
اگر اهل داستان کوتاه بوده یا حداقل تجربهی خواندن چند داستان کوتاه را پیش از این مجموعه داشته باشید احتمالاً بعد از مطالعهی داستانهای این کتاب متعجب خواهید شد، چون با تعریفی که ما اغلب از داستان کوتاه در ذهن داریم و آن تعریف از خواندن آثار بزرگان این عرصه نظیر چخوف، آلنپو، جویس یا بورخس نشأت گرفته غالباً چنین داستانهایی را آثاری عمیق و سرشار از جنبههای نمادین و روانشناسانه میدانیم یا مثلا در آثار دیگر بزرگانی همچون فاکنر یا ناباکوف میبینیم که آنها برای نوشتن داستانهای خود از ساختار روایی نوآورانه و نسبتاً سختخوانی استفاده کردهاند اما آثار موراویا متفاوت است، داستانهای او بر زندگی عادی مردم شهر رُم تمرکز دارد، آن هم با دیدی مستندوار و بدون اغراقهای معمولی که اغلب در داستانهای کوتاه میشناسیم، شخصیتهای این داستانها راننده تاکسی، پیشخدمت، کارگر یا حتی اشخاصی بیکار در اوضاع نابسمان کشور ایتالیا در سالهای پس از جنگ جهانی و پیش از رونق اقتصادی هستند که به زندگی خود مشغولاند و اتفاقاً داستانها حول محور همین دغدغههای روزمرهی زندگی آنها میچرخد. نثر او ساده و مستقیم است و هرچند شاید واژهی سهل و ممتنع برای آثارش کاربرد نداشته باشد اما میتوان گفت خواننده در پشت متن سادهی موراویا میتواند نقدهای اجتماعی و روانشناختی عمیقی را در یابد که او را به تفکر وا میدارد. البته این نقدها در بسیاری از آثار نویسندگان بزرگی که نامبرده شد هم با ظرافتهای خاص آن نویسندگان وجود دارد اما تفاوت اینجاست که نگاه موراویا به جامعه کمی تندتر است؛ او فساد، فقر، نابرابری و کاستیهای دیگر را بدون ظرافتی صرفاًً ملاحظهکارانه و با طنزی گزنده به تصویر میکشد. یکی دیگر از تفاوتهای داستانهای کوتاه موراویا با نویسندگانی همچون موپاسان که در کنار چخوف در قلهی داستان کوتاه جهان قرار دارد عدم رعایت آن طرح سنتی است که آنها برای نوشتن داستانهای کوتاه خود داشتهاند، این مورد در همین مجموعه "من که حرفی ندارم" هم به وضوح مشخص است و مثلا داستانهای این مجموعه طرح داستانهایی مانند گردنبند که اغلب مثالی برای یک داستان کوتاه به حساب میآید را رعایت نمیکنند و غالباً آن فراز و فرود مرسوم را نداشته و بیشتر با پایانی باز و غیرمنتظره متوقف میشوند و حتی در بسیاری از آنها خبری از گرهگشایی خاصی نیست و تنها برشی از زندگی یک شهروند رُمی را به نمایش میگذارند. (البته داخل پرانتز این را هم اضافه کنم که با این توصیفات پایان باز و... ذهنتان به سمت داستانهای غالباً ابتری که خواننده بعد از خواندنش دچار سردرگمی میشود نرود، داستانهای این کتاب این گونه نیستند و اگر پایان بازی هم دیده میشود به آن صورت نیست که خواننده را سردر گم کند). در جایی خوانده بودم که شخصیتهای داستانهای موراویا خاکستری و بی تفاوت هستند و اغلب فقط به ندای مادی زندگی پاسخ میدهند و شاید دقیقا به خاطر همین خصوصیات بوده که مواراویا با وجود اینکه 21 بار نامزد جایزه نوبل ادبیات (از سال 1949 تا 1971) شده بود هرگز آن را دریافت نکرد. او معتقد بود رمان و داستان همچنان زنده است و در پاسخ به منتقدانی که دوران رمان را پایان یافته تلقی میکردند چنین میگفت: رمان هدفی ندارد جز توصیف جامعه و جامعه همیشه وجود داشته است چون انسان یک حیوان اجتماعی است. دوران رمان به پایان نرسیده است بلکه این نویسندگان هستند که تاخیر دارند چون متوجه نیستند که پیشطرحهای روایتگرانهی سدهی نوزدهمی را نمیتوان در دنیای مدرن به کار گرفت.»
کتاب "من که حرفی ندارم" جلد اول از مجموعه داستانهای رمی است و شامل 27 داستان از طیف رنگارنگ آدمهای اجتماع که به شکلی کوتاه، جذاب و با پرداختی روانشناسانه و با چاشنی طنز روایت میشود. همانطور که از نام مجموعه مشخص است در این داستان شهر رُم؛ خیابانها، محلهها و کافههای آن نقش مهمی در داستانها دارند و خود موراویا انگیزهی اصلی نوشتن داستانهای رُمی را توجه و علاقه به آثار جوآکینو بِلی (1791-1863)، شاعر و غزلسرا و طنزپرداز رُمی اعلام کرده است. چرا که بِلی شاعری بود که در تصویر کردن شهر رم پیشگام بود. موراویا خود در این باره چنین میگوید: "جنگ که تمام شد، سراغ بِلی رفتم. از دوران جوانی به غزلها و ظریفهسازیهای او علاقهمند بودم، به ویژه از آن رو که روایتگر این طنزها اول شخص بی نامی بود. اما استفاده از سوم شخص برای من جذابیت بیشتری داشت. کوشیدم همانگونه که بِلی رُم و مردم آن را در غزلها و ترانههای خود توصیف کرده، من هم بکنم؛ در واقع یک رونویسی از بِلی به نثر، آن هم در زمان حاضر. بدین گونه بود که داستان های رمی زاده شد. "
+ به دلایلی که تا اینجا شرح داده شد، اغلب خواندن داستانهای کوتاه نیازمند تمرکز خواننده هستند تا وجههای نمادین موردنظر نویسندهها درک شود اما داستانهای موراویا حداقل در این مجموعه که من خواندم اینگونه نیست. داستانهای کوتاههی که با تعداد صفحات کم و نثر روان در هر شرایطی حتی به اندازه زمان نوشیدن یک فنجان چای یا قهوه میتوان به سراغشان رفت و یکی از آنها را خواند و بعد کتاب را به کناری گذاشت به باقی کارو بار روزمره پرداخت.
++ این مجموعه از 27 داستان کوتاه تشکیل شده است، در ادامه مطلب سعی خواهم کرد چند خطی درباره برخی از آنها بنویسم.
مشخصات کتابی که من خواندم: انتشارات کتاب خورشید، ترجمه رضا قیصریه، چاپ چهارم، دی ۱۳۹۴، در ۳۰۰ نسخه و در 272 صفحه
ادامه مطلب ...
آلبرتو پینکرله که ما او را به نام موراویا میشناسیم در 28 نوامبر1907 به دنیا آمد. او فرزند خانوادهای ثروتمند اهل رم بود ولی در کودکی به سل استخوانی مبتلا شد به طوری که تا شانزده سالگی را در بیمارستان و آسایشگاه گذراند. دوران طولانی بیماری را با مطالعه و نوشتن پر کرد و تحصیلات آکادمیک ندید. زبانهای انگلیسی و فرانسه را نزد معلم خصوصی آموخت و در کودکی به مطالعه آثار بوکاچو، آریوستو، شکسپیر،؛ مولیر و داستایوسکی پرداخت. در سال 1925، پس از درمان قطعی در شهر برسانونه نخستین رمان خود "بی تفاوتها" را نوشت (منتقدان هنوز این رمان را بهترین اثر او می شناسند) البته این رمان اولین رمانی که از او چاپ شد نبود بلکه دو سال بعد پس از اینکه همکاریاش با مجله نوهچنتو را آغاز کرد رمان "ندیمه خسته" را به زبان فرانسه منتشر کرد. از همان سال بود که نام مستعار آلبرتو موراویا را برای خودش انتخاب کرد. پس از آن تصمیم گرفت رمان بی تفاوتها را به همان ناشر نوهچنتو پیشنهاد دهد، اما ناشر آن را مشتی کلمات گنگ نامید و از انتشار آن سر باز زد و در نهایت موراویا آن را با هزینه خود به چاپ رساند و پس از نوشتن چند داستان دیگر به طور گسترده همکاری خود با روزنامهها و مجلات آغاز کرد و به عنوان خبرنگار روزنامه لاستامپا به لندن رفت.
در سالهای پس از 1935 به نفوذ فرهنگی فاشیسم در ایتالیا اعتراض کرد و این باعث شد چاپ کتابش که "زندگی زیبا" نام داشت با موانعی روبرو شود و حتی پس از چاپ نیز وزارت فرهنگ مردمی ایتالیا به روزنامهها دستور داد دربارهی آن نقد ننویسند و این رمان با توطئه سکوت مواجه شد و پس از آن موراویا مدتی از زندگی خود را در آمریکا و مکزیک گذراند و پس از بازگشت به ایتالیا، در سال 1937 با دختر جوان و نویسندهای به نام "الزا مورانته"_همسر آیندهاش_ آشنا شد. در سال 1940 در داستانهای طنزآمیز و سورئالیست خود، وضعیت ایتالیا را به باد هجو گرفت. در این سالها ایتالیا وارد جنگ شده بود، از این رو به همراه الزا به جزیرهی کاپری گریخت و در آنجا با الزا ازدواج کرد. یکسال بعد رمانی به نام "صورتک" نوشت که داستان طنزی اجتماعی درباره کشوری خیالی در امریکای مرکزی بود اما از فحوای آن میتوانستند سیمای ایتالیا را در آن روزگار تمیز دهند و به همین دلیل دستور جمعآوری این کتاب در ایتالیا صادر شد، چند سال بعد و پس از سقوط فاشیسم موسولینی در ایتالیا، موراویا بار دیگر همکاری خود را با روزنامه ها را ادامه داد. اما وقتی موسولینی به کمک هیتلر از زندان فرار کرد و در شمال ایتالیا جمهوری سالو را تشکیل داد، بازهم اوضاع برای موراویا سخت شد و به ناچار به ناپل گریخت و همراه همسرش 9 ماه در طویلهای بالای یک کوه به سر برد. حاصل این تجربه رمانی به نام "زنی از چوچارچا" از موراویا و رمانی به نام "تاریخ" از الزا مورانته بود. در سال 1944 با ورود ارتش آمریکا و رانده شدن فاشیسم از ایتالیا، موراویا سرانجام به رم بازگشت و به نوشتن و انتشار آثارش ادامه داد و در سال 1954 نخستین جلد از سلسله "داستانهای رُمی" که سال ها در روزنامه کوریهرا دلا سرا چاپ می شد را منتشر کرد و پس از آن با داستانهای بسیار دیگری ادامه داد که برخی از آنها تحت تاثیر سفرهایی بودند که به همراه همسرش و یا به همراه پازولینی _نویسنده و کارگردان سرشناس آن روزگار_ به هند یا چین رفته بود یا حتی چند سفرنامه از سفرهای آفریقا نیز در کارنامه او دیده میشود و دو نکته جالب برای ما ایرانیها هم یکی این است که موراویا در سال 1976 در اوج مسائل بحران انرژی سفری به ایران و کویت داشت و نتیجه مشاهدات خود را در تلویزیون ایتالیا عرضه کرد و همچنین فیلم دستفروش ساختهی مخملباف نیز بر اساس داستان نوزاد از مجموعه داستانهای رمی ساخته شده است.
با این حال موراویا در جامعهی کتابخوانانی که من تا به حال با آنها روبرو بودهام کمتر شناخته شده است. این در صورتی است که او یکی از مهمترین رماننویسان معاصر ایتالیا به حساب میآید و در قصهها، مقالات و سفرنامههایش به طور خستگی ناپذیری همه مسائل اجتماعی ایتالیا را مورد توجه قرار داده و از سن هجده سالگی تقریباً به طور مرتب سالی یک کتاب نوشته است و هیچگاه دست از تلاش برنداشته و حتی در سال 1982 و در سن هفتاد و پنج سالگی با انتشار رمانی به نام 1934 همه منتقدان را به شگفتی وا داشته است. زبان او خشن، بی پیرایه، سرگرمکننده و از نظر روانشناسی، تحلیلی است و از فرمالیسم رایج دوران خود دوری جسته است. او درداستانهایش فساد اخلاق، ناکامیهای اجتماعی و جنسی، و نکبتهای دوران فاشیسم ایتالیا را منعکس کرده است.
+ در یادداشت بعدی که مربوط به معرفی کتاب "من که حرفی ندارم" (مجموعه داستانهای رُمی) از این نویسنده خواهد بود سعی میکنم بیشتر از او و سبک داستانهایش بگویم.
++ بخش زیادی از این یادداشت برگرفته از زندگینامه نویسنده که در ابتدای این مجموعه ارائه گردیده برداشت شده است.

پیش از اینکه تا همین چند ماه پیش چرخ وبلاگ کتابنامه دوباره به گردش در بیاید، بیش از یکسالی بود که در اینجا فعالیتی نداشتم و در طول آن مدت به دلیل مشغلههای فراوان از جمله تغییر محل کار و تداخل آن با ادامه تحصیل و در نهایت پایاننامه و دفاع از آن، کمتر توانستم کتاب بخوانم و قطعاً این موضوع آزارم داده اما در میان همان اندک کتابهایی که موفق به خواندنشان شدم به اصطلاح یک غول مرحله آخر وجود داشت به نام کلیدر، رمانی 10 جلدی که با چیزی حدود 3000 صفحه به عنوان طولانیترین رمان ایرانی شناخته میشود و در دنیا نیز از این لحاظ پس از اثر مشهور مارسل پروست در رتبه دوم قرار میگیرد. به هر حال در این دوره و زمانهی شتابزده و سرشار از حواسپرتی شاید انتخاب نام غول مرحله آخر برای این کتاب نام نابجایی نباشد، حداقل برای من ایجاد تمرکز لازم در مدت طولانی برای خواندن کتابی با این حجم چندان راحت نبود.
رمان کلیدر همانند دیگر رمانهای چند جلدی و طویل دارای شخصیتها و خردهداستانهای فراوانی است که در خدمت خط اصلی روایت هستند، داستانی که بر اساس ماجرایی واقعی نوشته شده و نویسندهی آن با روایت تاریخنگارانه و نگاه به موارد مختلف از جمله مسائل فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ایران در دههی بیست خورشیدی، رنگ و بویی همچون یک حماسه از جنس مقاومت و مبارزهطلبی در برابر ظلم و استبداد به مخاطب ارائه داده است. داستان با حضور دختر جوانی به نام مارال آغاز میشود، دختر کردتباری که سوار بر اسب یکهشناس خود، قرهآت، چنان با صلابت توصیف میشود که خواننده پس از خواندن آن سطور در همان ابتدا به خود نوید داستانی حماسی را میدهد که مارال شخصیت اصلی آن است، اما چندی نمیگذرد که متوجه میشودشخصیت اصلی داستان مارال نبوده بلکه پسرعمهی او گلمحمد است، یک جوان ایلیاتی از نسل کردهای تبعیدی به خراسان که همچون دیگر اعضای ایل مشغول زندگیاش بوده و سرِ زمین میرفته، به گلهها رسیدگی میکرده و به اصطلاح خودمانی نشسته بوده سر سفرهاش نان و ماستش را میخورده اما شرایط روزگار که بی ارتباط با اوضاع سیاسی حاکمیتی آن زمانه نیست اوضاع را تغییر میدهد، زمانهای که با قحطی و خشکسالی و به قول خودشان بُزمرگی گلههاشان نیز همراه شده و با یک اتفاق گل محمد را ناخواسته وارد مسیری دیگر میکند، مسیری که در ابتدا فقط بخاطر رهایی و نجات خود از مهلکه به آن پای گذاشته اما کمکم رنگ مقاومت و مبارزه در برابر قدرتهای زورگوی حاکم به خود میگیرد و طبیعتاً با چالشهای بسیاری در طول راه همراه خواهد بود. زمان وقایع داستان همانطور که اشاره شد دههی بیست خورشیدی است و مکان هم روستای کلیدر در خراسان. شخصیتهای داستان در کنار ایل کردهای تبعیدی به این منطقه، روستاییهای اهل خراسان هستند. راوی غالب داستان دانای کل است اما در مجموع رمان از چندین زاویه روایت میشود، بطوریکه در بخشهایی از زاویه دید اول شخص و بخشهایی دیگر از نگاه سوم شخص روایت را میخوانیم و اینگونه به عنوان مخاطب از ذهنیت شخصیتها آگاه میشویم. یکی از نکات مثبت کتاب ریتم نسبتاً یکسان آن است چرا که دولت آبادی برای نوشتن این کتاب بیش از ده سال زمان گذاشته و با وجود این زمان طولانی و تغییراتی که طبیعتأ در زمانه و خلقوخوی نویسنده ایجاد میشود احتمال اینکه ریتم داستان در طول این مدت از حالت اولیه خارج شود زیاد است، معروفترین مثالش هم میتواند رمان چند جلدی فرانسوی "خانواده تیبو" باشد که نوشتناش چیزی حدود بیست سال زمان برد و در آنجا به وضوح میبینم که از یک جایی از داستان به کلی مسیر و یا شاید علایق نویسنده تغییر کرده و این روی روایت داستان کتاب نیز ملموس است اما دولت آبادی تقریباً میتوان گفت چنین تغییر ناگهانی در کتابش نداشته و نسبتاً ریتم در آن حفظ شده است. اما نکته ای که شاید تا حدودی مخاطب را آزار دهد روایتهای طولانی گاه نامرتبط با خط اصلی داستان و یا بها دادن به خرده روایتهایی است که شاید نقش کمرنگی در روایت اصلی دارند و گاهی حسابی حوصله خواننده را سر میبرند یا در رابطه با شخصیتپردازیهای داستان، پیش از تعریف و تمجید می توان نقدهایی هم بر آن وارد کرد؛ به طور مثال در ابتدای داستان خواننده مطمئن است که مارال از شخصیتهای مهم داستان است که البته در پایان داستان هم میبینیم که نقش مهمی خواهد داشت، اما در میانهی رمان چنان حضورش کمرنگ میشود که حتی ممکن است مخاطب او را فراموش کند. اما در مجموع باید گفت یکی از بهترین شخصیتپردازیهایی که حداقل من در رمانهای ایرانی با آنها روبرو بودم در این کتاب ارائه شده و شخصیتهای "گلمحمد"، مادرش "بلقیس"، "خانعمو" و البته "ستار پینهدوز" شخصیتهایی هستند که با توصیفات نویسنده چنان خوب تصویر شدهاند که تا مدتهای طولانی در خاطرم خواهند ماند. همینطور میتوان گفت شخصیتهای داستان همانند زندگی واقعی نه خیر مطلق هستند و نه شر مطلق و در نتیجه میتوان آنها را شخصیتهایی خاکستری نامید همچون همینهایی که ما هستیم. نثر داستان را نیز میتوان تلفیقی از واقعگرایی و شاعرانگی دانست که با توصیف طبیعت و استفاده از واژهها و ضرب المثلها و اصطلاحاتی بعضاً با گویش محلی، خواننده را با فضا همراهتر و روایت را بسیار باورپذیرتر کرده است.
کلیدر را در شرایط ایدهآل خودم که همیشه برای زمان خواندنش متصور بودم نخواندم. اما با این حال خواندنش برای من تجربهی دلنشینی بود. هرچند با توجه به حجم زیاد جرات نمی کنم خواندن آن را به شخصی دیگر توصیه کنم. اما قطعاً میتوانم بگویم اگر شخصی هستید که برای خود برنامهی ثابت روزانهای برای کتاب خواندن دارید و تجربهی خواندن یک رمان نسبتاً طولانی را هم داشتهاید قطعاً از هم نشینی طولانی مدت با خانوادهی کلمیشی و دیگر خانوادههای این داستان خودتان را محروم نکنید و در اشکها و لبخندها و مخلص کلام زندگی آنها خود را شریک کنید، فکر نمیکنم بعد از این تجربه پشیمان شوید. تجربهای که در کشاکش تغییرات بزرگ اجتماعی سیاسی آن روزگار تجربهای متفاوت با زندگی شهری امروز ما خواهد بود، هر چند مقاومت و مبارزهی مردم عادی و فرو دست دربرابر ظلم مواردی است که دائم در تاریخ در حال تکرار است.
+ دوست خوب ما در دنیای وبلاگها جناب مجید مویدی عزیز که مدتهاست وبلاگش را به روز نکرده و دلتنگ نوشتههایش هستم چند سال پیش یادداشتهایی درباره این کتاب نوشته است که خواندن آن و البته خواندن کامنتهای پای آن پستها خالی از لطف نیست. از اینجا میتوانید آن سه یادداشت را بخوانید: "یک"، "دو"، "سه"
++ از زمان انتشار کلیدر تا به امروز نقدهای مثبت و منفی بسیاری برای این کتاب نوشته شده است. به طور مثال از کریم امامی خواندهام که به نظرش "کلیدر را می توان نقطهی اوج رشتهی آثار پیشین دولت آبادی به حساب آورد که اغلب آنان داستانهایی کوتاه دربارهی مردم زجر کشیده و رنجور دهات خراسان است." یا از احسان یارشاطر که "کلیدر را حماسهای با تصاویر پر بار و شعری در جامهی نثر" میدانست. اما منتقدان بسیاری هم بودند که نقدهایی به این اثر دولتآبادی وارد داشتهاند، نقدهایی که گاه همچون نظر دولت آبادی نسبت به منتقدین تند و گزنده بوده و گاه ملایمتر، از بین آنها نقد رضا براهنی (اینجا) و بخصوص نظر مهشید امیرشاهی (اینجا) درباره کلیدر نسبت به بقیه خواندنیتر است. هر چند بعد از خواندن آنها احتمال اینکه دیگر سراغ خواندن این کتاب یا کتاب دیگری از دولت آبادی نروید هم هست
.
مشخات کتابی که من خواندم: نشر فرهنگ معاصر، چاپ هشتم1397،قطع پالتویی، در4000 نسخه، 3034 صفحه

اگر از دوستان قدیمی وبلاگ کتابنامه باشید احتمالاً از چگونگی آشنایی من با آثار سیامک گلشیری با خبر هستید و میدانید که این آشنایی به واسطهی برادرزادهی گرامی که روزگاری کتابخوان بود اتفاق افتاد. در یادداشتهای مربوط به معرفی کتابهای "آخرش میآن سراغم" و "تصویر دختری در آخرین لحظه" ماجرا را شرح دادهام و تنها تفاوتی که از آن زمان تا به امروز ایجاد شده این است که این برادرزادهی گلشیریخوان ما که یک زمانی در این خیال بودم که با تلاشهای من کتابخوان شده آن روزها از میان نویسندگان ایرانی تنها از این نویسنده داستان میخواند و حالا بعد از گذشت این سالها به جرات میتوان گفت دیگر هیچ کتابی غیر از کتابهای درسی نمیخواند و باید اعتراف کنم نه تنها پروژهی کتابخوانسازی من درباره ایشان شکست خورده به حساب میآید بلکه پروژههای کتابخوانسازی دیگری که با شرکت دو برادرزادهی بعدی و با وجود روشهایی نوینتر در حال انجام بود نیز تقریباً با شکست مواجه شده است، به گونهای که یکی از این دو با کتابهای "خانه درختی" از انواع چندین و چند طبقهی آن یکی یکی طبقهها را بالا رفت و احتمالا در همان بالابالاها متوجه شد سرعت اینترنت بسیار بالاتر است و همان بالا مشغول به گوشی ماند و دیگر به سراغ دیگر کتابها نیامد، دیگری هم علیرغم این که بسیار پرشورتر و منسجمتر از نفرات قبل کتابخوانی را شروع کرده و کار را به جایی رسانده بود که بعد از خواندن هری پاتر از طرفداران پر و پا قرص این شخصیت شده بود، در حالی که در ظاهر هنوز هم خود را کتابخوان میداند اما در واقع در میانهی راه، دنیای کتابخوانیاش را با دنیای پر رنگ و لعاب مجازی عوض کرده و در نهایت با نصیحتی پر بار به سراغ عموی خود آمده و به ایشان میگوید: "میگم عمو مهرداد، جدا از اینکه بعضی وقتها خوندن داستان حال میده اما در مجموع وقتی هوش مصنوعی هست که به هر سوال تو بهتر از هر کس دیگهای جواب میده! پس تو برای چی وقتت رو این همه برای خوندن تلف میکنی و بجاش در اون وقتها بازی نمی کنی!؟ ولش کن و بیا توی گوشیت کال آف نصب کن و بازی کنیم حال کنیم" به هر حال آن قسمتِ اول نصیحتش که گفت"گاهی خواندن داستان حال میدهی وجودش" که به آن اشاره کرد تا همین چند روز پیش درگیر درس و مدرسه بود و نمیتوان هنوز درباره ایشان حکم داد که به طور کامل بیخیال کتابخوانی شده یا نه، نوروزی که در آن هستیم یا نهایتاً در تابستان میتوان تشخیص داد که ایشان نیز به طور کامل کتابخوانی را رها کرده است یا خیر. به هر حال پروژههای کتابخوانی من همگی در کوتاه مدت به صورت گلخانهای جواب دادند و چراغ آنها پس از مدتی خاموش شد اما هنوز به اهداف بلندمدت آن پروژهها امیدوارم. اهدافی که با کاشتن بذر "گاهی خوندن داستان حال میده" در وجود این عزیزان روزی جوانه خواهد زد.
اما بعد از این حرفهای حکیمانه
بهتر است بروم سراغ معرفی کتاب مهمانی تلخ که نسبت به دو کتاب قبلی که از این نویسنده خواندهام قدیمیتر است و در سال 1380 منتشر شده و در همان سال نیز نامزد دریافت بهترین رمان جشنواره مهرگان گردیده است. این کتاب 142 صفحهای در دستهبندی کتابهای داستانی نشر چشمه، در قفسهی آبی قرار گرفته و اگر با این دستهبندی آشنا باشید میدانید کتابهایی در این قفسه قرار میگیرند که ژانری، قصه گو و جریان محور باشند. این کتاب هم همینطور است و میتوان گفت تقریباً یک تریلر یا شاید به تعبیری یک کتاب در ژانر رازآلود با متن روان و ساده و بسیار پرتعلیق به حساب میآید که هر چند در برخی از قسمتهای متن آن تا حدودی خواننده را ساده لوح فرض میکند اما به نظرم در مجموع خواننده را به خوبی همچون یک فیلم سینمایی تا پایان کتاب همراه میکند و گزینه خوبی برای سرگرمی است. این داستان مثل اغلب داستانهای این ژانر جذابیت خود را مرهون تعلیقهای خود است و با توجه به اینکه کل داستان در چند ساعت اتفاق میافتد خیلی امکان صحبت کردن درباره داستان بدون ضربه به آن تعلیقها ممکن نیست اما من سعیام را میکنم. کتاب از زبان اول شخص روایت میشود و راوی آن شخصی به نام رامین ارژنگ است. استاد دانشگاهی که در همان ابتدای داستان در شهر تهران سوار یک تاکسی میشود تا از دانشگاه به محل زندگی خود در حوالی پارک وی بازگردد، در میانهی راه تاکسی بنزین تمام میکند و استاد به همراه چند مسافر دیگر مجبور میشود وسط اتوبان پیاده شود تا به وسیله تاکسی دیگری ادامه مسیر را طی کند. قبل از این اتفاق مکالماتی بین مسافران و راننده شکل گرفته که پس از تمام شدن بنزین و رها شدن در اتوبان ذهن خواننده را درگیر دلهرههایی میکند که هرچند به خیر می گذرند اما پس از کمی پیادهروی کنار اتوبان، اتومبیلی برای او نگه میدارد و او را سوار میکند و همین جاست که دلهرهی بعدی به سراغ خواننده میآید چرا که رفتار راننده عادی نیست و همینطور خیره به استاد نگاه میکند و بعد از تعجب استاد و قصد پیاده شدنش راننده خودش را معرفی میکند و میگوید تورج است، دانشجویی که چند سال پیش از دانشگاه اخراج شده و از قضا یکی از اشخاصی که نقش اساسی در اخراج او داشته همین جناب استاد ارژنگ است.
صحبت این دو نفر آغاز میشود و با چاشنی پرحرفی تورج در طول مسیر ادامه پیدا میکند. او اتفاقاتی را تعریف میکند که پس از اخراج از دانشگاه برایش رخ داده و همین موضوع باعث میشود که من و شمای خواننده و البته جناب استاد ارژنگ تا حدودی دچار دلهره و هراس شویم و به این فکر کنیم که احتمالا با این اوصاف بعد از سالها حالا موقعیت مناسب برای انتقام تورج فراهم شده اما تورج میگوید همهی اینها دیگر گذشته و حالا مدتی است نامزد کرده و زندگی خیلی خوبی دارد. این گفتگوی دو نفره با یادآوری خاطرات ادامه پیدا میکند و پس از این که به حوالی خانه استاد میرسند و استاد قصد پیاده شدن دارد تورج اصرار میکند که حالا که بعد از مدتها همدیگر را دیدهایم حیف است که اینقدر زود از هم خداحافظی کنیم و بیاییم با هم بیشتر وقت بگذرانیم و این حرفها. و این گفتگو به هر شکلی که شده تا یک کافه و پس از آن به خانهی تورج و همینطور در ادامه تا به رفتن به یک مهمانی ادامه پیدا میکند و ادامهی ماجرا... .
مشخصات کتابی که من خواندم: چاپ سوم نشر چشمه، بهار ۱۳۹۷, در ۵۰۰ نسخه، بهار، ۱۴۲ صفحه

اگر اشتباه نکنم آخرین فیلمی که در یک سالن سینما به تماشای آن نشستم "تهران 1500" بود، انیمیشنی که بهرام عظیمی در سال 1392 آن را ساخت و من را به واسطهی برادرزادهام به سینما کشاند و نوروز خاطرهانگیزی برایمان ساخت. پیش از آن آثار درخور توجهی مانند "چهارشنبه سوری"، "جدایی نادر از سیمین" و "اینجا بدون من" آخرین فیلمهایی بودند که بخاطر آنها روبروی پردهی نقرهای نشستم. اما حالا ده سالی میشود که اعتمادم به سینمای ایران را تقریباً از دست دادهام و به این نتیجه رسیدهام که گونههای مهم سینمای کشورمان مثل سینمای اجتماعی یا حتی درام عاشقانه، اغلب یا به دست فراموشی سپرده شدهاند یا در نمونههای موجود آنقدر دمدستی و سیاهنمایانه شدهاند که به جای خلق پرسش و ایجاد سوژهی تفکر برای مخاطب، بیشتر حال او را خراب میکنند. البته شرایط بحران زدهی جامعه هم در این موضوع که بیشتر فیلمهای مورد استقبال اکران، فیلمهای کمدی هستند دخیل است و امروز میتوان گفت بدنهی اصلی سینمای ما را همین فیلمها تشکیل میدهد. قصدم این نیست که بگویم فیلم طنز و کمدی بد است، چرا که اگر با یک اثر هنری کمدی با کیفیت مواجه باشیم بسیار هم عالی خواهد بود، اما وقتی صحبت از فیلمهای کمدی این روزهای سینما میشود خبری از آثار درخشانی مثل "اجاره نشینها"، "مهمان مامان"، "مارمولک" و حتی "ورود آقایان ممنوع" نیست و اغلب فیلمهای اکران این سالها آثار هزلی هستند که فارغ از نداشتن ارزش هنری، این حس را به بیننده القا میکنند که به فهم و شعور او توهین شده است . به همین دلیل در چند وقت اخیر اگر میخواستم فیلم ایرانی ببینم هر از گاهی فیلمها را با همین فیلتر کمدی یا غیر کمدی بودن یا با پیگیری آثار کارگردانهایی که پیش از این، فیلم خوبی ازآنها دیده بودم انتخاب کرده و به تماشا مینشستم بلکه فیلم خوبی گیرم بیاید اما شما که غریبه نیستید در میان آن گلچین شدهها هم فیلمی پیدا نمیشد که چنگی به دل بزند تا اینکه با پیشنهاد یکی از دوستان به تماشای جنگل پرتقال نشستم و بعد از مدتها به سینما امیدوار شدم. تا این حد امیدوار که دلم خواست باز هم برای تماشای برخی فیلمها به سینما بروم.
«جنگل پرتقال» نخستین فیلم بلند آرمان خوانساریان است که در سال ۱۴۰۱ با تهیهکنندگی رسول صدرعاملی ساخته و در آبان ۱۴۰۲ در سینماها اکران شد. خوانساریان پیش از این با ساخت فیلمهای کوتاه موفقی مانند «سایه فیل» و «سبز کلهغازی» شناخته شده بود و در «جنگل پرتقال» بهعنوان اولین تجربهی بلندش توانست با فیلمنامهای خوب و پرداختی دقیق به همراه جزئیات کافی و خلق فضایی ملموس، داستانی ارائه دهد که بیننده را درگیر خود کرده و منتقدان و علاقهمندان جدی سینمای ایران را نیز امیدوار کند. داستان فیلم، بخشی از زندگی شخصی به نام سهراب بهاریان را روایت میکند، یک جوان احتمالاً دههی شصتی که دانشآموختهی رشتهی نمایشنامهنویسی است و همچون بسیاری از همنسلان خود با آرزوهای بر باد رفتهی دوران جوانی و نرسیدن به آنها و طبعاً سرخوردگی ناشی از آن، حالا که در زمینهی رشتهی هنریاش هم به جایگاه موردنظرش نرسیده، در آغاز فیلم یعنی در زمانی که پانزده سال از زمان فارغ التحصیلیاش گذشته میبینیم که بعد از مدتها بیکاری، چند روزی است در مدرسهای به عنوان معلم ادبیات مشغول به کار شده است. در همان صحنه آغازین با دیدن نوع مواجههی او با شاگردان و به چالش کشیدن آنها متوجه میشویم با معلمی سختگیر و البته تندخو طرف هستیم که قطعاً این از همان سرخوردگی یاد شده نشأت میگیرد؛ معلمی که قصد دارد از مبحثی که در همان جلسه به دانشآموزان درس داده امتحان بگیرد و با کسی هم شوخی ندارد و در چند روز ابتدایی کارش چند نفر را هم اخراج کرده است. حالا مدیر مدرسه به او اعلام کرده که باید هر چه سریعتر مدرک تحصیلی خود را تحویل مدرسه بدهد و دیگر فرصتی برای پشت گوش انداختن برایش باقی نمانده و در غیر این صورت آنها مجبور هستند معلم دیگری را جایگزین کنند. و اینگونه است که آقا معلم داستان پس از پانزده سال راهی شهر محل تحصیل خود شهسوار میشود تا مدرک تحصیلیاش را از دانشگاه آزاد تنکابن بگیرد. سفری که در عین عادی بودن، با مرور گذشته و دیگر چالشهای پیش رو برای سهراب یک سفر عادی نخواهد بود.
+ اما چرا این فیلم به نظرم فیلم خوبی است؟ در ادامه مطلب سعی کردهام به این سوال پاسخ دهم.
++ به افتخار این فیلم خوب تصمیم گرفتم در کنار دستهی ۱۰۱ فیلم چهار ستاره تاریخ سینما پوشه یا دستهی جدیدی تحت عنوان سینمای ایران اضافه کنم و تجربهی خودم از تماشای فیلمهای خوب سینمای خودمان را هم در این وبلاگ بنویسم.
+++ فرصتها در زندگی زودتر از چیزی که بتوان فکرش را کرد از دست میرود، امیدوارم حداقل نیمی از آنها را در یابیم. شاید دیدن این فیلم کمک کند. به عنوان یک توصیهی دوستانه شما را به تماشای این فیلم دعوت میکنم
.
ادامه مطلب ...