X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

کتابـــنامه

+ چند سال پیش همه چیز می دانستم، امروز هیچ نمی دانم. کتاب خواندن، یک کشف پیش رونده ی مهیج است، تا مُدام به نادانی ات پی ببری.

یکشنبه 20 خرداد 1397 ساعت 17:21

شبهای روشن - فیودور داستایفسکی

شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد

 تو  بیا  کز  اول  شب  در صبح باز باشد

---------

شب کم نظیری بود،خواننده ی عزیز! از آن شب ها که فقط در شور شباب ممکن است.آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می کردی بی اختیار می پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این همه آدم های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟بله،خواننده ی عزیز،این هم پرسشی است که فقط در دل یک جوان ممکن است پدید آید.دردل های خیلی جوان.اما ای کاش خدا این پرسش را هر چه بیشتر در دل شما بیندازد!...

این چند خطِ آغازین داستان است.کتاب شش فصل دارد و عنوان چهار فصل آن "شب"(شب اول،دوم،سوم و چهارم) ،یک فصل "داستان ناستنکا" و یک فصل هم "صبح" است ودر تمام آنها به غیر از فصل پنجم به ملاقات های راوی جوان با ناستنکا و همکلامی اش با او پرداخته شده است.

شبهای روشن که از آثار منتشر شده درایام جوانی داستایفسکی است یک داستان ادبی به حساب می آید و راوی غالب آن اول شخص است،البته در بخشهایی از متن شاهد آن هستیم که نویسنده مستقیماً خواننده را مخاطب خود قرار داده و با او سخن می گوید(مثل بخش آورده شده از متن درابتدای این یادداشت).و یا در بخشهایی شخصیت اصلی داستان خودش را قهرمان داستان معرفی کرده و شروع به تعریف کردن قصه خودش می کند(مثل بخش آورده شده از متن اینباردرادامه مطلب*).راوی با شرح زیبایی های شب در سن پترزبورک داستان را آغاز می کند،زیبایی هایی که طبیعتاً اینطور به نظر می رسد که برای ما با توجه به موقعیت جغرافیایی محل زندگی مان خیلی هم نباید ملموس باشد اما این زیبایی ها توسط داستایفسکی به زیبایی به تصویر کشیده شده است،شب هایی در فصل تابستان که هیچ گاه تاریک نمی شوند و تا خود صبح روشن می مانند.در طول داستان نامی از راوی برده نمی شوداماهمانطور که از عنوان فرعی کتاب("رمانی احساسی از خاطرات یک خیال پرداز") پیداست با یک جوان طرف هستیم.مرد جوانی به شدت خیال پرداز و البته تنها.یا در تعبیری مثلا می توان گفت فردی به شدت احساسی  اما آشفته حال و نیازمند اعتدال.

...در این بیغوله ها آدم های خیلی عجیبی زندگی می کنند.این ها خیال پردازند،بله،خیال پرداز.اگر این کلمه برایتان کافی نباشد و تعریف دقیق تری بخواهید می گویم که این ها آدم نیستند،بلکه موجوداتی هستند میان آدم و حیوان.این ها اغلب اوقات در جایی،در گوشه ای،کنج و کنارِپنهانی می خزند،انگاری می خواهند خود را از روشنایی روز پنهان کنند.وقتی به این کنج دنجشان رسیدند همان جا می چسبند،مثل یک حلزون.دست کم از این حیث شباهت زیادی دارند به جانور جالبی که هم جانور است هم لانه ی جانورو اسمش لاک پشت است.حالا شما خیال می کنید چرا این قدر به این لاکشان دل بسته اند؟

اززندگی او قبل از آمدن به پترزبورگ سخنی به میان نمی آید اما می دانیم از هشت سال پیش که به این شهر آمده درتمام این سالها تنها به همراه خدمتکار پیرش درانزوا زندگی کرده و با هیچکس ارتباط نزدیکی نداشته است.اندراحوالات اوهمین بس که چنان بی نوا و سر گشته و حیران روزگار گذرانده که با پیاده رَوی در خیابان هاو همکلامی با درو دیوار و پنجره ی خانه های شهر پیِ دوست و هم نفس می گردد.همچنین او در وجودش از نوعی شور وبی قراری رنج می برد که خودش هم نمی داند ناشی از چه چیزیست. 

جوانِ داستان در یکی از همین پیاده روی های شبانه که  آنها را هم بدون نظم خاصی انجام می داد بصورت اتفاقی در کنار رودخانه با دختری به نام ناستِنکا آشنا و با او هم کلام می گردد.پس از این آشنایی است که شور و هیجان وجودش را بیش از پیش فرا گرفته وخواب را از چشمانش می رباید.این آشنایی طی چند قرارملاقات و همکلامی با ناستنکا ادامه پیدا می کند وجوانِ قصه آن دوست وهمنفسی که مدت ها در انتظارش بوده را در وجود ناستنکا یافته و با تمام وجود شور و اشتیاق و عشقش را به پای او می ریزد.

... ناستنکا،هیچ می دانید کار من به کجا کشیده بود؟می دانید من مجبورم که سالگرد رویا های خود را جشن بگیرم،سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود،اما در واقع هرگز وجود نداشت،زیرا این جشن یادآور رویاپردازی های بی معنی وهم گونه ی گذشته است.رویاهای احمقانه ای که دیگر وجود ندارند،زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن ها کنم،آخر رویا را باید تجدید کرد.باورتان می شودکه حالا دوست دارم در روزهای معین جاهایی را که در آن ها به طریقی خوش بوده ام زیارت کنم و یادشان را گرامی دارم؟دوست دارم که امروزِخود را در هماهنگی با دیروزِ بازنیامدنی نو بسازم و اغلب با دلی گرفته و غم زده در خیابان ها پرسه می زنم بی آنکه آن جاها کاری داشته باشم یا هدفی را دنبال کنم...

اما آنسوی داستان یعنی نزد ناستنکا قضیه متفاوت است.روزی که جوان اولین بار با ناستنکا ملاقات کرد روزی بود که ناستنکا بعد از یک شکست عشقی به کنار رودخانه پناه آورده و در حال گریستن بود.ناستنکا طی آشنایی بیشتر با جوان بیش از هر چیز از این خوشحال بود که می توانست بدون هیچ دردسری با چنین دوست مهربانی از عشق سخن بگوید،دوستی که خالصانه با شور فراوان به حرف ها و درددل های دختر گوش می داد. و این مرد جوان بود که در هرملاقات بیش از ملاقات قبل شیفته ی ناستنکا می شد.اما آیا اوضاع در دل ناستنکا هم همچون دل جوان می گذشت؟

............................... 

فئودور میخایلوویچ داستایِفسکی زاده نوامبر ۱۸۲۱ و در گذشته فوریه ۱۸۸۱ یکی از بزرگترین نویسندگان روس است. از آن نویسندگانی که به جرات می توان گفت نه تنها علاقه مندان به کتاب و کتابخوانی بلکه همه با آثار و یا حداقل نام و آوازه اش آشنا هستند.داستایفسکی را اغلب با چهار شاهکار حجیمش یعنی" جنایت و مکافات"،"ابله"،"شیاطین"و" برادران کارامازوف" می شناسد اما این استاد شخصیت پردازی در کنار آثار بزرگش آثار کم حجمی هم دارد که لایق توجه هستند.آثار کم حجمی مثل قمارباز،رویای آدم مضحک،همیشه شوهرو همین شب های روشن که از کارهای اولیه و دوران جوانی نویسنده به حساب می آید و هرچند به عقیده بسیاری شاید شاهکار به حساب نیاید اما با نثرشاعرانه اش در نوع خود اثری قابل توجه است.

در لیست ۱۰۰۱ کتابی که پیش ازمرگ باید خواندپنج اثر از این نویسنده  بزرگ روس به چشم می خورد که در کنار ۴ شاهکاری که از آن نام برده شد نام "یادداشت های زیرزمینی"نیز دیده می شود.

پی نوشت ۱:بخش هایی از متن که با رنگ سبز مشخص شده اند از متن کتاب آورده شده است.

پی نوشت۲:ما که پولمون نمیرسه اینروزا با تیم ملی بریم روسیه،جالب شد که حداقل اتفاقی با ادبیات سری به روسیه زدیم.به امید روزهای خوب برای تیم ملی ایران.

مشخصات کتابی که من خواندم: شبهای روشن-ترجمه سروش حبیبی- نشر ماهی -چاپ بیست و سوم -زمستان۱۳۹۶_ ۱۵۰۰ نسخه-۱۰۹ صفحه درقطع جیبی


ادامه مطلب

پنج‌شنبه 3 خرداد 1397 ساعت 19:38

فیلم کوتاه "منتظر بعدی خواهم ماند"


گاهی به همین آسانی ...

---------------------------------------------------------------------------------------------------

 "منتظر بعدی خواهم ماند" با عنوان اصلی (J'attendrai le suivant) فیلم کوتاهی است که فیلیپ اورییِندی آن را ساخته و محصول کشور فرانسه است.این فیلم کوتاه  4دقیقه ای در سال 2003 نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم کوتاه شد اما موفق به کسب این عنوان نگردید.پیشنهاد می کنم این فیلم را از(اینجا) به تماشا بنشینید.

برچسب‌ها: عشق، زندگی مجردی، زندگی
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 ساعت 13:14

آبروی از دست رفته کاترینا بلوم - هاینریش بُل

خشونت چگونه شکل می گیرد و به کجا می انجامد.

اگر این جمله را که عنوان فرعی این کتاب هم می باشد به صورت یک جمله سوالی در نظر بگیریم و در جست و جوی پاسخ آن باشیم با سیل عظیمی از دلایل ایجاد خشونت مواجه خواهیم شدکه برخی از آنها ما را به تعجب وا می دارد.بدیهی ست انسان ها ازهرطبقه اجتماعی و با هر تحصیلاتی که باشند خشونت را دوست ندارند(حتی اگربه شکل های مختلف آنرا در رفتار خود بروز دهند).سرمنشا خشونت،گاه می تواند عوامل درونی مثل استفاده ابزاری از آن برای کنترل دیگران و قرار دادن آنها در وضعیتی خلاف میلشان باشد و یا در بیشتر موارد عوامل بیرونی که دست در دست هم می دهند و با حمله به انسانها در نهایت یک انفجار را ایجاد می کنند.به هر حال دلایل شکل گیری خشونت فراوان است و مجال پرداختن به همه آنها نه تنها در این یادداشت نیست بلکه درحد و اندازه سواد این حقیرهم نمی باشد.نکته قابل توجه اینجاست که در باور عموم غالبا اینطور به نظر می رسد که خشونت کاری جاهلانه بوده و کمتر انتظار می رود که شاهد ابرازآن از انسانهای تحصیل کرده و و دارای مدارج بالا باشیم اما در این کتاب خواهیم خواند که با قضاوت های نادرست و بوجود آوردن جو و شرایطی ناعادلانه چگونه خشم در وجود انسانها با هر طبقه ای ریشه می دواند و به کجا می انجامد.

شخصیت اصلی این کتاب همانطور که از عنوانش مشخص است کاترینا بلوم است.زنی بیست و هفت ساله که مدت ها پیش،از همسرش جدا شده و از طریق شغل خدمتکاری در منازل و همچنین ساماندهی میهمانی ها روزگار می گذراند.او از کودکی در فقر و با درد و رنج فراوان زندگی کرده و حالا چند سالی ست که با برنامه ریزی و جدیتی که در کارها از خود نشان داده موفق شده برای خودش یک خانه اقساطی و یک اتومبیل فولکس واگن دست و پا کند ودر حال حاضر برای خودش زندگی ایده آلی دارد.

کاترینا عاشق رقصیدن است اما هیچ گاه در روابطش افراط نکرده و برای رسیدن به این علاقه بی گدار به آب نمی زند.این رفتاراو باعث شده دوستان و نزدیکانش برچسب هایی نظیر"خواهر روحانی" و "امل" به او بزنند.اما او اعتقاد دارد این روزها نمی شود با کسی به راحتی رقصید و از آن رقصیدن لذت برد چرا که آنها ظرفیتش را ندارند و به آدم بند می کنند.همچنین او از وقتی فولکس واگنش را خریده ازاین بابت خوشحال است کهدیگر لازم نیست تا با هر کس و ناکسی فقط برای اینکه او را بعد از میهمانی به خانه برساند برقصد.

قضیه از این قرار آغاز می شود که خانم ولترزهایم که از دوستان کاتریناوهمچنین قیم او به حساب می آید او را به یک میهمانی بعدازظهر دعوت می کند.در این میهمانی کاترینا با شخصی به نام لودویک گوتن آشنا شده و یک دل نه صد دل عاشق او می شود.این جناب لودویک مدت هاست که به دلیل مظنونیت در جرم های تروریستی تحت تعقیب پلیس قرار دارد.کاترینا بعد از مهمانی،لودویک را به خانه خودش می برد و این در حالی است که هر دو در تمام این مدت تحت نظر پلیس هستند.فردای آن روز وقتی حوصله پلیس به سر می آید وبرای دستگیری لودیگ گوتن به خانه کاترینا هجوم می آورد اثری از گوتن نمی یابد وگویا او از یک راه مخفی آپارتمان را ترک و فرار کرده است.

پس از آن کاترینا به جرم همدستی با گوتن دستگیر و مورد بازجویی خشونت آمیز پلیس قرار می گیرداما بعد از چند روز بازجویی وقتی پلیس مدرکی بر علیه اش پیدا نمی کند او را آزاد می کند.قضیه به همین جا ختم نمی شودچرا که این بازجویی ها به بیرون از اداره پلیس درز پیدا کرده و به دست خبرنگاران"روزنامه"می رسد وآنها به روش خصمانه خود با استفاده از دروغ،سیاه نمایی و وارونه سازی واقعیت به آبرو و شرافت کاترینا هجوم برده و از این زن بی گناه در باور عموم یک چهره خرابکار و فاسد می سازد.


و اما کتاب از منظری دیگر:

کتاب آبروی از دست رفته کاترینا بلوم روایتی گزارش گونه است که داستانش در دهه هفتاد میلادی می گذرد و یک قتل را گزارش می دهد.در واقع کتاب به خود قتل و چگونگی وقوع آن نمی پردازد.چرا که قتل در همان ابتدای داستان اتفاق افتاده و مشخص است که قاتل کاترینا است.اما تا اینجای داستان آنطور که خواننده متوجه می شود و راوی هم به آن اشاره می کند کاترینا به هیچ وجه دارای چنین شخصیتی که جنایتی چون قتل از او سر بزند نیست.اما چه اتفاقی می افتد که کار به اینجا می انجامد؟ این سوالی است که با خواندن این کتاب به پاسخش دست می یابیم.راوی داستان یک دانای کل محدود است.او گزارشات پلیس،مقالات روزنامه،اظهارات وکیل مدافع و شاهدان ماجرا را برای ما می خواند و اینگونه ارتباطات لازم برای یافتن حقیقت را برقرار می کندوهمه این ها در کنارهم هستند که متن کتاب را تشکیل می دهند.

نقد اصلی بل در این کتاب به روزنامه و شیوه عمل آن است .هرچند در طول متن نامی از هیچ روزنامه ای نمی برد و فقط از واژه "روزنامه" استفاده می کند.اما جمله ای که در ابتدای کتاب آورده است گویای همه چیز است :

افراد و اتفاقات این داستان همگی تخیلی هستند.اگر آن چه نگاشته شده با شیوه ی عمل روزنامه نگاران روزنامه ی بیلد Bild شباهت دارد،عمدی ویا اتفاقی نیست بلکه اجتناب ناپذیر است.

اما این انتقاد از کجا آب می خورد؟

از مطالبی که درباره این کتاب نوشته شده متوجه شدم در دوره ای که این کتاب منتشرشده است گروهکی در آلمان به نام  فراکسیون ارتش سرخ فعالیت داشته که مسبب دستبردهای متعدد به بانک ها وقتل و انفجار های زیادی در آلمان غربی بود.این گروهک درآن سال ها به سختی توسط پلیس تحت فشار قرار گرفت و در نهایت تعداد زیادی از افراد گروه در درگیری کشته شدند و یا خودکشی کردند.در آن سال ها بل سخنانی در حمایت از حقوق فردی متهمین این گروه گفته بود که با حمله روزنامه ها از جمله روزنامه پرتیراژ آن روز ها یعنی بیلد مواجه شد.بیلد در حمله ای همه جانبه بدون در نظر گرفتن منظور اصلی بل و جایگاهش او را حامی تروریست نامید.بل در این کتاب در واقع نقد خود را به این رویکرد روزنامه بیان می کند وآن را یکی دلایل اصلی ایجاد خشونت در جامعه می داند که نتایج فاجعه باری را به بار خواهد آورد.رویکردی که به پیش داوری و ترور شخصیت انسانها و قربانی کردن آنها تنها برای "خبر داغ" می پردازد.

........................

هاینریش بُل در سال 1917 متولد شد و در سال 1985 از دنیا رفت. او در سال 1972 یعنی در سالهایی که جایزه نوبل ادبیات از ارجی بیش از امروز برخوردار بود توانست این جایزه را بعد از توماس مان به عنوان دومین نویسنده آلمانی از آن خود کند.در کشور ما بل بیشتر به خاطر کتاب "عقاید یک دلقک" شناخته می شود اما در لیست 1001کتابی که قبل از مرگ باید خواند طبق آخرین ویرایش ارائه شده،سه کتاب از این نویسنده حضور دارد که نام کتاب "آبروی از دست رفته کاترینا بلوم"در کنار کتابهای" بیلیارد در ساعت نه ونیم" و "سیمای زنی در میان جمع" به چشم می خورد.

پی نوشت 1:اگر به دنبال یک مطلب خوب درباره این کتاب هستید کافیست یادداشت وبلاگ میله بدون پرچم بر این کتاب را از"اینجا"بخوانید.(من هم مثل هاینریش بگویم که شباهتهای این یادداشت با یادداشت میله عمدی و یا اتفاقی نیست بلکه اجتناب ناپذیر است.)

پی نوشت2: پیش از این کتاب"نان سالهای جوانی" را از این نویسنده خوانده  بودم و"اینجا" چند خطی درباره اش نوشته ام.

پی نوشت 3: تنها سی روز تا جام جهانی مانده است.

یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 ساعت 18:32

در بابِ شباهت های نیاز انسان به "امگا ۳" و" تاریخ"

اولین باری که با اومبرتو اکو آشنا شدم به واسطه ی مطلب خوبی بود که دوست عزیزم در وبلاگ میله ی بدون پرچم درباره مشهورترین کتاب این نویسنده یعنی نام گل سرخ نوشته بود و مرا با دنیای شکفت انگیز این پیر ایتالیایی آشنا کرد. آن مطلب خواندنی با پرداختن به اهمیت تاریخ و سهم آن در آثار اکو آغاز شده بود و گویا من هم نمیتوانم باچیزی غیر از این یادداشتم را آغاز کنم.

به هر حال همه ما به اهمیت خواندنِ تاریخ واقف هستیم اما بی تعارف باید گفت تاریخ نمی خوانیم.البته نخواندن های ما به همین یک مورد ختم نمی شود،انگار این علاقه ی خواندن در ما مرده.در صدر خواندنی های پرطرفدار ما ایرانی ها یک سری پیام های تلگ.رامی وجود داشت که ثابت کرده بودیم حداقل آنها را خوب می خوانیم.اما متاسفانه آنها هم این روزها(آنطور که می گویند برای مصلحت خودمان)به دسته ی نخواندنی ها پیوستند

 بهتر است خارج از شوخی از نمی خوانیم ها بگذریم و به آن سهم اندکی بپردازیم که می خوانیم .حتی اگرتعدادآن هابه شماره انگشتان یک دست هم نرسد،اگر کتابهای درسی و روزنامه ها و مجله های رنگارنگ وجدول ها را کنار بگذاریم طبیعتاً بعد از آن به آثار هرودوت و یا ویل دورانت و یا هگل فکر نمی کنیم و نهایتش این است که یک کتاب رمانی در دست بگیریم و بخوانیم.خب این نگران کننده هست اما همین یک کتابِ رمانی که می توانیم(و می خواهیم) در دست بگیریم و بخوانیم جای بسی امیدواری دارد .چرا؟ شاید در ابتدا جواب قانع کننده ای نباشد اما به هر حال امروز پیشرفت ها در موارد مختلف به داد بشر رسیده و اگر بیخیال آن موارد مختلفش بشویم بدون حاشیه باید گفت  پیشرفت ها می تواند به تاریخ خواندن ما هم کمک کند. حتما باز هم با خودتان می گویید چه ربطی داشت؟  شاید بتوانم ربطش را با این مثال به نظر بی ربطی که در ادامه می آورم شرح دهم

مغز ما برای سلول سازی و هزار چیز دیگر که من از آنها سر در نمی آورم نیاز به اسید های چرب اُمگا 3 دارد که باید آنها را از طریق غذا تامین کند.هرچند آنها درمواد غذاییِ زیادی یافت نمی شوند اما خوشبختانه باز هم جای نگرانی نیست چون بیش از آن چه که بدن ما احتیاج دارد در ماهی و  روغن آن امگا 3 وجود دارد.(اینو تا همین جا داشته باشید)

 حتما شما هم مثل من بار ها جمله ی "تاریخ تکرار خواهد شد"  را شنیده اید. شاید ملموس ترین مثال درباره این جمله آن مثال هیتلر و     نیروهایش باشد: " اگر هیتلر هم تاریخِ شکست ناپلئون را می خواند در جنگ به همان شکل شکست نمی خورد".البته همانند این مثال هر روز در برابر چشمان همه اتفاق می افتد و تاریخ خوانان را به شگفتی می اندازد اما خُب تعداد تاریخ خوانان آنقدری کم هست که به چشم نیاید

 

با این دو مثال فکر میکنم تا حدودی  به فواید"امگا 3" و "تاریخ" و نیاز هر دو برای انسان پی بردیم.خُب حالا می توانیم با خیال راحت ماهی بخوریم و تاریخ بخوانیم. اما اینها چه ربطی به پیشرفت ها داشت؟ میگم.

من شاید بتوانم تا آنجا که جا دارم ماهی را با لذت بخورم و تاریخ را هم به سختی و هرطور شده بخوانم .اما ماهی خوردن و تاریخ خواندن برای همه آسان نیست. چرا که افرادی هم هستند که ماهی و غذا های دریایی که سرشار از امگا 3 هستند را اصلا دوست ندارندو البته افرادی بیشتر از ماهی نخورها وجود دارند که حوصله خواندن کتاب های قطور تاریخی و فلسفی را ندارند.اما باز هم باید این جمله ی جای نگرانی نیست را بگویم.چرا که امروز آنها می توانند به مدد پیشرفت ها با خیال راحت ماکارونی و لازانیاو محصولات غنی شده با امگا 3 بخورند وهم حالش راببرند هم امگا3 مورد نیاز بدنشان را تامین کنند.یا در مثال مشابه اش اگر از نوشته های سخت خوانِ مورخان و فیلسوفان(راستی فواید فلسفه رو نگفتم،کمتر از تاریخ نیست.حالا بماند) وحشت دارند می توانند تاریخ و فلسفه را با طعم جذاب تری در قالب رمان نوش جان بفرمایند و باز هم حالش را ببرند.مثال ها فراوانند مثل آثار یوستین گردر و یا از آن مهم تر آثاراومبرتو اکو و... .

---------------------------------------------- 

فکر نمی کنم تا اینجا این یادداشت را تحمل کرده باشید و به اینجا رسیده باشید اما اگر خواندید و برایتان سوال پیش آمد که چرا یادداشت را با نام امبرتو اکو آغاز کردم و عکس او را صدر این مطلب قراردادم باید اعتراف کنم که قرار بود این نوشته ها آغازی باشد برای یادداشتِ کتاب آخر این نویسنده یعنی"شماره صفرم".اما از آنجا که بعد از خواندن این کتاب در دور اول به چیزی بیش از این دست نیافتم و درنیمه های دور دوم هم عوامل بیرونی طوری رقم خورد که مرا از ادامه باز داشت و حتی موتور کتابخوانیم را تا مرز خاموشی کشاند .در حال حاضر طی مشورتی که با اومبرتوی عزیز داشتم  تصمیم بر این شد دست نگه دارم و سراغ یک کتاب موتور راه انداز بروم و سرو سامانی به اوضاع بدهم و دوباره به نزد اومبرتو بازگردم.

چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 ساعت 16:50

کلمه ها و ترکیب های کهنه - محمدحسن شهسواری

 درچند سال اخیر بارها نام رمان های شب ممکن ،پاگرد،مرداد دیوانه و یا کتاب آموزشی "حرکت در مه(چگونه مثل یک نویسنده فکر کنیم)" به گوشم خورده و با اینکه هنوز هیچکدام را نخوانده ام اما تعریف شان را زیاد شنیده ام ویادداشتهای خوبی هم درباره آنها خوانده ام.به هر حال کمتر کسی هم می شناسم که پیگیر ادبیات داستانی معاصر ایران باشد و نام محمد حسن شهسواری به گوشش نخورده باشد.

چند وقت پیش دنبال یک کتاب کم حجم برای فراغت کوتاهی که پیش رو داشتم می گشتم ودر کتابفروشی بطور اتفاقی "کلمه ها و ترکیب های کهنه" به چشمم خوردو فرصت رو مناسب دیدم تا با این نویسنده آشنا شوم.تا پیش از آن نامی از این اثر نشنیده بودم وبعد از این که کتاب را برای بار دوم هم (و در برخی داستانها برای بار سوم) خواندم متوجه شدم که اختصاص فراغت کوتاه، خیلی هم مناسب خوانش این کتاب نیست و خواندش حتما نیاز به تمرکز دارد.در کتاب عنوانِ چاپ اول زمستان ۹۵ آورده شده و گمان می کردم اثر نسبتاً جدید نویسنده باشد اما نه تنها این کتاب یک اثر تازه منتشر شده نیست بلکه بیش از 20 سال ازانتشارش میگذرد.محمد حسن شهسواری در سال ۱۳۷۶ وقتی ۲۶ سال سن داشت این مجموعه داستان را به عنوان اولین کتابش منتشر کرد و درنظر منتقدان در همان کتاب اول نشان داد که در ادبیات داستانی ایران حرف هایی برای گفتن خواهد داشت.فراز و نشیب فراوانی که این کتاب از انتشارش در نشر آسا تا نشر چشمه طی کرده است در کمتر شناخته شدنش بی تاثیر نیست،از تغییر ناشر و لغو مجوزبرای  چاپ دوم  که ۶ سال طول کشید گرفته تا تعطیلی موقت نشر چشمه و اصلاحیه های فراوانی که نویسنده آن ها را نپذیرفت تا اینکه بالاخره در سالل۱۳۹۵ این کتاب بدون هیچگونه اصلاحیه وحذفی دوباره به چاپ رسید.

این مجموعه شامل هشت داستان کوتاه با موضوعات مختلف است که عناصر مشترک و تکرار شونده در آنها روابط انسانها و تاثیر عوامل بیرونیِ گاهاً بی ارزش بر آنها است.داستان ها در عین استقلال،رگه های از هم در یکدیگر نیز دارند.به این شکل که مثلا احمد و مریم که در یک داستان شخصیت اصلی هستند در داستانی دیگر کودکانی اند که هم بازی یکدیگرند و در داستانی دیگر پدر و مادر کودکی که موضوع اصلی داستان است و یا در داستانی دیگر احمد رئیس منشی ای است  که شخصیت اصلی داستان است.

..........

+ در ادامه مطلب در حد بضاعتم به تک تک داستان ها پرداخته ام و البته تلاش کرده ام خطر لوث شدن داستان وجود نداشته باشد.

++ پی نوشت:همچنان عزم را در ترک عادت بدِ ایرانی نخوانی ام جزم کرده ام.اما نمی دانم چرا اینقدر داستانهای ایرانی برای من سخت خوان هستند.به هر حال در راه ادامه دادن این مسیر هستم و هنوز از پا نیفتاده ام.

مشخصات کتابی که من خواندم: چاپ اول در نشر چشمه -زمستان ۱۳۹۵- در۸۶ صفحه - ۱۰۰۰ نسخه


ادامه مطلب
1 2 3 4 5 ... 8 >>