X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

کتابـــنامه

+ چند سال پیش همه چیز می دانستم، امروز هیچ نمی دانم. کتاب خواندن، یک کشف پیش رونده ی مهیج است، تا مُدام به نادانی ات پی ببری.

یکشنبه 20 خرداد 1397 ساعت 17:21

شبهای روشن - فیودور داستایفسکی

شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد

 تو  بیا  کز  اول  شب  در صبح باز باشد

---------

شب کم نظیری بود،خواننده ی عزیز! از آن شب ها که فقط در شور شباب ممکن است.آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می کردی بی اختیار می پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این همه آدم های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟بله،خواننده ی عزیز،این هم پرسشی است که فقط در دل یک جوان ممکن است پدید آید.دردل های خیلی جوان.اما ای کاش خدا این پرسش را هر چه بیشتر در دل شما بیندازد!...

این چند خطِ آغازین داستان است.کتاب شش فصل دارد و عنوان چهار فصل آن "شب"(شب اول،دوم،سوم و چهارم) ،یک فصل "داستان ناستنکا" و یک فصل هم "صبح" است ودر تمام آنها به غیر از فصل پنجم به ملاقات های راوی جوان با ناستنکا و همکلامی اش با او پرداخته شده است.

شبهای روشن که از آثار منتشر شده درایام جوانی داستایفسکی است یک داستان ادبی به حساب می آید و راوی غالب آن اول شخص است،البته در بخشهایی از متن شاهد آن هستیم که نویسنده مستقیماً خواننده را مخاطب خود قرار داده و با او سخن می گوید(مثل بخش آورده شده از متن درابتدای این یادداشت).و یا در بخشهایی شخصیت اصلی داستان خودش را قهرمان داستان معرفی کرده و شروع به تعریف کردن قصه خودش می کند(مثل بخش آورده شده از متن اینباردرادامه مطلب*).راوی با شرح زیبایی های شب در سن پترزبورک داستان را آغاز می کند،زیبایی هایی که طبیعتاً اینطور به نظر می رسد که برای ما با توجه به موقعیت جغرافیایی محل زندگی مان خیلی هم نباید ملموس باشد اما این زیبایی ها توسط داستایفسکی به زیبایی به تصویر کشیده شده است،شب هایی در فصل تابستان که هیچ گاه تاریک نمی شوند و تا خود صبح روشن می مانند.در طول داستان نامی از راوی برده نمی شوداماهمانطور که از عنوان فرعی کتاب("رمانی احساسی از خاطرات یک خیال پرداز") پیداست با یک جوان طرف هستیم.مرد جوانی به شدت خیال پرداز و البته تنها.یا در تعبیری مثلا می توان گفت فردی به شدت احساسی  اما آشفته حال و نیازمند اعتدال.

...در این بیغوله ها آدم های خیلی عجیبی زندگی می کنند.این ها خیال پردازند،بله،خیال پرداز.اگر این کلمه برایتان کافی نباشد و تعریف دقیق تری بخواهید می گویم که این ها آدم نیستند،بلکه موجوداتی هستند میان آدم و حیوان.این ها اغلب اوقات در جایی،در گوشه ای،کنج و کنارِپنهانی می خزند،انگاری می خواهند خود را از روشنایی روز پنهان کنند.وقتی به این کنج دنجشان رسیدند همان جا می چسبند،مثل یک حلزون.دست کم از این حیث شباهت زیادی دارند به جانور جالبی که هم جانور است هم لانه ی جانورو اسمش لاک پشت است.حالا شما خیال می کنید چرا این قدر به این لاکشان دل بسته اند؟

اززندگی او قبل از آمدن به پترزبورگ سخنی به میان نمی آید اما می دانیم از هشت سال پیش که به این شهر آمده درتمام این سالها تنها به همراه خدمتکار پیرش درانزوا زندگی کرده و با هیچکس ارتباط نزدیکی نداشته است.اندراحوالات اوهمین بس که چنان بی نوا و سر گشته و حیران روزگار گذرانده که با پیاده رَوی در خیابان هاو همکلامی با درو دیوار و پنجره ی خانه های شهر پیِ دوست و هم نفس می گردد.همچنین او در وجودش از نوعی شور وبی قراری رنج می برد که خودش هم نمی داند ناشی از چه چیزیست. 

جوانِ داستان در یکی از همین پیاده روی های شبانه که  آنها را هم بدون نظم خاصی انجام می داد بصورت اتفاقی در کنار رودخانه با دختری به نام ناستِنکا آشنا و با او هم کلام می گردد.پس از این آشنایی است که شور و هیجان وجودش را بیش از پیش فرا گرفته وخواب را از چشمانش می رباید.این آشنایی طی چند قرارملاقات و همکلامی با ناستنکا ادامه پیدا می کند وجوانِ قصه آن دوست وهمنفسی که مدت ها در انتظارش بوده را در وجود ناستنکا یافته و با تمام وجود شور و اشتیاق و عشقش را به پای او می ریزد.

... ناستنکا،هیچ می دانید کار من به کجا کشیده بود؟می دانید من مجبورم که سالگرد رویا های خود را جشن بگیرم،سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود،اما در واقع هرگز وجود نداشت،زیرا این جشن یادآور رویاپردازی های بی معنی وهم گونه ی گذشته است.رویاهای احمقانه ای که دیگر وجود ندارند،زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن ها کنم،آخر رویا را باید تجدید کرد.باورتان می شودکه حالا دوست دارم در روزهای معین جاهایی را که در آن ها به طریقی خوش بوده ام زیارت کنم و یادشان را گرامی دارم؟دوست دارم که امروزِخود را در هماهنگی با دیروزِ بازنیامدنی نو بسازم و اغلب با دلی گرفته و غم زده در خیابان ها پرسه می زنم بی آنکه آن جاها کاری داشته باشم یا هدفی را دنبال کنم...

اما آنسوی داستان یعنی نزد ناستنکا قضیه متفاوت است.روزی که جوان اولین بار با ناستنکا ملاقات کرد روزی بود که ناستنکا بعد از یک شکست عشقی به کنار رودخانه پناه آورده و در حال گریستن بود.ناستنکا طی آشنایی بیشتر با جوان بیش از هر چیز از این خوشحال بود که می توانست بدون هیچ دردسری با چنین دوست مهربانی از عشق سخن بگوید،دوستی که خالصانه با شور فراوان به حرف ها و درددل های دختر گوش می داد. و این مرد جوان بود که در هرملاقات بیش از ملاقات قبل شیفته ی ناستنکا می شد.اما آیا اوضاع در دل ناستنکا هم همچون دل جوان می گذشت؟

............................... 

فئودور میخایلوویچ داستایِفسکی زاده نوامبر ۱۸۲۱ و در گذشته فوریه ۱۸۸۱ یکی از بزرگترین نویسندگان روس است. از آن نویسندگانی که به جرات می توان گفت نه تنها علاقه مندان به کتاب و کتابخوانی بلکه همه با آثار و یا حداقل نام و آوازه اش آشنا هستند.داستایفسکی را اغلب با چهار شاهکار حجیمش یعنی" جنایت و مکافات"،"ابله"،"شیاطین"و" برادران کارامازوف" می شناسد اما این استاد شخصیت پردازی در کنار آثار بزرگش آثار کم حجمی هم دارد که لایق توجه هستند.آثار کم حجمی مثل قمارباز،رویای آدم مضحک،همیشه شوهرو همین شب های روشن که از کارهای اولیه و دوران جوانی نویسنده به حساب می آید و هرچند به عقیده بسیاری شاید شاهکار به حساب نیاید اما با نثرشاعرانه اش در نوع خود اثری قابل توجه است.

در لیست ۱۰۰۱ کتابی که پیش ازمرگ باید خواندپنج اثر از این نویسنده  بزرگ روس به چشم می خورد که در کنار ۴ شاهکاری که از آن نام برده شد نام "یادداشت های زیرزمینی"نیز دیده می شود.

پی نوشت ۱:بخش هایی از متن که با رنگ سبز مشخص شده اند از متن کتاب آورده شده است.

پی نوشت۲:ما که پولمون نمیرسه اینروزا با تیم ملی بریم روسیه،جالب شد که حداقل اتفاقی با ادبیات سری به روسیه زدیم.به امید روزهای خوب برای تیم ملی ایران.

مشخصات کتابی که من خواندم: شبهای روشن-ترجمه سروش حبیبی- نشر ماهی -چاپ بیست و سوم -زمستان۱۳۹۶_ ۱۵۰۰ نسخه-۱۰۹ صفحه درقطع جیبی

..........................

...ناستنکای عزیز،در هر روز ساعتی هست که من خیلی دوست دارم.این همان ساعتی است که کار تمام می شودو همه ی موسسات و اداره ها تعطیل می شوندو مردم به خانه می روند برای خوردن غذا و استراحت و ضمن راه شیوه های دلچسب تازه ای برای گذراندن شب وبطورکلی ساعات فراغت خودشان پیدا می کنند... در این ساعت قهرمان ما هم البته مثل همه آدم ها کاری دارد،همراه دیگران به راه می افتد.اما احساس لذت عجیبی بر چهره ی رنگ پریده و کنف شده اش نمایان است.به سرخی شفق که به آهستگی درآسمان سرد افق پترزبورگ رو به خاموشی است با علاقه نگاه می کند.اما نه،نگاه نمی کند،بلکه غرق در خیال به آن چشم دوخته است.انگاری خسته است یا طوری که انگاری ذهنش به چیز جالب تری مشغول است،طوری که گفتی جز با نگاه هایی کوتاه و ناخواسته به اطراف خود نمی پردازد.خوشحال است که تا روز بعد،از کار نادلپذیرش فارغ شده است،مثل طفل مدرسه ای که از کلاس بیرونش کرده باشند و آزاد باشد که هرجور بخواهند به بازی و شیطنت بپردازد....
نظرات (13)
درود بر مهرداد گرامی
آن پاراگراف سبز آخری، به گمان حرف دل خودت بود از زبان داستایوفسکی!
سپاس از یادداشت خوبت.
یکشنبه 20 خرداد 1397 ساعت 22:20
امتیاز: 0 0
پاسخ:
و درود بردوست عزیز و همراه
ا.شما هم متوجه شدی .بی شوخی بعضی روزا همینطوره. هدیه دادن لحظاتی برای خود بودن و پرداختن به کتاب و خوشنویسی از بهترین هدیه هاییه که خوشحالم میکنه .و از اونجا که این روزا کم گیرم میاد گاهی دچار عذاب متوالی روزانه میشم.
بدترین لحظاتش لحظات پایانی شبه . وقتی میبینی روز و شب به پایان رسید و تو اونکارایی که دوست داشتی رو انجام ندادی.
درباره این شوق هم شاید برات عجیب باشه من این حس رو به بهترین شکلش یه بار وقتی از کاری که دوستش نداشتم به اجبار بیکار شدم تجربه کردم .حسی شبیه تموم شدن امتحانای ثلث سوم بود.نه یه ثلث سوم معمولی ،مثلا سالی که امنحان نهایی داشتیم و بعد امتحانا هم جام جهانی داشت.
سپاس از بندبازعزیز
+ خورشید
ممنونم بابت معرفی
بازهم یه روس دوست داشتنی دیگه
حتما میخونم و مطمعنم خوشم میاد
یکشنبه 20 خرداد 1397 ساعت 23:32
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
ممنون بابت حضور شما دوست هنرمند
آثارداستایفسکی بدون شک دوستداشتنیه.شما هم که همونطور که تو وبلاگت گفتی برادران کارامازوف رو خوندی که شاهکارش نام برده میشه.اما من این کتاب رو با وجود این که حجم خیلی کمی داشت و نسخه جیبی بود کتاب سختی میدونم .البته موقعیتی که خوندم و سواد من هم حتما نقش داره. اما نثر ادبی کتاب طوری بود که اگر بخوام با تنها کتابی که غیر از این از داستایفسکی خوندم مقایسه اش کنم باید بگم من قمارباز رو بیشتر دوست داشتم.
+ سحر
این اثر داستایوسکی را نخوانده ام، اما چند سال پیش فرزاد موتمن با برداشتی آزاد فیلم "شبهای روشن" را براساس آن ساخت که اتفاقا فیلم خیلی خوبی هم بود. ( این همان چیزی است که در وبلاگ میله هم گفتم، ادبیات منبع غنی و بی پایان سینماست! و حتی ما هم که از یک قصه خارجی استفاده می کنیم کارمان قابل تامل می شود!)
فیلمبرداری آن فیلم معرکه بود و یک رنگ نقره ای مشکی خوبی از "شب" درآورده بود!
دوشنبه 21 خرداد 1397 ساعت 16:13
امتیاز: 0 1
پاسخ:
وقت اکرانش تبلیغاتش رو دیده بودم. یادمه هانیه توسلی بازی می کرد.اونموقع نمیدونستم اقتباسی این کتابه. بعد ها که فهمیدم کنجکاو شدم ببینمش که موقعیت دیدن پیش نیومد . وقتی سحر از فیلم تعریف میکنه پس دیگه شکی نیست.همین روزا می بینمش
به قول جناب منتقد همیشه شاکی مسعود فراستی کل سینمای ما مشکلش فیلم نامه و داستان خوبه . اما نمیدونم چرا اهالی سینمای ما این ادبیات غنی رو بیخیال میشن و میشینن چهار خط دیالوگ مینویسن و میسازنش.
+ مدادسیاه
چه انتخاب خوبی است از سعدی برای این کتاب و این یادداشت.
کتاب را متاسفانه نخوانده ام اما تجربه ی سنت پترزبورگ و شب های تابستانی استثنایی آن را دارم.
دوشنبه 21 خرداد 1397 ساعت 21:24
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله حق باشماست .انتخاب بسیار خوب و هنرمندانه ایست.اما کار من نبود و انتخاب مترجم خوش ذوق کتابه. سروش حبیبی این بیت را در در پیشگفتار کتاب آورده .
این داستایفسکی از بس کارهای خوب داشته که این کتاب با اینکه کم حجمه کمتر دیدم خونده شده باشه.
عجب تجربه رشک برانگیزی.
سلام مهرداد
خوب می فهمم حس و حالی که ازش حرف زدی رو... خیلی خوب! لابه لای چرخ دنده های این زندگی، خیلی هنر لازمه که خودت رو گم نکنی و ریز ریز نشی... به سادگی می شه سالهای عمر آدمی با کمی غفلت از دست بره... اونوقت اون حس شبانه، در سالهای آخر عمر، آدم رو از پا درمیاره...
نمی دونم چه کار می شه کرد؟ دعا؟ امید؟... چی.... ولی باز هم امیدوارم و از خدا می خوام که کمی شرایط رو بهتر کنه... بهتر کنیم!!!! (واقعا ما می تونیم شرایط رو تغییر بدیم؟) الان باید میله اینجا می بود و کمی انگیزه تزریق می کرد با کلماتش!
راستی، اون یاس ها حسابی کنار چای و کتاب دلبری می کنند
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 ساعت 16:04
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
امیدوارم این سالها سالهای پایان عمرمون نباشه و تا وقتی به اون سالها رسیدیم خبری از این حس نباشه و راضی اون شبها رو سر روی بالش بگذاریم.
دعا می کنیم و امیدواریم و تمام تلاشمون رو می کنیم که تغییرش بدیم . اسم میله اومد باید بگم به قول میله همیشه در طول روز میشه زمانی رو پیدا کرد که به کارهایی که دوست داریم بپردازیم .
من اون زمان ها رو پیدا کردم منتها هنوز نمیتونم توی اون زمینها تمرکز لازم برای کار یا مطالعه رو پیدا کنم. تلاشم رو میکنم امیدوارم موفق بشم .
اون یاش ها رو هم باید اعتراف کنم کار من نیست و بعد از این که عکس اولی پرید این عکس رو از گوگل گرفتم . حالا که عکس اولم برگشته
+ خورشید
قمارباز رو دارم ولی هنوز نخوندم تا بخوام اینو سفارش بدم و بدستم برسه خیلی طول میکشه قمارباز رو میخونم شایدم فقط رفت تو لیست خرید
منم اونقدر سواد ادبی ندارم ولی دیگه از کتابای سخت خوان فرار نمیکنم بالاخره باید از یه جا شروع کرد
چهارشنبه 23 خرداد 1397 ساعت 02:01
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پیشنهاد می کنم فعلا شما به خوندن همون قمارباز بسنده کنی و اگر قصد داری از روس ها کتابی بخونی با توجه به این که دو کتاب از این نویسنده خوندی سری هم به دیگر غول روس ها یعنی تولستوی بری و اون رو هم امتحان کنی.جز جنگ و صلح و آناکارنینا کتابهای کوچکی هم داره که برای شروع بد نیست . مثل مرگ ایوان ایلیچ،حاجی مراد،پدر سرگی،ارباب و بنده ،شیطان،سونات کرویتسرو ...
+ مهدخت
شب های روشن ِ موتمن رو دیدم بارها ... و لذت بردم از بازی مهدی احمدی.
کتاب رو اما نخوندم و امکان داره نخونم اصلا .
سلام.
چهارشنبه 23 خرداد 1397 ساعت 13:32
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام .
من شبهای روشن موتمن رو ندیدم. قصد دارم خیلی زود ببینمش .
از این کتاب کم و بیش تعریف شنیده بودم اما راستش خودم از خوندنش خیلی هم لذت نبردم اما گویا یادداشتی که دربارش نوشتم هم خیلی نا امید کننده بوده که حتی رغبتی هم در دوستان برای خوانش این داستان ایجاد نکرد(هرچند اینجا قصدم ازنوشتن یادداشتها هیچوقت این نبوده)
+ اسماعیل بابایی http://www.fala.blogsky.com
کتاب رو دوست دارم؛ فیلمش رو هم در زمانی که اومد خیلی دوست داشتم؛ شاید در دوباره دیدنش اون نگاهم تغییر کرده باشه، چون پیش از کتاب، فیلمش رو دیدم و بعد کتاب رو خوندم.
منون بابت این پست.
پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 ساعت 11:29
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حتما تا حدودی نگاه تغییر میکنه . من هم ببینم تا بعد از دیدن فیلم نگاهم چگونه خواهد بود .
ممنون از حضورشما دوست عزیز
+ اسماعیل بابایی http://www.fala.blogsky.com
سلام!
دوستان و همراهان فرهیخته
خوشحال خواهیم شد که در طرح "هر دو هفته یک کتاب" شرکت کنید تا در کنار یکدیگر کتاب بخوانیم و از نظراتِ هم بهره مند شویم و بر دانش و آگاهی مان بیفزاییم.

++ جزئیات طرح:

٭هر دو هفته یک کتاب خوانده می شود و در انتها نظرات خوانندگان درباره ی آن به اشتراک گذاشته می شود.

٭ ترکیب کتاب ها به طور عمده به ادبیات داستانی می پردازد؛ رمان و مجموعه داستان های کوتاه از ادبیات ایران و جهان.

٭ در مراحل نخست، کتاب ها از پیش انتخاب شده اند و در مراحل بعد، نظرات دوستان در انتخاب عنوان های کتاب ها لحاظ خواهد شد.

بدیهی ست که در همه حال، نظرات همراهان فرهیخته را پذیرا خواهیم بود و در ادامه، از آن ها استفاده خواهیم کرد.

٭ شروع این طرح با معرفی نخستین کتاب، از روزیکشنبه سوم تیرماه خواهد بود.

٭ کتاب های تیرماه به ترتیب "اعتماد" (آریل دورفمن) و"سمفونی مردگان" (عباس معروفی) می باشند.


++ پی نوشت ها:

٭ در صورت تداوم این طرح، امکان پرداختن به دیگر حوزه های ادبی نیز فراهم خواهد بود.

٭ بازه ی زمانی دو هفته از آن رو انتخاب شده است تا امکان مطالعه برای همه ی دوستان فراهم باشد.

٭ بدیهی ست که ممکن است کتاب در نظر گرفته شده پیش تر توسط برخی از دوستان مطالعه شده باشد؛ در هرحال، نظرات این دوستان در پایان دوهفته، مورد استفاده قرار خواهد گرفت.

٭ هدف از این طرح، گسترش فرهنگ مطالعه است و الزامی برای نظر دادن درباره ی کتاب مورد نظر نیست.

٭ در صورتی که درباره ی این طرح نظری شخصی دارید، لطفا نظر خود را با عنوان "خصوصی" در بخش نظرات بیاورید. در غیر این صورت، نظر عمومی تلقی شده و در معرض دید همه ی مخاطبان قرار خواهد گرفت.



++ راه های ارتباطی:

برای این طرح، یک وبلاگ اختصاصی با عنوان "هر دو هفته یک کتاب" به آدرس زیر در نظر گرفته شده است:

http://2book.blogfa.com

علاوه بر این وبلاگ، در صورت نیاز می توانید از راه های زیر درباره ی این طرح تبادل نظر کنید:

ایمیل: ismaeil.babaei@gmail.com

تلگرام: Ebabaei@

لطفا با به اشتراک گذاری این پیام، در گسترش این طرح همیاری کنید.
پیشاپیش از همراهی همه ی دوستان سپاسگزارم.


#هردوهفته_یک_کتاب
پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 ساعت 11:30
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام من بر شما دوست عزیز که دغدغه مطالعه داری و کتاب خواندن دیگران هم برایت مهمه. از این بابت ازت ممنونم . طرحت به نظرم طرح خوبیه . اما برا افرادی که برا خودشون و مطالعه شون برنامه ریزی خاصی دارن شاید جواب نده.(حالا هرچند اون برنامه ریزی مثل مال من داغون باشه ).
کارت شایسته اس چون به نظرم شاید یکی از مهمترین لذت های مطالعه صحبت کردن درباره چیزی که خوندیمه. لذت مطالعه وقتی بیشتر میشه که وقتی یکی دیگه هم هست که لذات تورو از اون کتابی که خوندی درک میکنه و تو به مصاحبت با اون میشینی و کیف میکنی.
اینهمه گفتم که بگم درک میکنم کار شایسته ات رو . اما من تا اطلاع ثانوی نمیتونم در طرح ات شرکت کنم چراکه من کتابهای زیادی رو در نوبت برنامه ریزیم دارم اما این مهم نیست مهم اینه که گاهی مثل الان یک کتاب 120 صفحه ای رو بیشتر از 2 هفته اس که به نصف نرسوندم.
اما پیگیر این طرحت میمونم .
باز هم ممنون
+ میله بدون پرچم
سلام
اتفاق جالبی افتاد!
این صفحه را به همراه تعداد زیادی صفحه دیگر باز کرده بودم و بعد نمی‌دانم چه شد که شروع مطلب و اولین پاراگراف سبز را با ذهنیت معرفی یک کتاب دیگر خواندم و در ذهنم یکی یکی ایراد می‌گرفتم و ابراز تاسف می‌کردم!! به حدی که می‌خواستم بعد از پایان همان پاراگراف شروع کنم به نوشتن اشکالات
اما یکی دو خط بعد متوجه شدم که... خیلی خجالت کشیدم... خیلی متأثر شدم... از اینکه اسم نویسنده تا این حد تاثیرگذار بود... و از پیش‌داوری خودم...
اما در کل پس از خواندن کلیت کار به نظرم آمد در هر صورت این کتاب را نخواهم خواند
پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 ساعت 13:20
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
عجب ! کنجکاو شدم بدانم که آن کتاب دیگر چه کتابی بود.
خداوند پیش داوری های من را هم درمان کند که در این زمینه شدید می لنگم.
اما در رابطه با این مطلب فکر میکنم حق داشتید.به هر حال شما که استادی میله جان اما بی شک بسیاری از مطالب این وبلاگ فقط به خاطر نام کتاب ها و نویسندگانش خوانده می شوند و شما اگر نام نویسنده را هم می دیدید احتمالا در نگاه اول سیاه کردن کاغذهای من را هم کم اشکال تر می دیدید. (البته میدانم منظورتان از اشکالات ،کتاب مورد نظرتان بود)
به غیر از شما بزرگواران اهل فن که به یادگیری من کمک میکنید و حضورتان باعث افتخار من است اینجا مخاطب دیگری ندارد اما بعد از این مطلب و اظهار نظر دوستان باری روی دوشم احساس میکنم.
من این کتاب را تقریبا باید بگم دوست نداشتم و می بینم در کامنت ها هم بیشتردوستان یاچنین نظری داشتند یا گفتند آن را نخواهند خواند.به این فکر میکردم که چه سنگین باری ست این بار که نکند با نوشته های ناقص من علاقه برخی خوانندگان به خواندن کتابی از بین برود.نمیدانم در توهم به سر میبرم یا روی زمینم اما احساس میکنم در لبه تیغ قرار دارم حسی شبیه به خیانت به آثار و نویسندگانش. و حتی به دوستانم در اینجا.
+ مهدخت
سلام

پاسخ ات رو به کامنت آخر می خوندم . سطر های آخرش رو .
باید بگم من غالبا به خاطر نوشته های دوستانم در وبلاگ هاشون هیچ وقت کتابی رو انتخاب یا رد نکردم .مگر این که اون نوشته به قدری اصولی باشه و خالی از خطا که بتونم اطمینان کنم. خط مطالعاتی ام مشخصه .
پس فکر می کنم جای نگرانی نداره . چون هر کسی که محبت می کنه و درباره ی خوانده هاش در وبلاگش می نویسه صرفا تجربه ی خودش رو از خوانش کتاب می نویسه : )
این که گفتم کتاب رو اصلا نمی خونم به این خاطره که من درباره ی نویسنده گان بزرگ اغلب آثار دوران جوانی و ناپخته گی ِ ادبی شون رو مطالعه نمی کنم . مگر این که کاری پژوهشی پیش رو باشه .
نگران نباش مهرداد.

خوب باشی .
یکشنبه 27 خرداد 1397 ساعت 10:09
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
خوب پس خدارو شکر اینجا در حد و اندازه های اصول شما نیست و من از بابت شما خیالم راحت شد.
خارج از شوخی من اگر بخوام اعتراف کنم باید بگم برا نوشتنم در اینجا هیچ محبتی در کار نیست.من صرفا جهت داشتن آرشیوی از خوانده هام و البته بحث و تبادل نظر با افرادی که اون اثر یا آثار دیگه از اون نویسنده رو خوندن می نویسم و بیشتر از هر کسی این کارو برای خودم انجام میدم. برا همینه که گاهی نگران میشدم که این مسیر منحرف نشه.
حالا کارهای دیگه ای که در کنارش انجام میشه صرفا برای روشن نگه داشتن چراغ وبلاگه.
گاهی نگرانی خودش میاد سراغ آدم و من هم آدم مهمئن نوازیم. اما این بار باهاش صحبت کردم که بره. خیال شما راحت. شما هم خوش باشی
+ میله بدون پرچم
آن کتاب از یک نویسنده ایرانی بود
من هم آن دغدغه‌ای که تو در پاسخت اشاره کردی دارم ولی خب خواننده خودش به تشخیص خواهد رسید ایشالا
پنج‌شنبه 31 خرداد 1397 ساعت 11:52
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پس این درد مشترک است.
من هم امیدوارم برسه.
ممنون
+ امیرحسین عصارها http://bedaheha.blogfa.com
پنج‌شنبه 31 خرداد 1397 ساعت 13:03
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :