانه‌ها و فراوانی اطلاعات بیهوده و برنامه‌ها و سرگرمی‌های پوچی در تلویزیون روبرو هستیم که با روشن بودن دائم خود و بارش اطلاعات بیهوده مخاطبان خود را غرق در توهم دانایی می‌کنند و از طرفی اقدام به نابودی کتابها نموده و جوانه‌های علاقه به کتابخوانی را نیز می‌خشکانند. 

+++ از این کتاب دو نسخه‌ سینمایی اقتباس شده که اولی در سال 1966 ساخته‌ی فرانسوا تروفو و دیگری محصول 2018 ساخته رامین بحرانی است. 

++++  از اینجا می‌توانید یادداشت وبلاگ میله بدون پرچم و از اینجا یادداشت وبلاگ مداد سیاه درباره این کتاب را بخوانید. 

+++ + + در ادامه مطلب تلاش می‌کنم بیشتر درباره‌ی داستان بنویسم.

 

ادامه مطلب ...