کتابـــنامه

+ چند سال پیش همه چیز می دانستم، امروز هیچ نمی دانم. کتاب خواندن، یک کشف پیش رونده ی مهیج است، تا مُدام به نادانی ات پی ببری.

یکشنبه 29 بهمن 1396 ساعت 11:10

عشق را از عَشَقِه گرفته اند!


... خداوند عقل را آفرید که همان وجود نورانی یا بهی است. این نور نخست سه صفت دارد یا سه مثال:شناخت حق_شناخت خود_شناخت آنکه نبود پس ببود.(یعنی امکان داشت که به وجود نیاید)

از نخستین این صفات که خاص حضرت احدیت یعنی راجع به معرفت کمال مطلق است حُسن یا زیبایی به وجود آمد. از ثانی این صفات یعنی آنکه به شناخت خود تعلق دارد،عشق یا مهر، و ازسومین صفت حُزن پدیدار گشت.

این سه ،یعنی زیبایی و مهر و اندوه ،که از یک اصل به وجود آمده اند برادرانند. زیبایی یعنی ارشد برادران ،در خود نگریست;لطیف ترین مواهب را در خود یافت. لبخندی زد،هزاران فرشته به وجود آمد. عشق برادر میانی با حُسن،انس داشت، از تبسم حسن مضطرب شد. محو جمال و شیفته ی کمالش شد و چون بعد از وصال،فراق روی نمود، برادر کهتر که اندوه نام داشت، با عشق در آویخت و از این آمیختگی، آسمان و زمین قدم به عرصه وجود گذاشت.

-به عقیده ی سهروردی خلقت جهان مرهون حسن و عشق و حزن است، این سه برادر سه صورت مثالی وجود نورانی یا بهی هستند که آفرینش اول یعنی عقل است.

... پس از آنکه انسان آفریده گشت،اهل ملکوت به دیدار او مایل شدند.زیبایی گفت :اول من به دیدار او روم. پس بر مرکب کبریا سوار شد و به شهرستان وجود آدم رسید. جایی بس خوش دید. در آنجا مقام کرد. عشق به دنبال او آمد، خواست خود را آنجا بگنجاند،پیشانیش به دیوار دهشت خورد و از پای در آمد.حزن دستش گرفت، عشق دیده باز کرد و اهل ملکوت را دید که تنگ در آمده بودند. روی بدیشان نهاد. ایشان خود را تسلیم او کردند و پادشاهی خود بدو دادند و جمله روی به درگاه حسن آوردند،چون نزدیک رسیدند،عشق که سپهسالار بود، نیابت به حُسن داد و فرمود تا همگی از دور زمین بوسی کنند زیرا که طاقت نزدیکی نداشتند.چون اهل ملکوت را دیده به حسن افتاد،جمله به سجود در آمدند و زمین را بوسه دادند و آدمی به خلعت آنان را آراسته شد.

...حُسن مدت ها در ناکجاآباد به انتظار بود تا یوسف آفریده گشت. حسن روانه شد و در یوسف در آویخت ، آنچنان که جا برای عشق نماند. عشق با نومیدی به حزن ،برادر مهتر، روی آورد که در بیابان حیرت بود. حزن گفت: ما هر دو در خدمت حُسن بودیم و خرقه از او داریم. پیر ما اوست. اکنون تدبیر آن است که هر یک به طرفی رویم و به سلوک و ریاضت بپردازیم تا بار دیگر توفیق خدمت مراد بیابیم. پس حزن به کنعان نزد یعقوب رفت...

...و یعقوب همه چیز خود را به او بخشید و حتی سواد دیده به او ارزانی داشت و صومعه ی تن خود را بیت الاحزان نام نهاد .عشق به مصر رفت و نشان منزل عزیز بازپرسید و از حجره ی زلیخا سر درآورد.

... اما عشق به هر کس جا ندهد و به هر دیده روی ننماید، و اگر جایی خواهد فرود آید،اول حزن را بفرستد تا خانه خالی کند و از آمدن آن سلیمان خبر دهد. پس عشق فرود آید و پیرامون خانه بگردد.ناهمواریها را خراب و نادرستیها را راست نماید. آنگاه قصد درگاه حسن کند،پس چون عشق به ما استعداد وصل می دهد باید بدان تسلیم شویم.

... عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید-در بن درخت-اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر بردارد و خود را بردرخت پیچد و همچنان رود تا جمله درخت را  فرا گیرد و همه ی نم و نیروی درخت را بگیرد تا درخت خشک گردد...

... عشق بنده ای است که در شهرستان ازل پرورده شد و شحنگی دو کون مال اوست. قدم در هر شهری نهد باید گاو نفس را بکشند و همه کس لایق این قربانی نیست.

..............

پی نوشت 1: بخشی از رساله ی در حقیقت عشق اثر شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی به نقل از سیمین دانشور در کتاب  جزیره ی سرگردانی. 

پی نوشت 2: تابلوی خوشنویسی اثر استاد امیرخانی

سه‌شنبه 17 بهمن 1396 ساعت 12:16

هیولا - پل استر

شش روز پیش در کنار یکی از جاده های شمالِ ویسکونزین مردی خود را منفجر کرد . شاهدی در آنجا نبود،ولی ظاهراً مرد در کنار اتومبیلش که نزدیک چمن ها پارک شده بود ،نشسته بود و بمبی که در حال ساختن آن بود،تصادفاً منفجر شد.

این آغاز رمان "لویاتان" است که به فارسی هیولا ترجمه شده است. طبق یادداشت مترجم در ابتدای کتاب واژه ی لویاتان (یا در تلفظ صحیحش لِوای تِن) در انجیل به معنی حیوانی افسانه ای است،نوعی هیولای عظیم و بسیار نیرومند دریایی که هیچ قدرتی یارای برابری با آن را ندارد. نخستین بار در قرن هفدهم توماس هابز این نام را برای کتابی که درباره جامعه و سیاست نوشته بود برگزید و وام گرفتن این عنوان از سوی استر که به جامعه ی امریکا با دیدی انتقادی می نگرد هم جای تعجب ندارد . با این تفاوت که استر بر خلاف هابز در این  کتاب منظورش از هیولا و قدرت مطلقی که هیچ نیرویی یارای برابری با آن را ندارد سیاست نیست بلکه مسئله ای است که استر در بیشتر رمان هایش به آن می پردازد و آن چیزی نیست جز تصادف.همانطور که در یکی از رمان هایش می گوید:

"آن چه بر جهان حکومت می کند، پیشامد و احتمال است ،تصادف محض و تصادف هر روز مثل سایه ما را تعقیب می کند ..."

و یا در این کتاب می گوید:

"هر چیز ممکن است اتفاق بیفتد ،هرطور که باشد ،همیشه اتفاق می افتد ."

راویِ این کتاب مانند اغلب آثار استر یک نویسنده است .نویسنده ای به نام پیتر آرون که از ابتدای کتابی که ما در حال خواندن آن هستیم شروع به صحبت کردن با خواننده می کند.موضوع صحبتش البته فقط خودش و اتفاقاتی که بر او گذشته نیست و بیشتر به دوست نویسنده اش بنجامین ساچز می پردازد. بنجامین ساچز در طول زندگی اش تنها یک کتاب نوشته است که آن را هم مدیون عقایدش می باشد چرا که وقتی در سالهای جنگ امریکا با ویتنام به ارتش فراخوانده شد به جنگ نرفت و به همین خاطر به زندان افتاد و در آنجا بود که کتابش را نوشت . شاید از صفحات ابتدایی تا نیمه کتاب، اعمال و رفتار بنجامین ساچز برای خواننده عجیب و غیر قابل درک به نظر برسد اما بعد از خواندن کتاب تا پایان و آشنا شدن خواننده با لایه های این شخصیت و اتفاقاتی که از پس هم و به صورت تصادفی در پیش رویش قرار می گیرد قابل درک خواهد شد.

پیتر آرون  و بنجامین سانچز پانزده سال پیش از زمان روایت این کتاب در یک روز زمستانی از طرف ناشر به مراسمی شبیه به معرفی کتاب دعوت می شوند تا هرکدام بخش هایی از کتابشان را بخوانند. در آن روز برف شدیدی می بارد و به دلیل نامساعد بودن آب و هوا مراسم لغو می شود اما پیتر و بِن طی چند خرده تصادف درجریان لغو شدن مراسم قرار نمی گیرند ودر آن کولاک هرکدام به سختی خود را به محل برگذاری مراسم می رسانند و با کافه ی خالی مواجه می شوند .آنها که پیش از این همدیگر را نمی شناختند تصادفی با هم آشنا شده و پس از گپ و گفتی پُر و پیمان که تقریباً 30 صفحه ابتدایی کتاب را تشکیل می دهد به دوستان صمیمی یکدیگر تبدیل می شوند .

امروز(سال 1990) که کتاب روایت می شود پانزده سال از دوستی بن و پیتر و شش روز از کشته شدن مرد ناشناس طی انفجار گذشته وهنوز پلیس به هویت مقتول پی نبرده است اما وقتی ماموران اف بی آی با همکاری پلیس محلی در آثار ناچیز باقی مانده از جسد مقتول به تکه کاغذی بر می خورند که شماره تلفن پیتر روی آن نوشته شده است به سراغ او می روند و در این مورد چند پرسش از او می کنند،(پس از آن است که  پیتر مطمئن می شود که مقتول کسی نیست جز دوست نویسنده اش بنجامین ساچز) اما پیتر به ماموران چیزی نمی گوید و به جای آن برای افشای این راز شروع به نوشتن کتابی می کند که ما در حال خواندن آن هستیم.

"داستانی که باید نقل کنم نسبتاً پیچیده است و اگر تا پیش از این که آن ها به پاسخ های شان برسند آن را تمام نکنم ،کلماتی که خواهم نوشت مفهومی نخواهند داشت . پس از اینکه راز فاش شد،حتماً انواع دروغ ها را رواج خواهند داد ،مطالب زشتی در روزنامه ها و مجلات منعکس خواهد شد و در ظرف چند روز آبروی او را خواهند برد .مسئله این نیست که بخواهم از اعمال او دفاع کنم ،اما از آنجا که امکان دفاع از خود را ندارد،کمترین کاری که می توانم انجام بدهم توضیح این واقعیت است که او که بود و ماجراهایی که به پیدا شدنِ او در آن جاده ی ویسکونزین ختم شد چگونه روی داد..." 

و این است آغاز رازگشایی زندگی بنجامین ساچز توسط پیتر آرون و یا شرح چگونگی رشد و سایه افکنی  هیولا بر زندگی این نویسنده.

...........................................................

پل استر(Paul Auster) نویسنده ی 70 ساله امریکایی است که از چند سال گذشته آثارش در ایران هم طرفداران زیادی پیدا کرده است و آخرین کتابش به نام 4321 نه تنها در لیست شش نامزد نهایی جایزه ی بوکر2017  قرار گرفت بلکه چند روز پیش جایزه ی کتاب خارجی اینتر فرانسه را هم  از آن خود کرده است .

پی نوشت 1:  پیش ازهیولا از استر کتابهای ارواح،اتاق دربسته و تیمبوکتو  را خوانده بودم. از خواندن دو کتاب اول که مدت زیادی گذشته و نمی توانم نظر بدهم اما بین این دو کتاب که در وبلاگ درباره اش نوشتم هردو خوب بودند اما تیمبوکتو را بیشتر دوست داشتم.

پی نوشت 2:  نشر افق با خرید کپی رایت آثار استر را در ایران به چاپ می رساندو اولین مترجم آثار استر در ایران خجسته کیهان بوده است که به نظرم ترجمه این کتاب هم ترجمه خوبی بود.

مصاحبه ای از خانم کیهان می خواندم که درآن گفته بود وقتی درباره کتابِ "ناپیدا" به آقای استر ای میل دادم و گفتم رابطه نامتعارفی که در کتاب است را نمی توانیم آنگونه که هست در اینجا ترجمه و چاپ کنیم و مجبوریم بخشهایی که به شرح این رابطه می پردازد را حذف کنیم ،اما کلیت رابطه قابل حدس است. او در پاسخ به خوبی ما را درک کرد و گفت هر مشکلی داشتید با من تماس بگیرید من کمک می کنم. (قابل توجه نویسندگانی که احساس می کنند نوشته شان وحی منزل است)

مشخصات کتابی که من خواندم: 

ترجمه ی خجسته کیهان-نشر افق-چاپ اول -زمستان 86 - 2200 نسخه - 335 صفحه


در ادامه مطلب بخش هایی از متن را آورده ام.

 


ادامه مطلب
شنبه 7 بهمن 1396 ساعت 17:48

عشق سالهای وبا - گابریل گارسیا مارکز

بدون شک شناخته شده ترین نام در بین نویسنده های قاره امریکای جنوبی گابریل گارسیا مارکز است .این نویسنده کلمبیایی پس از انتشار رمانش به نام  "صد سال تنهایی" موفق به کسب جایزه نوبل ادبیات در سال 1982 شد و پس از آن آوازه اش در بیشتر کشورهای دنیا پیچید. به شکلی که هر کتابخوانی آن اثر را خوانده و یا مثل من حداقل بار ها نام و وصفش  را شنیده است.

سبک غالب آثار مارکز رئالیسم یا واقع گرایی جادویی است . هرچند پیش از او نویسندگان دیگری هم  به این سبک داستان هایی نوشته اند اما اغلب خوانندگان این سبک را با مارکز و رمان صد سال تنهایی اش می شناسند و او به عنوان پایه گذار این سبک (به ویژه در آمریکای لاتین)شناخته می شود . از نویسندگان دیگری که این سبک درآثار آنها ملاحظه می شود می توان به کارلوس فوئنتس،آلخو کارپانتیه،بختیار علی،یاشار کمال و یا حتی غلامحسین ساعدی(پیش از آن) نام برد.

در رمان" عشق سالهای وبا" که در سال 1985 منتشر شد راوی دانای کل است  و کتاب در نوع خود نحوه روایت جالبی دارد به این شکل که مثلا در قسمتی از داستان به ماجراها و زندگی یکی از شخصیت های اصلی داستان مثل فلورنتینو و مواجهه  او با عشق می پردازد وبعد به شخصیتی دیگر مثل فرمینا ، اوربینو و یا افراد دیگر و در این میان با گرفتن ارتباط هوشمندانه بین روایت ها داستان را پیش می برد و اینگونه هم خواننده گذرسالها و زندگی  شخصیت های رمان را بخوبی حس می کند و  هم لحظه به لحظه از زوایای پنهان داستان آگاه می شود .بنظرم این از نقاط قوت کتاب است.

 داستان در سالهای پایانی قرن نوزدهم و اوایل قرن  بیستم می گذرد و  راوی ماجرای عشقِ پسر جوانی به نام فلورنتینو را به دختری به نام فرمینا در سالهایی که موسوم به سالهای وباست روایت می کند. فلورنتینوی جوان پدرش را در ده سالگی ازدست داده و تنها با مادرش زندگی می کند. به دنیا آمدن او حاصل رابطه ی نامشروع دون پیوسِ چهارم لویزا صاحب یک شرکت مهم کشتیرانی با ترنسیتو آریزا بود. پدرش تا زمانی که در قید حیات بود بصورت پنهانی خرج و مخارج آنها را تامین می کرد اما نه تنها هرگز او را پسر قانونی خود اعلام نکرد بلکه آینده ی او را به عنوان وراث قانونی خود تامین نکرد و به همین دلیل پس از مرگش زندگی سختی پیش روی فلورنتینو و مادرش قرار گرفت. مادرش ترنسیتو با جمع آوری پیراهن ها و پارچه های کهنه و بریدن و فروختن آنها به عنوان باند زخم بندی به مجروحین جنگ و همچنین نزول دادن پول به زنان در ازای گرو گرفتن جواهراتشان امرار معاش میکرد . پس از مدتی فلورنتینو در پست و تلگراف استخدام می شود و درحین رساندن نامه ای به خانه آقای لورنزو دازا (شخص گله داری که به تازگی به شهرشان آمده )، دختر جوان خانواده یعنی  فرمینا را می بیند و یک دل نه صد دل عاشق او می شود .

فرمینا در کودکی مادرش را از دست داده و با پدرش لورنزو دازا  و عمه اش اسکولاستیکا زندگی می کند اما برخلاف فلورنتینو او دختری از یک خانواده نسبتاً ثروتمند(البته نه از نوع اصل و نسب دارش) به حساب می آمد و پدرش همیشه  به این اعتقاد داشته که داماد او باید از خانواده ای اصل و نسب دار باشد و...

فلورنتینو ابتدا در ابراز عشقش به دختر عاجز است و مدت ها مشغول نوشتن نامه های عاشقانه برای او می شود اما جسارت دادن نامه ها به فرمینا را ندارد تا اینکه بالاخره به کمک عمه ی دختر نامه به فرمینا می رسد و اسکولاستیکا که خودش هیچوقت ازوداج نکرده به دور از چشم برادرش با تمام وجود تلاش می کند بذر های عشق در وجود برادر زاده اش جوانه بزند و به لطف او  راه نامه دادن این دو به یکدیگر باز می شود و ادامه پیدا می کند.

بعد از مدت نسبتا طولانی پدر فرمینا متوجه نامه های رد و بدل شده بین آن دو می شود و سعی می کند جلوی این ارتباط را بگیرد اما بعد از اینکه متوجه می شود که  زورش به عشق نمی رسد تصمیم می گیرد با دخترش به شهری دیگر برود تا این عشق از سر دخترش بپرد. غافل از اینکه فلورنتینو که در پست و تلگراف کار میکند . فلورنتینو به هرشکلی که شده راه ارتباط خود با فرمینا را  پیدا می کند و در شهر جدید این بار به جای نامه  از طریق تلگراف  با فرمینا ارتباط می گیرد. سفر و همینطور ارتباط تلگرافی آنها حدود دو سال طول می کشد و روز به روز شعله عشق در وجود آنها قدرتمند تر می گردد و  لورنزو دازا غافل از ارتباط این دو به این نتیجه میرسد که با گذشت این مدت طولانی حالا دیگر عشق از سردخترش  پریده است و با هم به خانه بازمی گردند.

این دو بعد از دوسال عشق پرشورتلگرافی دوباره همدیگر را می بینند اما اوضاع برای آنها آنگونه که پیش بینی می کنند پیش نمی رود و فرمینا با دیدن ناغافل فلورنتینو در بازاربعد از بازگشتش شوکه می شود :

وقتی فلورنتینو از پشت سر فرمینا را صدا کرد فرمینا دازا مانند برق گرفته ها برگشت و در فاصله کمی از خود ،آن چشمان شیشه ای ،صورت سربی رنگ ،ولب های سنگ شده از ترس او را آن گونه دید که قبلا،فقط یک بار و در میان مردم جمع شده در کلیسا برای انجام عبادت نصف شب،دیده بود.اما حالا به جای دچارشدن به آشوب عشق ،احساس کرد که ازعمق سحر و جادو رها شده است و در یک آن به عظمت اشتباه خود پی برد و با در ماندگی از خود پرسید ،چطور توانسته است عشق چنین موجود حقیر و کریهی  را برای دوره ای چنین دیر پا و با چنان سماجتی در قلب خود بپروراند.پس،فقط چند کلمه از دهانش بیرون زد.گفت:
-اوه خدای من ،چه مرد بی نوایی!

و اینگونه این مرحله از عشق  از طرف فرمینا به پایان می رسد و فلورنتینو را تا مرز نابودی  می کشاند.

در همین ایام بود که آن جوان شریف زاده ی اصل و نسب دار که لورنزو دازا انتظار آن را می کشید از راه می رسد و دکتر جوونال اوربینوی 28 ساله اما سرشناس عاشق فرمینا دازا می شود. 

این کلیت داستان است و البته اینطور احساس می شود که الان کل داستان را لو داده ام ،اما فکر نمیکنم اینطور باشه.حتی منتقدین هم بعد از انتشار این کتاب به مارکز گفتند تو یک داستان تکراری نوشته ای اما مارکز در پاسخ به آنها گفت مراقب باشید گرفتار دام های من نشوید.به هر حال داستان سرشار از جزئیاتی است که به آنها اشاره ای نکردم و چه بسا چند بخش کلی دیگر. کتاب در این حدود پانصد صفحه به پنجاه سال از زندگی و روابط این شخصیت ها و مشکلات فراوانی که در طول این سالها در برابر فلورنتینو  و عشقش قرار می گیرد می پردازد.

هرچند من آدم دام گستری نیستم اما شما هم مراقب باشید گرفتار دام های من نشوید.

در مجموع به نظرم این کتاب بخاطر شیوه روایت و رازگشایی های مرحله به مرحله و ایجاد کشش لازم برای ادامه دادن ،کتاب خوبی به حساب می آید اما با توجه به این که وقتی اولین بار نزدیک به دو سال پیش این کتاب را به عنوان اولین اثری که قصد داشتم از مارکز بخوانم دست گرفتم،با توجه به تعریف هایی که از این نویسنده شنیده بودم انتظار داشتم با چیزی شبیه به شاهکار مواجه شوم که پس ازخواندن چنین حسی نداشتم و خیلی برایم دلچسب نبود .در خوانش دوم بعد از دوسال به اشتباهم پی بردم و تلاش کردم که کتاب را بدون این  پیش فرض مطالعه کنم . اما یا من خیلی موفق نبودم و یا... . به هر حال باز هم می گویم که این اثر کتاب خوبیست اما برای من کتابی نبود که دلم بخواهد و حالا مطمئنم که به خوانش سوم نخواهد رسید.

.......................................................

گابریل خوزه گارسیا مارکز در سال 1927 در کلمبیا به دنیا آمد و سال 2014 در مکزیکو سیتی از دنیا رفت. او که در میان مردم امریکای لاتین به نام "گابو" مشهور است در سال 1982 برنده جایزه نوبل ادبی شد. آثار مهم  گابو در اکثر لیست های منتشر شده تحت عنوان برترین ها حضور دارند که یکی از مهمترین آنها برای خوانندگان قرار گرفتن نام چهار اثر از او در لیست 1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند است که در کنار"عشق سالهای وبا"نام کتاب های " صد سال تنهایی "، " پائیز پدرسالار" و "کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد"   نیز به چشم می خورد.

....................................

پی نوشت 1:  هر کاری کردم که این پس و پی نوشت را در انتهای یادداشتم ننویسم نشد که نشد .گویا وجودشان لازم است.

پی نوشت 2 : اولین مبارزه در برابر تنبلی حجیم خوانی دردوره وبلاگ نویسی را با این کتاب نسبتاً حجیم سربلند پشت سر گذاشتم .تا ببینیم حجیم را چه معنا کنیم .البته حجیم هایی چون جنگ آخر زمان و جنگ و صلح آن طرف توی قفسه دارند چپ چپ نگاهم می کنندو من به این فکر میکنم که نام هر دو با جنگ آغاز می شود و گویا من هم باید روزی به جنگ آنها بروم.

و پی نوشت 3: پیشنهاد میکنم یادداشت دوست خوبم درباره این کتاب در وبلاگ میله بدون پرچم را از <اینجا>  مطالعه فرمائید.

مشخصات کتابی که من خواندم : نشر روزگار ،ترجمه اسماعیل قهرمانی پور، چاپ هشتم 1393 در 1000 نسخه و 472 صفحه.


در ادامه مطلب بخش های کوتاهی از متن کتاب که به نظرم جالب بوده اند را آورده ام.

 


ادامه مطلب