
از آخرین یادداشت از سلسله پستهای مربوط به معرفی صدو یک فیلم چهار ستاره تاریخ سینما بیشتر از یک ماه گذشته است و اگر خاطرتان باشد در شماره دهم، سری به سینمای فرانسه زدیم و با دیدن فیلم آنی هال با هم کندوکاوی در زندگی وودی آلن داشتیم. حالا با وجود قلع قمع بی رحمانهی ویروس خبیث کرونا در کشور چکمه، تصمیم گرفتم سری به این کشور بزنم و از آنجا که آدم عاقل دوبار از یک سوراخ گزیده نمی شود (هرچند تضمینی هم در این نیست) برای در امان ماندن از آن ویروس نامبرده هفتادو دو سالی به گذشته سفر کرده و در سال ۱۹۴۸ (حداقل آنوقت از کرونا خبری نبود) قدم بر خیابانهای ایتالیای پس از جنگ جهانی دوم گذاشتم، ایتالیایی که درآن دوران همچون دیگر کشورهای درگیر جنگ دچار بحران اقتصادی گشته و مردمانش با فقر و بیکاری دست و پنجه نرم می کردند. فیلم دزد دوچرخه فیلمیست که در ادامهی فیلمهای ساخته شده در مکتب نئورئالیسم به کارگردانی ویتوریو دسیکا ساخته شد و نمایانگر همین وضع اقتصادی و بیکاری مردم ایتالیا در آن دوران است، هرچند بی شک پرداختن به این موضوع را نمی توان تنها دلیل اصلی اهمیت این فیلم دانست.
فیلم با صحنه ای از تجمع کارگران جویای کار آغاز می شود، افرادی که در مکانی شبیه به یک بنگاه کاریابی منتظرند تا بلکه شانس با آنها یار باشد و بالاخره نام آنها را برای استخدام در شغلی صدا بزنند. انتظاری که باورش سخت است اما در دیالوگهای آغازین فیلم متوجه میشویم که گاهی شاید به سال هم بکشد. شخصیت اصلی این فیلم که آنتونیو نام دارد یکی از همین کارگران است که بعد از مدت ها انتظار نامش را برای شغلی صدا می زنند. شغل مورد نظر، چسباندن اعلان یا همان آگهیهای تبلیغاتی در سطح شهر است. طبیعتاً استخدام در این شغل آن هم پس از مدت ها بیکاری خبر خوبیست اما مسئله اینجاست که از شرایط اولیه و اصلی کسب این شغل داشتن دوچرخه است. این در صورتیست که آنتونیو چند وقتی است دوچرخهاش را در ازای مبلغ ناچیزی، گرو بانک گذاشته تا بتواند خرج خانوادهی دوستداشتنی خودش را بدهد. خانوادهای که متشکل از همسر و پسر کوچکش برونو است که البته نقش پر رنگی هم در فیلم دارد. در واقع فیلم ماجرای شغلیست که آنتونیو بدست آورده و در پی حفظ آن است. راستش را بخواهید قصد ندارم همینطور ادامه دهم و کل فیلم را به این شکل برای شما دوستان همراه تعریف کنم و ترجیح می دهم بیشتر دیدن این فیلم را به شما همراهان وفادار توصیه کرده باشم.
اما فارغ از داستان فیلم باید گفت فیلم دزد دوچرخه حکایت زندگی است. فیلمی که دوربین را به کف خیابان آورده و مخاطب را با سختیها و دردهایی که قهرمان داستانش برای بدست آوردن یک لقمه نان متحمل می شود همراه میکند. در لیستهای مختلفِ برترینهای تاریخ سینما به نامهایی برمیخوریم که با وجود اهمیت بسیار در تاریخ و همینطور جریانساز بودنشان، تماشای آنها برای اغلب مخاطبان امروز جذابیت چندانی ندارند. اگر از بین همین لیست محدودِ معرفی شده در این وبلاگ بخواهم گزینهای را به عنوان مثال بیاورم میتوانم به فیلم همشهری کین اشاره کنم، فیلمی که از لحاظ سینماگران با توجه به آنچه پیش از آن در سینما بوده و آنچه که همشهری کین ارائه داده فیلمی همه چیز تمام به حساب میآید و با توضیحات فنی و تخصصی، بسیار هم درست است، اما خب همانطور که اشاره شد شاید مخاطب امروزی با دیدن آن حظ چندانی نبرد، ولی فیلمی مثل دزد دوچرخه که از لحاظ موارد فنیِ فراوانِ یادشده و جریان سازیاش در سینما جایگاهی نسبتاً مشابه دارد، فیلمی است که به قول کارشناسان همچنان محکم و سرحال و قدرتمندانه به حیاتش ادامه داده و با گذشت بیش از هفت دهه از تولدش(یا تولیدش) همچنان دیده می شود و هنوز رنگی از کهنگی به خود نگرفته است و این می تواند دلایل بسیاری داشته باشد که در این یادداشت کوتاه نمیگنجد و از آن مهمتر در حد سواد من هم نیست.
اما چیزی که میدانم این است که نویسندگان یا کارگردانهای بسیاری در آثارشان به جنگ و تاثیرات پس از آن مثل فقر و بیکاری و مسائلی از این دست پرداختهاند و حتی در آثار سینمای کشور خودمان هم در یک دهه گذشته با توجه به وضعیت جامعه، علاقه زیادی به این موضوع نشان داده شده است. اما خب به قولی در این مورد آنچه که اهمیت دارد، تنها پرداختن به این موضوع نیست و در واقع "چگونه پرداختن" به این موضوع است که اهمیت بسیاردارد که ویتوریو دسیکا این کار را به بهترین شکل ممکن انجام داده است.
پی نوشت۱: پسر آنتونیو که برونو نام دارد یکی از شخصیت های محبوب من تا همیشه خواهد بود. این نقش را "انزو استایولا" بازی کرد. فردی که در بزرگسالی بازیگری را ادامه نداده و معلم ریاضی شد و امروز 80 ساله است.
پی نوشت۲: میدانم بارها اعتراف کردهام که این نوشتهها نه تنها نقدی از فیلمها نیستند بلکه تحلیل هم نمی توانند باشند و صرفاً برداشتی شخصی هستند اما با این حال همچنان نوشتن درباره آنها برایم دشوارتر از نوشتن درباره کتابهاست.

اگر رمانها و داستانهای کوتاه ایرانی را طبق دسته بندی یکی از دوستان به دو دسته تقسیم کنیم که دسته اول را رمانهای منتشر شده در بیست سال اخیر و دسته دوم را رمان های منتشر شدهی پیش از آن تشکیل دهد. با این اوصاف در کنار اعتراف به این نکته که خواندههای من از هر دو دستهی یاد شده بسیار اندک بوده، باید بگویم مواجهه و تجربه اندکم با کتابهای دسته اول یعنی رمانها و داستانهای کوتاه مطرح ایرانی منتشر شده در بیست سال اخیر نشان داده که غالباً این کتابها به جای قصه گو بودن و شیرینی حاصل از آن، تلاش بسیاری در ایجاد پیچیدگی در داستان و روایت داشته اند، پیچیدگیهایی که به دفعات مورد پسند و ارزش گذاری جشنوارههای ادبی بوده و البته باعث رنجش و دلزدگی خواننده ای مثل من شده است. باز هم تاکید می کنم که خواندههای من بسیار اندک بوده و این یادداشت صرفاً یک نظر شخصی است. اگر عنوان می کنم دلزده منظورم دقیقاً معنای حقیقی همین کلمه است چرا که مطمئنم خوانندهای که داستانخوانی را به تازگی شروع کرده با خواندن این دسته از داستانها نه تنها احتمالاً قید خواندن داستانهای وطنی را خواهد زد بلکه شاید پس از مواجه شدن با چنین پیچیدگیهایی دورِ ِداستانخوانی یا حتی کتابخوانی را نیز خط بکشد. می دانم در این لحظه بسیاری از خوانندگان این یادداشت دوست دارند به من بگویند که این چه حرفهایی است که می زنی ای مردک کمدان، اصلا به تو چه مربوط است که با دانش اندکات درباره یک جریان ادبی تعیین تکلیف کنی؟ یا شاید دوست داشته باشند به من بگویند چرا حکم صادر میکنی پسر جان؟ مگر نه اینکه باید همه جور آثار برای همه جور سلیقه وجود داشته باشد؟. پس با این اوصاف من در همین جا این بحث را درز می گیرم یا بهتر است بگویم خلاصهاش میکنم. داشتم خدمتتان عرض می کردم در پی همین تجربههای ناموفق و با معرفی یکی از دوستان به مصاحبهها و یادداشتهایی برخوردم که مربوط به کتاب "برج سکوت" نوشتهی "حمیدرضا منایی" بود. جدا از تعریف و تمجیدهای معمول، در مصاحبهی نویسندهی این کتاب سخنانی خواندم که بسیار مشابه با آنچه بود که تا اینجای یادداشت به خدمتتان عرض کردم، البته او (منایی) با لحنی بسیار تندتر از این حرفها سخن گفته بود و مثلا در مصاحبهای گفته "جوایز ادبی یکی از زخم های عفونت کرده ادبیات ایران است" یا در جایی دیگر گفته است: "با یکی از دوستانم از جایزه گلشیری میآمدیم که به او گفتم از کتابهای بی سر و ته که خوشخوان نیستند خسته شدهام و می خواهم یک کتاب هزار صفحهای خوشخوان بنویسم. او به من خندید ولی من رفتم و با تحقیقات میدانی چنین کتابی نوشتم." به هر حال ایشان هفت سالی از زندگی خودش را صرف نوشتن چنین رمانی کرد و در این روزگارِ رمانهای کمحجم، کتابی هزار صفحهای و 3 جلدی منتشر نمود.
سرتان را درد نیاورم به هر حال همهی مواردی که بیان شد مرا بر آن داشت تا با امید فراوان به سراغ کتاب "برج سکوت" بروم و آن را بخوانم. اما فارغ از اینکه درطول خواندن یا شنیدن این کتاب چه بر من گذشت، چند دقیقه پس از به پایان رسیدن کتاب پیامی به یکی از دوستان که کتاب را خوانده بود فرستادم و برایش نوشتم: کتاب برج سکوت، بهترین کتاب برای بد کردن حال خوانندهاش است. این برداشت اولیه من از کتاب بود. البته قرار نیست با برداشت ثانویه هم معجزهای رخ بدهد، با این حال درادامه مطلب درباره این موضوع و همینطوردرباره داستانِ کتاب چند خطی خواهم نوشت.
مشخصات کتاب: نشر نیستان - سال انتشار1396در 3جلد و در 1033 صفحه- سال انتشار نسخه صوتی 1398 در 33 ساعت و چهل و پنج دقیقه - راوی حامد فعال. این کتاب، اول بار در سه جلد با نام های : نمایش مرگ، دیوارهای شیشهای و مرز دیدار روشنان منتشر شده و در چاپ بعدیاش در یک جلد 800 صفحه ای به چاپ رسیده است.
ادامه مطلب ...![]()
مرداد ماه سال گذشته بود که برای اولین بار این کتاب را خواندم. پیش از آن تجربه ام از خواندن آثار ماریو بارگاس یوسا محدود به یک مجموعه داستان کمحجم به نام "سردستهها" بود که از قضا اولین اثر یوسا هم شمرده میشود. بار اولی که این کتاب را به دست گرفتم خواندن آن را یکروزه به پایان رساندم و متاسفانه آن سرعت در خوانش کار خودش را کرده بود و کتاب به نظرم چنگی به دل نزد و در وبلاگ هم دربارهاش چیزی ننوشتم اما بعد از نزدیک به یکسال، یعنی همین چند روز پیش که مجدداً به سراغش رفتم و به آهستگی مشغول خواندنش شدم تازه متوجه شدم اوضاع از چه قرار است و از خواندن آن در دو سه نشست لذت بردم.
با توجه به نام کتاب و آغاز آن اینطور به نظر میرسد که با کتابی مشابه کتاب "گزارش یک مرگ" نوشتهی گابریل گارسیا مارکز یا کتاب "تونل" نوشتهی ارنستو ساباتو مواجه باشیم، از آن نوع کتابهایی که در آن راوی گزارش مرگی اتفاق افتاده را شرح می دهد تا به همراه خواننده راز قتل یا هویت قاتلش را کشف کند. البته این سه اثر به یکدیگر شباهتهایی دارند اما اگر بخواهم آنها را با سلیقه شخصی خودم یکدیگر مقایسه کنم باید بگویم هرچند این کتاب به گرد پای اثر ساباتو نمی رسد اما خب بسیار جذابتر و خلاقانهتر از اثر مارکز است. آغاز این کتاب هم مثل آثار مشابه کوبنده است:
لیتوما، که داشت دل و روده اش بالا می آمد، گفت: بی پدر و مادرها. جوون، راستی راستی ناکارت کردهن. جوان را از درخت خرنوبِ کهنسال هم حلق آویز کرده بودند و هم جابه جا به صلابه کشیده بودند. ظاهرش به اندازه ای مضحک بود که بیشتر به مترسک یا عروسکِ خیمه شب بازیِ آش و لاش شده می ماند تا جسد. قبل از این که او را بکشند یا پس از آن، همه جایش را با کارد به صورت لایه لایه درآورده بودند: بینی و دهانش را شکافته بودند و چهرهاش با آن خونهای خشکیده، کبودیها، بریدگیها و جای داغ سیگار، حال نقشه جغرافیای درهم بر همی را پیدا کرده بود...
از شباهت ها گفتم اما بگذارید از تفاوت اصلی این کتاب با آثار یاد شده که خود نقطه قوت این کتاب به حساب می آید سخن بگویم و آن وجود عناصر کارآگاهی این روایت است. همانطور که اشاره شد ماجرا مربوط به یک قتل است و جسدی که با آن وضع در ابتدای داستان شرح داده می شود جسد پالومینو مولروی جوان است. مرد خوش صدا و خوش خلقی که با مادرش در محلهای درحاشیه شهر زندگی میکرد. او مدتی بود در پایگاه نیروی هوایی مشغول به خدمت بوده و بعد از یک روز مرخصی دیگر به محل خدمتش باز نگشته و به قتل رسیده است. حالا "ستوان سیلوا" و دستیارش "لیتوما" که تنها کارکنان کلانتری محلی به حساب می آیند در پی یافتن راز این قتل و پیدا کردن قاتل هستند و راوی دانای کل این کتاب به همراه این دو نفر و خواننده داستان را پی می گیرد. البته یکی از نکات جالب توجه کتاب ورود لیتوما به روایت کتاب است، به طوری که در موارد خاصی که روایت نیاز به ورود تخیلاتی به داستان دارد پای لیتوما و تصوراتش به داستان باز می شود که در واقع در بیشتر مواقع همین تصورات هستند که تک به تک گرههای معمای داستان را باز می کنند.
غالباً داستانهای جنایی و معمایی به واسطه پنهان نگه داشتن معمای طرح شده تا صفحات پایانی کتاب در ایجاد تعلیق موفق هستند اما این رمان بر خلاف داستانهای جنایی معمایی معمول بعد از باز شدن گره داستان و پیدا شدن راز قتل پالومینو و قاتل یا قاتلین احتمالی، نه تنها به پایان نمی رسد و ماجرایش برای خواننده سرد نمی شود بلکه تازه از آن به بعد است که هدفهای اصلی یوسا که معمولاً پرداختن به مسائل سیاسی اجتماعی است پر رنگ تر می شود. جامعهی پِرویی، جامعه ای از خطهی امریکای جنوبی و یا با تعریف سیاسیاش جامعهای اصطلاحاً جهان سومی که مواجهه اش با مسائل مختلف برخوردی بسیار مشابه با وطن من و شمای خواننده دارد. جامعه و برخوردی که ستوان سیلوای زحمتکش داستان را نا امید می کند.
.......................
به جرات می توان گفت خورخه پدرو ماریو بارگاس یوسا بزرگترین نویسندهی در قید حیات امریکای جنوبی به حساب می آید. این فرد پِرویی روزنامهنگار، مقالهنویس و داستاننویس است و در تناقض با همه این موارد، سیاستمدار هم هست و حتی نامزد انتخابات ریاست جمهوری هم شده که می تواند الگوی خوبی برای نامزدهای انتخاباتی وطنی باشد. او خالق رمان های مشهور و پرطرفداری همچون: جنگ آخر زمان ، سور بُز، گفتگو در کاتدردال و بسیاری رمان خوب دیگر است که به واسطه خلق آنها در سال 2010 موفق به دریافت جایزه نوبل ادبیات شده است.
مشخصات کتابی که من خواندم: ترجمه احمد گلشیری، انتشارات نگاه، چاپ سوم 1392، در 2000 نسخه و 159 صفحه

جوانی بیست و شش هفت ساله بود، قامتی از میانه اندکی بلندتر و موی طلایی پرپشتی به رنگ کاه داشت و گونه هایش توافتاده و زنخ ریشش تُنُک و اندکی نوک تیز و تقریباً سفید بود. چشمانش درشت و کبود بود و نگاهی نافذ داشت و در این نگاه کیفیتی بود آرام و سنگین، حالتی عجیب که بعضی بینندگان به نخستین نگاه آن را به صرع حمل می کنند.
آنچه خواندید شرح ظاهری پرنس لیو نیکلایویچ میشکین است، شخصیت اصلی داستان کتاب ابـله، او که آخرین فرد از تباری کهن بود در خردسالی یتیم شده و تحت سرپرستی یکی از دوستان ثروتمند پدرش به نام پاولیشچف قرار گرفت و در روستا رشد کرد. او از همان کودکی دچار نوعی بیماری عصبی شبیه به صرع بود که با وخامت آن، برای درمان توسط آقای پاولیشچف به نزد پزشکی مشهور به نام اشنایدر در سوییس فرستاده شده و چهار سال را برای درمان در آنجا ماند. اگر پیش از خواندن این کتاب اطلاعاتی درباره زندگی داستایوسکی داشته باشید پس حتماً می دانید که او هم همچون شخصیت اصلی داستانش دچار بیماری صرع بود و همینطور می دانید که او هم چهار سالی را دور از وطن سپری کرده بود. البته موارد مشابه دیگری هم بین پرنس میشکین و خالقش وجود دارد که از مهمترین آنها میتوان به ماجرای واقعی اعدام نافرجام داستایوسکی اشاره کرد که شرح آن به نوعی از زبان پرنس میشکین در این کتاب آورده شده است و در ادامه به آن اشاره خواهم کرد.
شروع داستان ابله حوالی دهه شصت قرن نوزدهم میلادی است، زمانی که شخصیت اصلی داستان جناب پرنس میشکین چهار سالِ یاد شده درسوییس را برای درمان خود پشت سر گذاشته و با تمام داراییاش که تنها یک بقچهی کوچکِ وسایل شخصیست سوار برقطار در راه بازگشت به روسیه است. این در حالیست که مدتی پیش تنها پشتیبان او یعنی جناب پاولیشچف هم از دنیا رفته و او در واقع در وطن خود هیچ کس را ندارد و حتی هزینه سفرش با قطار را هم پزشک معالجش متقبل شده است. دلیل بازگشت پرنس به وطن به غیر از بهبود نسبی حال و احوالش، پیگیری ماجرای نامهای است که در سوئیس دریافت کرده است، نامهای که حامل خبرِ رسیدن میراثی از یکی از اقوام یا آشنایان دورپرنس به او بود. شخصی که پرنس او را نمی شناخت و برای سر در آوردن از ماجرا این گونه قدم به خاک وطن گذارد: اواخر نوامبر بود ولی هوا ملایم شده بود. حدود ساعت نه صبح قطار ورشو پترزبورگ تمام بخار به پترزبورگ نزدیک میشد. هوا به قدری مرطوب و مهآلود بود که نور خورشید به زور حریف تاریکی می شد. از پنجرههای راست یا چپ قطار مشکل می شد در ده قدمی چیزی تشخیص داد. بعضی مسافران هم از خارج میآمدند. اما از همه پُرتر واگنهای درجهی سوم بود و پر از کم بضاعتانی که به دنبال کسبوکار خود میرفتند و مال همان نزدیکیها بودند. همه بنا به معمول خسته بودند و بارِ خواب بر همهی پلکها سنگینی میکرد. همه یخ کرده بودند و چهره ها همه در نورِ از مه گذشته زرد و پریده رنگ بود. در یکی از واگنهای درجه سه، کنار پنجره، دو نفر از سحر روبه روی هم نشسته بودند. هر دو جوان بودند و هیچ یک باری همراه نداشت....
اگر امروز به انسانی بر بخورید که بسیار پاک و ساده باشد، همه را دوست داشته باشد، به همه محبت و لطف کند، به پول علاقه چندانی نداشته باشد و از هر مقدار بخشیدنِ دارایی خود ترسی نداشته باشد و تنها ترسش از این باشد که نکند باعث رنجش کسی شده یا کسی را بیهوده قضاوت کرده باشد، آنوقت شما چنین شخصی را در برابر جامعه چه می نامید؟ شاید مثل من خوشبین باشید، اصلا بگذارید قضاوتتان نکنم. اما به هر حال جامعه برای چنین فردی نامی ندارد جز: ابـله.
....
به قول جناب داستایوسکی در صفحه ۸۰ این کتاب: ..گفتنی بسیار است ولی ما تا همین جا هم بیش از اندازه پیش از وقت حرف زده ایم. در ادامه مطلب سعی خواهم کرد چند کلامی بیشتر درباره این کتاب بنویسم.
فیودور میخایلوویچ داستایوسکی (یا شاید داستایفسکی) متولد ۱۸۲۱ و درگذشتهی ۱۸۸۱ میلادی، نویسندهی شهیر روس است که نه تنها او را یکی از پایه های اصلی ادبیات روسیه بلکه به جرات میتوان او را یکی از پایههای مستحکم ادبیات جهان به شمار آورد. او حوالی سال۱۸۶۷ در سوئیس یعنی همانجایی که پرنس میشکینِ داستان ابله از آنجا می آید نوشتن طرح اولیه کتاب ابله را در شرایطی سخت آغاز کرد، اوضاعی مشابه با زمان نگارش کتاب قمارباز، شرایطی که در کنار جنونِ قمار و سیل بدهیها باید بیماری صرع آزارندهاش را هم اضافه نمود. همچنین از همه این موارد بدتر اینکه او در آن دوران دختر سه ماههاش راهم به علت بیماری از دست داد.
داستایفسکی ۱۶ رمان و تعداد زیادی داستان کوتاه از خود به جا گذاشته که هرکدام در جای خود آثار قابل تاملی به حساب می آیند. اما بیشتر او را با چهار شاهکارش می شناسند که ابله یکی از آن چهار شاهکارِ این جراح روح به حساب میآید. او "ابله" را پس از رمان "جنایت و مکافات" و پیش از "شیاطین" و "برادران کارامازوف" نوشته است.
+ من پیش از این، رمان کم حجم و خوب "قمارباز" و همینطور رمانهای "شبهای روشن" و "همیشه شوهر" را از این نویسنده خواندهام که البته جذابیت هیچکدام از این دو برای من در حد قمارباز نبوده است. ابله هم که دیگر جزء شاهکارها به حساب میآید و ماجرایش با بقیه متفاوت است. در لیست مشهور ۱۰۰۱ کتاب هم پنج اثر از این نویسنده حضور دارد که شامل همان چهار اثر یاد شده به همراه کتاب یادداشتهای زیرزمینی می باشد.
مشخصات کتابی که من خواندم: ترجمهی سروش حبیبی، نشر چشمه، چاپ هفدهم، زمستان ۱۳۹۶، در ۲۰۰۰ نسخه، ۱۰۱۹ صفحه (البته ۴۸ صفحه پایانیِ کتاب را تحلیلی از داستان ابله تشکیل می دهد.)
ادامه مطلب ...
باز هم بازگشت من به هالیوود و این بار سفر به سال 1977 و اولین تجربهی من در دیدن یکی از آثار وودی آلن به نام "آنی هال" که معروف ترین و به اعتقاد بسیاری از منتقدان بهترین فیلم این کارگردان به حساب میآید.
آلوی سینگر شخصیت اصلی فیلم که نقش آن را وودی آلن بازی می کند در همان ابتدای فیلم روبه دوربین ایستاده و با بیننده درباره فیلمش سخن می گوید بطوریکه مشکل میتوان تشخیص داد که خود آلن در حال حرف زدن با بیننده است یا این آلوی سینگر است که سخن می گوید. اما خیلی زود سینگر خودش را معرفی می کند و می گوید که او هم (مثل آلن) یک کمدین است اما کمدینی ناموفق. می گوید که این فیلم گرچه کمی طنازانه به نظر میرسد اما در حقیقت فیلمی است که قرار است با ما سخن بگوید. آلوی سینگر کمدینی عصبی و عاشق پیشهای است که به نظر نمیرسد بتواند از پس تمام مشکلات زندگیاش بربیاید، او یک آزادیخواهِ روشنفکر است که در زندگی همواره به دنبال آرمانهایش میگردد و در واقع در اکثر موارد هم به هیچکدام از آنها دست پیدا نمی کند.
با این همه او طرز فکر جالب توجهی دارد و در همان ابتدا بعد از تعریف کردن این جُک : "یه جُک قدیمی هست که میگه: «دوتا پیرزن در یک منطقه کوهستانی بودن که یکیشون میگه میدونی غذای اینجا واقعآ وحشتناکه ! اون یکی میگه آره، ولی همونشم به آدم کم می دن...! »" می گوید: -خُب طرز فکر من هم در مورد زندگی دقیقاً همین طوره؛ زندگی پر از تنهایی، نکبت، زجر کشیدن و ناراحتیِ... تازه خیلی زود هم به آخر می رسه! "
اما ماجرای فیلم از چه قرار است:
سینگر در همان سخنرانی آغازینش می گوید که به تازگی از عشقش (آنی هال) که نقش آن را دایان کیتون بازی می کند جدا شده، این در صورتیست که به قول خودش آن دو تا یکسال پیش عاشق یکدیگر بودهاند. در واقع در این فیلم، شخصیت اصلی داستان (سینگر) سعی میکند به همراه من و شمای بیننده، کنکاشی در زندگی و روابط شخصی خودش در چندسال گذشته داشته باشد تا شاید اینگونه به دلایل عدم موفقیت خود در رابطه هایش پی ببرد. او حتی پای را فراتر گذاشته و در این مسیر سعی می کند به این پرسش مهم پاسخ دهد که "هدف ما از زندگی بخصوص در رابطه هایمان چیست؟"
"روابطی که آنها را آغاز میکنیم و چندی بعد به خود میگوییم چه اشتباه بزرگی بود، چرا چنین کاری کردم، کور بودم. به خاطر آزادی عملهایی که رابطه از ما گرفته، به خاطر مشکلات احتمالی کوچکی که برایمان بوجود آورده و یا دلایل دیگر خیلی زود آن را قطع میکنیم چون هدف بزرگ و اصلی این روابط را فراموش کردهایم، هدف از زندگی زناشویی زن و مرد فقط و فقط چند نیاز غریزی نیست، بوجود آوردن زندگی جدید و نیرو بخشیدن به آن است که متاسفانه در بین خواستههای سطحی افراد جامعه امروزی دیگر معنایی ندارد."
.................
+ این فیلم جایزه بفتا و اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی و بهترین بازیگر نقش اول زن را از آن خود کرده است.
پی نوشت: این فیلم در میان علاقه مندان به سینما فیلم محبوبی به حساب می آید، اما خب با سیلقهی من چندان سازگار نبود. با این حال علاقهمندم که فیلم"نیمه شب در پاریس" را هم از این کارگردان امتحان کنم.