کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha
کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha

مگه تو مملکت شما خر نیس؟ - عزیز نسین

در سالهای اول وبلاگ‌نویسی در کتابنامه یادداشتی درباره‌ی یکی از کتابهای عزیز نسین نوشته بودم با عنوان تا کتک نخورم آدم نمی‌شم، نسخه‌ای جیبی متشکل از چند داستان کوتاه از این نویسنده‌ی ترکیه‌ای که سالها پیش از این که مردم دنیا ادبیات ترکیه را به واسطه‌ی اورهان پاموک و جایزه نوبل ادبیاتش بشناسند برای ما مردم ایران نویسنده‌ی آشنایی بود و اگر به کتابخانه‌ی افراد متولد دهه‌های قبل از پنجاه خورشیدی نگاهی بیندازید حتما چشمتان به نسخه‌ای از داستانهای این نویسنده خواهد خورد (آن هم با طرح جلدی مشابه با تصویری سمت راست می‌بینید). البته در چند سال اخیر برخی از داستانهایش در قطعی تازه هم به چاپ رسیده است و مجموعه داستان "مگه تو مملکت شما خر نیس؟" یکی از همین مجموعه‌هاست که در سالهای اخیر به چاپ رسیده و گویا در نسخه‌ی اصلی گزیده‌ای از آثار نویسنده به دست خودش بوده که پس از نیم قرن فعالیت ادبی توسط خودش گرد آمده و به چاپ رسیده و این نسخه‌ی فارسی نیز گزیده‌ای از داستانهای آن کتاب این بار به انتخاب ارسلان فصیحی مترجم کتاب است که نشر ققنوس آن را منتشر کرده و داستانهایش مثل اغلب داستانهایی که از نسین می‌شناسیم آثاری طنزآمیز با موضوع فساد اداری و نابرابری اجتماعی است، داستانهایی که در آنها به سرکوب آزادی فردی در جامعه اشاره می‌شود و  با توجه به نزدیک بودن فرهنگ کشور ترکیه به کشور ما تو گویی نویسنده هموطن ماست و از ما و معضلاتی که با آنها دست و پنجه نرم می‌کنیم سخن می‌گوید. برای آشنایی با زبان این داستانها می‌توانید در ادامه بخشی از پاراگراف آغازین داستان"هی کمتر شدیم" از این مجموعه را بخوانید: خیلی بیکار مانده‌ام سلیم افندی. به هر جا برای کار می‌روم دست خالی بر میگردم. راضی‌ام دربانی، آبدارچی‌ای چیزی بشوم. آن هم گیر نمی‌آید... پنج سر عائله دارم. توی این دوره و زمانه سیر کردن این همه شکم مگر شوخی است؟ اجاره خانه از یک طرف، خورد و خوراک از طرف دیگر، طلبکارها هم از آن یکی طرف؛ دیگر دارم دیوانه می‌شوم. پس انداز هم که ندارم. تازه اگر هم داشته باشم به چه دردی می‌خورد سلیم افندی؟ قدِ کوه هم اگر باشد تمام می‌شود. هر چه داشتیم فروختیم و خوردیم. مدام با خودم می‌گویم خدایا، چه کار باید بکنم. دیگر از دوست و آشنا کسی نمانده که ازش قرض نگرفته باشم. دری نمانده که نزده باشم. دیگر از خودم هم خجالت می‌کشم. راستش از بی عرضگی خودم هم حرص می‌خورم. هر کسی را نگاه می‌کنی، راه پول در آوردن را پیدا کرده دارد زندگی‌اش را می‌کند. من چه آدم بی عرضه‌ و دست و پا چلفتی‌ای بوده‌ام. مثل سگ پشیمانم از این که از کار قبلی‌ام بیرون آمدم. حالا خوب است که خودم بیرون نیامدم، بیرونم کردند...می‌دانی، نه سال بود اوی آن کارخانه کار می‌کردم...

داستانهای این کتاب همینطور خط روایت ساده‌ای دارند و نویسنده به همین سادگی نقدهای اجتماعی خود را در خلال داستانهایش ارائه می‌دهد. مثلا همین داستانی که بخشی از آن را خواندید به موضوع فقر و بیکاری اشاره دارد و همینطور آنقدر طنازی دارد که خواننده را در لحظاتی به ریسه بیندازد. در بیشتر داستانها این موضوع برقرار است، البته این را می‌دانم که ما دیگر شاید به راحتی گذشته نتوانیم بخندیم اما به هر حال با بسیاری از داستانها قطعا لبخند خواهیم زد. عزیز نسین در داستانهای دیگر با عینک‌های متفاوتی به معظلات اجتماعی و فرهنگی نگاه کرده مثلا در داستان چهارم این مجموعه که "کلاه دامادی" نام دارد ماجرای جوانی را شرح می‌دهد که دختری برای ازدواج با او شرط داشتن کلاه مخملی را برایش گذاشته است. کلاهی که تنها بر سر چند نفر از مقامات شهر دیده شده و در روستا پیدا نمی‌شود و شخصیت اصلی کتاب برای رسیدن به آن به هر دری می‌زند و هر تلاشی که لازم باشد انجام می‌دهد و به چه روزی که نمی‌افتد.  یا در داستانی دیگر که "مستر فیشر می‌آید" نام دارد نامه‌نگاری‌های بی‌فایده‌ی ادارات دولتی را به نقد می‌کشد. یا در یکی از داستان‌ها که "اون طورها هم نیست" نام دارد ماجرای شخصی را می‌خوانیم که در خانه مشغول خوردن شام است و با اینکه به همسرش می‌گوید امشب اشتها ندارم اما مثل فیل می‌خورد و با همان احوال به زنش می‌گوید صبح زود بیدارم کن تا به حوزه‌ی انتخابیه بروم تا با دوستان نظرات و گلایه‌های مردم را بشنوم و در صدد رفع آنها بر بیایم اما شب آنقدر غذا خورده که کل شب را خواب می‌بیند همه مردمی که به او مراجعه کرده‌اند بدون مشکل هستند و هیچ کس مشکلی وجود ندارد تا اینکه همسرش صدایش می‌کند و می‌بیند و خواب مانده و ساعت 10 صبح است. در یکی دیگر از داستانها که "فرستاده امضا" نام دارد ماجرای شخصی را می‌خوانیم که به نام نظمی امضایی معروف شده، شخصی که برای هر کاری از جمله آسفالت کوچه و خیابان محل تا در نهایت آن سر دنیا امضا جمع می‌کند و به مقصودش می‌رسد. نسین حتی با موضوع وسواس هم داستان طنز جالبی به نام نسرین خانم وسواسی نوشته و یا تا جایی که توانسته با داستان چپی‌ای را راستی به عالم  سیاست هم پا گذاشته است."مگه تو مملکت شما خر نیس؟" هم که نام مجموعه را به خود اختصاص داده ماجرای مشابهی با گنجشک را رنگ کردن و به جای قناری فروختن است.

+ این مجموعه از هفده داستان کوتاه تشکیل شده که شاید پشت سر هم خواندن آنها کمی برای خواننده حس تکراری بودن بدهد و به نظرم خواندن داستان به داستان آنها با فاصله‌ای نه چندان زیاد قطعاً تجربه‌ی شیرین‌تری رقم خواهد زد. همچنین در نشر آوانامه با صدای آرمان سلطان زاده نسخه صوتی این کتاب هم موجود است که اجراهای شیرینی از آب در آمده و من بسیاری از این داستانها را به صورت صوتی از همین نسخه شنیدم. 

دوران خوش بازنشستگی - کامران شهلایی

هنوز بازنشسته نشده‌ام و با این وضعیتی که می‌بینم مطمئن نیستم که دیگر امکان بازنشستگی در این کشور وجود داشته باشد یا خیر، هرچند اگر امکان آن هم وجود داشته باشد بر روی کاغذ سالهای زیادی با آن فاصله دارم. اما به هر حال با خواندن این نمایشنامه خاطرات مشابهی با شخصیت اصلی داستان که مردی در آستانه‌ی بازنشستگی است برایم زنده شد. خاطراتی که به دوران مدرسه و دانشگاه باز می‌گردد، به روزهای پایانی سالهای تحصیلی و فصل امتحانات، روزهایی که درگیر درس و امتحان و استرس‌های ناشی از آن بودم و در همین حال به روزهای پس از پایان امتحانات و رهایی از آن فکر می‌کردم، به اینکه بعد از آخرین امتحان چطور زنجیرهایی که سد راه خوشی‌ها و تفریح‌هایم بود را بگسلم و آزاد و رها به علاقه‌هایم بپردازم. البته این حس و حال از کودکی و نوجوانی تا حدودی به دوران جوانی و هنگام تحصیل در دانشگاه هم انتقال پیدا کرد اما وقتی کم کم به دوران به اصطلاح بزرگسالی پا گذاشتم از به تحقق پیوستن چنین رویاهایی که می‌توانم آنها را رویاهای شیرین پس از یک دوران سخت بنامم کاسته شد، چرا که دیگر بازه‌های زمانی امتحان و مدرسه و دانشگاه وجود نداشت و دوران مشابه با آن که دوران پس از به پایان رسیدن خدمت سربازی بود هم پشت سر گذاشته شده بود و دیگر به عنوان حسابدار یا در مواردی عناوین دیگر مشغول به کار شده بودم و حالا به معنای گذشته دیگر تابستانی سراسر تعطیل برایم وجود نداشت و  اگر قرار بود منتظر چنین فراغتی باشم همان دلخوش کردن به دوران خوش بازنشستگی بود. دورانی که آن هم به لطف مسئولین دلسوز و با شرف کشورمان با تغییر قانون و اضافه کردن پنج سال دیگر برای رسیدن به سن بازنشستگی و رساندن سن خدمت از سی سال به سی و پنج سال اوضاع را به گونه‌ای نمودند که احتمالاً روزی که بازنشسته می‌شویم دیگر توان جسمانی برای خوش‌گذرانی برایمان باقی نخواهد ماند و اگر توانی هم باقی مانده باشد با نگاهی به دور و بر خودمان می‌توانیم بازنشستگان خسته و افسرده را ببینم که نه تنها بعد از بازشستگی نتوانستند به استراحت و خوشگذرانی بپردازند بلکه پس از پایان خدمتشان محکوم به پیدا کردن شغلی جدید شده‌اند تا بتوانند در این آشفته بازار روزگار، صبح را به شب و اگر مقدور بود با اندکی آرامش شب را به صبح برسانند. 

نمایشنامه‌ی دوران خوش بازنشستگی نیز که اثری تحسین شده از کامران شهلایی است که موفق شده در چند جشنواره به عنوان نمایشنامه‌ی برتر برگزیده شود همانطور که از نام آن مشخص است به همین دوران پس از پایان شغل و رویاهایی که همه‌ی ما در طول خدمت برای رسیدن به آن می‌بافیم اشاره می‌کند. در این نمایشنامه، جاوید مردی است که قرار است چند  روز دیگر بعد از سی و دو سال بازنشسته شود و حالا در آغاز داستان به یک دفتر هواپیمایی مراجعه کرده و قصد دارد یک جفت بلیط تور مسافرتی به اروپا تهیه کند تا هم به خودش هدیه‌ای برای بازنشستگی داده باشد و هم همسرش را با این سفر غافلگیر کند اما همانطور که اشاره شد دنیا با تمام وجود در تلاش است تا اجازه ندهد شرایط و امور را آنطور که طبق روهایمان دوست داریم پیش ببریم. جاوید اما تلاش می‌کند که اینگونه نباشد و ما در این نمایشنامه شاهد تلاش و مقاومت او و البته سرسختی‌های روزگار در مقابله با او هستیم و در طول روایت این نمایشنامه شاهد اینکه جشن پایان کاری که غالباً جشن استراحت و تقدیر از یک عمر زحمت کشیدن برداشت می‌شود برای جاوید می تواند تبدیل به زنگ آغاز کاری جدید باشد. در واقع به اصطلاح می‌توان گفت او تازه متوجه می‌شود که در تمام این سالها فقط به گاری بسته شده بوده و حتی عزیزترین افراد او نیز حاضر نیستند بیکار شدن یا به تعبیری آزاد شدن او را ببینند، آزاد شدن از بند اسارت کار، آزاد شدن از زوری بیدارشدن هر روز صبح، به زور ماندن در ساعات کار در محل کار و اجرا کردن دستورانی که اغلب خلاف میل او هستند.  از طرفی در این نمایشنامه در مقابل بازنشستگی و پایان کار جاوید شخصیت جوان دیگری هم حضور دارد که در ابتدای راه بوده و در حال آماده شدن برای یک آزمون استخدامی برای آغاز به کار است. در واقع نویسنده گویا قصد دارد معضلی که نسل جوان هم در آغاز راه با آن مواجه است را به تصویر بکشد و به خواننده‌ی اثر بگوید که نه تنها پایان این مسیر بلکه در ابتدای راه و در استخدام به کار هم دچار مشکل بوده و به عبارتی کل چرخه دچار ایراد است. 

نکات دیگری که در متن و در میان گفتگوی اشخاص در این اثر به آن پی می بریم عدم توانایی ما در حرف زدن با یکدیگر است، این نمایشنامه به ما یادآوری می‌کند که  ما به عنوان همسر، پدر، مادر و حتی فرزند گویا یاد نگرفته‌ایم با هم حرف بزنیم و این باعث ایجاد سوء‌تفاهم وحتی اتلاف عمر و زندگی می‌گردد. 

+ این نمایشنامه را به همراه یک تیم خوب در 17 خرداد 1405 در قالب یک برنامه‌ی نمایشنامه‌خوانی در خانه‌ی هنر مسیر سبز اجرا کردم که خاطره‌ای دلنشین و به یادماندنی بود. 

فارنهایت 451 - ری بردبری

روزهایی بر ما گذشت که به خودی خود صد کتاب است، اما قبل از آن که اینترنت قطع شود و همه ما به دوران پیش از اینترنت بازگردیم مشغول نوشتن یادداشتی درباره‌ی کتاب فارنهایت 451 بودم یعنی در واقع وقتی مشغول نوشتنش بودم دیگر به دورانی رسیده بودیم که حتی امکان دور هم جمع شدن و حرف زدن درباره‌ی کتابها هم دیگر مقدور نبود. اما پیش از آن در دوره‌ی آثار ادبیات داستانی که برای باشگاه کتاب در نظر گرفته بودم در دوره‌ی آثار ادبیات داستانی ملل، پس از آثاری همچون "ما"، "1984" و "سرگذشت ندیمه" به سراغ اثری از ری بردبری رفتیم که خالق  یکی دیگر از مشهورترین رمان‌های اصطلاحاً دیستوپیایی یا همان ویران‌شهری است. 

.............................

در داستان‌ها معمولا در مقابل شخصیت اصلی یا قهرمان که از آن به عنوان پروتاگونیست یاد می‌کنند یک شخصیت منفی وجود دارد که آن را نیز آنتاگونیست می‌نامند که می توانیم آنها را قهرمان و ضدقهرمان نیز بنامیم. در آثار دیستوپیایی که بهتر است از معادل فارسی آن استفاده کنم و بگویم داستانهای پادآرمانشهری، این جامعه است که نقش آنتاگونیست را بازی می‌کند و در برابر خواسته‌ها و اهداف پروتاگونیست‌ها می‌ایستد.  اما پادآرمانشهر یا همان ویرانشهر هم می‌تواند نسبی باشد، به طوری که مثلا اگر دو کودک هم‌سن که یکی عاشق بستنی و دیگری از بستنی متنفر است را از خوردن بستنی برای همیشه محروم کنیم برای کودک علاقه‌مند به بستنی یک دنیای پادآرمانشهری و برای دیگری یک دنیای شبیه به آرمانی یا آرمانشهری ایجاد کرده‌ایم. اما اگر فراتر از این به موضوع نگاه کنیم گاهی محدودیت‌ها چنان با قدرت و سازمان یافته در مدتی طولانی و مرحله به مرحله بر جامعه اعمال می‌شوند که حتی گاهی شخصی که در آن جامعه زندگی می‌کند هم خودش از اینکه در جامعه‌ای پادرآرمانشهری زندگی می کند بی‌خبر است. 

آیا نویسندگان داستانهای پادآرمانشهری صرفاً قصد دارند از آینده خبر بدهند؟ در پاسخ به این سوال شاید بتوان گفت خبر از آینده نه اما هشدار چرا. آنها از معضلات جامعه‌ای سخن می‌گویند که با ادامه پیدا کردن شرایط حاضر در آن ممکن است رخ دهد. در واقع گویا آن نویسندگان در برابر خواننده‌ی کتاب خود نشسته‌اند و به او می‌گویند اگر تو به عنوان بخش کوچکی از جامعه‌ی امروز، چشمان خود را به خوبی باز نکنی و به اندازه سهم خود جلوی برخی از اتفاقات کوچک را نگیری، در آینده‌ای نه چندان دور دنیای پیرامون تو تبدیل به جهنمی خواهد شد که من در این اثر برایت به تصویر کشیده‌ام. البته باز هم می‌توان به همان مثال نسبی بودن آرمانشهر و پادآرمانشهر که همین چند خط پیش اشاره کردم نیز بازگشت. چرا که مثلا در همین رمان فارنهایت 451 اوضاع همینطور است و اگر همچون روزگار زمانه‌ی مردم در آن کتاب جامعه‌ای وجود داشته باشد که در آن خواندن کتاب ممنوع شده باشد و همینطور قانونی که بر اساس آن باید همه کتابها نابود شوند، قطعا چنین جامعه‌ای نه برای همه بلکه برای علاقه‌مندان به کتاب و کتابخوانی همچون کابوس خواهد بود. 

بردبری دقیقا چنین فضایی را خلق کرده و در واقع درجه‌ی فارنهایتی که عنوان کتاب را به خود اختصاص داده هم درجه‌ای است که کاغذ یا به تعبیری کتاب در آن دما آتش می‌گیرد و می‌سوزد. شخصیت اصلی این کتاب مرد جوانی به نام مانتگ است که به شغل آتش‌نشانی مشغول است، اما چه آتش‌نشانی؟ در آن روزگار به دلیل پیشرفت‌هایی که در خصوص غیرقابل احتراق بودن خانه‌ها حاصل شده، وظیفه‌ی آتش نشان‌ها دیگر خاموش کردن آتش نیست و تنها کار آنها خدمت به خاموش کردن شور کتاب و کتابخوانی در میان مردم است، بطوریکه تانکرهای ماشین‌های آنها به جای آب سرشار از نفت و مواد سوختنی است تاهر کتاب و کتابخانه‌ای را که دیدند بسوزانند و حتی هر علاقه‌مند به کتابی که حاضر نیست از کتابهایش دست بکشد را نیز به سرنوشت کتابهایش دچار کنند. البته این حذف فیزیکی به صورتی آنی از جامعه انجام نشده و  همانطور که در متن کتاب می‌خوانیم در این جامعه کتابهای کلاسیک کوتاه می‌شوند تا در برنامه‌های رادیویی پانزده دقیقه‌ای جا بشوند و بعد باز هم کوتاه می‌شوند تا در یک ستون معرفی کتاب که خواندن آن دودقیقه زمان نیاز دارد جا شوند و سر آخر هم تبدیل به چکیده‌ای ده دوازده خطی می‌شوند که در یک فرهنگ لغت جای بگیرند. در واقع این جامعه ادعایش این است که به دلیل ساده شدن همه چیز دیگر لازم نیست آدم‌ها چیزهای زیادی بدانند و در همین راستا بسیاری از درس‌ها نیز از برنامه‌های آموزشی حذف شده و تنها مواردی که نیاز است انسانها یاد بگیرند روشن و خاموش کردن یک سری دستگاه‌ها مثل رادیو و تلویزیون و امثالهم است که امروز می‌توان رسانه‌هایی همچون تلفن‌های همراه هوشمند را نیز با دوز بسیار بالاتر به آن اضافه کرد.

کتابخوانی از بزرگترین جرم‌ها به حساب می‌آید و مجازات سنگینی دارد، تلویزیون‌ها آنقدر بزرگ و فراگیر شده‌اند که در اغلب خانه‌ها از جمله خانه‌ی مانتگ، 3 دیوار از 4 دیوار سالن خانه پوشیده از تلویزیون‌های بزرگ است و افراد از جمله همسر مانتگ آرزو دارند تا با پس‌انداز تنها دیوار باقی مانده را نیز تبدیل به تلویزیون کنند. این موضوع قطعاً در زمان انتشار کتاب که به بیش از هفت دهه‌ی پیش باز می‌گردد شاید موضوع عجیبی به نظر می‌رسید اما برای مخاطب امروز که با دیگر رسانه‌ها و فضای مجازی و دنیای تلفن‌های هوشمند آشنا شده بسیار ملموس‌تر است. از طرفی بردبری نیز در مصاحبه‌هایش اشاره کرده که کتاب فارنهایت 451 درباره‌ی تکنولوژی است و اشاره دارد که به نظرش رسانه افیون جدید توده‌هاست. همینطور نکته حائز اهمیت این است که می توان گفت این نویسنده 73 سال پیش از امروز ژول ورن وار عمل کرده و لوازمی همچون آیپد، هدفون ایرپاد و تلویزیون فلترون را پیش‌بینی کرده است. 


+ همانطور که در ابتدای یادداشت هم اشاره کردم این کتاب را بعد از 1984 و در راستای برنامه ی دوره آثار دیستوپیایی که برای باشگاه کتاب مسیر سبز گذاشته بودم خواندم و هر چند کتاب ساده‌تری از آن کتاب بود اما به نظرم متن کتاب اورول متنی قوی‌تر و با انسجام‌تر بود اما با توجه به اینکه موضوع کتاب فارنهایت 451 درباره‌ی کتاب و کتابخوانی و درواقع حمله به آن است برای من موضوع جالب تری بود. 

++ در واقع می‌توان گفت هر کتاب دیستوپیایی ویژگی خاص خودش را دارد اما اثر ری بردبری یک تفاوت با دیگر رمانهای این چنینی دارد چرا که در آن داستانها، ما جامعه‌هایی به شدت کنترل شده و تاریک را می دیدیم اما در این کتاب اوضاع تا حدودی متفاوت است و اینجا با گسترش رسانه‌ها و فراوانی اطلاعات بیهوده و برنامه‌ها و سرگرمی‌های پوچی در تلویزیون روبرو هستیم که با روشن بودن دائم خود و بارش اطلاعات بیهوده مخاطبان خود را غرق در توهم دانایی می‌کنند و از طرفی اقدام به نابودی کتابها نموده و جوانه‌های علاقه به کتابخوانی را نیز می‌خشکانند. 

+++ از این کتاب دو نسخه‌ سینمایی اقتباس شده که اولی در سال 1966 ساخته‌ی فرانسوا تروفو و دیگری محصول 2018 ساخته رامین بحرانی است. 

++++  از اینجا می‌توانید یادداشت وبلاگ میله بدون پرچم و از اینجا یادداشت وبلاگ مداد سیاه درباره این کتاب را بخوانید. 

+++ + + در ادامه مطلب تلاش می‌کنم بیشتر درباره‌ی داستان بنویسم.

 

ادامه مطلب ...

تصویر بزرگ _ دینو بوتزاتی

نام بهمن فرزانه برای علاقه‌مندان به دنیای ادبیات داستانی با نام رمان صد سال تنهایی گره خورده است، چرا که او اولین شخصی بود که با ترجمه‌ی آن کتاب، بسیاری از کتابخوان‌ها را اول بار با اثر جاوادانه‌ی مارکز کلمبیایی آشنا نمود. بله، مارکز کلمبیایی بود و فرزانه مترجم آثار ایتالیایی  و اتفاقاً کتاب مارکز را هم از روی نسخه ایتالیایی آن ترجمه کرده بود، او از مترجمانی بود که علاوه بر تسلط بر زبان ایتالیایی، به زبانهای انگلیسی، اسپانیایی و فرانسوی نیز تسط داشت و کتابخوانان فارسی‌زبان علاوه بر کتاب یاد شده، خواندن آثار زیادی از نویسندگان این کشورها را مدیون تلاش‌های این مترجم فقید هستند، از میان آنها می‌توان به آثار نویسندگانی همچون "آلبا دسس پدس"، "لوئیجی پیراندلو" و "گراتزیا دلدا" اشاره کرد، حتی دینو بوتزاتی که امروز بیشتر آثار او را با ترجمه‌های محسن ابراهیم و سروش حبیبی می‌شناسیم هم نویسنده‌ای است که بهمن فرزانه در دهه پنجاه خورشیدی باترجمه‌ی کتابهای "تصویر بزرگ" و "راز جنگل پیر" او از پیشگامان ترجمه‌ی آثارش به زبان فارسی به شمار می‌آید. 

عنوان "تصویر بزرگ" نامی است که مترجم از روی نسخه‌ی ایتالیایی این کتاب انتخاب کرده و عنوان "تکینگی" که در ترجمه‌‌ی دیگری در بازار کتاب ما هم به چشم می‌خورد از روی ترجمه‌ی انگلیسی این کتاب که در سال 2024 به چاپ رسیده انتخاب شده و در واقع ترجمه‌ای تحت‌الفظی از عنوان انگلیسی اثر است. این رمان کوتاه 66 سال پیش نوشته شده اما با طرح امروزی خود از آن به عنوان اثری پیشگام در ژانر علمی تخیلی ادبیات ایتالیا یاد می‌شود. شاید بتوان این کتاب را در دسته‌بندی کتابهای پادآرمانشهری یا چیزی شبیه به آن قرار داد، البته نه مثل آثاری همچون 1984 و سرگذشت ندیمه، بلکه شاید مثل کتابی همچون فارنهایت 451، در واقع این اثر مانند چنین کتابهایی داستانی است که در دل خود هشداری دارد، هشدار به اتفاقاتی که به نظر نویسنده با پیشرفت علم و تکنولوژی در کمین نشسته‌اند. البته به نظرم ایده‌ی داستان بسیار جالب و جذاب است اما خب پرداخت به این ایده توسط بوتزاتی به خوبی و جذابیت کتابهای نام برده شده انجام نشده و به جز یک سوم ابتدایی داستان بقیه داستان آن کشش لازم برای با شوق ادامه دادن خواننده را ندارد.  اما بگذارید بدون افشای داستان کمی از داستان کتاب با شما حرف بزنم. 

در ماه آوریل 1972 یعنی تقریبا دوازده سال پیش از زمانی که بوتزاتی کتاب تصویر بزرگ را منتشر کند پروفسور ارمانو ایزمانی، مرد چهل و دو ساله‌ای که به عنوان پرو فسور الکترونیک در دانشگاه تدریس می‌کرد به واسطه‌ی نامه‌ای از طرف وزارت دفاع به پروژه‌ای دعوت می‌شود، در نامه‌ای که برایش ارسال شده اطلاعاتی درباره‌ی پروژه درج نشده و فقط از او درخواست شده به صورت فوری با سرهنگ جاکوئینتو، مدیر کل اطلاعات وزارتخانه تماس بگیرد. پس از مراجعه‌ی ایزمانی که با تشریفات خاص و امنیتی همراه بود، او متوجه می شود که به یک ماموریت سری با دستمزدی هنگفت دعوت شده که برای شرکت در آن باید حداقل دو سال از زندگی عادی قبلی خود دست بکشد و به محل ماموریت رفته و به آن بپردازد، ماموریتی که باز هم اطلاعات دیگری جز همین مقدار اندک بیان شده درباره‌ی آن به او ارائه نخواهد شد. او اول گمان می‎‌کند برای بمب اتم یا چیزی شبیه به آن دعوت شده اما پس از آن متوجه می‌شود که پروژه‌ای نظامی نیست و پروژه‌ای خاص است که به انسان مربوط می‌شود. او به همراه همسرش و چند دانشمند دیگر دور هم جمع می‌شوند و گفتگو ها و اتفاقاتی که در مسیر این پروژه‌ی عجیب رخ می‌دهد داستان این کتاب کم حجم ایتالیایی را تشکیل می‌دهد.

به هر حال تصویری که بوتزاتی با این کتاب ارائه داده به جز خود موضوع و پوسته‌ی اصلی آن ذهن خواننده را درگیر موضوعات مختلفی می‌کند که در زندگی هر انسانی ممکن است اتفاق بیفتد. از تصور عشق، میل و خواستن تا تجربه‌ی آن در حالتی ناممکن که توسط شخصیت اصلی داستان تجربه می‌شود گرفته تا آینده‌ی بشریت و خطری که آن را تهدید می‌کند و البته خطری که در همین زمان حال نیز در روبط فردی در کمین است همگی مواردی هستند که می‌توان با این کتاب به آنها فکر کرد. در پایان به نظرم با وجود کاستی‌ها به نظرم همین تصویر خلق شده و همین یادآوری نویسنده بابت مسئولیت عاطفی انسانها نسبت به یکدیگر کفایت می کند تا این کتاب تا مدتها در خاطرم بماند.

صد سال تنهایی - گابریل گارسیا مارکز

سال‌ها قبل، یعنی زمانی که به طور جدی به کتاب و کتابخوانی نمی‌پرداختم به واسطه‌ی برادرم با کتاب صدسال تنهایی آشنا شدم، کتابی که آن سالها هم بسیار مشهور بود و با توجه به شنیده‌هایی که از آن روزها در خاطرم مانده همواره تحت عنوان کتابی رازآلود در ذهنم نقش بسته بود، البته این رازآلودی شامل همان نسخه از کتابی که در خانه‌ی ما موجود بود هم می‌شد، چرا که قبل از این که آن را بخوانم نمی‌دانم چه بر سرش آمد و هیچوقت هم دیگر اثری از آن در خانه پیدا نشد و تلاش‌هایم برای یافتنش بی‌نتیجه ماند و حالا به هر حال بعد از سالها نسخه‌ای دیگر تهیه کردم و اینگونه پا به دنیای صدساله‌ی خانواده‌ی بوئندیا گذاشتم.  (یادداشتی که در ادامه می‌‌خوانید در روزهایی نوشته شده که دسترسی به اینترنت مقدور بود.)

حالا که بیش از یک ماه از قطع سراسری اینترنت در کشورمان می‌گذرد دیگر حتی آخرین یادداشت منتشر شده در وبلاگ کتابنامه را به خاطر نمی‌آورم، وبلاگی که همدم اندک لحظات دوست‌داشتنی در زندگی پر فراز نشیب روزهایم بود، لحظاتی که  چنان در آنها حال خوشی داشتم که به جرات می‌توانم بگویم ارزشش را داشت که ساعت‌ها از وقت و عمر خود را برای آباد کردن آن صرف کنم، وبلاگی که از تیر ماه 1396 همواره با آن همراه بودم و هر چند در طول این سالها به واسطه‌ی شرایط کشور و قطعی اینترنت و چندباری دچار اختلال شده بود اما این عدم دسترسی‌ها همیشه کوتاه بود و خیلی زود برطرف میَ‌شد اما حالا گویا با دفعات گذشته فرق دارد و نمی دانم روزی دوباره به آن چکیده‌ی عمر مطالعاتی‌ام که با نظرات بهترین دوستانم در پای هر مطلب همراه بود دست پیدا خواهم کرد یا خیر. تا آن روز مثل همین لحظه‌ای که در تاریکی ناشی از قطع برق که روزانه سهمی از آن هم به ما می‌رسد نشسته‌ام و تجربه‌ی کتابهایی که خوانده‌ام را در این دفتر روزنگار می‌نویسم به بازگشت وبلاگ کتابنامه و وبلاگهای دیگر دوستانم امیدوار خواهم بود، چرا که هر چه داشته‌ایم و می‌توانستیم داشته باشیم را از ما گرفته‌اند اما هنوز با تنها دارایی‌مان، یعنی امید زنده‌ایم.

اما برسم به کتاب صد سال تنهایی که مشهورترین اثر نویسنده‌ی سرشناس کلمبیایی گابریل گارسیا مارکز است. اثری که با شهرتش برای او جایزه‌نوبل ادبیات را نیز به ارمغان آورده است. مارکز که داستانهای خود را به سبک رئالیسم جادویی می نویسد به قول خودش برای نوشتن صدسال تنهایی خود را احتمالا در شرایطی مثل این روزهای ما مردم جنگ‌زده‌، پانزده ماه در خانه زندانی کرده تا با الهام از تجربه‌های پدربزرگ و قصه‌های مادربزرگش که در کودکی برای او تعریف می‌کرد کتابی عجیب خلق کند. او درباره‌ی سبک نوشتن خود و چگونگی خلق این اثر در مصاحبه‌ای به این نکته اشاره کرده بود که همه چیز برای او از کتاب "مسخ" کافکا شروع شد، او می‌گوید "وقتی آغاز عجیب آن داستان را خواندم شوکه شدم و  با خودم گفتم فکر نمی‌کردم بتوان درباره‌ی چنین چیزهایی هم نوشت و این گونه بود که نوشتن را آغاز کردم." مارکز در رمان صد سال تنهایی، عنصر خیال را چنان وارد زندگی روزمره کرده است که به واقع می‌توان گفت روایت‌های غریبی را پدید آورده است. روایت‌هایی که هم به آنچه که در زندگی رخ می‌دهد شباهت دارند و هم خواننده را مثل شروع داستان مسخ دچار حیرت می‌کنند، قصد داشتم از کلمه‌ی تردید به جای حیرت استفاده کنم  اما این ترکیب‌ها چنان استادانه در قالب داستان تنیده شده‌اند که خواننده را در باور آن دچار تردیدی نخواهند کرد؛ به طور مثال بارش بی وقفه‌ی باران آن هم در بیش از یک دهه، پرواز دائمی  پروانه‌های زرد به دور سر یک نفر یا عمرهای طولانی و عجیب و غریب برخی شخصیت‌ها در خلال داستان برای خواننده‌ی این اثر مواردی عادی و قابل باور به حساب می‌آیند.

روایت این داستان از دید یک شخص نامعلوم و البته دانای کل صورت می‌گیرد. او به همه‌ی عناصر داستان واقف است و کل روایت از زاویه‌ی دیدی تحت تاثیر و درون احوالات خانواده‌‌ای به نام بوئندیا به دنیای بیرون تصویر می‌شود. البته این نکته را هم باید مدنظر داشت که هر چند زاویه‌ی دید داستان سوم شخص است اما برای بیان احساسات و شرح وقایع از زاویه‌ی دید یکی از شخصیت‌های داستان نیز بهره گرفته شده است. همچنین اگر بخواهیم از مکان و زمان داستان سخن بگوییم؛ مکانی که در آن وقایع داستان رخ می‌دهد روستایی خیالی به نام ماکوندو در کشور کلمبیا و زمان هم یک دوره‌ای شاید در بازه‌ی زمانی میان 1800 تا 1900 میلادی است، کشمکش اصلی داستان را هم می‌توان جدال میان سبک زندگی قدیمی و زندگی جدید دانست، یعنی همان جمله‌ی معروف جدال میان سنت و مدرنیته که در آثار ادبی و سیاسی بسیاری به آن پرداخته شده است و این موضوع در کنار موضوع خانواده در درگیری بین دولت سنتی کلمبیا و شورشیان لیبرال نیز به تصویر کشیده می‌شود. با همه‌ی این احوال به نظرم مضمون اصلی داستان در این اثر این است که مارکز قصد دارد اثبات کند که تاثیر جدایی ناپذیر گذشته، حال و آینده بر روی یکدیگر و تاثیر زبان و مطالعه و دانایی انکارناپذیر است و همانطور که از نام کتاب نیز مشخص است محور اصلی داستان انزوا و تنهایی بشر نیز می‌تواند باشد، به طوری که در این کتاب شاهد ماجرای شش نسل از خانواده‌ی بوئندیا هستیم که یک بازه‌ی زمانی صد ساله روایت می‌شود. صد سال زندگی در ماکوندو که به ظهور و سقوط این دهکده نیز می انجامد.

داستان با شرح مقدمات صحنه‌ی تیرباران شخصی به نام آئورلیانو بوئندیا آغاز می‌شود و همینطور که سرهنگ در مقابل جوخه اعدام ایستاده است در ذهن خود به مرور خاطرات زندگی‌اش می‌پردازد و این مرور در واقع آغازی می‌شود برای آشنایی خواننده با این خانواده که قرار است زندگی در هم تنیده‌ی چندین نسل از آنها را در ادامه‌ی کتاب بخواند. آغازی که این چنین است: سال‌ها سال بعد، زمانی که سربازان جوخه‌ی آتش برای اجرای حکم در مقابل سرهنگ آئورلیانو بوئندیا صف کشیده بودند وی بعدازظهر روزی را به یاد آورد که پدرش او را برای یافتن یخ همراه خود برده بود. در آن زمان دهکده‌ی ماکوندو تنها بیست خانه‌ی خشتی و گلی داشت که در کناره‌ی رودخانه‌ای بنا شده بود که آب زلال و صاف آن با فشار از روی بستری از سنگ های بزرگ و سفید همچون تخم حیوانات ماقبل تاریخ می‌گذشت. دنیا آنچنان تازه بود که بسیاری از اشیا هنوز نامی نداشتند و برای نشان دادن آنها باید به آنها اشاره می‌شد. 

اما شخصیت‌های اصلی پرونده‌ی ماکوندو دو نفر دیگر هستند یعنی "خوزه آرکادیو بوئندیا" و "اورسولا ایگواران" که در واقع این دو پدر و مادر همان سرهنگ آئورلیانو بوئندیا هستند که در ابتدای داستان ماجرای کشف یخ او را خواندیم، همانطور که راوی در آغاز جمله‌اش نیز اشاره کرد آن واقعه مربوط به سال‌ها سال بعد است و داستان در زمان پیش از ازدواج پدر و مادر سرهنگ یعنی آغاز می‌شود، آنها که با یکدیگر نسبت فامیلی داشتند با یکدیگر ازدواج می‌کنند و طی حوادث عجیب و غریب و البته جالب توجهی مجبور به ترک محل زندگی خود می‌شوند، در این مهاجرت تقریبا اجباری چند خانواده‌ی دیگر که آنها هم به دلایل مختلف قصد دل کندن از محل زندگی خود را داشتند با آنها همراه می‌شوند تا به قول خودشان به دریا برسند. اما بعد از دو سال طی کردن مسیر و ناامید شدن از نیافتن دریا تصمیم می‌گیرند در مکانی اتراق کنند و همان جا ساکن شوند و این مکان مورد نظر همان روستای هنوز تاسیس نشده‌ی ماکوندو بود نامی شاید در کنار یوکناپاتافا که محله یا روستای خلق شده در آثار فاکنر است از مشهورترین روستاهای دنیای ادبیات داستانی جهان باشد. روستایی که عمده اتفاقات داستان در آن رخ می‌دهد. داستانی به درازای صد سال زندگی خانواده‌ی بوئندیا. 


پی نوشت: به نظرم متن فوق یادداشتی در حد و اندازه‌‌های معرفی چنین کتاب مهم و مشهوری نبود، اما خب موتور نوشتن من هم چند ماهی خاموش بوده و گویا تا مدت‌ها نیز نیاز به در جا کار کردن دارد و به این جهت تصمیم گرفتم از کمال‌گرایی بکاهم و دیگر به جای صبر کردن شروع کنم و هر چند مخاطب زیادی در اینجا باقی نمانده اما دوست عزیزی که هنوز به اینجا سر می‌زنی و جناب آقای مهرداد اول اشک ششم بزرگ، این کم را از ما بپذیر و قول من را برای تداوم قدرتمندتر در کتابخوانی و وبلاگ نویسی پذیرا باش.