۶- فیلم سینمایی "کازابلانکا" (۱۹۴۲)- مایکل کورتیز

پس از دو ماه دوری از پست های مربوط به گپ زدن درباره فیلم ها و البته بعد از خوشگذرانی و وداع سخت با "بوچ کسیدی و ساندنس کید" بیست و هفت سالی به عقب بازگشتم و در سال ۱۹۴۲ سری به کازابلانکا زدم.

بی شک همه ما در طول زندگی خودمان به دوراهی های زیادی برخورده ایم، دوراهی هایی که در یک طرف آن منافع شخصی یا علاقه مندی های ما قرار دارد و در طرف دیگر اخلاق، انسانیت و مواردی از این دست را می بینیم و طبیعتاً انتخابی که برای شخصی که در چنین وضعی گرفتار می شود سخت ترین کار است. هرچند احتمالش کم است که هرکدام از ما تا کنون این وضع را تجربه نکرده باشیم اما اگر اینطور باشد هم به احتمال زیاد با آن در کتاب ها و فیلم های زیادی مواجه شده ایم. فیلم کازابلانکا یکی از قدیمی ترین فیلم هایی است که در آن به این موضوع هم پرداخته شده و در آن شخصیت اصلی  فیلم در وضعیتی مشابه در دوراهی انتخاب بین عشقش و انسانی خوب و شریف بودن گرفتار می شود.

کازابلانکا در دسته بندی فیلم ها یک ملودرام به حساب می آید اما باتوجه به اینکه ماجرای داستان در سال ۱۹۴۱ و در گیرو دار جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد لایه هایی از جنگ و سیاست را با خود به همراه دارد. اگر با جنگ جهانی آشنایی مختصری داشته باشید باید بگویم ماجرا در زمانی پیش از حمله معروف پرل هاربر اتفاق می افتد، روزگاری که در پی آسیب های جنگ به اروپا شمار زیادی از مردم این قاره به دنبال فرار از قاره ی درگیر جنگ و نا امنی و بخصوص فرار از دست آلمان ها در حال  مهاجرت به امریکا بودند تا در سرزمینی امن به زندگی خود ادامه دهند. این هجوم مردم، راه های رسیدن به امریکا را سخت کرده بود و ظرفیت راه دریایی که از پرتغال به سمت امریکا می رفت پر شده و بسیاری از مردم برای رفتن به امریکا ناچار بودند به بندری در مراکش به نام کازابلانکا بروند تا از آنجا شانسی برای پرواز به امریکا داشته باشند. البته رفتن به امریکا از آنجا هم به این سادگی ها نبوده و با توجه به اینکه در آن روزگار کازابلانکا تحت اشغال دولت موسوم به ویشی فرانسه بود و همینطور با کثرت متقاضیان گریز از اروپا  می توان حدس زد که گرفتن ویزا می توانسته چقدر مشکل باشد.

اگر بخواهم چند خطی درباره داستان فیلم بنویسم و این چند خط لذت دیدن فیلم را برای دوستانی که هنوز آن را ندیده اند ضایع نکند باید بگویم که ماجرا از این قرار است که یکی از شخصیت های اصلی فیلم که "ریک" نام دارد و نقش آن را "همفری بوگارت" بازی می کند مردی امریکایی است که مدت ها پیش به کازابلانکا سفر کرده و در آنجا صاحب کافه ای شبانه می باشد که در کل کازابلانکا شهرت ویژه ای دارد. ویک شخصیت خاصی دارد و تقریبا هیچ کس از گذشته او اطلاعات چندانی ندارد و به دلایل نامشخص قادر به بازگشت به کشورش هم نیست. در کافه ی او از همه قشر مشتری می توان یافت از مردم عادی گرفته تا شخصیت های مهم سیاسی و اداری شهر مثل کارگزاران فرانسوی و یا حتی فرماندهان نازی حاضر در این شهر هم شب هایشان را در این کافه می گذرانند. اگر از ماجراهای سیاسی و البته جالب توجه فیلم بگذرم باید از "ایلسا" سخن بگویم، شخصیت اصلی زن فیلم که نقش آن را "اینگرید برگمن" بازی می کند. ایلسا که خود روزی معشوقه ی ریک در پاریس بوده و چند سال پیش بی خبر او را ترک کرده است، اکنون به همراه شوهرش که خود رهبر جنبش پایداری چکسلواکی است و در فرار از چنگ نازی ها به کازابلانکا پناه آورده در یکی از شبها بی خبر به کافه ریک وارد می شوند و در آنجا ایلسا با ریک روبرو می گردد، یک رویارویی همراه با طغیان احساسات و ادامه ماجرا که دیدن آن بی شک ازخالی از لطف نیست.

...............

+ کارگردان این فیلم مایکل کورتیز است، کارگردان مجاری آمریکاییِ پرکاری که در طول زندگی خود بیش از صد فیلم ساخت که در میان آنها فیلم کازابلانکای او جاودانه گردید. درسال ۱۹۴۲ پس از انتشار این فیلم در کنار استقبال کم نظیر توسط بینندگان موفق به کسب افتخارات زیادی از قبیل جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردان، بهترین فیلمنامه، بهترین بازیگر نقش اول و مکمل مرد و همینطور بهترین تدوین، موسیقی متن و فیلمبرداری گردید. اما همه این جایزه ها دربرابر جایزه ای که از ماندگاری خود پس از هفتاد و هشت سال دردنیای سینما و در بین مردم گرفته است کم ارزش به نظر می رسد.

++ دیدن این فیلم با دوبله ی قدیمی، که در آن هنرمندان بزرگی چون حسین عرفانی، شهلا ناظریان، خسرو شایگان، پرویز ربیعی و شهروز ملک آرایی هنرنمایی کرده اند لطف دیگری دارد.

بار دیگر، شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

روزهای قرنطینه به کام هر کس که خوش نیاید حداقل به کام آن دسته از افرادی که راه و رسم خوب پُر کردن اوقاتشان در خانه را بلدند خیلی  تلخ نمی آید. اگر تنبلی های فراوان خودم را نادیده بگیریم می توان من را هم تقریباً در آن دسته از افراد قرار داد که راه وقت کم آوردن در یک شبانه روز در خانه را خوب بلدند. در طول یک شبانه روز اگر به قول ورزشکار ها روی فرم باشم برای من پرداختن به خوشنویسی، کتاب و فیلم تقریباً هیچ زمان اضافی باقی نمی گذارد، خب البته باید اعتراف کنم که متاسفانه زمان هایی که من گوشی به دست در حال چرخیدن در فضای مجازی هستم از همه این موارد یاد شده جلو می زند و از این بابت متاسفم. هر چند در نوروزی که گذشت مجال کتابخوانی و خوشنویسی نداشتم اما از آنجا که قرنطینه همچنان ادامه دارد  و همینطور به این دلیل که با وجود بهبود کامل من، همکاران و رئیس ناگرامی ام هنوز از ناقل بودنم می ترسند و همواره با جمله هایی نظیر"مهرداد جان سلامتی شما واجب تر از کاره و خیالت راحت باشه و استراحت کن" مرا از سرکار رفتن منع می کنند و این یعنی تکانی به خودت بده که حالا فرصت لازم را در اختیار داری. بماند که دلسوزی این همکاران و رئیس، از کیسه خلیفه بخشیدن است وگرنه این ها را چه به مرخصی های بیش از 20 روز، این جان جان ها و تاکید بر سلامتی و خانه بمان ها هم جدا از ترس از مبتلا شدن بیشتر بخاطر آن طلب بیش از یک ماه مرخصی من است که قرار بوده پولش را در نوروز بدهند و حالا بهترین فرصت سوزاندنش را یافته اند، اما اشکالی ندارد، فدای سلامتی خانواده.

اما برسیم به کتابی از نادر ابراهیمی که این روز ها موفق شدم نسخه صوتی آن را بشنوم. نادر ابراهیمی که در سال 1387 ما را ترک گفت در کنار فیلمسازی، روزنامه نگاری، ترانه سرایی و ترجمه در واقع یکی از پرکار ترین نویسندگان معاصر کشورمان به حساب می آید که بیش از 90 کتاب از خودش بر جای گذاشته که نیمی از آنها داستان های کودک و نوجوان هستند. اما در بین آثار به جا مانده از این نویسنده بعد از مهمترین اثرش یعنی کتاب 7 جلدی "آتش بدون دود" می توان سه گانه ی عاشقانه او را از شناخته شده ترین آثارش دانست، سه گانه ای که شامل سه کتابِ: "یک عاشقانه ی آرام"، "چهل نامه کوتاه به همسرم" و "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" می باشد. کتابهایی که پس از چاپ های مکرر در سال های گذشته مدتیست با صدای پیام دهکردی به صورت صوتی هم منتشر شده اند.

کتاب "بار دیگر، شهری که دوست می داشتم" را می توان یک رمان یا داستان عاشقانه ی بسیار لطیف دانست که شاید در آن خودِ داستان کمترین رنگ را دارد و برخی آن را همچون یک شعر بلند می دانند. داستان، از عشق بین پسری دهقانزاده و دختری خانزاده سخن می گوید. دوست داشتنی که از هفت سالگی دختر و ده سالگی پسر آغاز می گردد، از وقتی همبازی یکدیگر بودند و با هم مشق هایشان را می نوشتند و با هم به دنبال پروانه ها می دویدند و شاد بودند. دوست داشتنی که در جوانی به عشق تبدیل شد، عشقی که با توجه به دلایلی که می توان در چنین فضاهایی حدس زد (اختلاف طبقاتی و تعصبات) به معضل بزرگی تبدیل شد و طبق معمول خانواده ی دختر خان زاده اجازه چنین وصلتی را ندادند و سر انجام این دو جوان تصمیم گرفتند که از شهر بگریزند، گریز از شهری که بسیار آن را دوست می داشتند.  پس از مدتی دختر از این زندگی پنهانی و دائم در گریز خسته می شود و به این امید که بازگشت چیزی را خراب نخواهد کرد و بر این باور که دیگر همه به حقیقت این عشق پی برده اند به شهر باز می گردد و پسر نیز به دنبال او به شهری که دوستش می داشت باز می گردد. اما بازگشت آن گونه که آنها تصور می کردند نبود و همه چیز خراب شد ...

اما نام کتاب به این بازگشت اشاره ندارد، بلکه به بازگشتی اشاره دارد که 11 سال بعد، یعنی احتمالا در زمان حال اتفاق می افتد، یازده سالی که پسر به تنهایی و دور از عشقش هلیا گذرانده و حالا بار دیگر به آن شهر بازگشته است. در واقع کتاب یک گفتگوی عاشقانه است از زبان پسر با عشقش هلیا که البته بخش های زیادی از آن هم در خیال پسر اتفاق افتاده و ما شنونده آن خواهیم بود به همین دلیل در روایت این کتاب شاهد پرش های زمانی بسیار زیادی هستیم و دائماً زمانِ خاطراتی که از زبان شخصیت اصلی کتاب می خوانیم تغییر می کند، مثلا در یک پاراگراف شاهد بخشی از خاطره ی کودکی پسر با هلیا هستیم و هم اتفاقی که در جوانی آنها رخ داده و همینطور چیزی که در خیال پسر و در صورت ماندن هلیا در کنارش برایشان اتفاق می افتاد. این موضوع در یک کتاب صوتی تا حدودی برای خواننده گیج کننده است، البته راوی سعی اش را برای تفکیک انجام داده اما به هر حال برای درک من لازم بود که دو بار کتاب را بشنوم. من نسخه چاپی کتاب را ندیده ام اما گویا این موارد در آنجا با تغییر فونت تفکیک شده اند.

همانطور که می بینید داستان این کتاب یک داستان بسیار ساده است. داستانی که شاید بارها در بسیاری از کتاب ها و یا سریال های تلویزیونی  به آن پرداخته شده باشد، اما نادر ابراهیمی با همین داستان ساده توانسته جادوی قلم خود را به رخ خواننده بکشد

...........

اگر علاقه مند هستید که بخشهای کوتاهی از متن کتاب را بخوانید می توانید از اینجا به پست مربوط به این کتاب در وبلاگ "معرفی کتاب" مراجعه کنید، وبلاگی که نویسنده اش سالهاست در این زمینه فعال است.

مشخصات کتابی که من خواندم یا به عبارتی شنیدم: کتاب صوتی باردیگر شهری که دوست می داشتم، ناشر صوتی: نوین کتاب گویا در 2 ساعت و چهل و دو دقیقه، راوی پیام دهکردی، نسخه کاغذی این کتاب هم 105 صفحه دارد که نشر روزبهان آن را منتشر کرده است.

انیمیشن کوتاه "پدر و دختر"

در وبلاگ یکی از دوستان یادداشتی خواندم که از دلتنگی دختری برای پدرش سخن می گفت. برایش آرزوی آرامش دارم. اما این یادداشت  مرا به یاد متن دیگری انداخت که در آن به این موضوع اشاره شده بود که در دنیای ادبیات و سینما بیش از عشق پدر به فرزندش و بالعکس از عشق مادر سخن گفته شده و حتی در بسیاری از فرهنگ ها هم به همین شکل پدر تنها به چشم ناظمی که به جز نظم  به چیز دیگری اهمیت نمی دهد دیده می شود. نگاهی که در کشور ما هم غالب است و به نظرم این کمی خارج از انصاف است.

موضوع  انیمیشن پدر و دختر، عشق بی پایان یک دختر به پدرش است. انیمیشنی که شاید تلنگری باشد برای تجدید نظر در نگاه بیننده ای که آن را می بیند.

این انیمیشنِ 8 دقیقه ای که محصول مشترک کشورهای انگلستان، بلژیک و هلند می باشد توسط انیماتور هلندی به نام "مایکل دودوک ده ویت" ساخته شده و در سال 2000 منتشر شده است. این انیمیشن کوتاه به تنهایی موفق شده 20 جایزه برتر جشنواره های مهم از جمله اسکار و بفتا را از آن خود کند. از نقاط قوت این درام کوتاه، موسیقی بسیار هماهنگ با تصویری است که بیننده می بیند.

پیشنهاد می کنم  از "اینجا" به مدت 8 دقیقه به تماشای این انیمیشن احساسی بنشینید.

تونل - ارنستو ساباتو

کتابهای زیادی را می شناسیم که با سخن گفتن درباره پایان داستانشان بخش قابل توجهی از مخاطبان خود را از دست می دهند. به همین خاطر بسیاری از نویسندگانِ این قبیل کتاب ها تمام تلاش خود را انجام می دهند تا قبل از رسیدن به صفحات پایانی کتاب ماجراهای حساس داستان را که حکم برگ برنده برای آنها را دارد رو نکنند یا حداقل آنها را تا انتهای کتاب امتداد بخشند تا خواننده را صفحه به صفحه پای کتاب خود نگه دارند. هر چند این موضوع می تواند تنها یک برداشت شخصی باشد و نمی توان آن را دلیل بر رد یا تایید این روش نوشتن دانست اما هدف از بیان این موضوع آن بود که بگویم در دنیای ادبیات، نویسندگان بی باکی هم وجود دارند که چنان به قدرت اثر خلق شده خود ایمان دارند که حتی در همان صفحات ابتدایی کتابشان با خیال راحت از پایان داستان سخن می گویند و به همراهی خواننده تا پایان کتاب هم شکی ندارند. یک نمونه از این نویسندگان که در یکی از آثارش از همان ابتدا تکلیف را با خواننده مشخص کرده جناب گابریل گارسیا مارکزِ سرشناس است. او در کتاب "گزارش یک مرگ" درهمان صفحات ابتدایی از کشته شدن شخصیت اصلی داستانش سانتیاگو ناصر سخن می گوید و کتابش را که نه می توان یک گزارش و نه یک رمان تلقی کرد "گزارش یک مرگ" می نامد. درباره آن کتاب چندی پیش با هم صحبت کردیم که اگر دوست داشتید میتوانید از "اینجا" آن یادداشت را مطالعه کنید، اما یکی از زیباترین داستانهایی که به این شکل ارائه شده را "ارنستو ساباتو"ی آرژانتینی نوشته است. او در کتاب "تونل" نه در فصول و صفحات ابتدایی بلکه در همان خط اول داستان کار را تمام می کند، به اولین خط کتاب توجه کنید:

"کافیست بگویم که من خوان پابلو کاستل هستم، نقاشی که ماریا ایریبارنه را کشت..."

بله، کتاب با همین یک خط ویرانگر آغاز می شود، خطی که با صراحت پایان کتاب را لو می دهد اما جادوی قلم ساباتو در همین صریح سخن گفتن راوی با خواننده است، او اینگونه نه تنها انگیزه خواننده را برای ادامه دادن کتاب نمی کاهد بلکه او را تشنه تر هم می کند. البته ساباتو به همین آغاز بسنده نکرده و در ابتدای فصل دوم از زبان شخصیت اصلی داستانش باز هم قدرت نمایی می کند و می گوید:

"همانطور که گفتم اسم من خوان پابلو کاستل است. شاید از خود بپرسید که چه چیزی مرا بر آن داشت که این گزارش از جنایتم را بنویسم (مثل اینکه به تان نگفته ام که می خواهم جنایت را جزء به جزء برایتان نقل کنم) و به خصوص چرا می خواهم آن را منتشر کنم. من آن قدر با روح انسان آشنایی دارم که پیش بینی کنم بعضی از شما آن را ناشی از خودخواهی می دانید. هر فکری می خواهید بکنید، من به آنها محل سگ هم نمی گذارم. خیلی وقت است که برای افکار یا قضاوت مردم پشیزی ارزش قایل نیستم."

البته زیاد خودتان را ناراحت نکنید، او تنها شما خواننده ی کتاب را هدف قرار نداده و منظورش کل بشریت است:

گاهی وقت ها می شود که یک نفر احساس می کند یک اَبَرمرد است، و فقط بعدها پی می برد که او هم پست و شریر و خیانتکاری بیش نیست. 

حتما برای شما که کتاب را نخوانده اید هم این سوال پیش می آید که با این رجزخوانی های نویسنده، ادامه کتاب چگونه می تواند باشد؟  نگران پاسخ این سوال نباشید، خوان پابلو (شخصیت اصلی کتاب) درابتدای بخش سوم کتاب قضیه را برایمان روشن می کند: 

"همه می دانند که من ماریا ایریبارنه را کشتم. ولی کسی نمی داند که من چطور با او آشنا شدم، روابط ما دقیقاً چگونه بود، یا چرا به این نتیجه رسیدم که باید او را بکشم. سعی می کنم همه این مسائل را به طور عینی روایت کنم. ممکن است من به علت مسئله ماریا رنج زیادی برده باشم، ولی آنقدر ابله نیستم که ادعا کنم  رفتارم شایسته بوده است."

و اینگونه کاستل که اکنون در بازداشت و یا در یک درمانگاه به سر می برد شرح ماجرا را آغاز می کند،

خوان پابلو کاستل، نقاش سرشناسی است که در واقع می توان صفاتی چون خودخواه، مغرور، خود محور یا حتی منزوی را به او نسبت داد،  او هیچ منتقد و حتی نقاش دیگری را قبول ندارد، البته شاید اگر بگوییم هیچ کس را قبول ندارد هم پر بیراه نگفته ایم:

ولی بیش از هر گروه دیگری از نقاش ها بیزارم. البته تا حدی به آن علت که نقاشی رشته ای است که من بهتر از رشته های دیگر از آن سر در می آورم، و معلوم است که برای ما بسیار موجه تر است که از چیزهایی که به آنها آشنایی کامل داریم بیزار باشیم. ولی دلیل دیگری هم هست: منتقدان. اینها بلایی هستند که من هیچ وقت نشناختمشان. اگر من جراح بودم، و آدمی که هیچ وقت چاقوی جراحی به دست نگرفته، دکتر نبوده، و هرگز برای پنجه ی شکسته ی یک گربه آتل نگذاشته است، می خواست به من یادآوری کند که در جراحی ام کجا به خطا رفته ام، مردم چی فکر می کردند؟ در مورد نقاشی هم همین طور است...  

سخن درباره این جناب خوان پابلو کاستل فراوان است و سطر به سطرِ کتاب سرشار از ذهنیات او که البته بهتر است با خواندن کتاب آنها را تجربه کرد، اما اگر بخواهم با زبانی غیر از کاستل از داستان حرف بزنم باید بگویم با همه این تفاسیر این کتاب یک داستان عاشقانه به حساب می آید. داستان عاشقانه ای که در آن خبری از توصیف های مطول و شاعرانه نیست. داستان عاشقانه ای پر محتوا که عاشق تمامیت خواه آن به دنبال عشقی حقیقی ست. هرچند خودش هم در نیمه های داستان اعتراف می کند دقیقاً نمی داند منظورش از عشق حقیقی چیست:

...و سعی می کردم به زور از او تضمین بگیرم که عشقش، عشقی حقیقی است. ولی این صحبت ها هیچ یک آن چیزی نیست که من قصد داشتم بگویم. باید اعتراف کنم که من خودم نمی دانم منظورم از "عشق حقیقی" چیست...  

;این جناب کاستل با این شناختی که تا اینجای یادداشت از او پیدا کرده اید در نمایشگاه سالانه ی بهار تابلویی را به نمایش گذاشته بود، تابلویی به نام مادری. این تابلو مثل اکثر تابلوهای گذشته این نقاش مورد توجه منتقدان قرار گرفت. اثری که یک زن را نمایش می داد که در حال تماشای بازی کردن کودکش بود. اما در گوشه بالا و سمت چپ تابلو چشم انداز تک افتاده ای به چشم می خورد، قاب گرفته در میان پنجره ای کوچک: منظره ساحلی خلوت و زنی تنها که به دریا نگاه می کرد. چنان به دوردست خیره شده بود که انگاری انتظار چیزی را می کشید، شاید فراخوانی ضعیف و مبهم را. از نظر من آن چشم انداز نماینده ی تنهایی ای بس حسرت بار، تنهایی ای تمام عیار بود.

کاستل چشمان بازدیدکنندگان تابلوی نقاشی اش را دنبال می کرد تا بلکه اندک توجهی به گوشه سمت چپ بالای نقاشی اش در آنها بیابد اما بازدیدکنندگان یکی پس از دیگری دریغ از اندکی توجه براحتی از آن می گذشتند. تا اینکه زن جوانی را دید که مدتی طولانی به این چشم انداز خیره مانده و چنان مجذوب آن منظره گشته بود که گویی از همه جهان پیرامون خود فارغ گشته است. آن شخص ماریا بود. ماریا ایریبارنه، زنی که به قول کاستل تنها کسی بود که آن نقاشی و همینطور خوان پابلو کاستل را درک می کرد.

 .............

بعضی وقت ها احساس می کنم که هیچ چیز معنی ندارد. در سیاره ای که میلیون ها سال است با شتاب به سوی فراموشی میرود، ما در میان غم زاده شده ایم، بزرگ می شویم، تلاش و تقلا می کنیم، بیمار می شویم، رنج می بریم، سبب رنج دیگران می شویم، گریه و مویه می کنیم، می میریم، دیگران هم می میرند، و موجودات دیگری به دنیا می آیند تا این کمدی بی معنی را از سر گیرند.

....

عبارت "روزگار خوش گذشته" به آن معنی نیست که اتفاقات بد در گذشته کمتر رخ می دادند، فقط معنی اش این است که خوشبختانه مردم به آسانی آن اتفاقات را از یاد برده اند.

....

احساس می کنم که دارم تاوانی را می پردازم، تاوان قانع نبودن به آن بخش از ماریا که مرا(موقتاٌ) از تنهایی نجات می داد.

امیدوارم پیش از آن که دیر شود بدانیم چه می خواهیم و به سرنوشت خوان پابلو دچار نشویم.

................................................................................

> با تشکر از نویسنده وبلاگ میله بدون پرچم که با یادداشتش درباره این کتاب مرا با تونل آشنا کرد.  <از اینجا> می توانید آن یادداشت را مطالعه کنید.

>> مشخصات کتابی که من خواندم: ترجمه مصطفی مفیدی، چاپ چهارم، زمستان 1391، در شمارگان 1650 نسخه، انتشارات نیلوفر

>>> خواندن این یادداشت ضربه ای به داستان کتاب نمی زند.

>>>> طبق معمول یادداشت های نارنجی رنگ از متن کتاب آورده شده است.

کاش حداقل بدانیم که چه می خواهیم

آقای بهزاد ۵۰ سال سن دارد، او  یک نقاش است. هر از گاهی هم شعر می گوید. روزگارش را با آموزش نقاشی می گذراند و در کنار عشقِ به نقاشی، بسیار اهل مطالعه و جویای دانایی است. یکی از همین عصرهای بهاری که از جلوی هنرکده اش رد می شدم احوالی از او پرسیدم و او هم مرا به چای تازه دم و گپ و گفتی دلنشین مهمان کرد. استاد جز من چند مهمان دیگر هم داشت که همگی اهل فرهنگ و هنر و مطالعه بودند(معلم، شاعر، خوشنویس، نقاش) .افراد این جمع به جز یک نفر که اولین بار بود او را می دیدم برایم آشنا بودند و بارها آنها را آنجا دیده بودم، میانگین سنی حاضرین همیشگی بین چهل تا پنجاه بود، من و آن مهمان جدید هم یکی سی سالگی را رد کرده و دیگری چند سالی تا سی وقت داشت. درخلال گفت و گو بحث به موضوع عشق رسید و مهمانِ استاد از قصد ازدواج و پیدا نکردن همسر مورد نظرش گفت و اینگونه خود را سوژه ی ادامه بحث قرار داد. او به قول خودش در جستجوی عشقی حقیقی بود. او علاقه مند بود تا همسری همفکر خودش داشته باشد، همسری که بتواند ساعت ها با او درباره مباحث مورد علاقه اش ازجمله فلسفه و عرفان سخن بگوید، همسری که بتواند با او بلند بلند و پشت سرهم همه رمان های فلسفی یا عاشقانه ی کاردرست را بخواندو درباره شان حرف بزند، همسری که  بتواند با او ساعت ها در خانه بنشیند و فارغ از دنیا و گرفتاری هایش با هم به هنری که مورد علاقه شان است بپردازند. همسری که رفیقش باشد، رفیقی که همچون پوست و گوشت و استخوانش با او یکی گردد. رفیقی که درک کند، همه ی آن چیزهایی را که دیگران از او درک نمی کنند.

این مهمان جدید در پایان طبق تفسیر خودش به عنوان مخلص کلام اعلام کرد که به دنبال کسی می گردد که همه این موارد را نه بخاطر او بلکه بخاطر خودش بخواهد و چون طرف مقابلِ همسرش که طبیعتاً خودش می شود هم می بایست همه ی این  موارد را همینگونه بخواهد، در نتیجه  اینگونه هر دو نفر همه چیز را در عین حال که به خاطر خودشان می خواهند به خاطر همدیگر هم خواسته اند.

خلاصه وقتی حرفایش تمام شد مهمانان هر کدام در این رابطه سخنی گفتند و البته من هم حرفهایی در ذهن داشتم که با شنیدن این تفسیر پایانی ایشان حسابی از دور خارج شده و سکوت اختیار کردم. اما استاد بهزاد که به گفته خودشان همسری اهل ادب و مطالعه دارند، در پاسخ به این دوست، خاطره ای نقل کردند:


" چند شب پیش که در خانه مشغول مطالعه کتابی درباره شیخ اشراق حکیم سهروردی بودم به بخشی از کتاب رسیدم که مرا از خود بی خود کرد و چنان از خواندنش به شوق آمدم و لذت بردم که تصمیم گرفتم این شوق را با همسرم شریک شوم. او را صدا زدم و او سینی به دست با دو استکان چای اعلای لاهیجان به همراه پولکی های تازه از اصفهان رسیده ی باجناق گرامی نزدم آمد و روبرویم نشست، دست هایش را زیر چانه اش گذاشت و من هم با شوق فراوان شروع به خواندن آن سطور طلایی کردم . بعد از پایان یافتن متن، چشم در چشم او دوختم تا تبلور آن احساس شادی مورد نظرم را در صورتش ببینم اما همسر گرامی دستانش را از زیر چانه ها برداشت و شروع به نوشیدن چای کرد و بعد از تمام کردن چای اش به چشمانم خیره شد و گفت : میگم این قسط لباسشویی این ماه رو به اصغر آقا دادی؟؟؟.  راستش را بخواهید به معنای واقعی کلمه پنچر شدم، از ترس اینکه مبادا بیش از این از فضای روحانی موردنظرم خارج شوم دست به چای و پولکی سوغات باجناق هم نزدم تا حداقل اینگونه خودم را از صحبت های همسر درباره ماشین تازه عوض کرده باجناق گرامی نجات دهم. کتاب به دست از جایم بلند شدم و خیلی زود لباسهایم را پوشیدم و از خانه خارج شدم. پیش از خروج به همسرم گفتم یک سر می روم تا مغازه اصغرآقا تا قسط این ماه لباسشویی را پرداخت کنم. او هم خوشحال از یادآوری این موضوع گفت سر راهت یه پنیر هم برا خونه بگیر، کم نمک باشه"


اما خارج از شوخی حرف پایانی استاد بعد از نقل خاطره اش خطاب به جوان جمع این بود که آیا واقعاً تو میدانی که چه میخواهی؟

.................‌‌‌‌.............................

در مطلب بعد سعی خواهم کرد با نوشتن درباره کتاب "تونل" اثر جناب ارنستو ساباتو (عکس بالا) از نقاش دیگری سخن بگویم که او هم به دنبال عشقی حقیقی می گشت. اما آیا او هم می دانست که چه می خواهد؟

انیمیشن کوتاه "داستان خرس"


انیمیشن 11 دقیقه ای "داستان خرس" با عنوان اصلی "Bear Story"  به کارگردانی  Gabriel Osorio Vargas  در سال 2014 ساخته شد و محصول کشور شیلی است.

از مسئولین اهدا کننده جایزه اسکار متشکرم که در سال 2016 جایزه بهترین انیمیشن کوتاه سال را به این انیمیشن اختصاص دادند و باعث شدند ما هم  در این طرف کره ی خاکی  آن را بشناسیم و ببینیم.

..........

شما هم می توانید این انیمیشن زیبا را از اینجا به تماشا بنشینید.