کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha
کتابـــنامه

کتابـــنامه

درباره‌ی کتاب‌ها و گاهی فیلم‌ها | کانال تلگرام: https://t.me/darbareketabha

7 - فیلم سینمایی "پل رودخانه کوای" (1957) - دیوید لین

به هر حال بعد از پست قبلی از سری پست های مربوط به صد و یک فیلم چهار ستاره تاریخ سینما بالاخره موفق شدم از کازابلانکا خارج شوم و بعد از گذر از چند سال سینمایی سری به آسیای شرقی بزنم و در گیرو دار جنگ جهانی دوم به هر زحمتی که شده موفق شدم برای اولین بار دیداری با دیوید لین، کارگردان سرشناس بریتانیایی داشته باشم، همانطور که شما هم حدس زده اید این دیدار بر روی پل رودخانه کوای انجام شد. 

اگر تا کنون فیلم سینمایی پل رودخانه کوای را ندیده باشید حتماً موسیقی متن مشهور آن به گوشتان خورده است. می توانید آن موسیقی را از (اینجا) بشنوید، این موسیقی که ساخته ی مالکوم آرنولد است موفق شده جایزه اسکار بهترین موسیقی را هم از آن خود کند. البته آکادمی اسکار در آن سال نگاه ویژه ای به این فیلم داشت و در مجموع هفت جایزه اسکار از جمله جایزه های بهترین فیلم، بهترین کارگردان و بهترین بازیگر مرد  را نیز از آن این فیلم نموده است.

نام فیلم، پل رودخانه کوای است، اما این رودخانه کجاست؟ رودخانه کوای در کشور تایلند و در شهری به نام "کانچانا بوری" قرار دارد. پلی بر روی این رودخانه وجود دارد که ژاپن را به برمه متصل می کند. این پل در سال های جنگ جهانی دوم و به دستور امپراتوری ژاپن ساخته شد و نیرو های ژاپنی به کمک آن در این جنگ موفق شدند تدارکات نظامی خود را به برمه برسانند. طی بررسی های عمل آمده قرار بود چنین پلی در طول پنج سال ساخته شود اما ژاپنی ها تصمیم داشتند عملیات ساخت خطرناک این پل را ظرف شانزده ماه به پایان برسانند و برای به انجام رساندن این کار خطرناک، اسیران جنگی اروپایی و امریکایی را به  کار می گرفتند، کاری طاقت فرسا که جان بسیاری از اسیران را گرفت. داستان این فیلم را می توان ماجرای ساخت این پل دانست.

درواقع این فیلم با بازی الک گینس و ویلیام هولدن ماجرای یک گردان از سربازان انگلیسی است که به اسارت در آمده و در اسارتگاهی در آسیای شرقی که شرح آن در سطور بالا بیان شد فرستاده می شوند. ماجرا از این قرار است که فرمانده ژاپنی اسارتگاه اعتقاد دارد برای هرچه سریع تر به نتیجه رسیدن عملیات ساخت پل باید همه ی اسرا از جمله افسران در ساخت این پل کار کنند، این در صورتیست که گویا قوانین بی المللی چنین چیزی را رد می کند. اما فرمانده ژاپنی کاری به قوانین ندارد و با توجه به فشاری که از مقامات بالایی بر روی او وجود دارد دفترچه قوانین بین المللی برخورد با اسرا را پاره می کند و اعتقاد دارد تنها چیزی که اهمیت دارد به اتمام رسیدن ساخت پل است. در این میان افسری امریکایی که تنها اسیر امریکایی آن اردوگاه هم به حساب می آید زیر بار این تحقیر نمی رود و تصمیم به فرار می گیرد، از طرفی کلنل نیکلسون فرمانده انگلیسی گروهانِ اسیر شده، با تمام توان خودش جلوی این تصمیم فرمانده ژاپنی می ایستد و همه سختی ها و شکنجه ها را به جان می خرد تا حق قانونی و احترام به خود و نیروهای کشورش را از کلنل سایتوی ژاپنی بستاند. فیلم در واقع به نظر ماجرای ساخت پل بر روی رودخانه کوای است اما می توان این فیلم بریتانیایی را ماجرای فرار افسر امریکایی و مقاومت افسر انگلیسی هم دانست. البته در نقد های بسیاری هم خوانده ام که این فیلم را تا حدودی می توان نمایش دست یاری امریکا و اروپا به سمت کشورهای آسیای جنوب شرقی دانست که در آن سالها زیر سلطه ژاپن قرار گرفته بودند.

خوشه های خشم - جان اشتاین بک

انگار از آخرین روزهایی که هنوز با خیال راحت می توانستم در خیابان های شهر قدم بزنم و در مسیر رفت و آمد روزانه ام کتاب صوتی گوش بدهم سال ها گذشته است، سال هایی که تقویم روی میز آنها را تنها دو ماه نشان می دهد. روزگار، روزگار آلودگی، سرها در گریبان و دست ها در جیب است، اما بی شک این بیماری که این روزها جهان را درگیر خودش کرده است به همراه دردهای جبران ناپذیری که برای بسیاری از مردم به بار آورد، درس های زیادی هم برای بازماندگان این سیل بلا داشت، درس هایی از جنسِ درک فضیلت های به نظر ناچیزی که مدتها بود کمتر به آن ها توجه می شد. این روزها آرزوی دل بیشتر مردم جهان بازگشت به شرایط چند ماه قبل خودشان است، اما خب حالا بهتر از هر زمان دیگری درک می کنیم که گذشته و بسیاری از موارد مربوط به آن قابل بازگشت نیستند. همه حتما با این محدودیت ها خسته شده ایم و حتی  شاید گاهی به این هم فکر کنیم که دستها را از جیب ها بیرون بیاوریم و تسلیم شویم. اما من همچنان امیدوارم که این روزهای سخت کرونایی با سرعت بیشتری بگذرند و پس از آن ما تا همیشه این روزها را در خاطرمان نگه داریم، اینگونه شاید بیشتر قدر داشته هایمان را دانستیم، حتی اگر در گذشته ثابت کرده باشیم که در فراموشی مواردی مشابه ید طولایی داشته ایم و همواره عبرت نگرفته ایم.

مثلا قصد داشتم درباره کتاب خوشه های خشم با شما دوستان صحبت کنم، عرض می کردم خدمتتان که پیش از این روزها آخرین کتابی که شنیدم نسخه صوتی کتاب"خوشه های خشم"بود. رمان امریکایی بسیار جذاب و خواندنی که نوشته جان استاین بک است، برنده جایزه نوبلادبیاتی که ما در کشورمان بیشتر او را به نام اشتاین بک می شناسیم. او در خوشه های خشم با روایت زندگی خانواده ای به نام "جود" بخشی از تاریخ معاصر کشورش را به نمایش می گذارد. خانواده ای که در این داستان در دهه ی دوم قرن بیستم میلادی در امریکا زندگی می کنند و برای من و شمای خواننده نمادی از آن نسل مردم امریکا به حساب می آیند، آن هم در سال هایی که معروف به سال های رکود بزرگ اقتصادی جهان و خصوصاً امریکا است. برای خواننده ی امروز که با امریکای ثروتمند و متمدن امروزی روبرو است شاید فقر و بی فرهنگی برخی از مردم آن کشور متمدن دور از تصور به نظر برسد، اما خب این برگی از تاریخ امریکاست که البته می تواند برای مردمان نا امیدی چون مردم امروز سرزمین من با خود نوید آینده ای امیدوار کننده را نیز به همراه داشته باشد. 

خب برسیم به داستان کتاب خوشه های خشم: در این شرایطی که شرح داده شد، خانواده جود همچون بسیاری از خانواده های دیگر طبقه پائین جامعه امریکای آن دوره از طریق کشاورزی روزگار می گذراندند و با توجه به اینکه چند دوره خشکسالی پیاپی امکان کاشت و برداشت محصول چندانی برای آنها باقی نگذاشته بود، همگی برای خرید ادامه کار یا گذران زندگی مجبور به وام گرفتن های پیاپی از بانک ها شده بودند و طبیعتاً به خاطر عدم توانایی در بازپرداخت همین وام ها کلیه زمین ها و خانه هایشان را از دست داده و پس از آن به عنوان مستاجرین بانک در زمین های پیشین خود مشغول به کار شدند و در نهایت بسیاری از کشاورزانی که روزی صاحبان گذشته همین زمین ها و پس از آن مستاجرین آنها بودند ناچار به رضایت دستمزد کارگری در زمین ها شدند. درست است که این شرایط برایشان سخت و تحقیر آمیز بود، ولی حداقل به واسطه آن می توانستند شکم خانواده های خود را سیر کنند، اما اوضاع حتی به همین شکل هم باقی نماند و با وجود پیشرفت تکنولوژِی یا ساده تر بگویم با آمدن تراکتور دیگر نیازی به تعداد زیادی کارگر برای کار در زمین های کشاورزی وجود نداشت و کم کم بیشتر کشاورزانی که مدتها بود مالکیت خود را از دست داده بودند حالا دیگر از زمین ها و خانه هایشان بیرون انداخته شدند. این موضوع، سیل عظیمی از مردان بیکار در اوکلاهاما بر جای گذاشت، مردان بیکاری که هر کدام سرپرست خانواده ای بودند که با فقر دست و پنجه نرم می کرد. این خانواده ها در چنین شرایطی با اطلاعیه های فراوان نیاز به نیروی کار در کالیفرنیا روبرو می شوند، آن هم با حقوق هایی که چند برابر چیزی بود که در صورت وجود کار در اینجا گیرشان می آمد. کالیفرنیا در نظر این خانواده های ستمدیده و درگیر با فقر، سرزمینی با خانه های سفید و زیبا و باغ های مرکبات و انگور بود، سرزمینی که در آن حتماً برای آنها جایی برای کار و زندگی وجود دارد.

بله، خانواده جود هم یکی از همین خانواده ها و در واقع نماد آن نسل بود. آنها برای اینکه بتواند خودشان را به کالیفرنیا برسانند هرچیزی که برایشان باقی مانده بود را فروخته و با پول آن یک کامیون خریدند و با اعضای خانواده که متشکل از مادر، پدر، عمو، پدربزرگ، مادربزرگ، سه پسر و یک دختر خانواده به همراه همسرش بود راهی سفر شدند. سفری که روایت پر فراز و نشیب آن تشکیل دهنده رمان خوشه های خشم است. شیوه روایت کتاب در نوع خود جالب است و تقریبا یک فصل در میان به خانواده جود و شرایط اجتماعی آن روزگار می پردازد. البته این کارهوشمندانه انجام شده است، بطوریکه فصل هایی که به مشکلات و مسائل کلی مردم آن خطه می پردازد در واقع مقدمه ای است بر اتفاق یا موضوعی که خانواده جود در فصل بعدی با آنها درگیر خواهد شد. 

مشخصات کتابی که من خواندم یا به عبارتی شنیدم:  ترجمه عبدالحسین شریفیان، ناشر صوتی: موسسه آوانامه با همکاری نشر نگاه، در 23 ساعت و 40 دقیقه، با صدای آرمان سلطان زاده

................

+  امید جاری در جای جای این کتاب را بسیاردوست داشتم. امیدی که در سخت ترین شرایط هم با همه ی اعضای خانواده جود، بخصوص مادر دوست داشتنی خانوده همراه بود. احساس می کنم این یادداشت حق مطلب را درباره این کتاب را ادا نکرده باشد. اگر دوست داشتید بیشتر درباره اش بخوانید می توانید از (اینجا) به یادداشت خوب وبلاگ خوب میله بدون پرچم درباره این کتاب مراجعه کنید. اما دوست داشتم این را هم بگویم که اگر قرار باشد به سلیقه خودم از 5 نمره ی مرسوم، نمره ای به این کتاب بدهم بی شک آن نمره عددی بسیار نزدیک به عدد ۵ خواهد بود.

++ در ادامه مطلب خاطره ای از یکی از شغل هایم نقل خواهم کرد که بی شباهت به وضعیت کالیفرنیایی نیست که شرح وضعیت آن بعد از هجوم سیل متقاضیان کار به آنجا در این کتاب شرح داده شده است.
ادامه مطلب ...

۶- فیلم سینمایی "کازابلانکا" (۱۹۴۲)- مایکل کورتیز

پس از دو ماه دوری از پست های مربوط به گپ زدن درباره فیلم ها و البته بعد از خوشگذرانی و وداع سخت با "بوچ کسیدی و ساندنس کید" بیست و هفت سالی به عقب بازگشتم و در سال ۱۹۴۲ سری به کازابلانکا زدم.

بی شک همه ما در طول زندگی خودمان به دوراهی های زیادی برخورده ایم، دوراهی هایی که در یک طرف آن منافع شخصی یا علاقه مندی های ما قرار دارد و در طرف دیگر اخلاق، انسانیت و مواردی از این دست را می بینیم و طبیعتاً انتخابی که برای شخصی که در چنین وضعی گرفتار می شود سخت ترین کار است. هرچند احتمالش کم است که هرکدام از ما تا کنون این وضع را تجربه نکرده باشیم اما اگر اینطور باشد هم به احتمال زیاد با آن در کتاب ها و فیلم های زیادی مواجه شده ایم. فیلم کازابلانکا یکی از قدیمی ترین فیلم هایی است که در آن به این موضوع هم پرداخته شده و در آن شخصیت اصلی  فیلم در وضعیتی مشابه در دوراهی انتخاب بین عشقش و انسانی خوب و شریف بودن گرفتار می شود.

کازابلانکا در دسته بندی فیلم ها یک ملودرام به حساب می آید اما باتوجه به اینکه ماجرای داستان در سال ۱۹۴۱ و در گیرو دار جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد لایه هایی از جنگ و سیاست را با خود به همراه دارد. اگر با جنگ جهانی آشنایی مختصری داشته باشید باید بگویم ماجرا در زمانی پیش از حمله معروف پرل هاربر اتفاق می افتد، روزگاری که در پی آسیب های جنگ به اروپا شمار زیادی از مردم این قاره به دنبال فرار از قاره ی درگیر جنگ و نا امنی و بخصوص فرار از دست آلمان ها در حال  مهاجرت به امریکا بودند تا در سرزمینی امن به زندگی خود ادامه دهند. این هجوم مردم، راه های رسیدن به امریکا را سخت کرده بود و ظرفیت راه دریایی که از پرتغال به سمت امریکا می رفت پر شده و بسیاری از مردم برای رفتن به امریکا ناچار بودند به بندری در مراکش به نام کازابلانکا بروند تا از آنجا شانسی برای پرواز به امریکا داشته باشند. البته رفتن به امریکا از آنجا هم به این سادگی ها نبوده و با توجه به اینکه در آن روزگار کازابلانکا تحت اشغال دولت موسوم به ویشی فرانسه بود و همینطور با کثرت متقاضیان گریز از اروپا  می توان حدس زد که گرفتن ویزا می توانسته چقدر مشکل باشد.

اگر بخواهم چند خطی درباره داستان فیلم بنویسم و این چند خط لذت دیدن فیلم را برای دوستانی که هنوز آن را ندیده اند ضایع نکند باید بگویم که ماجرا از این قرار است که یکی از شخصیت های اصلی فیلم که "ریک" نام دارد و نقش آن را "همفری بوگارت" بازی می کند مردی امریکایی است که مدت ها پیش به کازابلانکا سفر کرده و در آنجا صاحب کافه ای شبانه می باشد که در کل کازابلانکا شهرت ویژه ای دارد. ویک شخصیت خاصی دارد و تقریبا هیچ کس از گذشته او اطلاعات چندانی ندارد و به دلایل نامشخص قادر به بازگشت به کشورش هم نیست. در کافه ی او از همه قشر مشتری می توان یافت از مردم عادی گرفته تا شخصیت های مهم سیاسی و اداری شهر مثل کارگزاران فرانسوی و یا حتی فرماندهان نازی حاضر در این شهر هم شب هایشان را در این کافه می گذرانند. اگر از ماجراهای سیاسی و البته جالب توجه فیلم بگذرم باید از "ایلسا" سخن بگویم، شخصیت اصلی زن فیلم که نقش آن را "اینگرید برگمن" بازی می کند. ایلسا که خود روزی معشوقه ی ریک در پاریس بوده و چند سال پیش بی خبر او را ترک کرده است، اکنون به همراه شوهرش که خود رهبر جنبش پایداری چکسلواکی است و در فرار از چنگ نازی ها به کازابلانکا پناه آورده در یکی از شبها بی خبر به کافه ریک وارد می شوند و در آنجا ایلسا با ریک روبرو می گردد، یک رویارویی همراه با طغیان احساسات و ادامه ماجرا که دیدن آن بی شک ازخالی از لطف نیست.

...............

+ کارگردان این فیلم مایکل کورتیز است، کارگردان مجاری آمریکاییِ پرکاری که در طول زندگی خود بیش از صد فیلم ساخت که در میان آنها فیلم کازابلانکای او جاودانه گردید. درسال ۱۹۴۲ پس از انتشار این فیلم در کنار استقبال کم نظیر توسط بینندگان موفق به کسب افتخارات زیادی از قبیل جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردان، بهترین فیلمنامه، بهترین بازیگر نقش اول و مکمل مرد و همینطور بهترین تدوین، موسیقی متن و فیلمبرداری گردید. اما همه این جایزه ها دربرابر جایزه ای که از ماندگاری خود پس از هفتاد و هشت سال دردنیای سینما و در بین مردم گرفته است کم ارزش به نظر می رسد.

++ دیدن این فیلم با دوبله ی قدیمی، که در آن هنرمندان بزرگی چون حسین عرفانی، شهلا ناظریان، خسرو شایگان، پرویز ربیعی و شهروز ملک آرایی هنرنمایی کرده اند لطف دیگری دارد.

بار دیگر، شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

روزهای قرنطینه به کام هر کس که خوش نیاید حداقل به کام آن دسته از افرادی که راه و رسم خوب پُر کردن اوقاتشان در خانه را بلدند خیلی  تلخ نمی آید. اگر تنبلی های فراوان خودم را نادیده بگیریم می توان من را هم تقریباً در آن دسته از افراد قرار داد که راه وقت کم آوردن در یک شبانه روز در خانه را خوب بلدند. در طول یک شبانه روز اگر به قول ورزشکار ها روی فرم باشم برای من پرداختن به خوشنویسی، کتاب و فیلم تقریباً هیچ زمان اضافی باقی نمی گذارد، خب البته باید اعتراف کنم که متاسفانه زمان هایی که من گوشی به دست در حال چرخیدن در فضای مجازی هستم از همه این موارد یاد شده جلو می زند و از این بابت متاسفم. هر چند در نوروزی که گذشت مجال کتابخوانی و خوشنویسی نداشتم اما از آنجا که قرنطینه همچنان ادامه دارد  و همینطور به این دلیل که با وجود بهبود کامل من، همکاران و رئیس ناگرامی ام هنوز از ناقل بودنم می ترسند و همواره با جمله هایی نظیر"مهرداد جان سلامتی شما واجب تر از کاره و خیالت راحت باشه و استراحت کن" مرا از سرکار رفتن منع می کنند و این یعنی تکانی به خودت بده که حالا فرصت لازم را در اختیار داری. بماند که دلسوزی این همکاران و رئیس، از کیسه خلیفه بخشیدن است وگرنه این ها را چه به مرخصی های بیش از 20 روز، این جان جان ها و تاکید بر سلامتی و خانه بمان ها هم جدا از ترس از مبتلا شدن بیشتر بخاطر آن طلب بیش از یک ماه مرخصی من است که قرار بوده پولش را در نوروز بدهند و حالا بهترین فرصت سوزاندنش را یافته اند، اما اشکالی ندارد، فدای سلامتی خانواده.

اما برسیم به کتابی از نادر ابراهیمی که این روز ها موفق شدم نسخه صوتی آن را بشنوم. نادر ابراهیمی که در سال 1387 ما را ترک گفت در کنار فیلمسازی، روزنامه نگاری، ترانه سرایی و ترجمه در واقع یکی از پرکار ترین نویسندگان معاصر کشورمان به حساب می آید که بیش از 90 کتاب از خودش بر جای گذاشته که نیمی از آنها داستان های کودک و نوجوان هستند. اما در بین آثار به جا مانده از این نویسنده بعد از مهمترین اثرش یعنی کتاب 7 جلدی "آتش بدون دود" می توان سه گانه ی عاشقانه او را از شناخته شده ترین آثارش دانست، سه گانه ای که شامل سه کتابِ: "یک عاشقانه ی آرام"، "چهل نامه کوتاه به همسرم" و "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" می باشد. کتابهایی که پس از چاپ های مکرر در سال های گذشته مدتیست با صدای پیام دهکردی به صورت صوتی هم منتشر شده اند.

کتاب "بار دیگر، شهری که دوست می داشتم" را می توان یک رمان یا داستان عاشقانه ی بسیار لطیف دانست که شاید در آن خودِ داستان کمترین رنگ را دارد و برخی آن را همچون یک شعر بلند می دانند. داستان، از عشق بین پسری دهقانزاده و دختری خانزاده سخن می گوید. دوست داشتنی که از هفت سالگی دختر و ده سالگی پسر آغاز می گردد، از وقتی همبازی یکدیگر بودند و با هم مشق هایشان را می نوشتند و با هم به دنبال پروانه ها می دویدند و شاد بودند. دوست داشتنی که در جوانی به عشق تبدیل شد، عشقی که با توجه به دلایلی که می توان در چنین فضاهایی حدس زد (اختلاف طبقاتی و تعصبات) به معضل بزرگی تبدیل شد و طبق معمول خانواده ی دختر خان زاده اجازه چنین وصلتی را ندادند و سر انجام این دو جوان تصمیم گرفتند که از شهر بگریزند، گریز از شهری که بسیار آن را دوست می داشتند.  پس از مدتی دختر از این زندگی پنهانی و دائم در گریز خسته می شود و به این امید که بازگشت چیزی را خراب نخواهد کرد و بر این باور که دیگر همه به حقیقت این عشق پی برده اند به شهر باز می گردد و پسر نیز به دنبال او به شهری که دوستش می داشت باز می گردد. اما بازگشت آن گونه که آنها تصور می کردند نبود و همه چیز خراب شد ...

اما نام کتاب به این بازگشت اشاره ندارد، بلکه به بازگشتی اشاره دارد که 11 سال بعد، یعنی احتمالا در زمان حال اتفاق می افتد، یازده سالی که پسر به تنهایی و دور از عشقش هلیا گذرانده و حالا بار دیگر به آن شهر بازگشته است. در واقع کتاب یک گفتگوی عاشقانه است از زبان پسر با عشقش هلیا که البته بخش های زیادی از آن هم در خیال پسر اتفاق افتاده و ما شنونده آن خواهیم بود به همین دلیل در روایت این کتاب شاهد پرش های زمانی بسیار زیادی هستیم و دائماً زمانِ خاطراتی که از زبان شخصیت اصلی کتاب می خوانیم تغییر می کند، مثلا در یک پاراگراف شاهد بخشی از خاطره ی کودکی پسر با هلیا هستیم و هم اتفاقی که در جوانی آنها رخ داده و همینطور چیزی که در خیال پسر و در صورت ماندن هلیا در کنارش برایشان اتفاق می افتاد. این موضوع در یک کتاب صوتی تا حدودی برای خواننده گیج کننده است، البته راوی سعی اش را برای تفکیک انجام داده اما به هر حال برای درک من لازم بود که دو بار کتاب را بشنوم. من نسخه چاپی کتاب را ندیده ام اما گویا این موارد در آنجا با تغییر فونت تفکیک شده اند.

همانطور که می بینید داستان این کتاب یک داستان بسیار ساده است. داستانی که شاید بارها در بسیاری از کتاب ها و یا سریال های تلویزیونی  به آن پرداخته شده باشد، اما نادر ابراهیمی با همین داستان ساده توانسته جادوی قلم خود را به رخ خواننده بکشد

...........

اگر علاقه مند هستید که بخشهای کوتاهی از متن کتاب را بخوانید می توانید از اینجا به پست مربوط به این کتاب در وبلاگ "معرفی کتاب" مراجعه کنید، وبلاگی که نویسنده اش سالهاست در این زمینه فعال است.

مشخصات کتابی که من خواندم یا به عبارتی شنیدم: کتاب صوتی باردیگر شهری که دوست می داشتم، ناشر صوتی: نوین کتاب گویا در 2 ساعت و چهل و دو دقیقه، راوی پیام دهکردی، نسخه کاغذی این کتاب هم 105 صفحه دارد که نشر روزبهان آن را منتشر کرده است.

شوایک _ یاروسلاو هاشک

رمان شوایک مهمترین اثر نویسنده و طنزپرداز اهل چک، یاروسلاو هاشک می باشد. رمانی که در بین آثار ترجمه شده از زبان چکی به زبان های دیگر رتبه اول را به خود اختصاص داده است. ماجرای این رمان در سالهای آغازین جنگ جهانی اول می گذرد، سال هایی که هنوز کشور چک بخشی از امپراتوری بزرگ اتریش - مجارستان به حساب می آمد. شخصیت اصلی این کتاب مردی به نام شوایک است، مرد پرحرفی که مدت ها پیش از طرف کمیسیون پزشکی ارتش حکم قطعی احمق بودن خود را گرفته و به همین دلیل از خدمت نظام معاف شده است. او در آن روزگار از راه خرید و فروش سگ ها روزگار می گذراند و کارش این بود که سگهای بدقواره ی بدنژاد را به قیمت پایین می خرید و آنها را با برگ شناسایی جعلی به جای سگ های اصیل به مشتریان قالب می کرد. بگذارید سخن کوتاه کنم و از داستان کتاب برایتان بگویم، این آقای شوایک داستان ما مدتی بود دچار باد مفاصل شده بود (یعنی در همان ابتدای داستان) و حالا درحالی که مشغول مالیدن ملغمه ای از کافور به زانوهایش بود پیرزن خدمتکار به او گفته که: "فردیناندم که کشتن...". منظور او از فردیناند، "فرانتس فردیناند" وارث تاج و تخت پادشاهی اتریش - مجارستان بود و به ترور او اشاره می کرد. اتفاقی که با وقوعش آغازگر جنگ جهانی اول گردید. داستان هم با همین جنگ آغاز می گردد. 

البته جا دارد همین جا به شما بگویم که گول این حرفهای اولیه من درباره شوایک را نخورید و به او بدبین نشوید، او مرد شریفی است. باور نمی کنید؟ پس ببینید جناب هاشک (نویسنده کتاب) درباره او چه می گوید:

روزگاران بزرگ مردان بزرگ می طلبند. هستند قهرمانان فروتن و ناشناخته ای که تاریخ آنان را به سان ناپلئون نستوده است، حال آن که خصال شان سرفرازی های اسکندرمقدونی را هم بی رنگ می کند. این روزها، هنگام گردش در کوچه های پراگ به مرد شندرپندری بر می خورید که نمی داند در رویدادهای روزگار بزرگ کنونی چه نقش مهمی بر دوش داشته است. سرش به کار خودش است. آزارش به کسی نمی رسد و روزنامه نگاران هم با درخواست مصاحبه مزاحم او نمی شوند. اگر اسمش را بپرسید با سادگی و فروتنی جواب خواهد داد: شوایک هستم... . من، شوایک، این سرباز غیور را بسیار بسیار دوست می دارم، و می دانم با خواندن سرگذشت او در جنگ بزرگ جهانی، شما هم این قهرمان فروتن و ناشناخته را در قلب خود جای خواهید داد. او معبد هیچ الهه ای در افه سوس را به مانند اروستراتس خرف نسوخته است تا به این وسیله به کتاب های درسی راه یابد. و همین کافی است.

من هم با جناب هاشک هم عقیده ام. حالا داشتم عرض می کردم خدمتتون، بله جنگ جهانی در شرف آغاز بود و شوایک هم در آن روزگار علاوه بر اینکه احتمالاً در خیابان ها دنبال سگ ها می گشت، زمان زیادی را هم در میخانه شهر میگذراند و در آنجا احتمالاً با حرفهایش مغز همه را می خورد. از طرفی با توجه به اینکه در چنین حکومت هایی ماموران مخفی حاکمیت هم فراوانند بالاخره این پرحرفی های شوایک در میخانه کار دستش می دهد و به خاطر پیش بینی جنگ و توهین به امپراتور و مسائلی از این دست کارش به کمیسری و بازجویی می افتد، البته طولی نمی کشد که در آنجا هم خل بودن شوایک به اثبات می رسد و او را مستقیماً از آنجا به تیمارستان می برند. بد نیست شما هم نظر شوایک درباره تیمارستان و دیوانه ها رو بدونید:

" فکریم که چرا دیوونه ها از این که اونا رو اونجا نیگر داشتن این قدر شاکی ان. اونجا آدم میتونه لخت و عور کف اتاق بخوابه، مثل شغال زوزه بکشه، لنگ و لقد بندازه و گاز بگیره... اونقدر آزادی وجود داره که حتی سوسیالیستام به خواب ندیده ان. اونجا آدم می تونه لخت و عور کف اتاق بخوابه، مثل شغال زوزه بکشه، لنگ و لقد بندازه و گاز بگیره... اونقدر آزادی وجود داره که حتی سوسیالیستام به خواب ندیده ن. اونجا آدم می تونه راجع به خودش بگه که خداس، یا مریم مقدسه، یا پاپ اعظمه، یا واتسلاو قدیسه، هرچند این آخری رو راه به راه طناب پیچ می کردن و لخت و عور می چپوندن تو انفرادی. یکی بود که عربده می کشید و می گفت اسقف اعظمه، یا واتسلاو قدیسه، هرچند این آخری رو راه به راه طناب پیچ می کردن و لخت و عور می چپوندن تو انفرادی. یکی بود که می کشید و می گفت اسقف اعظمه، اما تنها کاری که می کرد این بود که همه چی رو عوضی می دید، و یه کار دیگه م می کرد که بلانسبت، روم به دیوار، باهاش هم قافیه اس... اونجا همه هرچی دل شون می خواست می گفتن، هرچی که سر زبونشون می اومد، عین پارلمان. گاهی ام واسه هم قصه می گفتن، و اگه عاقبت شازده خانوم اون جور که دل شون می خواست نمی شد، کتک کاری می کردن. شرتر از همه یه آقایی بود که ادعا می کردجلد شونزدهم لغت نامه ست و از همه می خواست وازش کنن و معنی کلمه چیتگرو پیدا کنن و الا کارشون زاره.فقط وقتی آروم گرفت که کردنش تو روپوش. خیال کرد دارن جلدش می کنن و خیلی ذوق می کرد."

البته در تیمارستان هم شوایک را به تمارض متهم می کنند و از آنجا هم دوباره به کمیسری حواله می شود و از طرف دیگر بالاخره جنگ هم آغاز می گردد و در نهایت به دلیل کمبود نیرو شوایک هم به جبهه های نبرد اعزام و در آنجا به عنوان مصدر مقامات بالا رده گمارده می شود و اینگونه با پرگویی های فراوان در محضر این افراد و همینطور دسته گل های پیاپی که به آب می دهد در کنار نیش زدن به قاضی عسکرها و ژنرال ها نظام، نظامی گری و امپراتوری و از همه مهمتر جنگ را حسابی به باد انتقاد گرفته و با سخنان خود خواننده را حسابی می خنداند و همینطور به فکر وا می دارد.

 در ادامه مطلب بخشهایی از کتاب را آورده ام که بسیار هم طولانی ست و من از این بابت از دوستان کم حوصله پوزش می خواهم.البته شاید این بخش ها برای دوستانی هم جذابیت خاص خودش را داشته باشد. اما راستش را که بخواهید من خودم هم به ثبت و ضبط بودن این بخش ها در اینجا برای مراجعه مجدد نیاز دارم.

..................

پی نوشت: با این کتاب اولین بار چند سال پیش در وبلاگ میله بدون  پرچم آشنا شدم که به این جهت از نویسنده این وبلاگ، حسین عزیز سپاسگزارم. از اینجا هم می توانید یادداشت مربوط به این کتاب در آن وبلاگ را بخوانید. همچنین به پیشنهاد آن دوستی که از من گله داشت که در معرفی این کتاب به ایشان چرا به این نکته اشاره نکرده ام عرض میکنم که متاسفانه این کتاب به دلیل مرگ نویسنده اش نیمه تمام مانده است اما به نظرم این موضوع ضربه چندانی به کتاب نزده و اگر خواننده از کتاب خوشش آمده باشد از این که این هشتصد نهصد صفحه ادامه پیدا نکرد حسرت می خورد اما از خواندن کتاب پشیمان نخواهد شد.

تذکر یا مثلا تاکید مجدد: ادامه مطلب شامل بخشهای جالب توجه کتاب است که به دلیل طولانی بودن خواندنش برای همه توصیه نمی گردد. 

مشخصات کتابی که من خواندم: ترجمه کمال ظاهری، تصویرگر یوزف لادا، چاپ چهارم در ۱۰۰۰ نسخه در تابستان ۱۳۹۳ و در ۹۰۶ صفحه

ادامه مطلب ...