کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha
کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha

فیلم کوتاه "منتظر بعدی خواهم ماند"


گاهی به همین آسانی ...

---------------------------------------------------------------------------------------------------

 "منتظر بعدی خواهم ماند" با عنوان اصلی (J'attendrai le suivant) فیلم کوتاهی است که فیلیپ اورییِندی آن را ساخته و محصول کشور فرانسه است.این فیلم کوتاه  4دقیقه ای در سال 2003 نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم کوتاه شد اما موفق به کسب این عنوان نگردید.پیشنهاد می کنم این فیلم را از(اینجا) به تماشا بنشینید.

آبروی از دست رفته کاترینا بلوم - هاینریش بُل

خشونت چگونه شکل می گیرد و به کجا می انجامد.

اگر این جمله را که عنوان فرعی این کتاب هم می باشد به صورت یک جمله سوالی در نظر بگیریم و در جست و جوی پاسخ آن باشیم با سیل عظیمی از دلایل ایجاد خشونت مواجه خواهیم شدکه برخی از آنها ما را به تعجب وا می دارد.بدیهی ست انسان ها ازهرطبقه اجتماعی و با هر تحصیلاتی که باشند خشونت را دوست ندارند(حتی اگربه شکل های مختلف آنرا در رفتار خود بروز دهند).سرمنشا خشونت،گاه می تواند عوامل درونی مثل استفاده ابزاری از آن برای کنترل دیگران و قرار دادن آنها در وضعیتی خلاف میلشان باشد و یا در بیشتر موارد عوامل بیرونی که دست در دست هم می دهند و با حمله به انسانها در نهایت یک انفجار را ایجاد می کنند.به هر حال دلایل شکل گیری خشونت فراوان است و مجال پرداختن به همه آنها نه تنها در این یادداشت نیست بلکه درحد و اندازه سواد این حقیرهم نمی باشد.نکته قابل توجه اینجاست که در باور عموم غالبا اینطور به نظر می رسد که خشونت کاری جاهلانه بوده و کمتر انتظار می رود که شاهد ابرازآن از انسانهای تحصیل کرده و و دارای مدارج بالا باشیم اما در این کتاب خواهیم خواند که با قضاوت های نادرست و بوجود آوردن جو و شرایطی ناعادلانه چگونه خشم در وجود انسانها با هر طبقه ای ریشه می دواند و به کجا می انجامد.

شخصیت اصلی این کتاب همانطور که از عنوانش مشخص است کاترینا بلوم است.زنی بیست و هفت ساله که مدت ها پیش،از همسرش جدا شده و از طریق شغل خدمتکاری در منازل و همچنین ساماندهی میهمانی ها روزگار می گذراند.او از کودکی در فقر و با درد و رنج فراوان زندگی کرده و حالا چند سالی ست که با برنامه ریزی و جدیتی که در کارها از خود نشان داده موفق شده برای خودش یک خانه اقساطی و یک اتومبیل فولکس واگن دست و پا کند ودر حال حاضر برای خودش زندگی ایده آلی دارد.

کاترینا عاشق رقصیدن است اما هیچ گاه در روابطش افراط نکرده و برای رسیدن به این علاقه بی گدار به آب نمی زند.این رفتاراو باعث شده دوستان و نزدیکانش برچسب هایی نظیر"خواهر روحانی" و "امل" به او بزنند.اما او اعتقاد دارد این روزها نمی شود با کسی به راحتی رقصید و از آن رقصیدن لذت برد چرا که آنها ظرفیتش را ندارند و به آدم بند می کنند.همچنین او از وقتی فولکس واگنش را خریده ازاین بابت خوشحال است کهدیگر لازم نیست تا با هر کس و ناکسی فقط برای اینکه او را بعد از میهمانی به خانه برساند برقصد.

قضیه از این قرار آغاز می شود که خانم ولترزهایم که از دوستان کاتریناوهمچنین قیم او به حساب می آید او را به یک میهمانی بعدازظهر دعوت می کند.در این میهمانی کاترینا با شخصی به نام لودویک گوتن آشنا شده و یک دل نه صد دل عاشق او می شود.این جناب لودویک مدت هاست که به دلیل مظنونیت در جرم های تروریستی تحت تعقیب پلیس قرار دارد.کاترینا بعد از مهمانی،لودویک را به خانه خودش می برد و این در حالی است که هر دو در تمام این مدت تحت نظر پلیس هستند.فردای آن روز وقتی حوصله پلیس به سر می آید وبرای دستگیری لودیگ گوتن به خانه کاترینا هجوم می آورد اثری از گوتن نمی یابد وگویا او از یک راه مخفی آپارتمان را ترک و فرار کرده است.

پس از آن کاترینا به جرم همدستی با گوتن دستگیر و مورد بازجویی خشونت آمیز پلیس قرار می گیرداما بعد از چند روز بازجویی وقتی پلیس مدرکی بر علیه اش پیدا نمی کند او را آزاد می کند.قضیه به همین جا ختم نمی شودچرا که این بازجویی ها به بیرون از اداره پلیس درز پیدا کرده و به دست خبرنگاران"روزنامه"می رسد وآنها به روش خصمانه خود با استفاده از دروغ،سیاه نمایی و وارونه سازی واقعیت به آبرو و شرافت کاترینا هجوم برده و از این زن بی گناه در باور عموم یک چهره خرابکار و فاسد می سازد.


و اما کتاب از منظری دیگر:

کتاب آبروی از دست رفته کاترینا بلوم روایتی گزارش گونه است که داستانش در دهه هفتاد میلادی می گذرد و یک قتل را گزارش می دهد.در واقع کتاب به خود قتل و چگونگی وقوع آن نمی پردازد.چرا که قتل در همان ابتدای داستان اتفاق افتاده و مشخص است که قاتل کاترینا است.اما تا اینجای داستان آنطور که خواننده متوجه می شود و راوی هم به آن اشاره می کند کاترینا به هیچ وجه دارای چنین شخصیتی که جنایتی چون قتل از او سر بزند نیست.اما چه اتفاقی می افتد که کار به اینجا می انجامد؟ این سوالی است که با خواندن این کتاب به پاسخش دست می یابیم.راوی داستان یک دانای کل محدود است.او گزارشات پلیس،مقالات روزنامه،اظهارات وکیل مدافع و شاهدان ماجرا را برای ما می خواند و اینگونه ارتباطات لازم برای یافتن حقیقت را برقرار می کندوهمه این ها در کنارهم هستند که متن کتاب را تشکیل می دهند.

نقد اصلی بل در این کتاب به روزنامه و شیوه عمل آن است .هرچند در طول متن نامی از هیچ روزنامه ای نمی برد و فقط از واژه "روزنامه" استفاده می کند.اما جمله ای که در ابتدای کتاب آورده است گویای همه چیز است :

افراد و اتفاقات این داستان همگی تخیلی هستند.اگر آن چه نگاشته شده با شیوه ی عمل روزنامه نگاران روزنامه ی بیلد Bild شباهت دارد،عمدی ویا اتفاقی نیست بلکه اجتناب ناپذیر است.

اما این انتقاد از کجا آب می خورد؟

از مطالبی که درباره این کتاب نوشته شده متوجه شدم در دوره ای که این کتاب منتشرشده است گروهکی در آلمان به نام  فراکسیون ارتش سرخ فعالیت داشته که مسبب دستبردهای متعدد به بانک ها وقتل و انفجار های زیادی در آلمان غربی بود.این گروهک درآن سال ها به سختی توسط پلیس تحت فشار قرار گرفت و در نهایت تعداد زیادی از افراد گروه در درگیری کشته شدند و یا خودکشی کردند.در آن سال ها بل سخنانی در حمایت از حقوق فردی متهمین این گروه گفته بود که با حمله روزنامه ها از جمله روزنامه پرتیراژ آن روز ها یعنی بیلد مواجه شد.بیلد در حمله ای همه جانبه بدون در نظر گرفتن منظور اصلی بل و جایگاهش او را حامی تروریست نامید.بل در این کتاب در واقع نقد خود را به این رویکرد روزنامه بیان می کند وآن را یکی دلایل اصلی ایجاد خشونت در جامعه می داند که نتایج فاجعه باری را به بار خواهد آورد.رویکردی که به پیش داوری و ترور شخصیت انسانها و قربانی کردن آنها تنها برای "خبر داغ" می پردازد.

........................

هاینریش بُل در سال 1917 متولد شد و در سال 1985 از دنیا رفت. او در سال 1972 یعنی در سالهایی که جایزه نوبل ادبیات از ارجی بیش از امروز برخوردار بود توانست این جایزه را بعد از توماس مان به عنوان دومین نویسنده آلمانی از آن خود کند.در کشور ما بل بیشتر به خاطر کتاب "عقاید یک دلقک" شناخته می شود اما در لیست 1001کتابی که قبل از مرگ باید خواند طبق آخرین ویرایش ارائه شده،سه کتاب از این نویسنده حضور دارد که نام کتاب "آبروی از دست رفته کاترینا بلوم"در کنار کتابهای" بیلیارد در ساعت نه ونیم" و "سیمای زنی در میان جمع" به چشم می خورد.

پی نوشت 1:اگر به دنبال یک مطلب خوب درباره این کتاب هستید کافیست یادداشت وبلاگ میله بدون پرچم بر این کتاب را از"اینجا"بخوانید.(من هم مثل هاینریش بگویم که شباهتهای این یادداشت با یادداشت میله عمدی و یا اتفاقی نیست بلکه اجتناب ناپذیر است.)

پی نوشت2: پیش از این کتاب"نان سالهای جوانی" را از این نویسنده خوانده  بودم و"اینجا" چند خطی درباره اش نوشته ام.

پی نوشت 3: تنها سی روز تا جام جهانی مانده است.

در بابِ شباهت های نیاز انسان به "امگا ۳" و" تاریخ"

اولین باری که با اومبرتو اکو آشنا شدم به واسطه ی مطلب خوبی بود که دوست عزیزم در وبلاگ میله ی بدون پرچم درباره مشهورترین کتاب این نویسنده یعنی نام گل سرخ نوشته بود و مرا با دنیای شکفت انگیز این پیر ایتالیایی آشنا کرد. آن مطلب خواندنی با پرداختن به اهمیت تاریخ و سهم آن در آثار اکو آغاز شده بود و گویا من هم نمیتوانم باچیزی غیر از این یادداشتم را آغاز کنم.

به هر حال همه ما به اهمیت خواندنِ تاریخ واقف هستیم اما بی تعارف باید گفت تاریخ نمی خوانیم.البته نخواندن های ما به همین یک مورد ختم نمی شود،انگار این علاقه ی خواندن در ما مرده.در صدر خواندنی های پرطرفدار ما ایرانی ها یک سری پیام های تلگ.رامی وجود داشت که ثابت کرده بودیم حداقل آنها را خوب می خوانیم.اما متاسفانه آنها هم این روزها(آنطور که می گویند برای مصلحت خودمان)به دسته ی نخواندنی ها پیوستند

 بهتر است خارج از شوخی از نمی خوانیم ها بگذریم و به آن سهم اندکی بپردازیم که می خوانیم .حتی اگرتعدادآن هابه شماره انگشتان یک دست هم نرسد،اگر کتابهای درسی و روزنامه ها و مجله های رنگارنگ وجدول ها را کنار بگذاریم طبیعتاً بعد از آن به آثار هرودوت و یا ویل دورانت و یا هگل فکر نمی کنیم و نهایتش این است که یک کتاب رمانی در دست بگیریم و بخوانیم.خب این نگران کننده هست اما همین یک کتابِ رمانی که می توانیم(و می خواهیم) در دست بگیریم و بخوانیم جای بسی امیدواری دارد .چرا؟ شاید در ابتدا جواب قانع کننده ای نباشد اما به هر حال امروز پیشرفت ها در موارد مختلف به داد بشر رسیده و اگر بیخیال آن موارد مختلفش بشویم بدون حاشیه باید گفت  پیشرفت ها می تواند به تاریخ خواندن ما هم کمک کند. حتما باز هم با خودتان می گویید چه ربطی داشت؟  شاید بتوانم ربطش را با این مثال به نظر بی ربطی که در ادامه می آورم شرح دهم

مغز ما برای سلول سازی و هزار چیز دیگر که من از آنها سر در نمی آورم نیاز به اسید های چرب اُمگا 3 دارد که باید آنها را از طریق غذا تامین کند.هرچند آنها درمواد غذاییِ زیادی یافت نمی شوند اما خوشبختانه باز هم جای نگرانی نیست چون بیش از آن چه که بدن ما احتیاج دارد در ماهی و  روغن آن امگا 3 وجود دارد.(اینو تا همین جا داشته باشید)

 حتما شما هم مثل من بار ها جمله ی "تاریخ تکرار خواهد شد"  را شنیده اید. شاید ملموس ترین مثال درباره این جمله آن مثال هیتلر و     نیروهایش باشد: " اگر هیتلر هم تاریخِ شکست ناپلئون را می خواند در جنگ به همان شکل شکست نمی خورد".البته همانند این مثال هر روز در برابر چشمان همه اتفاق می افتد و تاریخ خوانان را به شگفتی می اندازد اما خُب تعداد تاریخ خوانان آنقدری کم هست که به چشم نیاید

 

با این دو مثال فکر میکنم تا حدودی  به فواید"امگا 3" و "تاریخ" و نیاز هر دو برای انسان پی بردیم.خُب حالا می توانیم با خیال راحت ماهی بخوریم و تاریخ بخوانیم. اما اینها چه ربطی به پیشرفت ها داشت؟ میگم.

من شاید بتوانم تا آنجا که جا دارم ماهی را با لذت بخورم و تاریخ را هم به سختی و هرطور شده بخوانم .اما ماهی خوردن و تاریخ خواندن برای همه آسان نیست. چرا که افرادی هم هستند که ماهی و غذا های دریایی که سرشار از امگا 3 هستند را اصلا دوست ندارندو البته افرادی بیشتر از ماهی نخورها وجود دارند که حوصله خواندن کتاب های قطور تاریخی و فلسفی را ندارند.اما باز هم باید این جمله ی جای نگرانی نیست را بگویم.چرا که امروز آنها می توانند به مدد پیشرفت ها با خیال راحت ماکارونی و لازانیاو محصولات غنی شده با امگا 3 بخورند وهم حالش راببرند هم امگا3 مورد نیاز بدنشان را تامین کنند.یا در مثال مشابه اش اگر از نوشته های سخت خوانِ مورخان و فیلسوفان(راستی فواید فلسفه رو نگفتم،کمتر از تاریخ نیست.حالا بماند) وحشت دارند می توانند تاریخ و فلسفه را با طعم جذاب تری در قالب رمان نوش جان بفرمایند و باز هم حالش را ببرند.مثال ها فراوانند مثل آثار یوستین گردر و یا از آن مهم تر آثاراومبرتو اکو و... .

---------------------------------------------- 

فکر نمی کنم تا اینجا این یادداشت را تحمل کرده باشید و به اینجا رسیده باشید اما اگر خواندید و برایتان سوال پیش آمد که چرا یادداشت را با نام امبرتو اکو آغاز کردم و عکس او را صدر این مطلب قراردادم باید اعتراف کنم که قرار بود این نوشته ها آغازی باشد برای یادداشتِ کتاب آخر این نویسنده یعنی"شماره صفرم".اما از آنجا که بعد از خواندن این کتاب در دور اول به چیزی بیش از این دست نیافتم و درنیمه های دور دوم هم عوامل بیرونی طوری رقم خورد که مرا از ادامه باز داشت و حتی موتور کتابخوانیم را تا مرز خاموشی کشاند .در حال حاضر طی مشورتی که با اومبرتوی عزیز داشتم  تصمیم بر این شد دست نگه دارم و سراغ یک کتاب موتور راه انداز بروم و سرو سامانی به اوضاع بدهم و دوباره به نزد اومبرتو بازگردم.

کلمه ها و ترکیب های کهنه - محمدحسن شهسواری

 درچند سال اخیر بارها نام رمان های شب ممکن ،پاگرد،مرداد دیوانه و یا کتاب آموزشی "حرکت در مه(چگونه مثل یک نویسنده فکر کنیم)" به گوشم خورده و با اینکه هنوز هیچکدام را نخوانده ام اما تعریف شان را زیاد شنیده ام ویادداشتهای خوبی هم درباره آنها خوانده ام.به هر حال کمتر کسی هم می شناسم که پیگیر ادبیات داستانی معاصر ایران باشد و نام محمد حسن شهسواری به گوشش نخورده باشد.

چند وقت پیش دنبال یک کتاب کم حجم برای فراغت کوتاهی که پیش رو داشتم می گشتم ودر کتابفروشی بطور اتفاقی "کلمه ها و ترکیب های کهنه" به چشمم خوردو فرصت رو مناسب دیدم تا با این نویسنده آشنا شوم.تا پیش از آن نامی از این اثر نشنیده بودم وبعد از این که کتاب را برای بار دوم هم (و در برخی داستانها برای بار سوم) خواندم متوجه شدم که اختصاص فراغت کوتاه، خیلی هم مناسب خوانش این کتاب نیست و خواندش حتما نیاز به تمرکز دارد.در کتاب عنوانِ چاپ اول زمستان ۹۵ آورده شده و گمان می کردم اثر نسبتاً جدید نویسنده باشد اما نه تنها این کتاب یک اثر تازه منتشر شده نیست بلکه بیش از 20 سال ازانتشارش میگذرد.محمد حسن شهسواری در سال ۱۳۷۶ وقتی ۲۶ سال سن داشت این مجموعه داستان را به عنوان اولین کتابش منتشر کرد و درنظر منتقدان در همان کتاب اول نشان داد که در ادبیات داستانی ایران حرف هایی برای گفتن خواهد داشت.فراز و نشیب فراوانی که این کتاب از انتشارش در نشر آسا تا نشر چشمه طی کرده است در کمتر شناخته شدنش بی تاثیر نیست،از تغییر ناشر و لغو مجوزبرای  چاپ دوم  که ۶ سال طول کشید گرفته تا تعطیلی موقت نشر چشمه و اصلاحیه های فراوانی که نویسنده آن ها را نپذیرفت تا اینکه بالاخره در سالل۱۳۹۵ این کتاب بدون هیچگونه اصلاحیه وحذفی دوباره به چاپ رسید.

این مجموعه شامل هشت داستان کوتاه با موضوعات مختلف است که عناصر مشترک و تکرار شونده در آنها روابط انسانها و تاثیر عوامل بیرونیِ گاهاً بی ارزش بر آنها است.داستان ها در عین استقلال،رگه های از هم در یکدیگر نیز دارند.به این شکل که مثلا احمد و مریم که در یک داستان شخصیت اصلی هستند در داستانی دیگر کودکانی اند که هم بازی یکدیگرند و در داستانی دیگر پدر و مادر کودکی که موضوع اصلی داستان است و یا در داستانی دیگر احمد رئیس منشی ای است  که شخصیت اصلی داستان است.

..........

+ در ادامه مطلب در حد بضاعتم به تک تک داستان ها پرداخته ام و البته تلاش کرده ام خطر لوث شدن داستان وجود نداشته باشد.

++ پی نوشت:همچنان عزم را در ترک عادت بدِ ایرانی نخوانی ام جزم کرده ام.اما نمی دانم چرا اینقدر داستانهای ایرانی برای من سخت خوان هستند.به هر حال در راه ادامه دادن این مسیر هستم و هنوز از پا نیفتاده ام.

مشخصات کتابی که من خواندم: چاپ اول در نشر چشمه -زمستان ۱۳۹۵- در۸۶ صفحه - ۱۰۰۰ نسخه

ادامه مطلب ...

هرگز رهایم مکن - کازوئو ایشی گورو

همانطور که دوستداران کتاب و کتابخوانی در جریان هستند چند سال پیش لیستی در قالب یک کتاب تحت عنوان "1001 کتابی که باید پیش از مرگ بخوانید" منتشر گردید که براساس نظرات بیش از یکصد نویسنده ومنتقد ادبی تنظیم شده بود. در همان سالها علاقه مندان فارسی زبان هم بر اساس کتاب های ترجمه شده موجود در آن لیست که به چیزی حدود 500 عنوان می رسید،لیست هایی را تنظیم و در فضای مجازی منتشر کردند.در صدراولین لیست ارائه شده که بسیار هم مورد استقبال قرار گرفت نام  کتاب"هرگز رهایم مکن"به چشم می خورد که درآن زمان بسیاری از مخاطبان این لیست (از جمله خودم) را کنجکاو به خواندن این کتاب کرد و حتی بسیاری اینگونه با این نویسنده آشنا شدند و کارهای او را دنبال کردند.همچنین چند ماه پیش وقتی آکادمی اسکار نام "کازوئو ایشی گورو" را به عنوان برنده جایزه نوبل ادبیات درسال ۲۰۱۷ معرفی کرد همه نگاه ها به سمت این نویسنده وآثارش روانه شد و اینگونه بود که من به فکر بازخوانی این کتاب افتادم.
شاید از عنوان کتاب(هرگز رهایم مکن*) بر می آید که با یک داستان عاشقانه(حتی از نوع آبکی آن)مواجه باشیم،اما نه تنها به هیچ وجه اینگونه نیست بلکه خواننده بعد از خواندن آن متوجه خواهد شد که کتاب حرفهای زیادی برای گفتن دارد. به هر حال جوایز و افتخارات متعددی که این کتاب نصیب نویسنده اش کرده است می تواند گواه خوبی بر این مدعا باشد،نامزدی جایزه ی بوکر و سی کلارک و قرار گرفتن در لیست 100 رمان برتر انگلستان و همچنین معرفی آن به عنوان بهترین رمان سال 2005 از نظر مجله تایم تنها بخشی از این افتخارات است.
و اما بپردازیم به داستان این کتاب:
داستان در انگستان و در اواخر قرن بیستم اتفاق می افتد و راوی خودش را در ابتدای کتاب اینگونه به خواننده معرفی می کند
:
"اسمم کتی اچ است.سی و یک سال دارم و بیش از یازده سال است که پرستارم.میدانم،یک عمر است اما راستش می خواهند هشت ماه دیگر هم ادامه بدهم ،یعنی تا آخر سال.با این حساب تقریبا می شود دوازده سال تمام .حالا می دانم که سابقه کار طولانی ام ضرورتاً به این معنا نیست که کارم از نظر آنها محشر است.پرستاران خیلی خوبی را می شناسم که دو سه ساله عذرشان را خواسته اند و دست کم یک پرستار را می شناسم که به رغم بی مصرف بودن  چهارده سال آزگار به کارش ادامه داد. پس قصدم لاف زدن نیست اما به هر حال حتم دارم که از کارم راضی بوده اند و در کل،خودم هم همین طور."
کتی در ادامه برای ما از زندگی وخاطراتش می گوید.او به همراه روت و تومی که دیگر شخصیت های اصلی داستان و همچنین دوستان صمیمی او هستند در مدرسه ای شبانه روزی به نام هیلشم درس خوانده ،زندگی کرده و به قول معروف بزرگ شده است.در ابتدا همه چیز عادی به نظر می رسد اما نه هیلشم یک مدرسه عادی است و نه دانش آموزانی که در آن درس می خوانند.کتی همچنین برای ما از شیوه آموزش هیلشم می گوید،روشی که به تمام دانش آموزان القا می کند که این سرنوشت تلخ را بپذیرند و در طول کتاب خواهیم دید که سرپرست های مدرسه در این آموزش چقدر هم موفق بوده اند چرا که شاهد هیچ گونه اعتراضی از سوی دانش آموزان نیستیم و آن ها این موضوع را ناگزیر می دانند.
وقتی می گوئیم کتی از زندگی اش در هیلشم سخن می گوید در واقع از چیزهایی سخن می گوید که همه ما در مراحل رشدمان از کودکی تا نوجوانی و بزرگسالی با آنها مواجه بوده ایم و یا خواهیم بود.البته تفاوت های مهمی هم وجود دارد مثلا اینکه در هیلشم محدودیت شدید اطلاعاتی حاکم است و بچه ها به گونه ای پرورش می یابند که حتی در ارتباط برقرار کردن با یکدیگر هم مشکل دارند.آنها برای خرید هایشان هم اجازه ندارند از هیلشم بیرون بروند وماهانه از دنیای بیرون کامیونهایی وارد می شوند و برای آنها بازار های ماهانه برگذار می کنند و آنها می توانند با ژتون هایشان از آنجا خرید کنند.
و اما سرپرست ها: هیلشم توسط سرپرست هایی اداره می شود که انسانهایی از دنیای بیرون از هیلشم هستند. آنها از بچه ها می خواهند که خلاقیتشان را به کار بیندازند و آثار هنری خلق کنند و آن آثار را در بازاری بین خودشان بفروشند.اما چیزی که برای بچه ها بیش از آن اهمیت دارد این است که یکی از سرپرستها به نام دوشیزه لوسی ماهانه بهترین آثار هنری بچه ها را انتخاب می کند و با خود می برد و بین بچه ها شایع است که در جایی یک گالری از آثار بچه ها وجود دارد که آثار در آنجا به نمایش گذاشته می شوند.
سخن از شایعات بین بچه ها به میان آمد و نباید از این غافل شد که این هم یکی از روشهای تربیتی هیلشم بود،نمونه ای دیگر می تواند داستان بیشه ها باشد،هیلشم در جایی مانند یک تپه بنا شده که دورتا دور آن را بیشه هایی فرا گرفته است.بیشه هایی که داستان های وحشناکی درباره آنها می گفتند:
...یک بار،نه خیلی پیش از آن که ما به هیلشم بیاییم،پسر بچه ای با دوستانش به شدت دعوا می کند و به فراسوی مرزهای هیلشم می گریزد.دوروز بعد جسدش را پیدا می کنند،دردل آن بیشه ها،در حالی که به درختی بسته شده بود و دست و پایش بریده شده بودند.داستان دیگری که سر زبان ها افتاده بود سرگردان بودن شبح دختری در میان آن درخت ها بود... 
...سرپرست ها همیشه اصرار می کردند که این داستانها احمقانه اند.اما بعد بچه های با سابقه تر به ما می گفتند که خود سرپرستها وقتی که آنها بچه تر بودند،این وقایع را برایشان تعریف کرده بودند،و نیز این که به زودی همان داستان های شوم را برای ما هم تعریف خواهند کرد،همان طور که برای آن ها تعریف کرده بودند.
یکی دیگر از روشهای جالب توجه و البته بهتر است بگوئیم ظالمانه ی تربیت بچه ها در هیلشم این بود که سرپرست ها اطلاعات مورد نیازسالهای آتی بچه ها و یا هراطلاعاتی که قصد نداشتند در آینده مستقیما به آن اشاره کنند را در سنین پائین تر و چند سالی پیش از آنکه کودک حتی به درک آن برسد در اختیارش می گذاشتند و درست است که دانش آموزان چیز زیادی از آن اطلاعات سر در نمی آورد اما برای سرپرستها همین که ذره ای از آن اطلاعات در ذهن آنها ته نشین شود کافی بود.
....................
اگر خواننده ی این کتاب از آن دسته کتابخوان هایی باشد که در لابلای نوشته ها به دنبال معنا ومفهوم یا حرف اصلی نویسنده می گردند، بدون شک با رسیدن به صفحات انتهایی داستان عمیقاً به فکر فرو رفته و یا حتی اشک خواهد ریختچرا که خواننده با پی بردن به عمق این داستان لحظه ای خودش را جای آن کودکان گذاشته و فارغ از هر نوع اعتقادی که داشته باشد در مقیاسی بزرگترمتوجه نگاه نویسنده به زندگی انسان در این دنیا  خواهد شد: ما به دنیا می آییم ،زندگی می کنیم و می میریم واین سرنوشت برای ما چنان بدیهی است وآن را پذیرفته ایم که مسئله فقط اعتراض کردن ما به آن نیست بلکه ما هم مثل بچه های هیلشم دیگر همه مطمئن شده ایم اعتراضمان در این راه فایده ای نخواهد داشت و به هر حال روزی جسم همه ما این دنیا را ترک خواهد کرد.اما همواره در انتهای تاریکی میتوان به  دیدن بارقه هایی از امید چشم داشت.همانطور که ایشی گورو این نور را در دل شخصیت های داستانش به وسیله آن نقاشی ها و امید به آن مهلت بیشتر زندگی کردن** زنده نگه داشته بود.شاید در دنیای واقعی هم تنها وسیله ی جاودانه ماندن بشر،هنر باشد و تنها هنر بتواند به انسان مهلت بیشتری برای باقی ماندن نامش در دنیا هدیه کند.همانطور که چنین مهلتی را بیش از یکهزار سال است که برای هنرمندانی چون فردوسی طوسی فراهم کرده است.
....................
کازوئو ایشی گورو متولد 1954 در شهر ناکازاکی ژاپن است اما از پنج سالگی به همراه خانواده اش به انگلیس مهاجرت کرده و امروز یک نویسنده انگلیسی به حساب می آید.ایشیگورو یکی از مهمترین نویسنده های معاصرانگلیس شناخته می شود.او در سال 1989 بخاطر کتاب "بازمانده روز"برنده جایزه بوکر شد و همچنین دو کتاب دیگرش یعنی "وقتی یتیم بودیم"(2000)و"هرگز رهایم مکن"(2005) در فهرست نامزدهای نهایی این جایزه قرار گرفته اند و البته بدون شک بزرگترین افتخار این نویسنده کسب جایزه نوبل ادبیات بوده که آن رادر سال2017 از آن خود کرد. در لیست 1001 کتابی که باید پیش از مرگ خواند پنج اثر از این نویسنده حضور دارد. 
مشخصات کتابی که من خواندم: هرگز رهایم مکن-ترجمه سهیل سُمی - نشر ققنوس - چاپ سوم1389 -1100 نسخه - 367 صفحه

* هرگز رهایم مکن (never let me go) گویا عنوان قطعه ای  از یک موسیقی به خوانندگی شخصی به نام جودی بریج واتر است .
**جهت لوث نشدن داستان به پیشنهاد دوست خوبم  این داستانِ چند سال مهلت زندگیِ بیشتر و هیلشم را به ادامه مطلب منتقل کردم.

ادامه مطلب ...